شرایط ایران در آستانه طلوع اسلام

ظهور اسلام و بعثت پیامبر اکرم (ص)، (611 میلادی)، با دوران پادشاهی خسرو پرویز (628-590 م) مصادف بود و در زمان خسرو پرویز، پیامبر اسلام (ص) از مکه به مدینه هجرت فرمود (روز آدینه 16 ژوئیه 622) و این واقعه، مبداء تاریخ مسلمانان گردید. در این ایام، دو دولت بزرگ و نیرومند (روم شرقی و ایران ساسانی)، بر قسمت اعظم دنیای متمدن آن روز حکمرانی داشتند. از دیر باز برای تسلط و حکمرانی جهان، با یکدیگر در جنگ و ستیز بودند. جنگهای ممتد ایرانیان با رومیان، از دوران سلطنت انوشیروان (589-531 م) آغاز شد، و تا زمان خسرو پرویز ادامه داشت و مدت بیست و چهار سال به طول انجامید. خسارات سنگین و مخارج هنگفتی که ایران و روم، در این جنگها متحمل شده بودند، هر دو دولت را از کار انداخت، و جز شبحی از این دو قدرت نیرومند باقی نمانده بود.

شرایط ایران در آستانه طلوع خورشید اسلام

در آستانه ی ظهور اسلام، جهان پر از آشوب و ظلم و بی عدالتی بود و مردم جهان منتظر منجی آسمانی بودند. جنگ و خونریزی، قتل و غارت، ظلم و استبداد و جوامع طبقاتی و اشرافیگری فراگیر شده بود. منطقه ی عربستان نیز از نقاط دیگر جهان مستثنا نبود، بلکه جهالت و سیطره ی خرافات و تضییع حقوق و جنگ های قبیله ای و زنده به گور کردن دختران و... نمونه هایی از صحنه های حاکمیت جهل در این منطقه بود. ایران نیز مانند سایر نقاط جهان در بی عدالتی کامل فرو رفته بود و مردم از استبداد طولانی شاهان ساسانی به ستوه آمده بودند؛ جامعه ی ایرانی به طبقات مختلف تقسیم شده بود؛ دهقانان و طبقات فرودست استثمار می شدند و نجبا و موبدان از امتیازات دیرینه برخوردار بودند؛ موبدان طی قرن ها، اکثر مردم ایران را در نوعی بندگی محنت بار نگه داشته بودند.
دیوارهای عظیم طبقاتی بین واستریوشان (کشاورزان) محروم با واسپوهران (شاهزادگان) و موبدان و آزارتان فاصله ای عبور ناپذیر به وجود آورده بود. مردم از این سایه ی تاریکی که قرن ها بر آنها افکنده شده بود خسته شده و کاسه ی صبرشان لبریز گشته بود؛ چنان که فرار آخرین پادشاه ساسانی، از پایتخت که در فکر تشکیل سپاه بود، نشان دهنده ی رویگردان شدن مردم ایران از این سایه ی تاریک و وحشتناک استبداد ساسانی است، به طوری که سرنوشت او و کشته شدنش به دست آسیابانی در مرو از این حقیقت حکایت دارد که مردم ایران حاضر نبودند از این دولت مستبد حمایت کنند و قدرتشان را استمرار دهند؛ لذا ساسانیان پشتوانه ی مردمی خود را کاملا از دست داده بودند، به طوری که شاه بدون حشم و خدم و حشمت پادشاهی، آواره ی شهرهای ایران بود.
جامعه ی ایرانی در طول حکومت ساسانیان بر دو رکن قائم بود: مالکیت و خون. بر اساس نامه ی تنسر، مرزبندی بسیار محکم، نجبا و اشراف را از عوام الناس جدا می کرد و امتیاز آنان به لباس و مرکب و سرای و بستان و زن و خدمتکار بود. بر اساس قوانین ساسانی، هیچ کس نباید خواهان درجه و طبقه ای برتر از آنچه گذشتگان و نسب او داشتند باشد؛ یعنی همه ی امتیازات در این جامعه ی ظلم گستر بر اساس وراثت و پیشینگی خانوادگی بود و دهقان زاده هرگز حق نداشت در طبقه ای دیگر حضور یابد و استعدادهای خود را نشان دهد، بلکه در این جامعه سرنوشت همه به اجبار براساس گذشته ی آنها مشخص می شد، اشراف زاده اگر چه کودن باشد، حق حاکمیت و برتری اش محفوظ بود و قانونی کاملا خشک حاکم بود و از عدالت هیچ خبری نبود. در چنین جامعه ای هیچ زمینه ی رشدی وجود نخواهد داشت، چون استعدادهای مختلف انسان ها از بین می رود.

