فرضیه ربوبیت مسیح در عقاید مسیحیان و نقد آن

مقام مسیح

گروهی از روشنفکران مسیحی برای مسیح مقام دیگری معتقد شده اند و آن اینکه وی در عین مخلوق بودن، رب و کارگردان جهان آفرینش است. همگی می دانیم که یکی از مراتب توحید، علاوه بر توحید در خالقیت، توحید در ربوبت است، رب و کارگردان اصیل جهان نیز یکی است و همان خدای آفریننده، خدای کارگردان هم هست، و اگر در جهان علل و اسبابی مشغول کارند، همگی به عنوان ابزار و ادوات، یا به تعبیر صحیحتر به عنوان علل تبعی و اسباب ظلی انجام وظیفه می کنند. بنابراین مسیح نیز رب نبوده و کارگردان جهان آفرینش نیست. بلکه او مانند دیگر موجودات از همین جهان تغذیه کرده و رفع نیاز می نمود. گاهی ممکن است مقام ربوبیت مسیح را به نحو دیگر تفسیر کنند و آن این که بخشی از سرنوشت انسانها از نظر مغفرت و یا بخشودن گناه در اختیار اوست، و به اصطلاح بگویند: گناهان مسیحیان را می بخشد و سعادت اخروی آنها را تضمین می کند.
قرآن این نوع ربوبیت را نیز منکر شده و مغفرت و شفاعت بشر را در اختیار خدا می داند و می فرماید: «و من یغفر الذنوب إلا الله؛ و جز خدا چه کسى است که گناهان را بیامرزد؟» (آل عمران/ 135) و در آیه دیگر می فرماید: «قل لله الشفاعة جمیعا؛ بگو شفاعت، یکسره از آن خداست.» (زمر/ 44) بنابراین هر نوع ربوبیت برای غیر خدا باطل است و قرآن نیز در ابطال اعتقاد به ربوبیت مسیح، اهل کتاب را دعوت به یک اصل مشترک میان تمام شرایع ابراهیمی می کند و آن این که همگان جز خدا را نپرستند و به او شرک نورزند. برخی، برخی دیگر را رب وکارگردان جهان و یا صاحب سر نوشت انسان نیندیشند: «قل یا أهل الکتاب تعالوا إلى کلمة سواء بیننا و بینکم ألا نعبد إلا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا أربابا من دون الله فإن تولوا فقولوا اشهدوا بأنا مسلمون؛ بگو: اى اهل کتاب! بیایید بر سر سخنى که میان ما و شما مشترک است بایستیم که جز خدا را نپرستیم و کسى را با او شریک نکنیم و هیچ کس از ما دیگرى را به جاى خداوند صاحب اختیار نگیرد. پس اگر [از این پیشنهاد] اعراض کردند بگویید: شاهد باشید که ما سر به فرمان خداییم.» (آل عمران/ 46)
خطاب در این آیه به عموم اهل کتاب است و دعوت: "اى اهل کتاب بیائید به سوى کلمه اى که ..." در حقیقت دعوت به این است که همه بر معناى یک کلمه متفق و مجتمع شویم، به این معنا که بر مبناى آن کلمه واحده عمل کنیم و اگر نسبت را به خود کلمه داده، براى این بوده که بفهماند کلمه نامبرده چیزى است که همه از آن دم مى زنند و بر سر همه زبان ها است، در بین خود ما مردم هم معمول است که مى گوئیم: مردم در این تصمیم یک دل و یک زبانند، و این مى فهماند که در اعتقاد و اعتراف و نشر و اشاعه آن همه متحدند، در نتیجه معناى آیه مورد بحث چنین مى شود: بیائید همه به این کلمه چنگ بزنیم و در نشر و عمل به لوازم آن دست به دست هم دهیم.
