مخلد بودن عذاب و دوام عقاب براى مشرکین

اجماعى تمام مسلمین بلکه از ضروریات دین، مخلد بودن عذاب و دوام عقاب براى مشرکین و منافقین و کفار در آتش جهنم است، و نصوص آیات و اخبار در دوام عذاب کفار بسیار است از جمله این آیه شریفه که حق تعالى تصریح فرموده به خلود آنها و هم تصریح به آنکه عذاب از آنها سست نمى شود و ناامیدند از تخفیف و راحت: «إن المجرمین فى عذاب جهنم خالدون* لا یفتر عنهم و هم فیه مبلسون* و ما ظلمناهم و لاکن کانوا هم الظالمین* و نادوا یامالک لیقض علینا ربک قال إنکم مکثون* لقد جئناکم بالحق و لاکن أکثرکم للحق کارهون؛ همانا مجرمان در عذاب جهنم ماندگارند. [عذاب] از آنها کاسته نمى شود و ایشان در آن جا ناامیدند. و ما بر آنها ستم نکردیم بلکه خودشان ستمکار بودند. و فریاد برآورند: اى مالک! پروردگارت مى بایست جان ما را بستاند. او گوید: شما [همچنان] ماندگارید. همانا حقیقت را برایتان آوردیم، لیکن بیشتر شما حقیقت را خوش نداشتید.» (زخرف/ 74- 78)
منظور از "مجرمین" کسانى است که در همان روز هم متصف به جرم هستند، در نتیجه کلمه ی مذکور هم گنهکاران را شامل مى شود و هم کفار را. مؤید این معنا آن است که این کلمه در مقابل کلمه ی "متقین" قرار گرفته که از کلمه ی "مؤمنین" خصوصى تر است و تنها شامل مؤمنین باتقوى مى شود. و در واقع آیه ی اول رد یهود است که گفتند: «و قالوا لن تمسنا النار إلا أیاما معدودة؛ و گفتند: هرگز آتش جز چند روزى ما را نخواهد رسید.» (بقره/ 74) و رد حکماء و عرفاء و شیخیه که گفتند بالاخره تمام مى شود. از آنجا که ممکن است "عذاب دائم" با گذشت زمان تخفیف یابد، و تدریجا از شدت آن کاسته گردد در آیه بعد مى افزاید: «لا یفتر عنهم و هم فیه مبلسون؛ هرگز عذاب از آنها تخفیف نخواهد یافت، و هیچگونه راه نجاتى براى آنان نیست، و آنها از همه جا مایوس خواهند بود.» و کلمه ی "یفتر" مضارع مجهول از مصدر "تفتیر" است که به معناى تخفیف و کم کردن و سستى است که مى فرماید: «کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غیرها لیذوقوا العذاب؛ هر بار پوستشان پخته شود، پوستى دیگر بر جایش نهیم تا عذاب را [به طور کامل] بچشند.» (نساء/ 59) و به این ترتیب عذاب آنان هم از نظر زمان دائمى است، و هم از نظر شدت، چرا که "فتور" همانگونه که راغب مى گوید به معنى سکون بعد از حدت، و نرمش بعد از شدت، و ضعف بعد از قوت است. "مبلس" از ماده ی "ابلاس" در اصل به معنى اندوهى است که از شدت ناراحتى به انسان دست مى دهد، و از آنجا که چنین اندوهى انسان را به سکوت دعوت مى کند ماده ی "ابلاس" به معنى سکوت و بازماندن از جواب نیز به کار رفته، و از آنجا که در شدائد سخت، انسان از نجات خود مایوس مى شود، این ماده در مورد یاس نیز به کار رفته است، و نامگذارى "ابلیس" به این نام به خاطر همین معنى است که مایوس از رحمت خدا است.
