زن در آینه شعر مولانا (خصایل روحی)

ظرفیت های وجودی و خصائل روحی زنان

مولانا علاوه بر اینکه مشاهیر زنان را با ویژگی های روحی و برتری های شخصیتی آنها به اقتضای سخن ذکر کرده و ستوده، حکایات و ماجراهایی را هم از زنان عادی و غیر مشهور آورده که متضمن ستایش ظرفیت های وجودی زنان و خصائل روحی و اخلاقی ایشان است. از این قبیل است ماجرای کنیزک رومی خواجه مجدالدین عراقی که مولانا او را «صدیقه» می نامید. آن کنیزک کرامات بسیار می گفت و اظهار می کرد که مثلا نور سبز و سرخ و سیاه دیده یا فرشتگان را مشاهده کرده است. خواجه مجدالدین که از ارادتمندان و مقربان مولانا بود، بد دل شد و غیرت ورزید که دریغا کنیزان خانه، صور غیبی می بینند و خواجه نمی بیند. قصه نزد مولانا برد. مولانا نه تنها کنیزک را انکار نکرد، بلکه موانعی را که موجب محرومیت خواجه از کرامات غیبی شده بود، به بهترین بیان بازگفت. مولانا همچنین خادمه انس بن مالک را نمونه ای از صدیقان و سرمشق مردان می داند که با اعتماد بر کریمان رازدان، حاضر بود در تنور آتش سوزان برود.
وی همچنین از دختری خبر می دهد که پدر فرتوت و بیمار خود را همچون کودکی غذا می داد، می پروراند و خدمت می کرد. چون عمر خلیفه دوم بر او گذشت، گفت: «در این زمانه فرزندی چون تو نیست که بر گردن پدر حق داشته باشد.» دختر پاسخ داد که «با این همه فرق بسیار است میان خدمت پدر که مرا در کودکی می پروراند و این خدمت من. او مرا می پروراند و خدمت می کرد و می لرزید که مبادا آفتی به من رسد و من پدر را خدمت می کنم، اما در عین حال از مرگ او ناراضی نیستم تا زحمتش از من منقطع شود، من اگر خدمت پدر می کنم، آن لرزیدن او بر من، آن را از کجا آورم؟» عمر در برابر این استدلال اعتراف می کند که دختر مزبور فهمیده تر از عمر است.
مولانا آنگاه که می خواهد وثوق به حق و پناه بردن بدو را به مریدان خود تعلیم دهد، از زنان نمونه می آورد و می گوید: در حمله خوارزمشاه به سمرقند، دختری بس زیبا و بی مثال بود که از ترس اسارت دائما می گفت: «خداوندا کی روا می داری که مرا به دست ظالمان دهی و می دانم که هرگز روا نداری و بر تو اعتماد دارم.» چون شهر را غارت کردند، همه را از جمله کنیزکان آن دختر را به اسیری بردند، اما او را المی نرسید و با همه زیبایی، کسی در او نظر نکرد، زیرا خود را به خدا سپرده بود.

حفظ عفاف و ادب عاشقی (توسط زنان)