تجمل پرستی در دوران ساسانیان

پادشاهان ساسانی، عموما تجمل پرست و پر تشریفات بودند. دربار پر طمطراق ساسانی و زرق و برق آن، چشمها را خیره می ساخت. در عهد ساسانیان، ایرانیان پرچمی داشتند به نام «درفش کاویانی»، که معمولا در میدان جنگ برافراشته می شد و یا در جشنهای پر تشریفات ساسانیان، بر فراز کاخ آنها نصب می گردید، و این پرچم با جواهرات بسیار گرانبها تزیین شده بود. به قول یکی از نویسندگان: «جواهرات و اشیاء گرانبهای این پرچم بی همتا را به 1200000 درهم یا (30000 پوند) تخمین کرده اند.» در کاخهای افسانه ای ساسانیان، از بس جواهرات و اشیاء نفیس و قیمتی، و نقشه ها و تصویرهای حیرت انگیز فراهم گردیده بود که دیده بینندگان را خیره می کرد. اگر بخواهیم غرائب و عجائب این کاخها را بدانیم، کافی است فقط نظر خود را به یک قالی سپید و بزرگی بیاندازیم که در تالار یکی از کاخها انداخته بودند،به نام «بهارستان کسری»، این قالی را زمامداران ساسانی، برای این تهیه کرده بودند که موقع عیش و عشرت سر حال باشند و همیشه مناظر زیبا و فرح انگیز فصل را تماشا کنند.
به طوری که می نویسند: «این قالی، دارای یکصد و پنجاه ذراع طول، و هفتاد ذراع عرض، و تمام تار و پود آن زربفت و جواهر نشان بود.» در میان پادشاهان ساسانی، خسرو پرویز بیش از همه به تجملات علاقمند بود. شمار زنان و کنیزان و خوانندگان و نوازندگان حرمسرای او به چندین هزار تن بالغ می شد. حمزه اصفهانی، در کتاب «سنی ملوک الارض»، تجملات خسرو پرویز را به اینگونه شرح داده است: «خسرو پرویز سه هزار زن داشت، و دوازده هزار کنیزک ساز زن و بازیگر، و شش هزار مرد پاسبان او بودند، 8500 اسب مخصوص سواری او بود، 960 فیل، 12000 استر مخصوص بردن بنه و هزار شتر داشت.»
سپس «طبری» اضافه می کند: «این پادشاه بیش از هر کس به جواهرات و ظروف و اوانی گرانبها و امثال آن علاقه داشت.»

وضع اقتصادی ایران در دوران ساسانیان

زمین های کشاورزی و باغ ها تحت اختیار خاندان بزرگ از اشراف مثل قارن و مهران و... و نظامیان بود و عده ای از دهقانان و فرودستان برای آنها در مزارع و باغ ها بیگاری می کردند. مالیات های سنگین بر مردم تحمیل می شد و حکومت ساسانی به خاطر وجود جنگ های طولانی بین ایران و روم؛ یک حکومت میلیاتریسمی (نظامی) بود بعد نظامیگری از طرف دربار تقویت می شد و هزینه ی گزاف این جنگ ها بار سنگینی بود بر دوش مردم ایران و همین عامل سبب رواج فساد و رشوه و گرانی در جامعه بود.

وضع فرهنگی ایران در دوران ساسانیان
علم و هنر و مسائل فرهنگی، به خاطر ساختار طبقاتی، در اختیار گروهی محدود بود. موبدان به عنوان حاکمان شرع، فرهنگ خرافاتی آتش پرستی را ترویج و به مردم تحمیل می نمودند و هیچ کس حق رشد و ترقی در علم و فرهنگ را بدون میل و خواسته ی شاه نداشت. جماعتی قلیل از تجار شهرها قرائت و کتابت حساب می دانستند و عامه ی مردم از حیث ادب و سواد و علم بضاعتی نداشتند و قسمتی از تعلیمات عالیه در دست مغان بود. زنان و دختران حق خواندن و باسواد شدن را نداشتند، مگر زنان طبقات خاص از اشراف و...؛ لذا پس از اسلام آثار علمی و هنری و فرهنگی ایران اسلامی با گذشته ی آن هرگز قابل مقایسه نیست.
آثار و بناهای اسلامی، مثلا مسجد شیخ لطف الله اصفهان، جهان ریاضیات را در برابر چشم انسان به نمایش می گذارد که در دوره ی ساسانی و پیش از آن چنین آثاری در تاریخ ایران سراغ نداریم و این اثر مستقیم وحی اسلامی بر روح ایرانیان است.

