دروغ مصلحت آمیز و توریه

دروغ مصلحت آمیز
آیا دروغ مصلحت آمیز از راست فتنه انگیز بهتر است یا نه؟ سعدی می گوید: دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز است، و داستانی هم که ذکر کرده است، نشان می دهد که درک سعدی از این مسئله درک خوبی بوده است. می گوید: شخصی را آورده بودند پیش پادشاهی. پادشاه فرمان داد که بروند گردنش را بزنند. او وقتی مأیوس شد از اینکه زنده بماند شروع کرد به فحش دادن، ولی پادشاه نمی شنید، پرسید چه می گوید؟ وزیر گفت: می گوید: «الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس؛ فرو برندگان خشم و عفو کنندگان مردم» (آل عمران/ 134) آیه در مقام توصیف متقین است. یک کسی که آن جا دنبال این بود که نقطه ضعفی در این وزیر پیدا کند و او را بر کنار نماید و خودش به جای او وزیر بشود، گفت: در حضرت پادشاهان نشاید امثال ما را دروغ گفتن. او دارد به پادشاه فحش می دهد، تو می گویی دارد آیه قرآن می خواند؟! شاه گفت: دروغ او از راست تو بهتر است (البته این ها داستان است که او ساخته برای اینکه حقیقتی را گفته باشد) دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز است. یعنی او با یک دروغ، جانی را نجات داد و تو با یک راست، جانی را بیشتر به خطر می اندازی.
البته باید بین دروغ مصلحت آمیز و دروغ منفعت خیز فرق گذاشت. خیلی افراد، دروغ منفعت خیز را با دروغ مصلحت آمیز اشتباه می کنند یا می خواهند اشتباه بکنند. دروغ مصلحت آمیز یعنی دروغی که فلسفه خودش را از دست داده و فلسفه راستی را پیدا کرده است، یعنی دروغی که با آن انسان حقیقتی را نجات می دهد. ولی دروغ منفعت خیز یعنی انسان دروغ می گوید که خودش سودی برده باشد. مسئله مصلحت با مسئله منفعت نباید اشتباه بشود. مصلحت، دائر مدار حقیقت است. مصلحت و حقیقت دو برادر هستند که از یکدیگر جدا نمی شوند. مصلحت یعنی رعایت حقیقت را کردن نه رعایت سود خود را کردن، که این منفعت است. افرادی دروغ می گویند، دروغی به منفعت خودشان. می گوئید چرا دروغ گفتی؟ می گوید دروغ مصلحتی گفتم. برای اینکه شندرغاز بیشتر سود ببرد دروغ می گوید و می گوید دروغ به مصلحت گفتم. این مصلحت نیست، دروغی است مثل همه دروغ های دیگر. پس این مطلب اشتباه نشود: دروغ مصلحت آمیز غیر از دروغ منفعت خیز است.
کانت عقیده دارد که فرمان وجدان، مطلق است و آن فرمان عقل است که مشروط است؛ فرمان وجدان، اگر و مگر و مصلحت و از این حرف ها سرش نمی شود. لازمه حرفش این است که راست را همیشه باید گفت بدون توجه به نتیجه اش و دروغ را هرگز نباید گفت بدون نتیجه اش. گفتن این حرف توسط کانت و هر کس که چنین حرفی زده باشد خیلی عجیب است. چطور ممکن است انسان معتقد باشد که راست را باید گفت ولو اینکه راست فلسفه خودش را به کلی از دست بدهد؛ راستی را که منشأ جنایت ها در دنیا می شود باید گفت، دروغی را که جلو جنایت ها را در عالم می گیرد و جان ها و حقیقت هایی را نجات می دهد نباید گفت! آیا وجدان چنین حکمی می کند؟! اگر کسی درباره راست و دروغ تجربه داشته باشد این حرف را نمی زند. گاهی بعضی از حرف ها را یک آدم هایی می زنند که در آن زمینه تجربه ندارند. مثلا آدمی که در عمرش پایبند راستگویی نبوده و همیشه دروغ گفته است، اگر از او بپرسید آیا چنانچه مصلحت ایجاب کند می توان دروغ گفت؟ می گوید هیچ وقت نباید دروغ گفت، اصلا نباید دروغ گفت؛ چون به عمرش راست نگفته که بعد ببیند در مواردی واقعا از راستی مفسده بر می خیزد. چون اینجور نیست؛ حرفش هم با واقعیت تطبیق نمی کند. یک آدمی که تجربه دارد یعنی در عمرش راستگو بوده است، یک راستگوی واقعی می فهمد که در مواردی راستی فلسفه خودش را از دست می دهد.
حضرت امام جعفر صادق (ع) مى فرماید: «ایما مسلم سال عن مسلم، فصدق و ادخل على ذلک المسلم مضرة کتب من الکاذبین؛ مسلمانى که سراغ مسلمانى را از او بگیرند و راست بگوید و بر اثر سخنش زیانى به آن مسلمان برسد، در زمره دروغ گویان نوشته خواهد شد.»
بین فقها و علماى اخلاق در جواز دروغ در مقام ضرورت اختلافى وجود ندارند، تنها مطلب مورد اختلاف و گفتگو آن است که آیا دروغ در این گونه موارد مطلقا و بى قید و شرط جایز است یا در صورتى جایز است که توریه امکان نداشته باشد؟ قول مشهور آن است که جواز دروغ مشروط بر عدم امکان توریه است. پس اگر توریه امکان داشته باشد دروغ گفتن جایز نیست زیرا، با این فرض، ضرورتى براى گفتن دروغ وجود ندارد و در حقیقت مجوزى براى این عمل موجود نیست. به عبارت دیگر فقه اسلامی می گوید: آن جا که مصلحت است و از یک راستی مفسده ها برای جامعه به پا می شود (مثلا جاسوس های دشمن در پی افراد مظلومی دارند خانه به خانه می گردند. از تو می پرسند) آنجا که مجبور هستی به خاطر یک مصلحت و نه به خاطر منفعت دروغ بگویی، برای اینکه ذهنت کج نشود و عادت نکند به انحراف، یک چیزی به ذهنت خطور بده و به زبانت چیز دیگری بیاور. مثلا وقتی می گوید ندیدی؟ بگو نه، ولی مقصودت از نه در ذهنت خطور بده یک چیز دیگری را. مستقیم ذهنت را با دروغ مواجه نکن که ذهنت عادت نکند به دروغ گفتن. اسم این «توریه» است. امام علی (ع) از پیامبر اکرم (ص) نقل می کند که فرمود: «لایستقیم ایمان عبد حتی یستقیم قلبه و لایستقیم قلبه حتی یستقیم لسانه؛ ایمان بنده استوار نمی شود مگر اینکه قلبش استوار گردد و قلبش استوار نمی گردد مگر اینکه زبانش استوار گردد.»