مراد از جمله "ألا نعبد إلا الله" نفى عبادت غیر خدا است نه اثبات عبادت خدا، کلمه "الا الله" بدل است نه استثنا و لازمه بدل بودن آن، این است که سیاق "لا اله الا الله" سیاق نفى شریک باشد، نه اثبات اله، چون قرآن کریم اثبات وجود اله و حقیقت آن را امرى مسلم مى داند. و چون سیاق کلام سیاق نفى شریک است (البته شریک در عبادت) و شرکى که اعتقاد به فرزند بودن عیسى براى خدا و اعتقاد به سه خدایى و امثال آن از آن ماده منشأ مى گیرد با جمله: "ألا نعبد إلا الله" ریشه کن نمى شد، لذا به دنبالش فرمود: "و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ ..."، چون در جمله اول عبادت را تنها عبادت خدا خواند و مادامى که عبادت از عقائد شرک آمیز خالص نباشد عبادت الله نمى شود، بلکه عبادت الله و معبودى مى شود که شریک دارد، نه عبادت الله، اگر چه این عبادت به عنوان الله انجام شود، لیکن به خاطر اعتقاد به شرک در حقیقت سهمى از آن براى الله خواهد بود و این خود عبادت غیر الله هم هست.
شگفت اینجاست که مسیحیان مقام ربوبیت را از خدا گرفته و نه تنها به مسیح بخشیده اند، بلکه علما و دانشمندان و راهبان خود را نیز رب خود اندیشیده و در قلمرو تشریع و تحریم و تحلیل، آنان را صاحب اختیار می دانند. اگر آنان چیزی را حرام کردند، در حالی که در کتاب حلال باشد، یا بالعکس، گفتار آنان را بر کتاب آسمانی مقدم می دارند. قرآن در مقام انتقاد از این عقیده چنین می فرماید: «اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون الله و المسیح ابن مریم و ما أمروا إلا لیعبدوا إلها واحدا لا إله إلا هو سبحانه عما یشرکون؛ [هم اینان] علما و راهبان خود و مسیح پسر مریم را به جاى خدا اربابان خود گرفتند، با آن که دستور داشتند جز خداى یگانه را که معبودى جز او نیست نپرستند. او منزه است از آنچه شریکش مى سازند.» (توبه/ 31) مقصود از اینکه مى فرماید: "و مسیح بن مریم را نیز به جاى خدا رب خود گرفته اند" این است که آنها، همانطورى که معروف است، قائل به ربوبیت مسیح شدند. نکته ای که باید به آن توجه داشت این است که چون نوع پرستش و عبادت مسیحیان نسبت به "عیسى" با پرستش یهود نسبت به پیشوایشان تفاوت داشته یکى واقعا مسیح را پسر خدا مى دانسته و دیگرى به خاطر اطاعت بى قید و شرط به عنوان عبادت کردن پیشوایان معرفى شده اند لذا آیه فوق نیز میان آن دو تفاوت قائل شده و حسابشان را از هم جدا کرده است و مى گوید: "اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون الله".
سپس حضرت مسیح را جدا کرده مى گوید: "و المسیح ابن مریم" و این نشان مى دهد که در تعبیرات قرآن همه ریزه کاریها رعایت مى شود. و در اینکه مسیح را اضافه به مریم کرد، اشاره است به اینکه نصارى در این اعتقاد بر حق نیستند، زیرا کسى که از زنى به دنیا آمده باشد چه شایستگى پرستش را دارد، و از آنجایى که اهل کتاب نحوه اتخاذشان مختلف بود، و اتخاذ هر کدام یک معناى مخصوصى را داشت، لذا نخست اتخاذى را که در هر دو کیش به یک معنا بود ذکر نموده و فرمود: "اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون الله" و آن گاه اتخاذ مسیحیان را که به معناى دیگرى بود بر آن عطف نموده و فرمود "و المسیح ابن مریم".