مى فرماید مجرمین که در عذاب جهنم قرار دارند از رحمت خدا و یا از بیرون شدن از دوزخ نومیدند. به هر حال در این دو آیه روى سه نکته تکیه شده: مساله خلود، عدم تخفیف عذاب، و اندوه و یاس مطلق، و چه دردناک است عذابى که با این امور سه گانه آمیخته باشد. در آیه ی بعد این نکته را خاطر نشان مى سازد که این عذاب دردناک الهى چیزى است که آنها خود براى خویش فراهم ساخته اند مى فرماید: «و ما ظلمناهم و لکن کانوا هم الظالمین؛ ما به آنها ستمى نکرده ایم ولى آنها خود ستمکار بوده اند.» براى اینکه خداى تعالى تنها جزاى اعمالشان را به ایشان داده پس این خودشان بودند که به خود ستم کردند، و نفس خویش را با اعمال زشت به شقاوت و هلاکت افکندند. نظر به فرموده ی خداوند «و أن لیس للإنسان إلا ما سعى؛ چیزى براى انسان نیست مگر آنچه را که در آن سعى و کوشش نموده.» (نجم/ 40) در اینجا تذکر می دهد که گمان نشود کسانى را که به بهشت می برند و به آن نعمتهاى بهشتى آنان را مستفیض می گرداند یک خصوصیت زائدى در اصل خلقت با آنها همراه بوده که بدون اختیار و مجاهده عمل نیک از آنان صادر گردیده و نیز کسانى را که به جهنم می برند و به آن عذابهاى کذایى مبتلا می گرداند یک منقصتى در خلقت آنها قرار داده و بدون اراده و اختیار عمل بد از آنها ناشى می گردد چنانچه رأى (اشاعره) بر این است چنین گمانى فاسد است زیرا که منافى با عدل پروردگار جهانیان است اگر چنین باشد بر عاصى ظلم وارد می گردد ذات متعال بالاتر از این است که بنده ضعیف خود را به صفتى که در او گذاشته و بدون اختیار مرتکب معاصى گردیده وى را عذاب نماید که چرا چنین و چنان کردى. این است که در بسیارى از آیات قرآن به اهل عذاب و اهل جهنم تذکر می دهد که ما به شما ظلم ننمودیم بلکه خودتان دانسته و فهمیده از روى اختیار به نفس خود ظلم نموده و مستحق عذاب شده اید و عذاب الهى از روى عدل است که هر چیزى در موقع خود قرار گرفته و و هر که را به بخشد و عذاب نکند از روى رحمت و کرم او است.
هم ظلم به نفس کردند که خود را در معرض این عذاب در آوردند و هم ظلم به دین کردند که حق را رها کردند و باطل را گرفتند و هم ظلم به انبیاء و اولیاء و مؤمنین کردند «بئس للظالمین بدلا؛ چه بد جانشينانى براى ستمگرانند.» (کهف/ 50) در حقیقت همانگونه که در آیات پیشین سرچشمه آن همه نعمتهاى بى پایان را اعمال مؤمنان پرهیزگار معرفى کرد، در اینجا نیز سرچشمه این عذاب جاودان را اعمال خود آنها مى شمرد. چه ظلم و ستمى از این بالاتر که انسان آیات الهى را تکذیب کند، و تیشه بر ریشه سعادت خود زند «و من أظلم ممن افترى على الله الکذب؛ و چه كسى ستمگرتر از آن كس است كه با وجود آنكه به سوى اسلام فراخوانده مى شود بر خدا دروغ مى بندد.» (صف/ 7)
آرى قرآن سرچشمه اصلى همه سعادتها و شقاوتها را خود انسان و اعمال او مى شمرد نه مسائل پندارى که گروهى براى خود درست کرده اند. این آیه بیان آن است که شرک و کفر و گناهان سیرت کفار و بیگانگان است و هم چنین درباره فساق و گناهکاران که دعوى ظاهرى آنان چه بسا اسلام است به سوء اختیار خود مداومت به گناهان بزرگ داشته بدون اینکه در مقام توبه برآیند بالاخره هر یک از افعال اختیارى بشر بر اساس قضاوت و داورى روح استوار است و نیروى درونى و روانى آنان به ظهور رسیده است بر این اساس شقاوت و خلود در عقوبت لازم ذاتى و محصول کوشش آنان در زندگى خواهد بود بدین جهت شقاوت ذاتى و تیرگى روح و روان آنان مقتضى عقوبت است از نظر ناسپاسى و کفران نعمت که پیوسته شعار آنان بوده است.