توریه، راه فرار از دروغ
توریه (بر وزن توصیه) به سخنى گفته مى شود که شنونده از آن چیزى مى فهمد و گوینده از آن چیز دیگرى را اراده مى کند، یا به تعبیر دیگر سخنى است دو پهلو، که عبارت تاب هر دو معنى را دارد. توریه دروغ نیست، چرا که نیت گوینده سخن راستى بوده و عبارات او نیز تاب آن معنى را داشته است هر چند شنونده به خاطر ذهنیت خودش چیز دیگرى را از آن فهمیده و معلوم است که اشتباه شنونده در فهم معناى کلام ارتباطى به گوینده ندارد. مثلا کسى از دیگرى سؤال مى کند آیا این کار خلاف را تو کرده اى؟ او در جواب مى گوید استغفرالله پناه به خدا مى برم (شنونده از این سخن نفى آن کار را مى فهمد در حالى که گوینده منظورش استغفار از عمل خلافى بوده است که انجام داده است) و یا کسى از دیگرى سؤال مى کند فلان کس نزد تو از من بدگویى کرد، او مى گوید: مگر چنین چیزى ممکن است (شنونده از این جواب نفى آن کلام را مى فهمد، در حالى که منظور گوینده از آن کلام تنها یک استفهام بود). باید توجه داشت که طبق قول اکثر فقها و علمای اخلاق، توریه وقتى جایز است که انسان به دروغ گفتن ناچار شود و ضرورت و حاجتى پیش آید و مصلحتى (مانند در امان ماندن از ظالمان و اشرار) دروغ گفتن را اقتضا کند. بنابراین در مواردى که به خاطر ضرورت هاى مهمى دروغ گفتن جایز است، اگر انسان بتواند توریه کند، باید به آن متوسل شود و از دروغ بپرهیزد. دروغ گفتن تنها در ضرورتى مجاز است که راه توریه بسته باشد زیرا زشتى و فساد دروغ به قدرى زیاد است که انسان تا ممکن است باید از آن بپرهیزد، هر چند از طریق توسل به توریه باشد.
به داستان هایی در مورد به کار بردن توریه توجه کنید: حزقیل پسر عمو و ولیعهد فرعون مصر بود. در خاندان فرعونى مصر، تنها کسى که ایمان به خدا داشت و به توحید دعوت مى کرد همو بود. سخن چینان به فرعون گزارش دادند که حزقیل تو را خدا نمى داند و به خداى یگانه دعوت مى کند و دشمنان تو را یارى مى کند. فرعون گفت: اگر او، که خلیفه و ولىعهد من است، چنین باشد، کفران نعمت مرا کرده است و استحقاق عذاب خواهد داشت و اگر شماها دروغ بگویید، مستحق شدیدترین عذاب ها خواهید بود و سپس حزقیل را با آن ها رو به رو کرد. آن ها به حزقیل گفتند: تو خداوندى و پروردگارى فرعون را منکر هستى و نعمت هایش را کفران مى کنى. حزقیل به فرعون گفت: شهریارا، تاکنون از من دروغى شنیده اى؟ فرعون گفت: نه. حزقیل گفت: از اینان بپرس، پروردگارشان کیست. گفتند: فرعون. گفت: بپرس آفریدگارشان کیست؟ گفتند: فرعون. گفت: بگو روزى رسانشان و آن که زندگى این ها را اداره مى کند و زیان را از آن ها دور مى کند کیست؟ گفتند: فرعون. حزقیل گفت: شهریارا، من تو را و هر کس که در این جا حاضر است گواه مى گیرم که پروردگار آن ها پروردگار من است، آفریدگار آن ها، آفریدگار من است، روزى رسان آن ها روزى رسان من است، مصلح زندگى و گذران آن ها، مصلح زندگى و گذران من است و من به جز پروردگار آن ها و روزى رسان آن ها و آفریدگار آن ها به پروردگارى و روزى رسانى و آفریدگارى ایمان ندارم، من تو و همه حاضران را گواه مى گیرم که هر پروردگارى و آفریدگارى و رازقى که به جز پروردگار و آفریدگار و رازق آن ها باشد، من از آن بیزارم و به خداوندى اش کافر هستم. فرعون خشنود شد و سخن چینان را سخت ترین شکنجه کرد. توریه اى که حزقیل به کار برد، این بود که نگفت پروردگار من، کسى است که آن ها گفتند پروردگار ماست، بلکه گفت: پروردگار من، پروردگار آن هاست.