وضع سیاسی ایران در دوران ساسانیان
ساختار سیاسی حکومت در عهد ساسانیان بر محور قدرت افسارگسسته ی آن سلطانی بود که تاج و تخت را به میراث تصاحب کرده بود. او در رأس هرم قدرت قرار داشت و فرمان های او قانون بود. این نوع ساختار سیاسی سبب بی عدالتی ها و ناهنجاری های اجتماعی و اقتصادی بود. مردم در این نوع حکومت خدمت گزار دولت و تأمین کننده ی هزینه های نظامی سنگین و جشن های کذایی و خوش گذرانی های شاه و درباریان بودند. استمرار این سیستم تحمیلی سبب شده بود که پایگاه مردمی ساسانیان از بین برود.

وضع اجتماعی ایران در دوران ساسانیان

وضع اجتماعی ایران در زمان ساسانیان، به هیچ وجه بهتر از وضع سیاست و دربار نبود. حکومت طبقاتی که از دیر زمان در ایران وجود داشت، در عهد ساسانیان به شدیدترین وجهی درآمده بود. طبقات اشراف و روحانیان، کاملا از طبقه های دیگر ممتاز بودند. تمامی پستها و شغلهای حساس اجتماعی مخصوص آنان بود. پیشه وران و دهقانان از تمام مزایای حقوقی اجتماعی محروم بودند. به جز پرداخت مالیات و شرکت در جنگها وظیفه دیگری نداشتند.
«سعید نفیسی»، درباره ی امتیازات «طبقاتی ساسانی» می نگارد: «چیزی که بیش از همه در میان مردم ایران نفاق افکنده بود، امتیازات طبقاتی بسیار خشنی بود که ساسانیان در ایران برقرار کرده بودند. و ریشه آن در تمدنهای پیشین بوده، اما در دوره ی ساسانی، بر سخت گیری افزوده بودند.» در درجه اول، هفت خانواده ی اشراف، و پس از ایشان، طبقات پنجگانه،امتیازاتی داشتند. و «عامه ی مردم» از آن محروم بودند. تقریبا «مالکیت»، انحصار به آن فت خانواده داشت. ایران ساسانی در حدود «صد و چهل میلیون جمعیت» داشته است، اگر شماره افراد هر یک از هفت خاندان را، صد هزار تن بگیریم، شماره مجموع آنها، به «هفت صد هزار» می رسد. و اگر فرض کنیم که مرزبانان و مالکان که ایشان نیز تا اندازه ای از حق مالکیت بهره مند بوده اند، نیز هفتصد هزار بگیریم، تقریبا از این صد و چهل میلیون، یک میلیون و نیم حق مالکیت داشته و دیگران همه از این حق طبیعی خداداد محروم بوده اند.
پیشه وران و کشاورزان که از تمام مزایای حقوقی محروم بودند ولی بار سنگین مخارج اعیان و اشراف را بر دوش داشتند، در حفظ این اوضاع سودی گمان نمی بردند. لذا بسیاری از کشاورزان و طبقات پست و پائین اجتماع، کارهای خود را ترک کرده و برای فرار از مالیاتهای کمرشکن، به دیرها پناهنده می شدند. کریستین سن مؤلف کتاب «ایران در زمان ساسانیان»، پس از آنکه از بدبختی کشاورزان و کارگران ایران می نویسد. سپس از قول یکی از مورخان غرب به نام «امیان مارسیلینوس»، چنین نقل می کند: کشاورزان و کارگران ایران در زمان ساسانیان در نهایت ذلت و خواری و بدبختی به سر می بردند. در موقع جنگ، پیاده از عقب لشکر حرکت می کردند. طوری آنان را خوار و بی ارزش می شمردند که گویا بردگی برای آنان برای همیشه نوشته شده است و هیچ اجر و مزد در مقابل کار خود دریافت نمی کردند. در امپراطوری ساسانی، تنها اقلیتی کمتر از یک و نیم درصد از جمعیت، صاحب همه چیز بوده اند ولی بالغ بر نود و هشت درصد مردم ایران، همانند بردگان حق حیات نداشتند.

