نگاهی به زندگی و احوالات فرخی یزدی

شاعر دهان دوخته

میرزا محمد فرخی یزدی، در سال 1267 هجری شمسی در یزد به دنیا آمد. فرخی نیز یکی از مشهورترین شاعران و روزنامه نگاران آزاده ی دوره ی مشروطه است که سرانجام جان بر سر آرمانخواهی خود نهاد. نام پدرش، محمد ابراهیم سمسار یزدی و از کشاورزان یزد بود. تحصیلات ابتدایی را در شهر یزد به آموختن زبان فارسی و عربی گذراند و در مدرسه ی مرسلین یزد، ادامه ی تحصیل داد. فرخی از همان ابتدای جوانی، زمانی که هنوز نفوذ و قدرت دولت مشروطه از تهران بیرون نرفته بود، علاقه مند آموزه های انقلاب مشروطه شد و شعری برای حکمران یزد سرود و او را نصیحت کرد که «خوی ضحاکی» خود را رها کند؛ اما لحن او آنقدر آمرانه و بی پروا بود که حاکم یزد دستور داد تا دهانش را با نخ و سوزن دوختند و از این هنگام به «شاعر دهن دوخته» مشهورشد.

جنگ فرخی با گردنکشان دیکتاتور

شاعر جوان هرگز خاموش نشد و بعدها با صراحت و پشتکار بیشتری مطلب نوشت و شعر سرود و در این راه به هیچ روی ترسی به خود راه نداد. حاکم یزد، دست از او برداشت و فرخی به تهران آمد. مدتی بعد، در محیط آزاد ولی آشفته ی مشروطه، مشغول روزنامه نگاری شد و در روزنامه ی طوفان به کار پرداخت و این مصادف با سال 1300 هجری شمسی، یعنی زمانی که حکومتی خودکامه وارث انقلاب مشروطه شد و آرمانهای آن به فراموشی سپرده شد، بود. احمدشاه، به ظاهر شخص اول مملکت بود؛ اما در اصل این رضاخان سردار سپه بود که سکان اداره ی امور کشور را می چرخاند. در این زمان دیکتاتوری رضاخان بر همه جا سایه افکنده است. مطبوعات آزادند تا از مجلس شورا و حتی شاه انتقاد کرده و یا حتی آنها را مورد توهین قرار دهند؛ اما هر انتقادی از سردارسپه و نیروهای قزاق با عکس العمل شدید آنها مواجه می شود. فرخی مرد ظاهر سازی نیست. او به این دیکتاتوری و نیت به دست گرفتن قدرت از سوی آنان، پی برده و همزمان با انتقاد از شاه، با طعنه، به دیکتاتوری رضا خانی نیز حمله می کرد و مقصود از نوشتن را که در تمام عمرش به آن وفادار ماند، اینچنین توضیح داد:
با سپر افکندگان مرده ما را کار نیست *** جنگ ما همواره با گردنکشان زنده است

تحصن برای عدالت اجتماعی

همزمان با این وقایع در ایران، در شوروی نیز حکومت سوسیالیستی که در نتیجه ی انقلاب بلشویکی به وجود آمده، مستقر و بر اوضاع آن کشور مسلط شده و افکار و اندیشه های سوسیالیستی در کشورهای مختلف؛ از جمله ایران، رخنه می یابد. فرخی که با نظام اشرافی و اشراف زادگان مخالف بود و خود را از طبقه ی رنجبر می دانست؛ به این مسلک گرایش پیدا کرد و از همین زمان در نوشته ها و اشعارش به تبلیغ این مرام پرداخت. باید گفت که او نیز مانند اکثر کسانی که به این مسلک روی آوردند، تعبیر درستی از اصول سوسیالیزم و فلسفه ی آن نداشت و تمام تئوریهای این مسلک در مسایل اجتماعی و طبقاتی و حتی اخلاقی خلاصه می شد که فرخی راه رسیدن به آن را در «انقلاب سرخ» می دید که از حکومت نوپای شوروی بر می خاست. در اواخر سال 1300 هجری شمسی، دولت با انتشار اعلامیه ای، اعلام حکومت نظامی کرد و به تهدید روزنامه نگاران پرداخت. فرخی اولین کسی بود که از طرف روزنامه نگاران در سفارت شوروی دست به تحصن زد. در این زمان که رضاخان نقشه هایش را برای انقراض سلسله ی قاجار پیش می برد، نمی توانست در یک زمان بر آنانی که خواهان عدالت اجتماعی بودند هم حمله کند؛ بنابراین تحصن فرخی و دیگر همراهانش در ظاهر به خوبی به پایان رسید. رضاخان به نماینده ی سیاسی دولت شوروی قول داد که حکومت نظامی لغو شود و روزنامه نگاران از امنیت برخوردار شوند. همین وعده کار خود را کرد و تحصن فرخی و همراهانش بعد از سه چهار ماه، شکسته شد.
فرخی کار نوشتن و سرودن را از سر گرفت. روزنامه ی طوفان هرچند وقت یک بار متوقف شده و فرخی به روزنامه های دیگر، از جمله ستاره شرق، پیکار، طلیعه ی آیینه ی افکار و دیگر روزنامه ها می پیوست و از این راه به مبارزه اش ادامه می داد. در حالی که شاعران مشروطه، مضامینی همچون «آزادی» و «وطن» را در شعرشان به کار می برند، فرخی به مضمون «عدالت» توجه می کند و آن را تحت الفاظ متفاوتی در شعرهایش به کار می گیرد. در مدت چهار سال و اندی که فاصله ی کودتای رضاخان تا سقوط دولت قاجاریه و تشکیل سلسله ی پهلوی است، فرخی در نوشته ها و شعرهایش این مضمون را به زبان ساده و آشنا بازمی تاباند.