پسر خدا

این طرز کلام هم چنان که دلالت بر اختلاف معناى اتخاذ در یهود و نصارى دارد بى دلالت بر این هم نیست که اعتقاد یهود به پسر خدا بودن عزیر غیر از اعتقاد مسیحیان به پسر خدا بودن عیسى است، اعتقاد یهودیان از باب صرف تعارف و احترام است، ولى اعتقاد مسیحیان درباره مسیح جدى و به نوعى حقیقت است، و این دلالت از اینجاست که آیه شریفه از اینکه عزیر را به جاى خدا رب خود خوانده اند سکوت کرده، و به جاى آن تنها به ذکر ارباب گرفتن احبار و رهبان اکتفاء کرده و این شامل عزیر هم مى شود، یعنى مى فهماند که یهود چنین اطاعتى از عزیر هم مى کرده اند چون عزیر یا پیغمبر بوده و ایشان با احترام از وى، و او را پسر خدا خواندن رب خود اتخاذش نموده و اطاعتش مى کرده اند، و یا به خاطر اینکه از علماى ایشان بوده و به ایشان احسانى کرده که از هیچ کس دیگرى ساخته نبوده است.
اما مسیح از آنجایى که پسر خدا بودنش به معناى صرف تعارف و احترام نبوده لذا آن را جداگانه ذکر کرد. در پایان آیه روى این مسئله تاکید مى کند که تمام این بشرپرستیها بدعت و از مسائل ساختگى است، و هیچگاه به آنها دستورى داده نشده که خدایان متعدد براى خود انتخاب کنند بلکه به آنها دستور داده شده که تنها یک معبود را بپرستند، «و ما أمروا إلا لیعبدوا إلها واحدا» معبودى که هیچکس جز او شایسته پرستش نیست، «لا إله إلا هو» معبودى که منزه است از آنچه آنها شریک وى قرار مى دهند «سبحانه عما یشرکون» (توبه/ 31)
امام صادق (ع) در تفسیر این آیه می فرماید: «به خدا سوگند! عبادت مسیحیان این نبود که برای آنان روزه بگیرند و نماز بگزارند، بلکه آنان کورکورانه از عالمان خود پیروی کرده و اگر حلالی را حرام، یا حرامی را حلال می کردند، گوش به فرمان آنها بودند و در حقیقت ندانسته آنها را پرستش می کردند.»

پـاکـی سـاحـت مـسـیـح (ع) از ادعـای ربـوبـیـت

قرآن احتجاجات و استدلالات خود را بر پاکى ساحت مسیح از عقائد خرافى که اهل کتاب یعنى نصارا نسبت به او دارند، اینگونه بیان می کند: «ما کان لبشر أن یؤتیه الله الکتاب و الحکم و النبوة ثم یقول للناس کونوا عبادا لی من دون الله و لکن کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم تدرسون؛ هیچ بشرى را نرسد که خدا به او کتاب و حکم و پیامبرى بدهد، آن گاه به مردم بگوید: به جاى خدا مرا بپرستید. بلکه [مى گوید:] شما که کتاب آسمانى تعلیم مى دادید و به درس و بحث آن مى پرداختید، مردان خدایى [و موحد] باشید.» (آل عمران/ 79)
کانه خواسته است بفرماید: عیسى آن طور که شما پنداشته اید نیست، او نه رب است و نه خودش ربوبیت براى خود قائل شده است، دلیل اینکه رب نبوده این است که او مخلوقى بشرى بود و در شکم مادر رشد کرد و مادرش او را بزائید و در گهواره پرورشش داد، چیزى که هست مخلوقى معمولى چون سایر افراد بشر نبود، بلکه خلقتش مانند خلقت آدم که نه پدر داشت و نه مادر غیر معمولى و از مجرایى غیر مجراى علل طبیعى بود، پس مثل او مثل آدم است، و اما دلیل اینکه براى خود دعوى ربوبیت نکرد این است که او پیامبرى بود که کتاب و حکم و نبوتش داده بودند و پیامبرى که این چنین باشد شانش اجل از این است که از زى عبودیت و از رسوم رقیت خارج شود، چگونه ممکن است به مردم بگوید: مرا رب خود بگیرید و بندگان من باشید، نه بندگان خدا؟ و یا چگونه ممکن است از پیغمبرى از پیامبران مقامى را نفى کند که خدا آن را در حق وى اثبات کرده باشد.
مثلا خداى تعالى براى موسى (ع) رسالت را اثبات کرده باشد و عیسى (ع) آن را نفى کند؟ و خلاصه چگونه ممکن است حقى را که خدا به کسى نداده، عیسى بدهد و حقى را که خدا به کسى داده، عیسى آن را نفى کند؟! در جمله: "ما کان لبشر" حرف لام "ملکیت" را مى رساند و به آیه چنین معنا مى دهد: هیچ پیغمبرى مالک و صاحب اختیار چنین چیزى نیست، یعنى چنین عملى از او حق نیست بلکه باطل است.
خداوند در آیه زیر گوشه اى از تربیت خود نسبت به عیسى (ع) را حکایت نموده، مى فرماید: «و إذ قال الله یا عیسى ابن مریم أ أنت قلت للناس اتخذونی و أمی إلهین من دون الله؟ قال: سبحانک ما یکون لی أن أقول ما لیس لی بحق؛ و [یاد کن] آن گاه که خدا گوید: اى عیسى بن مریم! آیا تو به مردم گفتى من و مادرم را به جاى خدا به عنوان دو معبود بپرستید؟ گوید: منزهى تو، مرا نشاید که آنچه حق من نیست بگویم.» (مائده/ 116)
حاصل معناى آیه این شد که هیچ بشرى نمى تواند بین نعمت الهى نبوت و دعوت مردم به پرستش خود جمع کند و چنین چیزى ممکن نیست که خداى تعالى به او کتاب و حکم و نبوت بدهد و آن گاه او به مردم بگوید: بندگان من باشید نه بندگان خدا، پس آیه شریفه به حسب سیاق از جهتى شبیه است به آیه: «لن یستنکف المسیح أن یکون عبدا لله، و لا الملائکة المقربون... و أما الذین استنکفوا و استکبروا فیعذبهم عذابا ألیما و لا یجدون لهم من دون الله ولیا و لا نصیرا؛ نه مسیح از اینکه بنده اى براى خدا باشد استنکاف دارد و نه ملائکه مقرب... و اما آنهایى که استنکاف مى ورزند و تکبر مى ورزند، خدا به عذابى دردناک معذبشان مى کند، آن وقت نه حمایت کشى دارند و نه یاورى.» (نساء/ 173) چون از این آیه نیز استفاده مى شود که شان و مقام مسیح و همچنین ملائکه مقرب خدا اجل و ارفع از آن است که از بندگى خدا استنکاف بورزند و در نتیجه مستوجب عذاب الیم خدا گردند، و حاشا بر خداى عز و جل که انبیاى گرام و ملائکه مقرب خود را عذاب دهد.

