تقیه در فقه شیعه

تقیه از ماده وقی‏ است، مثل تقوا که از ماده وقی است. تقیه معنایش این است: در یک شکل مخفیانه ‏ای، در یک حالت استتاری از خود دفاع کردن، و به‏ عبارت دیگر سپر به کار بردن، هر چه بیشتر زدن و هر چه کمتر خوردن، نه‏ دست از مبارزه برداشتن. هیچوقت یک مسلمان واقعی، یک مؤمن واقعی (تا چه‏ رسد به مقام مقدس امام) امکان ندارد که با دستگاه ظلم و جور زمان خودش‏ سازش کند و واقعا بسازد، یعنی خودش را با آن منطبق کند، بلکه همیشه‏ با آنها مبارزه می ‏کند. تفاوت در این است که شکل مبارزه فرق می ‏کند. یک وقت مبارزه علنی است، اعلان جنگ است، مبارزه با شمشیر است. این یک شکل مبارزه است. و یک وقت، مبارزه هست ولی نوع مبارزه فرق‏ می ‏کند. در این مبارزه هم کوبیدن طرف هست، لجنمال کردن طرف هست، منصرف کردن مردم از ناحیه او هست، علنی کردن‏ باطل بودن او هست، جامعه را بر ضد او سوق دادن هست، ولی نه به صورت‏ شمشیر کشیدن.
در شیعه مفهوم معقول و خردمندانه ‏ای وجود دارد که هم قرآن آن را تأیید می ‏کند و هم خرد، و آن مفهوم تقیه است. تقیه عبارت است از تاکتیک معقول به کار بردن در مبارزه برای حفظ بهتر و بیشتر نیروها. بدیهی است که هر فردی، چه از نظر جانش و چه از نظر امکانات اقتصادی‏ش و چه از نظر حیثیات اجتماعی‏ش، برای جبه ه‏ای که در آن جبهه‏ پیکار می‏ کند یک نیرو است، یک سرمایه است. حداکثر کوشش برای حفظ این نیروها و سرمایه‏ ها باید به کار برده شود. چرا نیروها بی جهت هدر برود؟ چرا قدرتها بی جهت ضعیف گردد؟ باید جبهه هرچه بیشتر قوی و نیرومند بماند. تقیه نوعی سپر به کار بردن است در مبارزه. این کلمه از ماده وقی‏ است که به معنی نگهداری است. وظیفه یک فرد مبارز در مبارزه تنها این نیست که حریف را بکوبد، خود نگهداری تا حد امکان نیز وظیفه مبارزه‏ است. تقیه یعنی هرچه بیشتر زدن و هرچه کمتر خوردن. به هر حال، تقیه‏ تاکتیک معقول و خردمندانه‏ ای است در مبارزه.
در تاریخ مبارزات مذهبی و اجتماعی و سیاسی زمانهایی پیش می ‏آید که مدافعان حقیقت اگر بخواهند به مبارزه آشکار دست بزنند هم خودشان و هم مکتبشان به دست نابودی سپرده می‏ شود و یا لااقل در معرض مخاطره قرار می ‏گیرد مانند وضع شیعیان علی (ع) در زمان حکومت غاصب بنی امیه در چنین موقعی راه صحیح و عاقلانه این است که نیروهای خود را به هدر ندهند و برای پیشبرد اهداف مقدس خود به مبارزات غیر مستقیم و یا مخفیانه دست بزنند و در حقیقت تقیه برای اینگونه مکتبها و پیروان آنها در چنین لحظاتی یک نوع تغییر شکل مبارزه محسوب می‏ شود که می ‏تواند آنها را از نابودی نجات دهد، و در ادامه مجاهدات خود پیروز گرداند، کسانی که بر تقیه به طور دربست قلم بطلان می‏ کشند معلوم نیست برای اینگونه موارد چه طرحی دارند؟ آیا نابود شدن خوب است و یا ادامه مبارزه به شکل صحیح و منطقی؟ راه دوم همان تقیه است و راه اول چیزی است که هیچ کس نمی ‏تواند آن را تجویز کند. تقیه یک اصل مسلم قرآنی است ولی در موارد معین و حساب شده که ضابطه آن در بالا آمد، و اینکه می ‏بینیم بعضی از ناآگاهان تقیه را از ابداعات پیروان اهل بیت (ع) می‏ شمرند دلیل بر این است که با آیات قرآن آشنایی زیادی ندارند.