آرزوی مرگ
سپس به بیان گوشه دیگرى از بیچارگى آنها پرداخته مى گوید:«و نادوا یا مالک لیقض علینا ربک؛ آنها فریاد مى کشند که اى مالک دوزخ! آرزو داریم پروردگارت ما را بمیراند تا از این عذاب دردناک آسوده شویم.» منظور از کلمه مالک همان دربان دوزخ است که در اخبار و روایات عامه و خاصه نیز به این نام نامیده شده. مجرمین، مالک دوزخ را خطاب مى کنند و آنچه را که باید از خدا بخواهند از او مى خواهند، و این بدان جهت است که اهل دوزخ محجوب از خدا هستند، هم چنان که در جاى دیگر فرموده: «کلا إنهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون؛ حاشا که آنان امروز از پروردگار خود محجوب و در پرده اند.» (مطففین/ 15) و نیز فرموده: «قال اخسؤا فیها و لا تکلمون؛ در دوزخ بمانید، و از رحمت من دور باشید و حرف نزنید.» (مؤمنون/ 108) پس معناى آیه مورد بحث این مى شود: مجرمین از مالک دوزخ درخواست مى کنند که او از خدا درخواست کند که مرگشان را برساند.
معناى "قضاء علیه" میراندن است، و منظور مجرمین از این مرگ معدوم شدن و باطل محض گشتن است تا شاید به این وسیله از عذاب الیم و شقاوتى که دارند نجات یابند. و این هم یکى از مواردى است که ملکات دنیوى دوزخیان ظهور مى کند و از پرده برون مى افتد، چون در دنیا هم که بودند مرگ را نابودى مى پنداشتند، نه انتقال از سرایى به سرایى دیگر، لذا در دوزخ تقاضاى مرگ مى کنند، مرگ به همان معنایى که در دنیا در ذهنشان متمرکز بود، وگرنه بعد از مردن فهمیدند که حقیقت مرگ چیست و دیگر معنا ندارد که چنان حقیقتى را درخواست کنند، اما ناخودآگاه ملکاتشان ظهور مى کند. درخواست بطلان و نابودى آنان از نظر آن است که در دنیا چنین مى پنداشتند که بشر به وسیله مرگ معدوم و نابود می شود مانند آن است که بشرى به دنیا نیامده است و در حال اضطرار و عقوبتهاى دوزخ این عقیده در آنان تقویت مى شود که شاید بدین طریق از عقوبت و خلود در شقاوت رهائى یابند.