حق تحصیل ویژه طبقات ممتاز

در دوره ساسانیان، تنها اطفال توانگران و خاندان جاه و نعمت، حق تحصیل علم داشتند. توده و طبقات متوسط از دانش و کسب فضیلت محروم بودند. این عیب بزرگ در فرهنگ ایران باستان، به قدری واضح و روشن است که حتی «خداینامه پردازان» و «شاهنامه نویسان»، با اینکه هدف آنها حماسه سرائی است،به آن نیز تصریح کرده اند. «فردوسی»، حماسه سرای معروف ایران، در «شاهنامه» داستانی آورده است که بهترین شاهد این مطلب است. این داستان در زمان انوشیروان اتفاق افتاده، یعنی درست در زمانی که امپراطوری ساسانی، دوران طلائی خود را می گذرانده است. و این داستان نشان می دهد که در دوره او نیز اکثریت قریب به اتفاق مردم،حق تحصیل نداشتند و حتی انوشیروان دانش دوست، هم حاضر نبود به طبقات دیگر مردم، حق تحصیل علم بدهد.
«فردوسی» می گوید: «کفشگری حاضر شد برای مصارف جنگ ایران و روم، گنج سیم و زر نثار کند، با آنکه در آن زمان انوشیروان به کمک مالی احتیاج بیشتری داشت، زیرا حدود سیصد هزار سپاهی ایران، دچار کمبود غذا و اسلحه بودند، داد و فغان از لشکریان برمی خیزد، جریان را به خود شاه می رسانند. انوشیروان، از این وضع، پریشان خاطر می گردد و بر فرجام خویش بیمناک می شود. بلافاصله بزرگمهر، وزیر اندیشمند خود را برای چاره جوئی فرا می خواند و دستور می دهد هم اکنون باید به سوی مازندران رود و هزینه جنگ را فراهم کند. ولی بزرگمهر می گوید: خطر، نزدیک است، باید فوری چاره کرد. آنگاه بزرگمهر، قرضه ی ملی پیشنهاد می کند، انوشیروان پیشنهاد او را می پسندد و دستور می دهد هر چه فوری اقدام شود.
بزرگمهر به نزدیک ترین شهرها و قصبات مامور می فرستد و جریان را با توانگران آن محل در میان می گذارد. کفشگری حاضر می شود تمام هزینه جنگ را بپردازد. فقط توقعی که دارد این است که به یگانه پسر او که مشتاق تحصیل است، اجازه تحصیل داده بشود. بزرگمهر درخواست او را نسبت به عطای او کوچک می شمارد، به پیشگاه خسرو می شتابد و آرزوی پیر کفشگر را به شاه می رساند. انوشیروان خشمگین می شود و به وزیر خود بزرگمهر پرخاش می کند و می گوید: این چه تقاضائی است که تو می کنی؟ و این کار مصلحت نیست، زیرا با خروج او از طبقه بندی، سنت طبقات مملکت بر هم می خورد و زیان آن بیش از ارزش این سیم و زری است که او می دهد. به فرمان خسرو دادگر!!، درمهای مرد کفشگر را پس می فرستند. کفشگر بیچاره، افسرده خاطر می گردد و شبانگاه، دست تظلم وزاری که عادت مظلومان است، از این همه ستمکاری و حق کشی، بر درگاه داور بی پناهان بلند می کند و زنگ عدل الهی را به صدا در می آورد.»
با همه اینها، دستگاه عریض و طویل تبلیغاتی انوشیروان، وی را عادل قلمداد نموده و به جامعه ایرانی تحمیل کرده است. ولی این شاه به اصطلاح عادل، نه تنها گره اساسی را در جامعه ایران آن روز نگشود، بلکه سبب شد بدبختیهای اجتماعی زیادی دامنگیر ایرانیان گردد. تنها در غائله مزدک هشتاد هزار و به قولی صد هزار ایرانی را زنده به گور کرد، تا به خیال خود این فتنه را از ریشه برکند! غافل از اینکه این فتنه ریشه کن نگردید. زیرا این گونه مجازاتها از بین بردن معلول است نه علت، به اصطلاح مبارزه بر ضد بزهکار است نه جرم!! ریشه فتنه نابسامانی اجتماع و اختلاف طبقاتی و احتکار ثروت و مقام، در دست طبقه خاص و محرومیت اکثریت قاطع مردم و مفاسد دیگری بود و او با کمک سرنیزه و فشار می خواست تا مردم، خود را راضی جلوه دهند.