به هر حال روشی که شیعه با آن روش شناخته‏ شده و ائمه دین آن را مشخص کرده ‏اند و از علامات و مختصات شیعه شناخته شده موضوع «تقیه» است ،به طوری که کلمه «شیعه» و «تقیه» مثل «حاتم» و «جود» لازم و ملزوم یکدیگر شناخته شده‏ اند. همه ائمه دین تقیه می‏کرده ‏اند، حالا چطور شد که امام حسین‏ (ع) در این میان تقیه نکرد و قیام نمود؟ اگر تقیه حق است چرا امام‏ حسین تقیه نکرد و حال آنکه موجبات تقیه کاملا برای امام حسین فراهم بود. و اگر تقیه حق نیست پس چرا سایر ائمه اطهار تقیه می ‏کرده ‏اند و به تقیه‏ دستور می ‏داده ‏اند؟ و به علاوه، خود یک بحث اصولی است قطع نظر از اینکه روش ائمه با یکدیگر متفاوت است و یا یکی است. فرض کنیم همه یک روش داشته ‏اند، همه تقیه می‏کرده ‏اند و یا هیچکدام تقیه نمی‏ کرده‏ اند، این خود یک بحث‏ اصولی است که از جنبه کلامی و اصولی می ‏توان بحث کرد که اساسا تقیه‏ می ‏تواند حق باشد؟ و آیا با عقل و قرآن وفق می‏ دهد و یا نمی‏ دهد؟
این‏ مطلب هم باید گفته شود که هر چند معروف و مشهور این است که تقیه از مختصات شیعه است و غیر شیعه قائل به تقیه نیست ولی این شهرت، اساسی‏ ندارد، در غیر شیعه هم تقیه هست. این مسئله نیز مثل مسئله تحریف قرآن‏ است که بعضی آن را از مختصات شیعه دانسته ‏اند و حال آنکه اگر عده ‏ای از شیعه قائل به تحریف قرآن هستند، از اهل سنت هم قائلند، عدد قائلین‏ آنها کمتر از عدد قائلین شیعه نیست، و البته اگر همه علماء سنی قائل به‏ تحریف قرآن نیستند همه علماء شیعه نیز قائل به تحریف قرآن نیستند. این‏ مطلب را یک توسعه بیشتر هم می ‏توان داد که از موضوع رعایت تقیه وسیعتر باشد، و می ‏شود گفت در بعضی امور دیگر هم در ابتدا بین سیرت و طریقه ائمه اطهار با یکدیگر تعارض و تناقض دیده‏ می ‏شود، ممکن است مثلا رسول اکرم (ص) یک طور عمل کرده باشد و امیرالمؤمنین طور دیگر.
خداوند در آیه 28 آل عمران می فرماید:«لا یتخذ المؤمنون الکافرین أولیاء من دون المؤمنین و من یفعل ذلک فلیس من الله فی شی‏ء إلا أن تتقوا منهم تقاة و یحذرکم الله نفسه و إلی الله المصیر؛ افراد با ایمان نباید به جای مؤمنان، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند، و هر کس چنین کند، هیچ رابطه ‏ای با خدا ندارد (و پیوند او بکلی از خدا گسسته می‏ شود)، مگر اینکه از آنها به پرهیزید (و به خاطر هدفهای مهم‏تری تقیه کنید). خداوند شما را از (نافرمانی) خود، بر حذر می‏ دارد، و بازگشت (شما) به سوی خداست.» (آل عمران/ 28) این آیه در زمانی نازل شد که روابطی در میان مسلمانان و مشرکان با یهود و نصاری وجود داشت، و چون ادامه این ارتباط، برای مسلمین زیانبار بود، مسلمانان از این کار نهی شدند، این آیه در واقع یک درس مهم سیاسی اجتماعی به مسلمانان می‏ دهد که بیگانگان را به عنوان دوست و حامی و یار و یاور هرگز نپذیرند، و فریب سخنان جذاب و اظهار محبتهای به ظاهر صمیمانه آنها را نخورند، زیرا ضربه ‏های سنگینی که در طول تاریخ بر افراد با ایمان و با هدف واقع شده در بسیاری از موارد از این رهگذر بوده است.
