تعلیم اسماء به آدم از طرف خداوند (تعلیم حقایق)

تعلیم بی واسطه حقایق به انسان کامل

در سیره آدم (ع) ارتباط انسان با فرشتگان بیان شده است. معرفت اسمای الهی که با تعلیم انسان کامل بهره ملائکه شد و نیز علوم و معارفی که به وسیله فرشتگان به انسانها می رسد در پرتو تحلیل رابطه ی انسان و فرشته به خوبی قابل ارزیابی و بهره وری است. پس از این که خدای سبحان خواست خود را درباره آفرینش انسان به فرشتگان بازگو کرد آنان گفتند:«أتجعل فیها من یفـسد فیها و یسفک الـدماء ونحـن نسبح بحـمدک ونقـدس لک قـال انی اعلم ما لا تعلمون؛ آیا در زمین موجودی مفسد و خونریز می آفرینی؟ در حالی که ما تو را تسبیح و تقدیس می کنیم.» (بقره/ 30) خلیفه تو باید اهل تسبیح و تقدیس باشد، و ما برای این مقام شایسته ایم. خدای سبحان در پاسخ سخن فرشتگان که استفهام محض بود و نه اعتراض و استنکار، فرمود: در این کار سری وجود دارد که شما نمی دانید و من آن را می دانم؛ آنچه خدا می داند و فرشتگان نمی دانند، به قرینه ی آیه بعد "غیب السموات و الارض" است: «فلما أنبأهم بأسمائهم قال ألم أقل لکم إنی أعلم غیب السموات و الأرض؛ چون [آدم] ايشان را از اسماءشان خبر داد فرمود آيا به شما نگفتم كه من نهفته آسمانها و زمين را مى‏ دانم.» (بقره/ 33)
چیزی می دانم که از آسمانها و زمین، غایب است. و منظور از غیب آسمانها و زمین آن است که نه در آسمانهاست و نه در زمین، زیرا اگر موجودی در سطح سپهر یا در بسیط خاک یافت شود، موجود عالم شهادت و حس است نه عالم غیب، چنانکه علم به آنها نیز نه در زمین است، تا با کند و کاو استخراج شود و نه در فضاست تا با وسایل فضایی به دست آید، بلکه از اسرار عالم غیب بوده، توسط خدایی که عالم غیب و شهادت است، معلوم می شود. فرشتگان در آسمانهای معنوی هستند و گیرندگان وحی آسمانی می باشند: «و أوحی فی کل سماء أمرها؛ در هر آسمانى كار [مربوط به] آن را وحى فرمود.» (فصلت/ 12) و آسمانهای ظاهری، زیر پوشش آسمانهای معنوی است که فرشتگان، وحی را در آن جا دریافت می کنند.
آسمان معنوی، باطن این آسمان ظاهری است و آن آسمانی است که رزق از آن جا تنزل می کند: «و فی السماء رزقکم؛ و روزى شما و آنچه وعده داده شده ‏ايد در آسمان است.» (ذاریات/ 22) آسمانهای ظاهری خود جزو ارزاق است و آن آسمانی که رزق ما در آن است، باطن این آسمان است. آسمانهای ظاهر مورد احاطه علمی فرشتگان است، اما علم انسان کامل که خلیفة الله است، غیب السموات و الارض می باشد. خلیفه بودن و انسان کامل بودن از آسمانها و زمین، با همه گسترش ظاهری و معنوی که دارد، بیرون است. خدای سبحان در جواب فرشتگان فرمود: «إنی أعلم ما لا تعلمون» (بقره/ 30) در این که من انسان کامل را خلیفه ی خود قرار می دهم و شما به مقام خلافت نمی رسید، سری وجود دارد که شما نمی دانید.
