مقام و موقعیت فلسفه در عصر رنسانس

یکی از راههای بررسی ماهیت و پیشینه عصر جدید، تأمل در تحولات عصر رنسانس است. یکی از تحولات مهم این دوره تحول در نحوه نگرش فلسفی در فلاسفه و متفکران این دوره است. آنچه در ذیل می آید، اشاره مختصری است در خصوص وضعیت فلسفه در این دوره.

رواج و بازخوانی فلسفه افلاطون

با وجود کم اعتنایی انسان رنسانس به فلسفه، این شاخه معرفتی در برنامه تعلیم و تربیت مدارس و دانشگاهها نقش مهمی داشت. کسانی که به آموختن علوم و سایر معارف روی می آوردند، یکی از مهمترین موضوعاتی که می بایست فرا گیرند، فلسفه بود. در فلسفه، دوره رنسانس را می توان بازیابی افلاطون و حتی به نوعی حاکمیت فلسفه افلاطونی در نظر گرفت. فلسفه مدرسی مشائی با وجود تحمل انتقادهای شدید در قرون چهاردهم تا شانزدهم میلادی به طور گسترده، حداقل از لحاظ کمی، مورد توجه بود؛ اما به افلاطون فقط به شکل فلسفی و آن هم در مدارس توجه نشد، بلکه همگام با نفوذ فرهنگ یونانی در ادبیات، هنر و حتی در علوم نیز حضور داشت. علاوه بر این دو گروه، گروهی دیگر از اندیشمندان به نظریه هایی که در سنت فیثاغوری- هرمسی به ارتباط ریاضیات با عالم و تمرکز بر علوم خفیه تأکید داشت، علاقه مند بودند. اینان در کنار این سنت دینی- فلسفی به افلاطون بسیار بیش از ارسطو علاقه نشان دادند.
نخستین امری که در مطالعه فلسفه افلاطون در رنسانس به چشم می خورد، دسترسی متفکران این عصر به کل آثار افلاطون است. تا قبل از این دوره چند دیالوگ از افلاطون، آن هم اغلب به طور ناقص، در دسترس متفکران قرار گرفته بود و آنانی که خود را افلاطونی می نامیدند، به آثار افلاطونیان متأخر و نوافلاطونیان و تفاسیرشان از افلاطون به عنوان تفکر افلاطونی نظر داشتند. اما در این عصر با ورود آثار افلاطون به زبان اصلی از بیزانس، پس از تسخیر قسطنطنیه، غربیان به مجموعه آثار او دسترسی یافتند و به ترجمه آن به زبان لاتینی همت گماشتند. این امر در آکادمی فلورانس و تحت نظر مارسیلیو فیچینو انجام پذیرفت.
البته باید در نظر داشت که اگر چه در این دوره آثار خود افلاطون هم مطالعه می شد، ولی با ترجمه های جدید مفسران یونانی و رواج آثار دوره یونانی مآب، تفسیر افلاطون در چهارچوب افلاطونی میانه و نوافلاطونی تحت تأثیر ادیان اسرارآمیز یونانی مآب همچون ادیان هرمسی و سروشهای کلدانی صورت پذیرفت. البته از تفسیر شکاکانه افلاطون نیز باید یاد کرد که نسبت به تفسیر قبلی بسیار در اقلیت بود.
حداقل سه جریان عمده در مطالعه افلاطون در عصر رنسانس می توان یافت. عده ای همچون پلتو (pletho) افلاطون را از دیدگاهی غیر مسیحی مطالعه می کردند و تعلیم می دادند. عده ای دیگر مانند مارسیلیو فیچینو سعی می کردند که آراء افلاطون را با اعتقادات مسیحی جمع کرده و آن را تبیین کنند. افراد دیگری همچون کوپرنیکوس، گالیله و جوردانو برونو از آراء افلاطون و بخصوص توجهش به ریاضیات، در بحثهای جهان شناسی استفاده می کردند.