تاریخچه استعمار می‏ گوید: همیشه ظالمان استثمارگر در لباس دوستی و دلسوزی و عمران و آبادی ظاهر شده ‏اند. فراموش نباید کرد (واژه استعمار که به معنی اقدام به عمران و آبادی است نیز از همین جا گرفته شده) آنها به نام عمران و آبادی وارد می‏ شدند و هنگامی که جای پای خود را محکم می‏ کردند، بیرحمانه بر آن جامعه می ‏تاختند و همه چیز آنها را به یغما می‏ بردند. جمله "من دون المؤمنین" اشاره به این است که در زندگی اجتماعی هر کس نیاز به دوستان و یاورانی دارد، ولی افراد با ایمان باید اولیای خود را از میان افراد با ایمان انتخاب کنند و با وجود آنان چه نیازی به کفار بی رحم و ستمگر است، و تکیه بر وصف ایمان و کفر، اشاره به این است که این دو از یکدیگر بیگانه و آشتی ناپذیرند.جمله "فلیس من الله فی شی‏ء" اشاره به این است که: افرادی که با دشمنان خدا پیوند دوستی و همکاری برقرار سازند، ارتباطشان با خداوند و خداپرستان گسسته می ‏شود. سپس به عنوان یک استثناء از این قانون کلی می‏ فرماید: مگر اینکه از آنها بپرهیزید و تقیه کنید. (إلا أن تتقوا منهم تقاة)
همان تقیه‏ ای که برای حفظ نیروها و جلوگیری از هدر رفتن قوا و امکانات و سرانجام پیروزی بر دشمن است. در چنین موردی، جایز است که مسلمانان با افراد بی ایمان، به خاطر حفظ جان خود و مانند آن ابراز دوستی کنند. این آیه شریفه دلالتی روشن بر جواز تقیه دارد، از ائمه اهل بیت (ع) هم این استفاده روایت شده، هم چنان که آیه‏ ای که در باره داستان عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه نازل شده این دلالت را دارد، و آیه این است که می‏ فرماید: «من کفر بالله من بعد إیمانه، إلا من أکره و قلبه مطمئن بالإیمان، و لکن من شرح بالکفر صدرا فعلیهم غضب من الله، و لهم عذاب عظیم؛ کسی که بعد از ایمان کافر شود، البته منظور آن کس نیست که کفرش اجباری باشد، و دلش مطمئن به ایمان باشد، لیکن منظور آن کسی است که از صمیم دل به کفر برگردد، چنین کسانی مشمول غضبی از خدایند، و عذابی عظیم دارند.» (نحل/ 106)
کوتاه سخن اینکه، کتاب و سنت هر دو بر جواز تقیه به طور اجمال دلالت دارند، اعتبار عقلی هم مؤید این حکم است، چون دین جز این نمی‏ خواهد و شارع دین هم جز این هدفی ندارد که حق را زنده کند و جان تازه‏ ای بخشد، و بسیار می‏ شود که تقیه کردن و بر حسب ظاهر طبق دلخواه دشمن و مخالفین حق عمل کردن مصلحت دین و حیات آن را چنان تامین می‏ کند که ترک تقیه آن طور تامین نکند، و این قابل انکار نیست، مگر کسی بخواهد منکر واضحات شود. درست است که گاهی انسان به خاطر هدفهای عالی‏تر، به خاطر حفظ شرافت، و به خاطر تقویت حق و کوبیدن باطل حاضر است از جان عزیز خود نیز در این راه بگذرد، ولی آیا هیچ عاقلی می‏ تواند بگوید جایز است انسان بدون هدف مهمی جان خود را به خطر اندازد؟ اسلام صریحا اجازه داده که انسان در موردی که جان یا مال و ناموس او در خطر است و اظهار حق، هیچگونه نتیجه و فایده مهمی ندارد موقتا از اظهار آن خودداری کند و به وظیفه به طور پنهانی عمل نماید. چنان که قرآن در آیه فوق خاطر نشان ساخته و با تعبیر دیگر در آیه 106 سوره نحل به آن اشاره نموده است.