آنگاه برای این که آن سر را روشن کند، حقایق و معارف فراوانی را به حضرت آدم (ع) تعلیم داد و آنگاه از فرشتگان خواست تا اگر بدان معارف آگاهی و احاطه دارند بازگو کنند. آنان در پاسخ خدای سبحان اظهار عجز کردند: «و علم ادم الاسماء کلها ثـم عرضهم علی الملئکة فقال انبؤنی بأسماء هؤلاء إن کنتم صادقین* قالوا سبحانک لا علم لنا إلا ما علمتنا إنک أنت العلیم الحکیم؛ و [خدا] همه [معانى] نامها را به آدم آموخت ‏سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود اگر راست مى ‏گوييد از اسامى اينها به من خبر دهيد. گفتند منزهى تو ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته ‏اى هيچ دانشى نيست تويى داناى حكيم.» (بقره/ 31- 32)
خداوند همه حقایق جهان امکان را به آدم (ع) تعلیم داد و بعد، آن حقایق و معارف را در معرض همه ملائکه قرار داد و به آنان فرمود: «اگر از آنها آگاهید، گزارش دهید. خلیفه ی خدا کسی است که به همه ی اسماء و حقایق جهان عالم باشد.» آنها عرض کردند: «ما نمی دانیم.» خداوند به آدم (ع) فرمود: «این حقایق و معارف را به فرشتگان گزارش بده، نه تعلیم.» و فرشتگان بعد از این آشنایی به حقایق (در حد گزارش) عرض کردند: «خدایا تو از هر نقصی منزهی و چیزی را می دانی که ما نمی دانیم.» و همان طور که در استعلام آنها تنزیه حق وجود داشت بعد از آشنایی با گزارش حضرت آدم نسبت به حقایق جهان، مجددا حق را تسبیح، و به عجز علمی خود اعتراف کردند. انسان کامل علوم و معارف را بی واسطه دریافت می کند ولی فرشتگان با واسطه. و چون نظام جهان یا نظام علت و معلول است آن گونه که حکما می فهمند و یا نظام تجلی اتم و تام است آن گونه که عرفا می بینند؛ پس انسان کامل در این نظام بیش از فرشتگان تجلی دارد و از جلوه ی انسان کامل است که فرشتگان متجلی می شوند. و خداوند همه ی علوم و حقایق را به انسان کامل تعلیم داد، تا فرشتگان را متوجه ی این واقعیت سازد. تعلیم همه آیات و نشانه های الهی به حضرت آدم علم لدنی بود و علم لدنی علمی است که هیچ واسطه ای بین متعلم و معلم نیست.
"لدن" یعنی نزد و حضور. اگر علمی از پشت حجاب یا با وساطت پیک حاصل شود، علم بلاواسطه و لدنی نخواهد بود. اگر علمی از معلم صادر شود و به یک واسطه یا بیشتر، به شاگرد برسد، شاگرد آن علم را از "نزد" معلم نگرفته است و آن را علم لدنی نمی گویند، ولی اگر شاگرد به حضور معلم بار یافت و از حضور وی بدون واسطه، علمی را فرا گرفت، آن علم را لدنی می نامند. همه علوم انسان کامل، لدنی است. هیچ واسطه ای بین انسان کامل و خدای سبحان در این تعلیم و تعلم نیست ولی علوم فرشتگان لدنی نیست، زیرا آن علوم را با واسطه فرا می گیرند، ولی خداوند همه حقایق را بی واسطه به آدم تعلیم داد.