فلاسفه

گئورگیوس
اگر نیکولائوس کوسانوس را در مرز بین قرون وسطی و رنسانس بدانیم و با کمی تأمل او را در فلسفه قرون وسطی قرار دهیم، گئورگیوس گمیستوس پلتو (Georgius Gemistus Pletho) (1360-1450)، که از قسطنطنیه به غرب مهاجرت کرده بود، و کاردینال بساریون (Bessarion)، شاگرد نیکولائوس کوسانوس، درباره او نوشته است که در او روح افلاطون دوباره ظهور کرده است، تعلق به عصر رنسانس دارد. طرز تفکر او با دیگر فلاسفه مدرسی و یا حتی با افلاطونیان قبل و معاصرش در غرب چندان سنخیتی ندارد. با حضور او در غرب بسیاری افلاطون را از دیدگاهی دیگر مطالعه کردند. ایدئال پلتو سازمان اجتماعی و فرهنگی یونان باستان بود، نه جامعه ای با ارزشهای مسیحی تحت حاکمیت کلیسای کاتولیک. در نتیجه او را به شرک متهم کردند. آثارش مملو از اساطیر یونان است؛ چنانکه نظم عالم را که در آن نوعی جبر می دید، به زئوس، حاکم یگانه و اعلای تمام موجودات، نسبت داد. سروشهای کلدانی در شکل دادن به آرائش نقش مهمی داشتند. او این سروشها را به زرتشت نسبت می داد. او به نقد فلسفه مشائی نیز پرداخت.

مارسیلیو فیچینو
مارسیلیو فیچینو (Marsilius Ficinus) (1433-1499) نمونه کامل فیلسوفی است که به سبب حمایت یکی از خاندانهای اشرافی ایتالیا، یعنی خاندان مدیچی (Medici)، خارج از سازمان رسمی کلیسا فلسفه گفت. البته او نیز به کلیسای کاتولیک پیوست و جزء روحانیان آن شد. وی به تحصیل فلسفه ارسطو و کلام مسیحی پرداخت و با فراگیری زبان یونانی و با دسترسی به نسخه های خطی آثار افلاطون آنها را مطالعه کرد. در تاریخ فلسفه غرب او را بیشتر به عنوان مترجم آثار افلاطون و افلوطین به زبان لاتین می شناسند. با نظارت او در آکادمی فلورانس، و با حمایت مالی و معنوی خاندان مدیچی، ترجمه نسخه های خطی ای که این خاندان از آثار افلاطون و افلوطین تهیه کرده بود، در سالهای 1484 و 1492 میلادی چاپ شد. او آثار چند افلاطونی دیگر را ترجمه و چاپ کرد. علاوه بر ترجمه آثار افلاطون بر برخی از آنها نیز شرح نوشت.
او هدف خود را از فلسفه گرفتن نجات مسیحیت از دستان متفکران بدون تقوا، یعنی مشائیان، اعلام کرد. از بیان مشائیان، بیشتر به انتقاد از ابن رشدیان پرداخت. کسانی که به زعم او منکر فناناپذیری نفس بودند. او افلاطون را به مسیحیت نزدیکتر از ارسطو می دانست و معتقد بود که در آثار او نظریه خلقت و فناناپذیری نفس بیان شده است. بدین ترتیب او به ایجاد ترکیبی از فلسفه افلاطونی با اعتقادات مسیحی برای دستیابی به حکمت، همت گماشت. فلسفه افلاطونی را همراه با اعتقادات هرمسی، سروشهای کلدانی، که به زرتشت نسبت می داد، و آیینهای نوفیثاغوری و یهودی می فهمید. او خود را جزء کسانی می دانست که از طریق اشراق سروشی را دریافت کرده است تا با ترکیبی از حکمت غیر مسیحی و اعتقادات مسیحی حکمت حقیقی را به جهانیان عرضه کند. به عبارتی او در نظر داشت که آراء افلاطون و مسیح را با یکدیگر ترکیب کند. او بر خلاف بسیاری از اشراقیون که در حکمت قدیم هم حقیقت را مشاهده می کردند، دین خود را برتر از دیگر ادیان قرار داد. با وجود این، با ارزش قائل شدن برای دیگر ادیان از پیشگامان تساهل دینی در غرب بود.