شرک و عبادت

در اینجا ممکن است گفته شود: در آیه مورد بحث کلمه "ثم" آمده و این کلمه بعدیت را مى رساند و به آیه چنین معنایى مى دهد که: هیچ بشرى که خدا به او کتاب و حکم و نبوت داده، نمى تواند بعد از رسیدن به این موهبت ها چنین و چنان کند و این با بیان شما نمى سازد که گفتید: "هیچ بشرى که خدا این موهبت ها را به او داده نمى رسد که در همان حال چنین و چنان کند". جواب این است که ما گفتیم جمع بین نبوت و این دعوت باطل از آیه استفاده مى شود ولى سخنى از زمان به میان نیاوردیم، پس چنین جمعى ممکن نیست، چه اینکه زمان هر دو یکى باشد و چه اینکه یکى بعد از دیگر و مترتب بر آن باشد، چون کسى که به فرض محال بعد از گرفتن آن موهبت ها مردم را به عبادت خود دعوت کند، بین این دو جمع کرده است.
در جمله: "کونوا عبادا لی من دون الله" کلمه "عباد" مانند کلمه "عبید" جمع کلمه "عبد" است با این تفاوت که "عباد" بیشتر در مورد بندگى خدا و "عبید" بیشتر در مورد بردگى انسان ها استعمال مى شود و غالبا گفته نمى شود عباد فلان شخص، بلکه گفته مى شود: عبید او. پس اینکه فرمود: "عبادا لى؛ عبادى براى من که مسیح ابن مریم هستم"، با این گفتار ما منافات ندارد، چون کلمه ی "لى" در اینجا قیدى است قهرى، براى اینکه بفهماند خداى سبحان از عبادت تنها آن عبادتى را قبول مى کند که خالص براى او انجام شود، هم چنان که فرمود: «ألا لله الدین الخالص و الذین اتخذوا من دونه أولیاء ما نعبدهم إلا لیقربونا إلى الله زلفى، إن الله یحکم بینهم فی ما هم فیه یختلفون، إن الله لا یهدی من هو کاذب کفار؛ آگاه باش که دین خالص تنها از آن خدا است و کسانى که به جاى خدا اولیائى مى گیرند و مى گویند ما این خدایان را نمى پرستیم مگر به این منظور که ما را به خدا نزدیک سازند، بدانند که خدا بین آنان در آنچه اختلاف مى کنند حکم خواهد کرد، چون خدا هیچ دروغباف کفرانگر را هدایت نمى کند.» (زمر/ 3)
ملاحظه مى کنید عبادت هر کسى را که با عبادت خدا غیر خدا را عبادت مى کنند رد نموده، هر چند که این عبادتش به منظور تقرب و توسل و شفاعت باشد. علاوه بر اینکه بطور کلى عبادت تصور ندارد مگر در صورتى که عابد استقلالى براى معبود خود معتقد باشد، حتى در صورت اشتراک هم براى هر دو شریک در سهم خودشان استقلال قائل باشد و خداى سبحان معبودى است که داراى ربوبیت مطلقه است و ربوبیت مطلقه او تصور ندارد مگر در صورتى که او را عبادت کنند و مستقل در هر چیز بدانند و استقلال را از هر چیز دیگر نفى کنند، پس در عبادت غیر خدا (هر چند با عبادت خدا باشد، در سهم غیر خدا) تنها غیر خدا عبادت شده است و خداى تعالى در آن سهم شرکت ندارد. و چون جمله: "بما کنتم" مشتمل بر فعل ماضى است (و مى فرماید شما در سابق چنین و چنان بودید) و اصولا فعل ماضى دلالت بر تحقق در سابق دارد، لذا مى