منطق دیالکتیک در مکتب کمونیستی

در مکتب کمونیستی یا مارکسیستی می شود گفت، اگر چه به این تعبیر شاید خودشان هم نگفته اند ولی می شود این جور نتیجه گیری کرد، که یگانه معیار برای اخلاق، تکامل است، یعنی هر کاری که جامعه را به پیش ببرد، جامعه را به سوی تحول، که تحول هم جز در صورت انقلابیش امکان پذیر نیست ببرد، جامعه را به سوی کمال ببرد اخلاقی است، هر چه می خواهد باشد، و به هر صورتی و به هر کیفیتی، و هر کاری که مانع تکامل جامعه باشد غیر اخلاقی است، هر چه می خواهد باشد. البته اگر به این شکل کلی بخواهیم بگوییم، این چیزی است که شاید هیچ کس با آن مخالف نباشد. یعنی هر مکتب اخلاقی با اینکه معیاری غیر از تکامل بیان می کند ولی سخنش این است که تکامل جامعه بستگی به اخلاق دارد، به همین اخلاق که من می گویم، اگر چه معیار را تکامل نگفته اند. ولی هیچ کس اعتقاد ندارد که اخلاقی که توصیه می کند اخلاق ضد تکامل است بلکه مدعی است که این اخلاق مقدمه و شرط تکامل است. بنابراین باید ببینیم که این نظریه که می گوید تکامل معیار است چه چیز خاصی می گوید و در واقع باید ببینیم نظرش درباره تکامل چیست؟ تکامل را چه می داند و راه تکامل را چه راهی تشخیص می دهد، و این بسیار مهم است.
در مکتب کمونیستی، منطق، به طور کلی منطق دیالتیک است و منطق دیالکتیک، این اصول را بر همه پدیده ها حاکم می داند؛ اصل تضاد، نه به آن معنا که دیگران می گفتند، بلکه به معنای خاص خودش، یعنی این اصل که هر چیزی نفی و ضد انکار خود را در درون خودش دارد، و به همین دلیل که در واقع جنگ خود با خود را در درون خود دارد پویا است، در حال حرکت است و ساکن نیست. پس اصلا دومش می شود اصلا حرکت، که حرکت هم ناشی از تضاد است، آن هم تضادی که از درون خود پدیده سرچشمه می گیرد نه تضاد یک شی بیرونی با پدیده. حرکت منجر به یک سلسله، تغییرات تدریجی می شود، بلکه حرکت یعنی تغییر تدریجی، ولی هر تغییر تدریجی منتهی به یک تغییر دفعی می شود، به این معنا که هر تغییری در ابتدا جنبه کمی دارد، یعنی افزایش عددی و مقداری دارد، یک مدتی که این افزایش عددی و مقداری ادامه پیدا کرد کم کم می رسد به مرحله ای که (تغییر کیفی حاصل می شود). به یک تعبیر، تغییر تدریجی منتهی به تغییر دفعی می شود، و به تعبیر دیگر تغییر کمی همیشه منتهی به تغییر کیفی می شود.
مثال معروفی را هگل ذکر کرده است: اگر ما به آب حرارت بدهیم تدریجا گرم می شود، از صفر درجه می آید به یک درجه، پنج درجه، پنجاه درجه، نود درجه، همین طور تدریجا تغییر می کند، ولی به صد درجه که می رسد ناگهان یک تغییر پیدا می شود و آن این است که آب بخار می شود، و به تعبیر دیگر تغییر کمی تبدیل به تغییر کیفی می شود یعنی از صد درجه به بالا اصلا ماهیت آن عوض می شود، یعنی یک شی که قبلا مایع بود حالا شد گاز. تغییر ماهیت می دهد. در اثر این تغییر ماهیت قهرا قوانینی که قبلا بر آن حاکم بود که مثلا چون مایع بود قوانین مایعات بر آن حاکم بود دیگر نمی تواند حاکم باشد، قوانین دیگری که مثلا قوانین گازها باشد بر آن حاکم است. اینکه تغییر کمی منجر به تغییر کیفی می شود در نتیجه همان تضاد است، چون گفتیم در نتیجه حرکت است او حرکت معلول تضاد می باشد. درجه حرارت که بالا می رود، و به عبارت دیگر تغییر کمی که بیشتر می شود، به معنی این است که تضاد درونی شیء بیشتر می گردد، و این که تغییر کمی تبدیل به تغییر کیفی می شود معنایش این است که این تضاد و کشمکش به نهایت درجه خود رسیده است، و در نهایت درجه، آن ضدی که از درون اصلا خودش به وجود آمده بود (گفتیم هر شیء ضد خودش را در درون خودش دارد)، پیروز شده است، و آن که پیروز می شود، تضاد که به مرحله نهایی می رسد، این حالت انقلابی که به وجود می آید، در واقع حالت سوم به وجود آمده.
حالت اول در واقع حالت تولد است: همان ابتدا که شیء به وجود می آید.
حالت دوم حالت رشد شیء است، حالت برخورد شیء با ضد خودش، و حالت سوم آن حالت تغییر کیفی است، آن حالتی که این دو ضد بالاخره به شکل شیء سوم درمی آیند که مرحله تکامل یافته آن است. پس همیشه جریان طبیعت چنین جریانی است: شیء به وجود می آید در حالی که ضد خودش را در درون خودش دارد، کشمکشی بین خودش و نفی خودش، خودش و انکار خودش به وجود می آید، این کشمکش منجر به حرکت می شود، و در نهایت امر این دو با یکدیگر به نوعی در سطح بالاتر ترکیب می شوند که این همان حالت تغییر کیفی است. وقتی که ترکیب می شوند آن حالت بعدی تکامل یافته حالات قبلی است و به عبارت دیگر حالت تکامل یافته.


منابع :

  1. مرتضی مطهری- فلسفه اخلاق- صفحه 254-7

https://tahoor.com/FA/Article/PrintView/21270