از یکى از دانشمندان سؤال کردند، جانشین بلافصل پیامبر (ص) که بود؟ او که در شرایطى بود که نمى بایست عقیده خود را صریحا بیان کند در جواب گفت: «من بنته فى بیته؛ آن کس که دخترش در خانه او بود» (شنونده چنین فکر مى کرد که منظورش این است کسى که دخترش در خانه پیامبر (ص) بود یعنى ابوبکر) ولى منظور گوینده این بود آن کسى که دختر پیامبر (ص) فاطمه زهرا (س) در خانه او بود، یعنى على (ع).
در داستان سعید بن جبیر و حجاج مى خوانیم هنگامى که حجاج از او سؤالاتى کرد، مى خواست بهانه اى براى قتل او بتراشد، پرسید تو مرا چگونه آدمى مى دانى؟ گفت: «انت عادل (عادل در لغت عرب دو معنى دارد یکى به معنى عدالت پیشه و دیگر به معنى شخص کافر است که عدیل و شریک براى خدا قائل است، همان گونه که قرآن مى گوید: «ثم الذین کفروا بربهم یعدلون؛ کافران براى پروردگار خود، شریک و شبیه قرار مى دهند» (انعام/ 1)
مواردى از سخنان انبیاء در قرآن مجید دیده مى شود که در روایات اسلامى آنها را به عنوان توریه معرفى کرده اند نه دروغ. از جمله در کتاب احتجاج روایت شده که: «از حضرت صادق (ع) درباره قول خداى تعالى در داستان ابراهیم (ع): «قال بل فعله کبیرهم هذا فاسألوهم إن کانوا ینطقون؛ گفت بلکه این بزرگشان چنین کرده است، اگر سخن مى گویند از خودشان بپرسید» (انبیاء/ 63) سؤال کردند (شنونده از این عبارت ممکن است چنین بفهمد که ابراهیم بت شکنى را به بت بزرگ نسبت داده است). فرمود: نه بت بزرگ بتها را شکسته بود و نه ابراهیم دروغ گفت. پرسیدند: چگونه؟ فرمود: ابراهیم گفت: اگر مى توانند سخن بگویند، از آنها بپرسید. یعنى اگر سخن مى گویند بت بزرگ هم این کار را کرده و اگر سخن نمى گویند بت بزرگ هم کارى نکرده، پس نه آنها سخن گفتند و نه ابراهیم (ع) دروغ گفت». همچنین جمله «انکم لسارقون؛ شما سارق هستید» (یوسف/ 70) که کارگزاران یوسف (ع) به برادران گفتند با توجه به آیات قبل از آن چنین در ذهن منعکس مى کند که آنها پیمانه شاه را دزدیده بودند، در حالى که امام صادق (ع) مى فرماید: مقصود از این سرقت، سرقت پیمانه پادشاه مصر نیست بلکه مقصود از این دزدى، ربودن یوسف از نزد پدر و بردن او به صحرا و افکندن وى به چاه و سپس او را به غلامى فروختن است. در این حدیث جمله «انکم لسارقون» که به حسب ظاهر دلالت بر حال دارد به زمان گذشته تأویل شده و به عنوان توریه توجیه گردیده است. (تفسیر عیاشى، ج 2، ص 185)


Sources :

  1. ناصر مکارم شیرازی- ‏اخلاق در قرآن جلد2- صفحه 240-241

  2. ملا مهدی نراقی- علم ‏اخلاق ‏اسلامى (ترجمه جامع السعادات) جلد3- صفحه 435

  3. محمد رضا مهدوی کنی- نقطه‏ هاى ‏آغاز در اخلاق ‏عملى جلد1- صفحه 265-266

  4. سید رضا صدر- دروغ

  5. مرتضی مطهری- فلسفه اخلاق- صفحه 82-88

https://tahoor.com/en/Article/PrintView/112393