هیچ راه نجاتی از این آتش وجود ندارد!
با اینکه هر کس از مرگ مى گریزد و خواهان ادامه حیات است، اما گاهى چنان مصائب بر انسان فشار مى آورد که از خدا تمناى مرگ مى کند، و این چیزى است که اگر در دنیا براى بعضى واقع شود در آنجا براى مجرمان جنبه عمومى دارد و همگى تمناى مرگ مى کنند. اما چه سود که مالک دوزخ به آنها پاسخ مى گوید "شما در اینجا ماندنى هستید"! و نجاتى حتى از طریق مرگ وجود ندارد (قال إنکم ماکثون). و عجب اینکه به گفته بعضى از مفسران مالک دوزخ این پاسخ را با نهایت بى اعتنایى بعد از هزار سال! به آنها مى گوید، و چه دردناک است این بى اعتنایى ممکن است گفته شود این چه تقاضایى است که آنها مى کنند با اینکه یقین دارند مرگ و میرى در کار نیست، ولى باید توجه داشت که اینگونه درخواستها از یک انسان بیچاره که از همه جا قطع امید کرده طبیعى است، آرى آنها وقتى تمام راههاى نجات را به روى خود مسدود مى بینند چنین فریادى از دل برمى کشند! اما چرا آنها خودشان مستقیما تقاضاى مرگ از خدا نمى کنند، بلکه به مالک دوزخ مى گویند از پروردگارت بخواه تا به ما مرگ دهد؟ براى اینکه آنها در آن روز از خداى خود محجوبند، چنان که در آیه 15 مطففین مى خوانیم: «کلا إنهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون؛ چنین نیست [که مى پندارند] البته آنها در آن روز از پروردگارشان سخت محجوبند.» لذا تقاضاى خود را وسیله فرشته عذاب مطرح مى کنند، یا به علت اینکه او فرشته است و نزد خداوند مقرب است.

جرعه جرعه عذاب می نوشند
آنها از مالک خواستند که از پروردگار بخواهد آنها را هلاک کرده و میراند تا از این عذاب رها شوند، غافل از اینکه آن به آن مرگ مى آید ولى نمى میرند چنانچه مى فرماید: «و یأتیه الموت من کل مکان و ما هو بمیت و من ورائه عذاب غلیظ؛ آن را جرعه جرعه مى نوشد و نمى تواند آن را فرو برد، و مرگ از هر طرف به سویش مى آید اما مردنى نیست، و عذابى سنگین به دنبال دارد.» (ابراهیم/ 20) و در خبر دارد پس از آنکه اهل بهشت در بهشت و اهل جهنم در جهنم جاى گیر مى شوند موت را به صورت کبشى مى آورند و بین بهشت و جهنم که طرفین مشاهده مى کنند ذبح مى کنند که مرگ مرد دیگر مرگ نیست اهل بهشت آن قدر مسرور مى شوند که از لذائذ بهشت بیشتر لذت مى برند و اهل جهنم آن قدر محزون مى شوند که از عذاب هاى جهنم بیشتر متألم مى شوند.
"و نادوا یا مالک" مالک خازن جهنم است و اختیار جهنم در دست او است هر یک را به جاى خود قرار مى دهد و به قدر استحقاق عذاب مى کند. "لیقض علینا ربک" قضاء حکم به موت است. چنانچه مى فرماید در حق سلیمان «فلما قضینا علیه الموت؛ پس هنگامى که (با تمام قدرتی که سلیمان داشت) مرگ را بر او مقرر کردیم.» (سبأ/ 13) و نیز مى فرماید: «فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر؛ برخى از آنان پیمانشان را به انجام رساندند [و به شرف شهادت نایل شدند] و برخى از آنان [شهادت را] انتظار مى برند.» (احزاب/ 23) چون از کلام مالک که گفت: "قال إنکم ماکثون" مأیوس مى شوند از مردن تمناى خروج از خدا مى کنند مى گویند: «ربنا أخرجنا منها فإن عدنا فإنا ظالمون* قال اخسؤا فیها و لا تکلمون؛ پروردگارا! ما را از این آتش بیرون آر، پس اگر [به خلاف] برگشتیم، در آن صورت ستمگر خواهیم بود. خدا گوید: دور شوید در آن، و با من سخن نگویید.» (مؤمنون/ 107- 108)
مى فرماید: «و الذین کفروا لهم نار جهنم لا یقضى علیهم فیموتوا و لا یخفف عنهم من عذابها؛ کسانى که کافر شدند، آتش جهنم براى آنهاست. نه بر آنها حکم شود تا بمیرند، و نه عذاب آن از ایشان کاسته شود.» (فاطر/ 33) سپس تقاضاى تخفیف یک روز از خزنه جهنم مى کنند: «و قال الذین فی النار لخزنة جهنم ادعوا ربکم یخفف عنا یوما من العذاب* و ما دعاء الکافرین إلا فی ضلال؛ و کسانى که در آتشند، به نگاهبانان جهنم گویند: پروردگارتان را بخوانید تا یک روز از این عذاب را به ما تخفیف دهد. دعاى کافران جز در بیراهه نیست [و به جایى نمى رسد].» (مؤمن/ 49- 50)