«ادوارد براون»، در مورد نسبت عدالت که به انوشیروان می دهند، می نویسد: «اقدامات شدیدی که بر ضد زنادقه به عمل آورد و موافقت و ستایش مؤبدان مجوس را جلب کرد و تواریخ ملی نیز به دست همین مؤبدان تنظیم شد.» در همین تواریخ رسمی انوشیروان پادشاهی نمونه ی عدل و انسانیت معرفی شده است، حکایاتی نقل کرده اند از قبیل اینکه: زنجیری در بیرون بارگاه شاهی آویخته بود،تا مظلومان دست بر آن زنند و با صدای زنگ، شاه را به داوری فراخوانند. شگفتا! در این مدت طولانی، هیچ مظلومی جز الاغ پیری، این زنگ را به صدا درنیاورد. البته معلوم است، الاغ، جرم شهامت و جرئت خود را نمی دانسته وگرنه هرگز به سیم عدالت نزدیک نمی شد.
و نیز می گویند: «سلطان روم، سفیری به جانب سلطان عجم، انوشیروان می فرستد. چون چشم سفیر، بر عظمت سلطان عجم و بزرگی طاق کسری می افتد، می بیند سلطان بر سریر نشسته و ملوک در خدمت او حاضرند، نگاهی به اطراف ایوان می اندازد، ایوان را خیلی باشکوه می بیند، در اطراف ایوان اعوجاج و کجی است. از درباریان جریان را می پرسد، به او می گویند: این کجی را که ملاحظه می کنی، برای این است که در اینجا خانه پیرزنی بود که شاه خواست آن را بخرد و داخل ایوان نماید. آن زن حاضر به فروش نشد، انوشیروان هم او را مجبور نکرد. لذا خانه آن پیرزن باعث اعوجاج و کجی این ایوان گردید. آن سفیر قسم خورد که این کجی بهتر از راستی است.»
واقعا شگفت انگیز است کسی که می خواهد همچو بنا و ایوان با شکوهی بسازد آیا قبلا نقشه آن را تهیه نمی کند و بدون نقشه و زمین کافی اقدام به ساختن چنین ساختمانی می کند؟! و در نتیجه کاخ به صورت بنای کج درمی آید، آیا این مطلب باور کردنی است؟ بعید نیست این نوع داستانها را درباریان و موبدان، به پاس خدمات گرانبهائی که خسرو با نابود کردن مزدکیان به آنها کرده، به نفع خسرو جعل کرده باشند. به قول مؤلف کتاب «ایران و اسلام»، از اینها عجیب تر این است که برخی برای آنکه عدالت او را شرعی و مستند جلوه دهند، ناچار احادیثی از زبان رسول گرامی اسلام و پیشوایان اسلام در این باب ساخته اند. مانند آن حدیث معروف «ولدت فی زمن الملک العادل؛ من در زمان شاه دادگر چشم به جهان گشودم.» پیامبر افتخار می کند که در زمان پادشاه عادل انوشیروان به دنیا آمده است، غافل از اینکه عدالت او چه ربطی به پیامبر دارد.


Sources :

  1. مرتضی راوندی- تاریخ اجتماعى ایران‏- جلد6 ص 24، جلد 1 ص 618، جلد 2 ص 26، جلد 2 ص 15

  2. جعفر سبحانى- فروغ ابدیت- جلد 2 صفحه 99

  3. امیرعلی حسنلو- مقاله گسترش اسلام در ایران- مجله صباح- بهار و تابستان 1384- شماره 15 و 16

  4. رومن گیرشمن- ایران از آغاز تا اسلام- ترجمه محمد معین

  5. محمود حریریان، صادق ملک‏ شهمیرزادى، ژاله آموزگار و نادر میرسعیدى- تاریخ ایران باستان- بخش تاریخ و تمدن ایلام باستان

  6. آرتور کریستن سن- ایران در زمان ساسانیان- ترجمه رشید یاسمى- تهران- امیر کبیر 1367

https://tahoor.com/en/Article/PrintView/113418