علم حضرت آدم به خزاین غیب

آنچه در سوره بقره آمده که «و علم ءادم الأسماء کلها ثم عرضهم على الملئکة؛ و همه نامها را به آدم آموخت، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه داشت.» (بقره/ 31) همین خزاین غیب است که به آدم، یعنی انسان کامل، آموخته است. پس هرچه در جهان ظاهر یافت می شود، ریشه اش در مخزن و عندالله است که انسان کامل عنداللهی از آن ریشه باخبر است. ممکن است آنچه در جهان طبیعت می گذرد، از بین برود، ولی آن مخزن غیبی و نیز علم انسان کامل، محفوظ است. امیرالمؤمنین (ع) می فرماید: «والله لو شئت أن أخبر کل رجل منکم بمخرجه ومولجه وجمیع شأنه لفعلت ولکنی أخاف أن تکفروا فی برسول الله، ألا وإنی مفیضه إلی الخاصة ممن یؤمن ذلک منه؛ به خدا سوگند اگر بخواهم هر یک از شما را از سرگذشت و سرنوشتتان باخبر کنم، می توانم، لیکن می ترسم شما با شنیدن اخبار غیبی کفر بورزید و بگویید، علی از رسول الله بالاتر است، زیرا رسول الله از این اسرار غیبی خبر نداد و علی از آنها خبر داد. من این اسرار را با اولیای خاصم به مقداری که آنها توان شنیدن دارند، در میان می گذارم.»
مضمون این کلام و بعضی از کلمات دیگر حضرت امیرالمؤمنین (ع) دلالت دارد که انسان کامل به خزاین اشیا عالم است. مقام آگاهی از خزاین غیبی که برای آدم (ع) بود برای دیگر انسانهای کامل نیز هست، زیرا آن مقام جای کثرت نیست، یعنی چنین نیست که چندین نفر به نحو کثرت در موطن انسان کامل باشند، بلکه آن مقام، یک واحد حقیقی است و هرکس به آن مقام رسید، آگاه می شود.در سوره مبارکه انعام نیز خداوند می فرماید: «و عنـده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو و یعلم ما فی البر و البحر و ما تسقط من ورقـة الا یعلمهـا و لا حبة فی ظلمات الارض و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبیـن؛ همه اشیای مشهود، خزاینی دارد که در عالم غیب است و کلیدهای خزاین، یا خود خزاین، نزد خداست و احدی به آن خزاین آشنا نیست، مگر کسی که خدای سبحان او را آگاه کند.» (انعام/ 59) مخازن غیب از ادراک و حواس دیگران غایب است و چیزی که از قلمرو حس فراتر باشد غیب است و محسوس افرادی که با عالم طبیعت مأنوسند نیست. این غیب مخزن شهادت است، آنچه در عالم ظاهر موجود است، مخازنش در عالم غیب است و همه ی خزاین نزد خداست. قبل از این که اشیا در نشئه ی شهادت، ظهور کند، در جهان غیب وجود دارد. همه ی علوم، حقایق و معارف، عندالله موجود است و اگر انسانی کمال علمی پیدا کرد و عنداللهی شد، به نوبه ی خود، به آن خزاین آگاه می شود.

عرضه اسماء بر فرشتگان

خدای سبحان، همه اسماء را به صورت علم لدنی به آدم ابوالبشر آموخت: «و علم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علی الملائکه» (بقره/ 31) اسماء در این جا جمع محلی به الف و لام است و مؤکد به کل، یعنی همه ی آیات و نشانه های حق و حقایق و معارف را خداوند بدون واسطه به آدم تعلیم داد و آدم (ع) دارای علم لدنی شد. کلمه "ثـم"، در این آیه نشانه ترتیب وجودی است، نه تأخر زمانی. یعنی نخست آدم (ع) تعلیم لدنی یافت و بی واسطه آن حقایق و معارف را دریافت و در مرتبه بعد، آن حقایق را نشان فرشتگان داد. برای این که سر خلیفة اللهی انسان برای فرشتگان روشن شود خدای سبحان به فرشتگان فرمود: این حقایق چیست: «فقال انبؤنی بأسماء هـؤلاء ان کنتم صادقین؛ اگر راست می گویید که می توانید خلیفه ی من باشید باید این حقایق و معارف را درک کنید.» (بقره/ 31) زیرا اداره حوزه ی خلافت بدون آگاهی از آنها میسور نیست و خلافت تام الهی از آن کسی است که همانند خداوند "بکل شیء علیم" باشد گرچه علم خداوند ذاتی و علم انسان کامل بالعرض است.
مراد از کلمه "عرضهم" که با ضمیر جمع مذکر سالم آمده است اسماء؛ الفاظ موضوعه، و رابطه ی اعتباری آن با مسمیات نیست، بلکه خود حقایق است و همان طور که انسان، خورشید و آب و فلزات و گیاهان را می بیند ولی از عمق آنها بی خبر است، همچنین ممکن است چیزی را به درجه ی ضعیف مشاهده کند و از عمق آن بی خبر باشد؛ فرشتگان نیز درجه ی ضعیف آن اسماء و مسمیات را مشاهده کردند و از عمق آنها اطلاعی نداشتند. خداوند فرمود: اگر شما راست می گویید و لیاقت خلافت مرا دارید، بگویید این حقایق چیست؟ همان طور که من بالذات به هر چیزی عالمم؛ خلیفه ی من هم باید بالعرض چنین باشد. آیا شما این طور هستید؟ و یا فقط در اسمای تنزیهی علیم هستید، نه در همه اسماء؟ «قالوا سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم» (بقره/ 32)