زنان در مواضع مختلفی از آثار مولانا ارشاد مردان را بر عهده گرفته اند. این نقش گاه در حکایات بسیار کوتاه هشدار دهنده خود را نشان می دهد و گاه در داستان های طولانی که متضمن ماجراهای متعدد و آموزه های فراوان است، مثل حکایت جوان عاشقی که هفت سال در خیال وصل معشوق گداخته بود، معشوق بلند طبعی که:
سایه او را نبود امکان دید *** همچو عنقا وصف او را می شنید
تا آنکه روزی تصادفا فرصتی دست داد و خلوتی حاصل شد. جوان خام طمع، ساده لوحانه تقاضای ناموجه کرد و چون معشوق بانگ برآورد که «برو گستاخ، ادب را هوش دار»، جوان ناپخته گفت:
گفت آخر خلوتست و خلق نی *** آب حاضر، تشنه همچون منی
کس نمی جنبد در اینجا جز که باد *** کیست حاضر؟ کیست مانع زین گشاد
گفت ای شیدا تو ابله بوده ای *** ابلهی وز عاشقان نشنوده ای
سپس استدلال می کند که باد را می بینی که می جنبد اما باد جنبانی را که در اینجا هست نمی بینی. باد جزوی که با بادبزن ایجاد می کنیم بدون جنباندن بادبزن به وجود نمی آید، چگونه است که از آفریننده بادها غافلی؟
معشوق پس از این هشدارها انواع بادها را با آثار مختلفشان مثال می زند و یادآوری می کند که همه این بادها از رب العباد و آکنده از امتحان های الهی است. اگر جنباننده را نمی بینی، آثارش را فهم کن. مرد جوان ادعا می کند که اگر در رعایت ادب ابله است، در وفا و طلب زیرک است. اما معشوقه می گوید ادبت این بود که دیدم، وفایت را که نمی توان دید خودت می دانی! سپس در تمثیل کار او ماجرای خلوت کردن زن صوفی با کفش دوز و خیانت و پستی آن زن را باز می گوید که هنگام مفتضح شدن، به دلایل دروغین و ساختگی روآورد و نتیجه می گیرد که تو نیز مانند زن صوفی خائن هستی و دام مکر گشوده ای چنانکه از هر ناشسته روی لاف زن شرم می کنی، اما از خدای خود شرم نمی کنی. عاشق در توجیه خواسته های خود می گوید من از باب امتحان چنین گفتم تا ببینم مستور هستی یا نه. گرچه بدون امتحان هم این را می دانستم، اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟
معشوق پاسخ می دهد که این حیله های تاریک را نباید پیش بینایان آورد. هر آنچه از مکر و رموز در دل داری، نزد من رسوا و همچو روز آشکار است. اگر پرده پوشی می کنم نباید پررویی کنی، بهتر آن است که از خطای خود عذرخواهی کنی، همچنان که آدم در پیشگاه الهی کرد. مولانا به اینجا که می رسد، از قول معشوق پاکدامن به بیان زشتی و کراهت امتحان کردن بنده، خدا را و نیز امتحان کردن مرید، شیخ را می پردازد و مسائل دقیقی را در آداب و سلوک عرفانی بیان می کند. پرداختن چنین داستان هایی با شخصیت هایی که از میان زنان عادی انتخاب شده اند نه از میان مشاهیر، به این منظور بوده است که عامه مردم نپندارند فضائل و برتری های مورد بحث، به بزرگان اختصاص دارد و افراد معمولی از رسیدن به آن مقامات ناتوانند. این روش با اهداف ارشادی و تربیتی مولانا کاملا انطباق دارد.

مادر نماد خداوند

در شعر مولانا «مادر» تمثیلی نمادین از خداوند است. این نمادپردازی از جنبه های مختلف صورت گرفته است:
الف با توجه به اینکه مادر، پناهگاه و مظهر امنیت کودک است، طفل، پناهی جز مادر نمی شناسد و حتی اگر مادر سیلی به صورتش زند، نیز به آغوش وی پناه می برد. تو هم در تمام حوادث خیر و شر به جای دیگری توجه نمی کنی و در همه حال به خداوند خود روی می آری. مولانا این معنی را در قالب سخن خداوند که به وحی دل با موسی (ع) گفته است، چنین بیان می دارد:
گفت چون طفلی به پیش والده *** وقت قهرش دست هم در وی زده
خود نداند که جز او دیار هست *** هم از او مخمور هم از اوست مست
مادرش گر سیلیی بر وی زند *** هم به مادر آید و بر وی تند
از کسی یاری نخواهد غیر او *** اوست جمله شر او و خیر او
خاطر تو هم ز ما در خیر و شر *** التفاتش نیست جاهای دگر