تواریخ و کتب حدیث اسلامی نیز سرگذشت عمار و پدر و مادرش را فراموش نکرده که در چنگال بت پرستان گرفتار شدند و آنها را شکنجه دادند که از اسلام بیزاری بجویند پدر و مادر عمار از این کار خودداری کردند و به دست مشرکان کشته شدند ولی عمار آنچه را که آنها می‏ خواستند با زبان اظهار داشت و سپس گریه ‏کنان از ترس خداوند بزرگ به خدمت پیامبر (ص) شتافت پیامبر (ص) به او فرمود: «ان عادوا لک فعد لهم؛ اگر باز هم گرفتار شدی و از تو خواستند آنچه می‏ خواهند بگو.» (مجمع البیان، جلد 5 و 6 صفحه 388) و به این وسیله اضطراب و وحشت و گریه او را آرام ساخت. نکته‏ ای که باید کاملا به آن توجه داشت این است که تقیه در همه جا یک حکم ندارد بلکه گاهی واجب و گاهی حرام و زمانی مباح می ‏باشد. وجوب تقیه در صورتی است که بدون فایده مهمی جان انسان به خطر بیفتد، اما در موردی که تقیه موجب ترویج باطل و گمراه ساختن مردم و تقویت ظلم و ستم گردد حرام و ممنوع است.
روی این اساس تمام ایراداتی که در این زمینه شده پاسخ داده خواهد شد در حقیقت اگر خورده ‏گیران در این باره تحقیق می ‏کردند واقف می ‏شدند که شیعه در این عقیده تنها نیست بلکه مساله تقیه در جای خود یک حکم قاطع عقلی و موافق فطرت انسانی است. زیرا تمام مردم عاقل و خردمند جهان هنگامی که خود را بر سر دو راهی ببینند که یا باید از اظهار عقیده باطنی خود چشم بپوشند و یا با اظهار عقیده خود جان و مال و حیثیت خود را به خطر افکنند، تحقیق می ‏کنند اگر اظهار عقیده در موردی باشد که ارزش برای فدا کردن جان و مال و حیثیت داشته باشد در چنین موقعی اقدام به این فداکاری را صحیح می‏ شمارند و اگر اثر قابل ملاحظه ‏ای در آن نبینند از اظهار عقیده چشم می ‏پوشند. مسلمانان راستین، دست‏ پروردگان پیامبر اسلام (ص) روح مقاومت عجیبی در برابر دشمنان داشتند، و چنان که دیدیم بعضی از آنها همچون پدر عمار حتی حاضر نمی ‏شدند جمله ‏ای با زبان مطابق میل دشمن بگویند، هر چند قلبشان مملو از ایمان به خدا و عشق به پیامبر (ص) بود، و در این راه جان خود را نیز از دست می ‏دادند.
بعضی همچون خود عمار، که حاضر می‏ شدند با زبان جمله‏ ای بگویند باز وحشت سر تا پای وجودشان را فرا می ‏گرفت، و خود را مسئول و مقصر می‏ دانستند، و تا پیامبر (ص) به آنها اطمینان نمی‏ داد که عملشان به عنوان یک تاکتیک برای حفظ جان خویشتن شرعا جایز بوده است آرام نمی ‏یافتند! در حالات بلال می ‏خوانیم هنگامی که اسلام آورد، و شجاعانه به دفاع از منطق اسلام و حمایت از پیامبر (ص) برخاست، مشرکان او را تحت فشار شدید قرار دادند، تا جایی که او را به میان آفتاب سوزان می‏ کشاندند و صخره بزرگی روی سینه او می‏ گذاشتند و به او می ‏گفتند: باید به خدا مشرک شوی. او خودداری می ‏کرد و در حالی که نفسهایش به شماره افتاده بود، پیوسته می‏ گفت: «احد، احد؛ او خدای یگانه است او خدای یکتاست.» سپس می گفت به خدا سوگند اگر می‏ دانستم سخنی از این ناگوارتر بر شما است آن را می ‏گفتم! (تفسیر فی ظلال جلد 5 صفحه 284) و در حالات حبیب بن زید انصاری می‏ خوانیم هنگامی که مسیلمه کذاب او را دستگیر کرده بود، از او پرسید آیا تو گواهی می‏ دهی که محمد رسول خدا است؟ گفت آری. سپس از او سؤال کرد آیا گواهی می ‏دهی که من رسول خدایم؟ حبیب از طریق سخریه گفت من گفتار تو را نمی ‏شنوم! مسیلمه و پیروانش بدن او را قطعه قطعه کردند و او همچون کوه استوار ماند. (تفسیر فی ظلال جلد 5 صفحه 284) و از این گونه صحنه ‏های تکان دهنده در تاریخ اسلام مخصوصا در حالات مسلمانان نخستین و یاران ائمه اهل بیت (ع) فراوان است.