سر آموزش ندادن اسماء به فرشتگان
فرشتگان، اعتراف کردند که انسان خلیفةالله است و برایشان روشن شد که مقام شامخ خلافت تام الهی نصیب فرشته نیست، ولی می توانستند سؤال کنند که، خدایا آدم از خود چیزی نمی دانست و تو به او آموختی، اگر به ما نیز می آموختی، ما هم اسماء را می دانستیم. چرا او "خلیفة الله" باشد و ما نباشیم؟ لیکن پاسخ سئوال فرضی این است که حقایق و معارفی که در لدن و نزد ذات اقدس الله است، در دسترس موجود کاملی قرار می گیرد که حجابی بین او و خدا نباشد؛ یعنی اولین فیض و اولین مخلوق باشد، اما فرشتگان که درجه وجودی پایین تری دارند، هرگز نمی توانند این حقایق، علوم و معارف را بی واسطه دریافت کنند.پس انسان کامل معلم فرشتگان است و فرشتگان نمی توانند شاگرد بی واسطه و صادر اول باشند و در نتیجه نمی توانند اولین مخاطب به خطاب "کن" باشند.
اولین مخاطب خطاب کن، انسان کامل و دومین مخاطب فرشتگان هستند. فرشتگان شاگرد انسان کاملند، چه از نظر ترتیب وجودی و نظام علی و معلولی که اهل حکمت می فهمند و چه از نظر ترتیب اسماء، صفات و تجلیات گوناگون که عارفان می بینند. انسان کامل مجلای اتم و اولین مجلای خدای سبحان و فرشته دومین مجلاست؛ "نور السموات و الارض" اول بر آیینه ی انسان کامل می تابد و سپس بر آیینه ی هستی فرشتگان و فرشتگان نمی توانند بگویند اگر به ما هم می آموختی، ما هم فرا می گرفتیم؛ زیرا آن علم لدنی بی واسطه به خلیفة الله می رسد، نه به شاگردان خلیفة الله. اگر منظور از اسماء الفاظ و معانی قراردادی بود، آموختنش فخری نداشت و قابل یادگیری فرشتگان هم بود. معنای کلمه "ثم" در "ثم عرضهم علی الملئکة" ترتیب زمانی و مانند آن نیست، بلکه ترتیب درجه ی وجودی است؛ یعنی اول آدم اسماء را یاد گرفت، بعد از آن (از نظر رتبه ی وجودی) بر ملائکه عرضه شد.
فرشتگان هم اعتراف کردند و گفتند علم، آن است که تو داری و به ما آموختی. خدای سبحان هم فرمود: «ألم أقل لکم إنی أعلم غیب السموات والارض واعلم ما تبدون وما کنتم تکتمون» (بقره/ 33) علم لدنی انسان کامل، به غیب سموات و ارض است، که آن غیب از خود آسمانها و زمین مخفی و غایب است و نیل به این مقام باعث خلیفة الله شدن است. آگاهی از موجودات زمینی و نحوه ی بهره برداری از منابع و منافع زمین، دریاها، کوهها و... نیز در آن علم کلی داخل است؛ ولی در مرتبه ی نازله ی آن قرار دارد و بخش ناچیزی از مطالب مهمی است که تعلیم اسماء آنها را دربر دارد. خدای سبحان در این احتجاج می فرماید: من غیب سماوات و ارض را می دانم؛ یعنی مسئله خلافت انسان کامل از آسما نها و زمین بیرون است و آنچه من می دانم و شما نمی دانید، چون از آسمانها و زمین بیرون است، آن را انسان کامل می یابد و می فهمد. مقام خلافت انسان کامل یعنی درجه وجودی او، غیب سماوات و ارض است. انسان کامل که غیب سماوات و ارض را می داند، پس ظاهر سماوات و ارض را هم می تواند بداند و آن را تسخیر کند.

آیاتی دیگر در مورد تعلیم اسماء به آدم
علاوه بر آن آیات فوق، آیه شریفه «فتلقى آدم من ربه کلمات؛ پس آدم کلماتى از پروردگارش تلقى کرد.» (بقره/ 37) نیز بر تعلیم حضرت آدم (ع) به دست خداوند دلالت دارد. «تلقى» به معناى، گرفتن کلام همراه با درک مضمون آن است و این تلقى راه توبه را بر آدم (ع) سهل و آسان کرد. علامه طباطبایی می فرماید: «کلمه (تلقى)، به معناى تلقن است، و تلقن به معناى گرفتن کلام است، اما با فهم و علم، و این تلقى درباره آدم، طریقه اى بوده که توبه را براى آدم آسان مى کرده است.»