محبت مادری نماد عشق خالص برای خدا
ب - در یک غزل زیبای عرفانی با مطلع
دوش چه خورده ای دلا *** راست بگو نهان مکن
تولد موسی و شیر دادن مادر به او الهام بخش مولانا در نمادپردازی حب الهی شده است. در قرآن مجید می خوانیم که چون موسی (ع) علیرغم میل فرعون به دنیا آمد و مادرش بر جان او هراسان شد، خداوند به او وحی کرد که طفل خود را شیر بده و اگر بر او بیمناک شدی در آبش بینداز و اندوهگین مباش که او را به تو باز می گردانیم. از سوی دیگر خداوند پستان دایگان را بر موسی حرام ساخت، چنانکه او به شیر هیچکدام میل نکرد و سرانجام مادر موسی به عنوان دایه شیرده انتخاب شد. مولانا این ماجرا را به محبت ازلی خداوند پیوند می دهد و یادآوری می کند که عشق بنده باید «خالصا لوجه الله» باشد و به دیگری توجه نکند، زیرا مقتضای دیدار نخست چنین است:
کای تو بدیده روی من *** روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا *** گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
این مسأله در جای دیگر هم زمینه نمادپردازی عشق الهی توسط مولانا شده است. چنانکه با اشاره به این نکته که عشق عرفانی ذوالنون و عشق انسانی مجنون، همگی نشانه ای از عشق کبریایی حضرت حق است، زمینه های فطری حب الهی را که موجب بصیرت انسان و رهایی او از فریب و نیرنگ شیطانی می شود، باز می گوید و خاطر نشان می سازد که محبت خداوند پیش از محبت های دیگر به عرفا چشانده شده و لذا ایشان به غیر خدا توجه ندارند، همان گونه که موسی در آغاز تولد با شیر مادر آشنا شده بود و پستان دایگان را هرگز به دهان نگرفت:
کجا عشق ذاالنون، کجا عشق مجنون *** ولی این نشانست از آن کبریایی
چو موسی که نگرفت پستان دایه *** که با شیر مادر بدش آشنایی
چراغی است تمییز در سینه روشن *** رهاند تو را از فریب و دغایی
ج- مهر و محبت مادر به فرزند، مظهر محبت خداوند به بندگان خویش است. مولانا با این اعتقاد می گوید وقتی که بندگان خطاکار توبه کنند و از سر پشیمانی ناله سردهند، عرش الهی چنان از ناله آنان می لرزد که مادر بر فرزند خویش می لرزد، لذا خداوند دست این بندگان را می گیرد و آنها را از منجلاب گناه به عالم بالا می کشد:
توبه آرند و خدا توبه پذیر *** امر او گیرند و او نعم الامیر
چون بر آرند از پشیمانی حنین *** عرش لرزد از انین المذنبین
آنچنان لرزد که مادر بر ولد *** دستشان گیرد به بالا می کشد
د- نگرش مولانا به رابطه حبی عبد و رب، عمیق و از دل برخاسته است. عرفا در بیان ادبی حب الهی معمولا این رابطه را در دلدادگی عاشق و معشوق متمثل و نمادین می کنند. اما مولانا به تمثیل دیگری هم که واقعی تر است، توجه دارد: رابطه مادر و فرزند، مادر عاشق فرزند خویش است و بر جان او می لرزد و فرزند مشتاق آغوش مادر است و چیزی جز او نمی خواهد. به تعبیر عامیانه که مولانا هم به کار برده، بچه برای آغوش مادر می میرد و اینجاست که شدت اشتیاق بنده به رحمت الهی متمثل می شود:
همچو فرزند که اندر بر مادر میرد *** در بر رحمت و بخشایش رحمان میرم
با چنین نگرشی، مبدأ وجود انسان در صورت ذهنی و تصویر خیالی «مادر عشق» نشان داده می شود که شاعر وجود خود را نشأت گرفته از او می داند:
زاده ست مرا مادر عشق از اول *** صد رحمت و آفرین بر آن مادر باد
عشق است طریق راه پیغمبر ما *** ما زاده عشق و عشق شد مادر ما
امور مثبت دیگری هم که با جانب وجودی انسان ارتباط دارد، با تصویر خیالی مادر ترسیم می گردد و از این طریق «مادر دولت»، «مادر روزه» و «مادر عشرت» در شعر مولانا ظهور می یابد.
ه- مولانا به طریق دیگری هم مادر را تمثیلی از خداوند می داند. وی هنگامی که از مقام اولیاء الله سخن می گوید و فرجام کسانی را که از آنها بدگویی می کنند نشان می دهد، تمثیلی از حس مادری در میان حیوانات می آورد: مادر پیل که اگر بچه اش را شکار کنند و بخورند، از شکارچیان انتقام می گیرد:
از پی فرزند، صد فرسنگ راه *** او بگردد در حنین و آه آه
آتش و دود آید از خرطوم او *** الحذر زان کودک مرحوم او
هر دهان را پیل بویی می کند *** گرد معده ی هر بشر بر می تند
تا کجا یابد کباب پور خویش *** تا نماید انتقام و زور خویش
مولانا در ادامه مطلب، حکایت کسانی را می گوید که به سخن ناصحی که ایشان را از شکار بچه فیل حذر می داد، توجهی نکردند و به انتقام مادر فیل گرفتار آمدند. وی سپس حکایت مزبور را به این موضوع ربط می دهد که «اولیا اطفال حقند ای پسر» و کسانی اولیای خداوند را بیازارند و غیبت آنها را کنند، بوی دهانشان آنها را رسوا می کند و خداوند که همچون مادر آن پیل بچه در کمین ایشان است، انتقام آنها را می گیرد:
گوشت های بندگان حق خوری *** غیبت ایشان کنی کیفر بری
هان که بویای دهانتان خالقست *** کی برد جان، غیر آن کو صادقست؟