توان گفت آیه شریفه لحن تعریض به نصارا دارد که بعضى از ایشان مى گفتند خود عیسى خبر داده که پسر خدا است و بعضى دیگر پسرى عیسى براى خدا را به کلمه خدا تفسیر کرده اند و منشأ پیدایش این سخن کفرآمیز این بوده بنى اسرائیل تنها قومى بودند که کتابى آسمانى در دست داشتند و با تعلیم و تعلم دست به دست مى دادند و همین باعث پیدایش اختلاف در بینشان شد (و به طورى که قرآن کریم فرمود) خداى تعالى عیسى را مبعوث نکرد، مگر براى همین که بعضى از موارد اختلاف آنان را بیان کند و نیز بعضى از چیزهایى که بر آنان حرام شده بود حلال کند و سخن کوتاه اینکه دعوتشان کند به اینکه به وظائف واجب در باب تعلیم و تعلم قیام نمایند و خلاصه اش این است که در تعلیم و تعلم کتاب خداى سبحان، ربانى شوند.
در تفسیر قمى در ذیل آیه: «ما کان لبشر أن یؤتیه الله الکتاب» آمده که عیسى نگفته بود که من شما را خلق کرده ام، پس به جاى خدا بر من بندگى کنید. ولیکن فرموده بود: براى من ربانى شوید، یعنى علمایى ربانى. و نیز در همان کتاب در تفسیر آیه ی: «و لا یأمرکم أن تتخذوا الملائکة و النبیین أربابا» آمده که امام فرمود در قدیم قومى بودند که ملائکه را مى پرستیدند و قومى از نصارا معتقد بودند که عیسى رب و خدا است. و یهود معتقد بودند عزیز پسر خداست. لذا خداى تعالى فرمود: عیسى شما را دستور نمى دهد که ملائکه و پیامبران را ارباب خود بگیرید.
در الدرالمنثور است که ابن اسحاق، و ابن جریر، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم، و بیهقى در کتاب "دلایل"، از ابن عباس روایت کرده اند که گفت: ابورافع قرظى (از بنى قریظه که قبل از ورود به اسلام از یهودیان آنجا بوده.) گفت وقتى احبار یهود و نصاراى نجران نزد رسول خدا (ص) جمع شدند، و آن جناب ایشان را به اسلام دعوت کرد، گفتند «اى محمد آیا مى خواهى تو را بپرستیم آن طور که نصارا عیسى بن مریم را مى پرستند؟» مردى از نصاراى نجران که لقب رئیس به او داده بودند نیز همین سؤال را کرد و گفت: «آیا از ما این را مى خواهى؟» رسول خدا (ص) فرمود: «معاذ الله، پناه مى برم به خدا از اینکه غیر خدا را بپرستیم و یا مردم را به پرستش غیر او دستور دهیم، خداى تعالى مرا به چنین چیزى مبعوث نکرده، و چنین دستورى به من نداده است.»
دنبال این پاسخ بود که این آیه نازل شد.


منابع :

  1. جعفر سبحانی- منشور جاوید- جلد 12 صفحه 417-431

  2. سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد ‏3 ص 389، جلد ‏9 ص 326، جلد ‏5 ص 404، جلد ‏6 ص 101- 105، جلد ‏14 ص 63، جلد ‏5 ص 244- 245، جلد ‏1 ص 394، جلد ‏3 ص 432 و 509 و 452- 453

  3. ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد ‏‏7 ص 366، جلد ‏4 ص 221- 224، جلد ‏2 ص 632، جلد ‏5 ص 34- 35

https://tahoor.com/FA/Article/PrintView/113361