استدلال بر حقیقت معاد

وقتی مسلم شد عالم بى هدف نیست، این هم مسلم است که هدف این آفرینش، سرگرمى خدا به امر خلقت نبوده است که این سرگرمى نامعقولى است: «و ما خلقنا السماء و الأرض و ما بینهما لاعبین * لو أردنا أن نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا إن کنا فاعلین؛ و ما آسمان و زمین و آنچه را میان آن دو قرار دارد به بازى نیافریده ایم. اگر مى خواستیم بازیچه و سرگرمى انتخاب کنیم، چنان چه، [بر فرض محال] کننده [این کار] بودیم، آن را از نزد ذات خود [برابر با شأنمان] انتخاب مى کردیم [نه از آسمان و زمین که مملوک ما هستند.]» (انبیاء/16-17). مى فرماید: خدا با ایجاد آسمان و زمین و ما بین آن دو نخواسته است بازى کند تا ایشان هم بدون هیچ دلواپسى سرگرم بازى با هواهاى خود باشند، هر چه مى خواهند بکنند و هر جور خواستند بازى کنند بدون اینکه حسابى در کارهایشان باشد، نه چنین نیست بلکه خلق شده اند تا راه به سوى بازگشت به خدا را طى کنند و در آنجا محاسبه و بر طبق اعمالشان مجازات شوند، پس باید بدانند که بندگانى مسئولند که اگر از رسم عبودیت تجاوز کنند بر طبق آنچه حکمت الهى اقتضا مى کند مؤاخذه مى شوند و خدا در کمین گاه است. و چون این بیان به عینه حجت بر معاد نیز هست لذا دنبالش وجهه سخن را متوجه مساله معاد کرده، بر آن اقامه حجت نمود و در سایه آن متعرض مساله نبوت نیز گردیده چون نبوت از لوازم وجوب عبودیت و آن هم از لوازم ثبوت معاد است پس مى توان گفت که دو آیه اول این آیات به منزله رابط بین سیاق آیات قبل و بعد است. و این آیات در اثبات معاد بیانى بدیع آورده و تمامى احتمالاتى که منافى با معاد است به طورى که خواهید دید نفى کرده است.
این دو آیه نزول عذاب بر اقوام ستمگر گذشته را توجیه مى کند، همان اقوامى که قبلا فرمود: "و کم قصمنا من قریة ..." و این دو آیه به طورى که از سیاق قبلى بر مى آید مشتمل بر یک حجت برهانى و فلسفى بر ثبوت معاد است، آن گاه در سایه آن برهان، مساله نبوت را هم که غرض اصلى از سیاق کلام در سوره است اثبات مى کند. پس حاصل آنچه گذشت این شد که براى آینده بشر معادى است که به زودى در آن عالم به حساب اعمال آنان مى رسند پس ناگزیر باید میان اعمال نیک و بد فرق بگذارند و آنها را از هم تمیز دهند و این جز با هدایت الهى صورت نمى گیرد و این هدایت همان دعوت حقى است که مساله نبوت عهده دار آن است و اگر این دعوت نبود خلقت بشر عبث و بازیچه مى شد و خدا بازیگر و لاهى، و خداى تعالى منزه از آن است. پس مقام این دو آیه -به طورى که ملاحظه مى کنید- مقام احتجاج بر حقیقت معاد است تا با اثبات آن حقانیت دعوت نبوى را هم اثبات کند، براى اینکه دعوت نبوت بنا بر این از مقتضیات معاد است، و نه بر عکس، یعنى معاد از مقتضیات دعوت نبوت نیست. و حجت این دو آیه -به طورى که ملاحظه مى فرمایید- بر مساله" لهو" و" لعب" تکیه دارد، که باید قبل از هر کار معناى این دو کلمه روشن شود، کلمه" لعب" به معناى عملى است که با نظمى خاص انجام بشود، ولى غرضى عقلایى بر آن مترتب نگردد، بلکه به منظور غرضى خیالى و غیر واقعى انجام شود، مانند بازى هاى بچه ها که جز مفاهیمى خیالى از تقدم و تاخر و سود و زیان و رنج و خسارت، که همه اش مفاهیمى فرضى و موهوم است، اثرى ندارد. و چون لعب چیزى است که نفس آدمى را به سوى خود جذب نموده، و از کارهاى عقلایى و واقعى، و داراى اثر باز مى دارد، در نتیجه همین لعب یکى از مصادیق لهو هم خواهد بود.
حال که معناى این دو کلمه روشن شد مى گوییم: اگر خلقت این عالم مشهود براى غرضى نبود که به خاطر آن خلق شده باشد، و خداى سبحان مرتب ایجاد کند و معدوم نماید، زنده کند و بمیراند، آباد کند و خراب نماید، بدون اینکه غرضى مترتب بر افعال او باشد که به خاطر آن غرض بکند هر چه را که مى کند، بلکه صرفا براى سرگرمى باشد که یکى را پس از دیگرى ببیند، که از یک نواختى حوصله اش سر نرود و دچار کسالت و ملال نشود، و یا از تنهایى در آید و از وحشت خلوت رهایى یابد، در این صورت مثل ما خواهد بود که از تکرار یک عمل خسته مى شویم، لذا با آن بازى مى کنیم، تا ملال و خستگى و کسالت و سستى خود را دفع کنیم. از نظرى دیگر همین لعب خدا لهو هم خواهد بود، و لذا مى بینیم که در آیه اولى تعبیر به لعب کرده، فرمود: "و ما خلقنا السماء و الأرض و ما بینهما لاعبین" ولى در آیه دوم این تعبیر را عوض کرد، و براى اینکه در مقام تعلیل بود لهو را به جاى لعب به کار برد تا حجت تمام شود. و اما اینکه آیا لهو از خدا سر مى زند یا نه؟ مى گوییم: لهو کردن خدا با چیزى از مخلوقات خود محال است، زیرا لهو صورت نمى بندد مگر از کسى که لهو حاجتى از او را بر طرف کند، (هر چند رفع خستگى و ملال باشد)، یا نقیصه اى از نقائص او را دفع کند. پس لهو از جمله چیزهایى است که در غیر اثر مى گذارد و مؤثر است، و معنا ندارد که چیزى در خداى تعالى مؤثر باشد، و خداى تعالى به چیزى محتاج شود، که آن چیز از هر جهت محتاج او است. پس اگر فرض کنیم که تلهى و سرگرمى براى خدا جایز باشد، در صورتى تلهى او با چیزى جایز است که، غیر خودش نباشد، و مخلوقات او از آنجا که فعل او هستند، و از ذات خود او صادر و خارج مى شوند، غیر او هستند و نمى شود همبازى یا بازیچه او باشند، بلکه باید چیزى باشد که از ذات خود او صادر و خارج نشده باشد، و چنین چیزى وجود ندارد پس خدا لهو ندارد.
با این بیان برهان آیه تمام مى شود که مى فرماید: "ما آسمان و زمین را براى لعب و لهو خلق نکردیم، و اگر مى خواستیم وسیله بازى تهیه کنیم در نزد خود همبازى مى گرفتیم". و اما لهو با امر غیر خارج از ذات هر چند که آن نیز فى نفسه محال است، چون مستلزم این است که خدا در ذاتش محتاج به چیزى باشد که مایه سرگرمیش شود، و از آن ناراحتى ها که در نفس خود احساس مى کند رهائیش دهد و این مستلزم آن است که ذات او مرکب از دو چیز باشد یکى احتیاجى حقیقى که در ذاتش قرار دارد و دیگرى چیزى که آن احتیاج را برآورده کند و چون نقص و احتیاج در ذات او راه ندارد پس لهو هم در او نیست. و لیکن برهان مذکور در تمامیتش متوقف بر لهو نیست، براى اینکه برهان در مقام اثبات این معنا است که لهو و لعب در کار خدا که همان خلق او باشد نیست، و اما اینکه لعب و لهو در ذات خدا نباشد، خارج از غرض برهان و مقام است. و اگر براى نفى احتمال لهو لعب با لفظ "لو" تعبیر کرد، براى این بود که امتناع را برساند و دنبالش هم فرمود: "إن کنا فاعلین"، تا آن را تاکید کند، (دقت فرمایید).
با این بیان روشن مى شود که جمله ی "لو أردنا ..." در مقام تعلیل براى نفى در جمله ی "و ما خلقنا ..." است، و جمله ی "من لدنا" معنایش "من نفسنا" و در مرحله ذات ما است، یعنى اگر مى خواستیم، بازیچه اى را از مرحله ذات خود مى گرفتیم نه مرحله خلق، که فعل ما و خارج از ذات ما است، و جمله ی "إن کنا فاعلین" اشاره مستقلى است به آنچه که لفظ "لو" بر آن دلالت دارد، پس در حقیقت آن را که گفتیم امتناع است تاکید مى کند. و با این بیان برهان بر معاد و سپس نبوت تمام مى شود، و کلام به سیاق قبلى خود متصل مى گردد، و حاصل کلام این است که: مردم به سوى پروردگار خود بازگشت دارند و بر طبق اعمالشان محاسبه و مجازات مى شوند که جزایشان یا ثواب است و یا عقاب، پس چون چنین است بر خدا لازم است انبیایى مبعوث کند تا مردم را به راه ثواب دعوت نموده به عمل و اعتقادى راهنمایى کنند که به ثواب و پاداش نیک منتهى گردد، پس معاد، غرض از خلقت و علت نبوت است، و اگر معادى نبود خلقت بدون غرض و هدف مى شد، و آفریدن جنبه بازى و سرگرمى به خود مى گرفت، و خداى تعالى منزه از بازى و سرگرمى است، زیرا اگر فرضا چنین چیزى بر خدا جایز مى بود، لازم بود با چیزى بازى کند که از نفس خودش صادر نشده باشد، و خلاصه مخلوق خود او نباشد، چون محال است مخلوق خود او در او تاثیر کند، و او به وجهى محتاج به غیر خود شود. و وقتى خلقت عالم به منظور لعب نبود، قهرا هدف و غایتى دارد، و آن غایت همان معاد است که مستلزم نبوت و لوازم آن، یعنى تعذیب بعضى از ظالمان یاغى و اسراف گر نیز هست.


منابع :

  1. سید محمدباقر موسوی همدانی- ترجمه المیزان ج‏14- ص: 363 سید محمدباقر موسوی همدانی- ترجمه المیزان ج16- ص: 302

https://tahoor.com/_me/Article/PrintView/29957