به همین دلیل محققان گفته ‏اند که در این گونه موارد، شکستن سد تقیه و عدم تسلیم در برابر دشمن جایز است، هر چند به قیمت جان انسان تمام شود چرا که هدف بر پا داشتن پرچم توحید و اعلای کلمه اسلام است، مخصوصا در آغاز دعوت پیامبر (ص) این امر اهمیت خاصی داشته است. با این حال شک نیست که تقیه در این گونه موارد نیز جائز است، و در موارد پائین‏تر از آن واجب، و بر خلاف آنچه افراد ناآگاه می ‏پندارند تقیه (البته در موارد خاص خود نه در همه جا) نه نشانه ضعف است، و نه ترس از انبوه دشمن و نه تسلیم در برابر فشار، بلکه تقیه یک نوع تاکتیک حساب شده برای حفظ نیروهای انسانی و هدر ندادن افراد مؤمن در راه موضوعات کوچک و کم اهمیت محسوب می‏ شود. در همه دنیا معمول است که اقلیتهای مجاهد و مبارز، برای واژگون کردن اکثریت‏های خودکامه ستمگر و متجاوز، غالبا از روش استتار استفاده می‏ کنند، جمعیت زیر زمینی تشکیل می ‏دهند، برنامه‏ های سری دارند، و بسیار می‏ شود که خود را به لباس دیگران در می ‏آورند، و حتی به هنگام دستگیرشدن سخت می‏ کوشند که واقع کار آنها مکتوم بماند، تا نیروهای گروه خود را بیهوده از دست ندهند، و برای ادامه مبارزه ذخیره کنند.
هیچ عقلی اجازه نمی ‏دهد که در این گونه شرائط، مجاهدانی که در اقلیت هستند، علنا و آشکارا خود را معرفی کنند و به آسانی از طرف دشمن شناسایی و نابود گردند. به همین دلیل تقیه قبل از آنکه یک برنامه اسلامی باشد یک روش عقلانی و منطقی برای همه انسانهایی است که در حال مبارزه با دشمن نیرومندی بوده و هستند. بعضی از دانشمندان اهل تسنن آیه 68 سوره انعام را دلیلی بر عدم جواز تقیه بر رهبران دینی گرفته ‏اند خداوند می فرماید: «و إذا رأیت الذین یخوضون فی آیاتنا فأعرض عنهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره و إما ینسینک الشیطان فلا تقعد بعد الذکری‏ مع القوم الظالمین؛ هر وقت کسانی را که آیات ما را استهزاء می‏ کنند مشاهده نمایی از آنها روی بگردان تا به سخن دیگری بپردازند و اگر شیطان از یاد تو ببرد، به محض توجه پیدا کردن با (این) جمعیت ستمگر منشین.» (انعام/ 68) زیرا آیه صریحا می‏ گوید: در برابر دشمنان تقیه نکن و حتی اگر در مجلس آنها باشی از مجلس آنها برخیز. شیعه هرگز نمی‏ گوید در همه جا باید تقیه کرد بلکه تقیه در پاره ‏ای از موارد قطعا حرام است، و وجوب آن منحصر به مواردی است که تقیه و ترک اظهار حق منافعی داشته باشد که از اظهار آن بیشتر باشد، و یا موجب دفع ضرر و خطر کلی گردد.


منابع :

  1. مرتضی مطهری- علل گرایش به مادیگری- صفحه 178-181

  2. مرتضی مطهری- سیری در سیره ائمه اطهار- صفحه 151-147 و 184- 188 و 11-15

  3. ناصر مکارم شیرازی- تفسير نمونه- جلد 2 صفحه 502-499

  4. سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه تفسير الميزان- جلد 3

https://tahoor.com/_me/Article/PrintView/28095