جیوانی میراندولا
جیوانی پیکو دلا میراندولا (Giovanni Pico Della Mirandola) (1463-1494) نظامهای فلسفی افلاطونی و مشائی را مطالعه کرد و چندی نیز برای تحصیل فلسفه مدرسی به پاریس رفت. به فراگیری زبانهای یونانی، عربی و عبری پرداخت و با عرفان یهودی (قبالا) آشنا شد. او نیز مانند فیچینو به مطالعه حکمت قدیم و ادیان اسرارآمیز یونانی مآب همت گماشت و به تفسیر باطنی دین پرداخت. وی نیز در نظر داشت که هماهنگی بین مسیحیت و افلاطون، در روایت یونانی مآب، را نشان دهد و فلسفه مشائی، بخصوص ابن رشدیان را نقد کرد. کلیسا او را بدعت گذار خواند و او مجبور به ترک ایتالیا شد. ولی با پادرمیانی خاندان مدیچی به فلورانس برگشت و در آنجا اقامت گزید.
فلسفه مشائی در قرون وسطی، فلسفه دانشگاهی بود و این امر در دوره رنسانس نیز ادامه یافت. انسان رنسانس، بخصوص اومانیستها، از جزم گرایی به شکل دینی و فلسفی گریزان بود. او می خواست با فن بیان و بدیع سخن بگوید و در استدلالهای خود از ادبیات کهن امداد جوید. منطق صوری و احتجاجات مابعدالطبیعی برای او گیرایی چندانی نداشت. فلسفه مشائی به عنوان نگهبان اصلی جزم گرایی فلسفی مدرسی، با جزم گرایی دینی نیز آمیخته شده بود. اما با وجود حضور برجسته تر افلاطون در تفکر فلسفی عصر رنسانس و انتقاداتی که اومانیستها از فلسفه مشائی مدرسی می کردند، آثار ارسطو و سایر مشائیان نیز به خوبی مطالعه می شد و در برنامه های درسی دانشگاهی جایگاه مهمی داشت.
در سی سال آخر قرن پانزدهم میلادی حدود هفتصد کتاب درباره فلسفه مشائی چاپ و تجدید چاپ شد. اما در این دوره بسیاری از مشائیان هنوز اصطلاحات، موضوعات و مفاهیم فلاسفه مدرسی را به کار می بردند. با اینکه عده ای از متفکران فلسفه مشائی را برای اهداف خاص خود، در جریانهای اومانیستی یا اصلاح دین، به خدمت می گرفتند، ولی به طور کلی فلسفه مشائی عصر رنسانس دنباله فلسفه مشائی قرون وسطی بود.

فلسفه مشاء در عصر رنسانس

مهمترین امری که فلسفه مشائی رنسانس را از فلسفه مشائی قرون وسطی متمایز می کرد، توجه رنسانسیان به زبان یونانی در مطالعه ارسطو بود. به این معنی که در دانشگاهها متون ارسطو را به یونانی مطالعه و تدریس می کردند. چنانکه دانشگاه پادوا (Padua) در سال 1497 میلادی کرسی تدریس آثار ارسطو را به زبان یونانی تأسیس کرد. تدریس آثار ارسطو در دانشگاهها همراه بود با مطالعه تفاسیری که به یونانی بر این آثار نگارش شده بود. آثار کسانی مانند اسکندر افرودیسی، آمونیوس، سیمپلیکیوس، تمیستیوس، یوهانس فیلوپونوس و اولیمپیودوروس در برخی مراکز دانشگاهی جایگزین تفاسیر قرون وسطی شد. با این تفاسیر مفاهیم افلاطونی میانه و نوافلاطونی دوباره به فهم فلسفه مشائی در غرب اضافه شد؛ البته این بار از طریق مفسران یونانی، نه لاتینی و مسلمان. نخستین چاپ آثار ارسطو به زبان یونانی بین سالهای 1495 و 1498 در ونیز صورت گرفت. از اوایل قرن شانزدهم میلادی هم انتشار دو زبانه (یونانی و لاتینی) متون ارسطو و از دهه سوم این قرن چاپ مفسران یونانی او شروع شد. بدین ترتیب عده ای از مشائیان تحت تأثیر توجه به زبان یونانی و تحلیلهای زبانی آثار ارسطو را به یونانی خواندند. اصولا مطالعه آثار ارسطو به زبان یونانی و تفسیر یونانی آن آثار، دنیایی دیگر از آراء را برای خوانندگان او در این عصر ایجاد کرد که از سنت مشائی مدرسی مسیحی- اسلامی دور بود.