مقصود از کلمات

اما اینکه مقصود از کلماتى که حضرت آدم (ع) از پروردگارش تلقى نمود چیست؟ چه بسا احتمال داده شود که کلمات همان است که خداوند در سوره اعراف نقل فرموده است: «قالا ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین؛ گفتند خدایا ما بر خویش ستم کردیم و اگر تو ما را نبخشى و به ما رحمت و رأفت نفرمایى سخت از زیانکاران شده ایم.» (اعراف/ 23) ولى چیزى که این احتمال را ضعیف مى کند این است که، چنین کلماتى را حضرت آدم (ع) خود بر زبان آورده و دعا و خواسته اوست و دعاى حضرت آدم قبل از امر به هبوط است، در حالى که تلقى کلمات، بعد از امر به هبوط و فرود آمدن به زمین است.
در سوره اعراف این کلمات قبل از نقل هبوط آدم واقع شده، و بعد از نقل این کلمات فرموده: «قلنا اهبطوا» و در سوره مورد بحث اول آیه «قلنا اهبطوا» آمد بعدا آیه «فتلقى» در صدر این داستان، وقتى خدای تعالى به ملائکه فرموده: «می خواهم در زمین خلیفه قرار دهم ملائکه گفتند: آیا می خواهى در آن کسى را قرار دهى که فساد انگیزد؟ و خونریزى کند؟ با اینکه ما تو را به حمدت تسبیح می گوئیم، و تقدیست مى کنیم.» و خدای تعالى این سخن ملائکه را و این ادعایشان را که درباره خلیفه زمینى کردند، و این نسبتى را که به وى دادند، رد نکرد، و در پاسخ نفرمود: نه، خلیفه زمینى اینکارها را نمى کند، تنها اسماء را به آدم تعلیم کرد.
معلوم می شود با همین تعلیم اسماء اعتراض ملائکه خود به خود باطل می شود، وگرنه اعتراض ملائکه همچنان به قوت خود باقى می ماند، و حجت علیه آنان تمام نمی شد، پس معلوم می شود، در میانه اسمائى که خدا به آدم تعلیم داده، چیزى بوده که براى معصیت کار بعد از معصیتش به درد می خورده، و چاره گناه او را مى کرده، پس اى بسا تلقى آدم از پروردگار خود، مربوط به یکى از آن اسماء بوده است. بنابراین با توجه به سؤال ملائکه از خداوند در مورد آدم [آیا مى خواهی کسى را بیافرینى که در زمین فساد کند و خون ریزى نماید؟] مى شود، و با توجه به نحوه پاسخ دادن خداوند که این کارها را از خلیفه زمینى خود نفى نکرد و فقط موضوع تعلیم اسماء را درباره آدم عملى ساخت، به دست مى آید که در تعلیم اسماء مطلبى وجود داشته که باب اعتراض ملائکه را مسدود مى ساخته و الا سؤال آنها به قوت خود باقى مى ماند و حجت بر آنها تمام نمى شد.
پس معلوم مى شود در موضوع تعلیم اسماء چیزى بوده که به درد جبران معاصى و گناهان مى خورده و شاید کلماتى را که آدم (ع) تلقى کرده مربوط به همین قسمت باشد. در نتیجه به نظر علامه طباطبایی، مراد از کلمات آن چیزهایی است که در موضوع تعلیم اسماء محقق شده است چرا که موضوع تعلیم اسماء موجب گردید اعتراض ملائکه مسدود گردد و حجت بر آنها تمام شود. از این ها معلوم می شود که در این قضیه چیزی بوده است که می توانست آدم به آن چیزها متمسک و متوسل شود. روایات شیعه و اهل سنت گواهی می دهند که او، خدا را به حق پیامبر اسلام سوگند داد و چنین گفت: «اسألک بحق محمد الا غفرت لی» و در برخی از روایات آمده است که چنین گفت: «اللهم انی اسألک بحق محمد و آل محمد سبحانک لا اله الا انت عملت سوءا و ظلمت نفسی فتب علی انک انت التواب الرحیم.» ابن نجار از ابن عباس نیز نقل می کند که: «من از رسول خدا درباره کلماتی که آدم آنها را از پروردگارش تلقی کرد پرسیدم، او فرمود: "سأل بحق محمد و علی و فاطمه و الحسن و الحسین الا تب علی، فتاب علیه".»