صحنه پردازیهای واقع گرایانه

مولانا بسیار واقع گرایانه و هنرمندانه در این حکایت ها صحنه پردازی می کند و اعمال و گفتگوهای شخصیت ها را با روانشناسی دقیق بیان می دارد. از لابلای این جنبه های مختلف، خواننده می تواند ابعاد شخصیتی زنان و شوهران آن روزگار، نهاد خانواده و نهایتا سیمای جامعه آنان را به نظاره بنشیند و تفاوت روحیات زنان و جایگاه ایشان را در آن جامعه با زنان امروزی مقایسه کند و مشترکات آنها را مورد مطالعه و مداقات قرار دهد. برای نمونه دعوای زن اعرابی را با شوهرش به اختصار مرور می کنیم:
زن اعرابی با شوی خود بر سر فقر و فاقه زندگی می ستیزد و او را سرزنش می کند. مرد او را نصیحت کرده به صبرش فرامی خواند و فضیلت صبر را بازمی گوید. زن پاسخ می دهد که این سخنان فراتر از حد توست و به مقام توکل تعلق دارد که تو از آن بی بهره ای. مرد باز نصیحت می کند که در فقیران به خواری منگر و طعنه مزن، کار حق را باید به دیده کمال نگریست. اگر به دیده حق بین بنگری، می بینی که غنای واقعی در فقر است. چون بگومگوهای زن و شوهر بالا می گیرد و زن کوتاه نمی آید، مرد کاسه صبرش لبریز شده، سرانجام تهدید می کند که یا خاموش باش و این ستیزه جویی و گمراه کردن را تمام کن و یا ترک من بگو، وگرنه همین حالا «ترک خان و مان کنم.» خشم و تهدید مرد چنان جدی است که جایی برای ادامه دعوا باقی نمی گذارد. زن بهانه جویی و کژخلقی را کنار می گذارد و اسلحه زنان را به دست می گیرد:
زن چو دید او را که تند و توسن است *** گشت گریان، گریه خود دام زن است
گفت از تو کی چنین پنداشتم *** از تو من اومید دیگر داشتم
زن درآمد از طریق نیستی *** گفت من خاک شمایم نی ستی (بانوی بزرگ)
جسم و جان و هر چه هستم آن توست *** حکم و فرمان جملگی فرمان توست
سخنان زن در این بخش نسبتا طولانی است و کاملا با روانشناسی زناشویی و روابط عاطفی زن و مرد در خانواده شرقی همخوانی دارد. زن با مکر و حیله زنانه می گوید: آری از من تبرا کن که توان تبرا داری، اما جان من، عذر خواه تبرای توست. من اگر از فقر نالیدم، به خاطر خودم ننالیدم، به خاطر تو نالیدم، تو دوای دردهای منی و به همین دلیل نمی خواهم فقیر و بینوا ببینمت. پس از آن، زن، مرد را به یاد روزگار دلدادگی گذشته می اندازد که عاشق زن بود و زن به میل و مراد وی، و سپس اعتراف می کند که خوی شاهانه شوهر را نشناخته و پیش او گستاخی نموده است. حال توبه کرده شمشیر و کفن در دست، گردن در پیش گرفته است که:
از فراق تلخ می گویی سخن *** هر چه خواهی کن ولیکن این مکن
زن با چنان شیوه جالبی عذرخواهی می کند که شوهر نتیجه ای جز پذیرش عذر نداشته باشد، می گوید: باطن تو شفاعتگر من نزد توست، چنانکه اگر من هم نباشم، او دائما شفاعتگری مرا می کند. مولانا با طرح این گفتگو نشان می دهد که میل باطنی مرد به سوی بخشش و گذشت زن است. از این رو ممکن است در ظاهر تندی و خشونت کند، اما در باطن و ضمیر دل خود با او سر صلح دارد و چون ذاتا عاشق و خواهان زن است، سرشتش گریزی از وی ندارد. ستیزه ها عارضی و دور از اصالت است، لذا باید به میل باطنی مرد مجال داد. از سخنان مولانا برمی آید که این مجال باید از طرف زن به مرد داده شود. پس می بینیم که زن می گوید: دل من با اعتماد به خلق و خوی خوب تو مرتکب جرم شد؛ پس رحم کن… سر انجام گریه های دلربای او کار خود را می کند:
زین نسق می گفت با لطف و گشاد *** در میانه گریه ای بر وی فتاد
گریه چون از حد گذشت و های های *** زانکه بی گریه بد او خود دلربای
شد از آن باران یکی برقی پدید *** زد شراری در دل مرد وحید
آنکه بنده روی خوبش بود مرد *** چون بود چون بندگی آغاز کرد


منابع :

  1. پروین اعتصامی- دیوان- تدوین احمد کریمی- تهران- انتشارات یادگار- 1369- چاپ اول

  2. ابوبکر سورآبادی (عتیق نیشابوری)- قصص قرآن مجید- به اهتمام یحیی مهدوی- تهران- انتشارات خوارزمی- 1365- چاپ دوم

  3. جلال الدین محمد مولوی- فیه ما فیه- تصحیح بدیع الزمان فروزانفر- تهران- امیرکبیر- 1362- چاپ پنجم

  4. جلال الدین محمد مولوی- کلیات شمس یا دیوان کبیر- تصحیح بدیع الزمان فروزانفر- تهران- امیر کبیر- 1362- چاپ سوم- دوره 10 جلدی

https://tahoor.com/_me/Article/PrintView/114817