تفسیرهای متنوع از ارسطو در عصر رنسانس

فلسفه مشائی در عصر رنسانس یکسان و یکنواخت نبود. از یک طرف تفاسیر مختلف ارسطو در قرون وسطی وجود داشت؛ از طرف دیگر با کشف و شناخت مفسران یونانی این فیلسوف بر تنوع فهم آثار او افزوده شد. از جهتی نیز می توان گوناگونی فلسفه مشائی در عصر رنسانس را تابعی از تنوع آراء در این دوره در نظر گرفت. در این میان عده ای تفکر ارسطو را با مبانی جدید علمی جمع کردند.
برخی نیز تحت تأثیر اومانیزم برخی از آراء مشائی را پذیرفته بودند. لورنزو والا (Lorentius Valla)، اومانیست معروف، به مطالعه فلسفه مشائی پرداخت. او برای توماس آکوئینی احترام بسیار قائل بود. در فلسفه مشائی از منطق آن برای امور سیاسی و دعاوی بهره برد. او رساله شعر (بوطیقا) ارسطو را به زبان لاتین ترجمه کرد. این رساله همراه رساله خطابه مورد توجه اومانیستها قرار گرفت و بسیار مطالعه شد. اومانیست دیگر لئوناردو برونی (Leonardo Bruni) آثار ارسطو را طبقه بندی کرد و نظم جدیدی به آنها داد. ملانکتون همراه لوتر در اصلاح دینی، مفاهیمی از ارسطو، بخصوص فلسفه اخلاق، را وارد برنامه درسی مدارس پروتستان کرد. بارتولومیو ککرمان (Bartholomew Keckermann) فلسفه مشائی را برای اهداف کلامی پروتستان مورد استفاده قرار داد. عده ای دیگر با توجه به سنت مشائی قرون وسطی همان روش فلسفی را پی گرفتند.
با تغییرات فکری که در اواخر قرون وسطی و رنسانس پیش آمد، تعریف فلسفه و اینکه چه موضوعی را باید در چه قسمتی از فلسفه قرار داد از مسائل جدید فلسفه مشائی در این دوره بود. مرز بین فلسفه طبیعی و مابعدالطبیعی نیز باید مشخص می شد. بودند کسانی که به منطق ارسطو علاقه نشان دادند و آن را در روش شناسی علمی به کار بردند. عده ای نیز بحث علم النفس ارسطو را از دیدگاه توماسی، یا ابن رشدی و یا اسکندر افرودیسی بررسی کردند.
طرفداری از نظریه عقل فعال ابن رشدی را کم و بیش می توان نزد کسانی همچون پولوس ونیزی، یوهانس آرگیروپولوس (Iohannes Argyropoulos)، آگوستینو نیفو (Agostino Nifo) و پیترو تراپولین (Pietro Trapolin)، مشاهده کرد. طبیعت شناسی ارسطو در این دوره با کشفیات و نظریه های جدید کم کم جایگاه خود را از دست داد. مشائیان با تمرکز بر طبیعیات ارسطو به مقابله با نظریه های جدید درباره عالم و بدن انسان که دانشمندانی همچون کوپرنیکوس و وسالیوس (Vesalius) در آثار خود آورده بودند، پرداختند. این امر مشائیان را از لحاظ طبیعت شناسی نسبت به سایر مکاتب فکری محافظه کار نشان داد. اینان سالها در رد این نوآوریها کوشیدند. در سالهای آخر قرن شانزدهم میلادی مبارزه مشائیان (peripatetici) و نوآوران (novatores) چشمگیر بود. البته با کشف رساله مکانیک، که منسوب به ارسطو بود، فیلسوف یونانی با علوم جدید چندگاهی همراهی کرد. چنانکه حتی گالیله که انتقادی سخت بر فلسفه طبیعی ارسطو کرد و آن را با طبیعت شناسی خود جایگزین نمود، بر این کتاب شرح نوشت. عده ای نیز مانند فرانسیسکو سوارز (Franscisco Suarez) (1548-1617) بر خلاف جریان اومانیستی و واقع گرایی رنسانسی به مابعدالطبیعه ارسطو و وجودشناسی او علاقه نشان دادند.


منابع :

  1. محمد ایلخانی- تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس- انتشارات سمت- 1382- صفحه 570-564

https://tahoor.com/_me/Article/PrintView/112140