بعضى گفته اند منظور از کلمات، این دعا و نیایش بوده است: «اللهم لا اله الا انت سبحانک و بحمدک رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى انک خیر الغافرین. اللهم لا اله الا انت سبحانک و بحمدک رب انى ظلمت نفسى فارحمنى انک خیر الراحمین. اللهم لا اله الا انت سبحانک و بحمدک رب انى ظلمت نفسى فتب على انک انت التواب الرحیم؛
پروردگارا! معبودى جز تو نیست، پاک و منزهى، تو را ستایش مى کنم، من به خود ستم کردم مرا ببخش که بهترین بخشندگانى. خداوندا! معبودى جز تو نیست، پاک و منزهى، تو را ستایش مى کنم، من به خود ستم کردم بر من رحم کن که بهترین رحم کنندگانى. بار الها! معبودى جز تو نیست، پاک و منزهى، تو را حمد مى گویم، من به خویش ستم کردم، رحمتت را شامل حال من کن و توبه ام را بپذیر که تو تواب و رحیمى.»
این موضوع در روایتى از امام باقر (ع) نقل شده است نظیر همین تعبیرات در آیات دیگر قرآن در مورد یونس (ع) و موسى (ع) مى خوانیم، یونس به هنگام درخواست بخشش از خدا مى گوید: «سبحانک إنی کنت من الظالمین؛ خداوندا منزهى من از کسانى هستم که به خود ستم کرده ام.» (انبیاء/ 87) درباره حضرت موسى (ع) مى خوانیم: «قال رب إنی ظلمت نفسی فاغفر لی فغفر له؛ گفت: پروردگارا من به خود ستم کردم مرا ببخش و خدا او را بخشید.» (قصص/ 16)
در روایات متعددى که از طرق اهل بیت (ع) وارد شده است مى خوانیم که مقصود از کلمات تعلیم اسماء بهترین مخلوق خدا یعنى محمد و على و فاطمه و حسن و حسین (ع) بوده است، و آدم با توسل به این کلمات از درگاه خداوند تقاضاى بخشش نمود و خدا او را بخشید. این تفسیرهاى سه گانه هیچگونه منافاتى با هم ندارد، چرا که ممکن است مجموع این کلمات به آدم، تعلیم شده باشد تا با توجه به حقیقت و عمق باطن آنها انقلاب روحى تمام عیار، براى او حاصل گردیده و خدا او را مشمول لطف و هدایتش قرار دهد.
به هر حال خداوند، به جاى تأکید بر پیراستگى خلیفه خود از فساد، برترى مقام علمى او را آشکار ساخت و تمامى اسم ها را به آدم آموخت، بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى گویید، اسم هاى اینها را به من خبر دهید.» فرشتگان عرض کردند: «منزهى تو! ما چیزى جز آنچه به ما آموخته اى نمى دانیم، تو دانا و حکیمى.» فرمود «اى آدم! آنان را از اسم هاى اینها آگاه نما.» هنگامى که آنان را آگاه کرد، خداوند فرمود: «آیا به شما نگفتم که من غیب آسمانها و زمین را مى دانم، و مى دانم آنچه را آشکار کرده و آنچه را پنهان مى دارید.» این که خداوند دانش آدم (ع) را به رخ فرشتگان کشیده است، براى آن است که دلیل تصمیم و انتخاب الهى و خلافت آدم را بفهمند و قانع شوند. اما درباره ماهیت این علم و چگونگى آن نظریه هاى مختلفى ابراز شده که بر اساس دو مبناى خلافت آدم (و پیامبران) و خلافت انسان قابل دسته بندى هستند، مثلا کسى که معتقد است منظور از (اسماء) اسامى اشراف فرزندان آدم مى باشد، که پس از عرضه این انوار مقدسه و اظهار عجز ملائکه از درک اسماء و صفات آنها آدم به معرفى آنان پرداخت، بى تردید معتقد به خلافت پیامبران است، ولى سخن مستند به ابن عباس، مجاهد و سعیدبن جبیر (که به گفته طبرسى مورد قبول بیشتر متأخران است) با خلافت انسان سازگارى دارد. در آن آمده است «خدا تمامى نامها، حرفه ها، غذاها، دواها، آبادسازى زمین، استخراج معادن، نشاندن درختان و منابع آنها و تمام آنچه را که به آبادانى دنیا و دین مربوط مى شود; به آدم آموزش داد.»