اعتراض
اگر گفته شود آدم گنه کار در مدت کمى گناه نموده چگونه بایستى براى این مدت کم همیشه در عذاب شدید باشد و این طور مجازات منافى است با فرموده خداى تعالى (جزاء وفاقا) یعنى جزا باید مطابق عمل انجام گیرد و بنابراین کفار باید به قدر عمر دنیویشان که در کفر و عصیان گذرانیده اند در جهنم معذب باشند نه آنکه در جهنم جاویدان گردند.

پاسخ
چون کفر و ایمان راجع به قلب انسانى است نه جسد و روح حیوانى وقتى در اثر مخالفت و طغیان و نفس پرستى قلب و روح و روان آدمى فاسد گردید و نور توحید و ایمان در آن نفوذ ننمود و قلب لطیف انسانى که بایستى آینه صفات الهى و نماینده اوصاف ایزدى باشد مثل سنگ خارا بلکه (شدیدتر) یعنى سخت تر از سنگ گردید که دیگر قابل نفوذ آب رحمت رحمانى نیست و پس از مرگ دیگر محلى براى تدارک باقى نخواهد ماند زیرا چون انسان مادامى که در دنیا زیست می نماید استعداد کمال در او باقى است لکن به مردن آنچه در آن بالقوه موجود بوده به فعلیت رسیده این است که عالم آخرت براى انسان دائمى و همیشگى است و آخر ندارد و کافر در اثر تاریکى قلبش و دورى وى از رحمت خدا همیشه به عذاب گرفتار خواهد بود و همین اثر تیرگى قلب کافر است که اگر فرضا کافر به عمر دنیا زنده و زندگانى مى نمود به کفر خود باقى بلکه بر طغیان و سرکشى خود مى افزود و چون عالم آخرت همیشه باقى است این است که کافر که فعلیت اخیر او کفر و دورى از رحمت خداى تعالى است همیشه معذب خواهد بود. لکن مؤمنین ولو آنکه گنهکار باشند چون جوهر قلبشان فاسد نگردیده منتهى جرم معاصى روى قلبشان را گرفته و نمی گذارد نور الهى در آن نفوذ نماید این است که اگر بدون توبه از دنیا بروند بایستى مدتى در عذاب بمانند تا آنکه مثل طلاى مغشوش که در بوته زرگرى آب نمایند غش آنها سوخته گردد و زر ناب گردیده لایق مقام مقربین گردند.


منابع :

  1. عبدالله جوادی آملی- تفسیر موضوعی- جلد 5 صفحه 372

  2. میرزا ابوالحسن شعرانی- روض الجنان و روح الجنان- جلد ‏17 صفحه 191

  3. ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- ترجمه مجمع البیان- جلد ‏22 صفحه 270

  4. سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد ‏18 صفحه 184

  5. حسین بن احمد الحسینی- تفسیر اثنا عشری- جلد ‏11 صفحه 498

  6. سيد محمدحسين‏ حسينى همدانى- انوار درخشان- جلد ‏15 صفحه 151

  7. ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد ‏21 صفحه 121

  8. نصرت بیگم امین- مخزن العرفان- جلد ‏13 صفحه 47

  9. محمدتقی مدرسی- تفسیر هدایت- جلد ‏12 صفحه 520

  10. عبدالحسين طیب- أطیب البیان- جلد ‏12 صفحه 57

https://tahoor.com/FA/Article/PrintView/115833