علامه محمدتقى جعفرى نیز تصریح دارد که حقایق عالم هستى و بذر همه دانستنیها با الهام و کاشتن در نهاد آدم و فرزندان او آموزش داده شده است، محمد عبده نیز بر انسانى بودن و عمومى بودن این آموزش تأکید دارد و مى گوید: «تعلیم همه اشیاء در مورد آدم به صورت آنى یا تدریجى فعلیت یافت، ولى در دیگر انسانها با کاوش و استدلال تحقق مى یابد.»
علامه طباطبایى نیز بر عمومیت خلافت و این آموزش پافشارى دارد، با افزودن این توضیح که مقصود، تفهیم واژه ها و معانى، آن گونه که بین ما متداول است، نیست و گرنه ملائکه پس از شاگردى در نزد آدم، با او همسان مى شدند، بلکه مقصود، حقیقت علم به اسماء است که در نهاد انسان به ودیعت گذاشته شده به گونه اى که پیوسته آثار آن به صورت تدریجى ظاهر مى گردد و اگر انسان به راه هدایت دسترسى پیدا نماید، مى تواند آن را به فعلیت برساند. بین سخن علامه طباطبایى و دیدگاه (المنار) که دانش آدم را تمام آگاهى هاى مقدور مى شمارند و برداشت سید قطب که (تعلیم اسماء) را آموزش هنر اسم گذارى مى داند، تفاوتى آشکار و درخور تأمل است.
از آیه «إنى أعلم غیب السموات و الارض؛ من نهان آسمان ها و زمین را مى دانم.» (بقره/ 33)، استفاده مى شود که در این آموزش، ارتباط و تماس روشن با غیب مطلق، و موجودات عالم ملکوت که همه خردمند مى باشند، نهفته بوده است و چنین آگاهى از راه استدلال و تجربه به دست نمى آید. به تعبیر دیگر مقصود از تعلیم اسماء، تنها آموزشهاى تجربى و کاوشهاى عقلى- فلسفى نیست، بلکه آگاهى هاى شهودى را نیز در بر مى گیرد که ارتباط تنگاتنگ با صفاى فطرت دارد. از آن نظر که فطرت آدم و حوا در اوج پاکیزگى و صفا قرار داشت و هنوز غبار زندگى مادى، گرد و غبار وراثت، آلایشهاى محیط فاسد خانوادگى و اجتماعى و…، به سراغ آن دو نرفته بود، آگاهى هاى فطرى و شهودى آنان نیز در اوج خود بود.
بدین ترتیب ظرف آموزش اسماء ظرف آفرینش آدم بوده است و حقیقت آموزش اسماء را واگذارى فطرت الهى در نهاد آدم به عنوان فردى از افراد بشر، تشکیل مى دهد و فطرت هدیه الهى به تمام انسانهاست و جزء ذات آنها مى باشد. بنابراین سخن بعضى از مفسران قابل مناقشه است که مى گوید تعلیم اسماء پس از سجده فرشتگان بر آدم بوده است و نظم و سیاق آیات سوره بقره آیات 30 تا 34 نیز این برداشت را بر نمى تابد.

 


منابع :

  1. سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد ‏1 صفحه 176 و 181- 182

  2. عبدالرحمن بن ابی‌ بکر سیوطی- الدرالمنثور- جلد 1 صفحه 58، 60- 61

  3. سیدهاشم بحرانی- تفسیر برهان- جلد 1 صفحه 86 روایت 2

  4. جعفر سبحانی- منشور جاوید- جلد 11 صفحه 45

  5. ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 1 صفحه 198

  6. عبدالله جوادی آملی- تفسیر موضوعی- جلد 6 صفحه 153 - 172

  7. عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

  8. سیدابراهیم سجادی- مقاله تحلیل داستان آدم در قرآن- مجله پژوهش های قرآنی شماره 15 و 16

  9. محمدباقر بهبودى- مقاله بازنگرى تاریخ انبیاء در قرآن- مجله پژوهش های قرآنی شماره 11و 12

https://tahoor.com/_me/Article/PrintView/112850