پایان عمر روزنامه نگاری فرخی

وقتی رژیم پهلوی قدرت را به دست گرفته و در اداره ی جامعه تسلط می یابد، سیاست رضاخان هنوز به جلب دوستی با دولت شوروی امیدوار است؛ زیرا چنین می پندارد که دولت شوروی به خاطر مبارزه و برانداختن نظام اشرافی قاجاریه، حداقل نوعی بی طرفی مثبت را نسبت به رژیم او در پیش بگیرد. از همین رو، فرخی نیز در هیأتی که برای تبریک به مناسبت انقلاب اکتبر به شوروی می رود، همراه می شود. گرچه حکومت سوسیالیستی شوروی، رژیم پهلوی را بر حکومت قاجاریه ترجیح می دهد؛ اما براساس تحلیل عقیدتی، رژیم ایران برای سیر تکامل تاریخی خود، نیاز به تغییر دیگری دارد و آن چنین است که باید حکومتی مردمی در ایران تشکیل شود تا این کشور را در شمار اقمار مرکز سوسیالیستی درآورد؛ پس در طول سالهای بعد، تضاد رژیم حکومتی ایران با اهداف سوسیالیستی بیشتر بروز می کند. روزنامه ی طوفان گرچه در این دوره به تبلیغ سوسیالیزم مشغول است؛ اما از انتقاد و حمله ی مستقیم به شاه پرهیز می کند. در اواسط سال 1307 هجری شمسی که دوره ی هفتم مجلس شورا آغاز به کار می کند، فرخی نیز به نمایندگی از مردم یزد، یکی از دو نماینده ی اقلیت مجلس است و به آن راه یافته است؛ اما کشف شبکه های کمونیستی در ایران، آخرین پیوند حکومت رضاشاه را با حکومت شوروی می برد. حال مجلس هفتم از مخالفان دیرینه اش تصفیه شده و تنها نطقهای فرخی و طلوعی است که به یاد مجلس می اندازد که از چه دوره ی پرتلاطمی به وجود آمده است.
سرانجام این شاعر را در مجلس منزوی کرده و حتی نمایندگان طرفدار دولت، او را کتک می زنند و بدین ترتیب نمایش دموکراسی و عمر روزنامه نگاری فرخی هم در ایران به پایان می رسد.

آغاز سرگشتگی فرخی یزدی

در سال 1309 هجری شمسی، زمانی که نزدیک انتخابات دوره ی هشتم مجلس است، گروهی سری که نام «ملیون» داشتند، با فرخی تماس گرفته، می خواهند شب نامه ای به بهانه ی انتخابات بر علیه حکومت دیکتاتوری پهلوی منتشر کنند. این اعلامیه در خانه ی فرخ واقع در دربند، نوشته و به کمک او تکثیر و پخش شد؛ اما چند روز بعد ماجرا لو رفت و عده ی زیادی دستگیر شدند. فرخی توانست با کمک شورویها از ایران خارج و به مسکو برود؛ اما چند ماه بیشتر در آنجا نماند؛ گویا روح آزاده و سرکش فرخی با الزامات حزب کمونیست همخوانی نداشت. پس، از آنجا به برلن رفت و پس از یک سال که در این مدت بر علیه حکومت در مجله ی پیکار به مقاله نویسی مشغول بود؛ سفارت ایران نسبت به این مجله شکایت و یک دادگاه آلمانی آن را محاکمه می کند. گرچه فرخی و مجله ی پیکار محکوم نمی شوند؛ اما جلو مقاله نویسی فرخی گرفته می شود. دولت ایران تهدید به بستن مدرسه ی آلمانی در تهران می کند و همچنین هشدار می دهد که دانشجویان ایرانی مقیم آلمان را به یک کشور اروپایی دیگر خواهد فرستاد.
تیمورتاش، وزیر دربار، به آلمان رفته و به ظاهر با دولت این کشور به توافق می رسد؛ بدین ترتیب که کشور آلمان به شرط تضمین جانی دادن به فرخی، او را از آلمان اخراج کند. عاقبت فرخی پس از دو سال در به دری به وطن برمی گردد؛ اما این بار تمام درها را به روی خود بسته می بیند.

همت بلند پرواز!

در سال 1311 هجری شمسی، فضای ایران چنان خفقان آور است و به طوری نظمیه بر همه جا سایه افکنده که دیگر هیچ روزنامه ی مخالفی وجود ندارد. مجلس یک دست طبق میل حکومت عمل می کند و قلم قلم به دستان چیزی جز تملق و ستایش درباره ی پیشرفت کشور و نبوغ شاه که لقب «قائد اعظم» گرفته، نمی نویسند. در این هنگام که فعالیتهای کمونیستی و تبلیغ افکار چپ؛ یعنی جنایت، فرخی به انزوا کشیده می شود. در این زمان، فرخی دوباره بی کار، بی جا و مکان و دربدر است. حکومت او را به شدت تحت نظر گرفته و مردم را از ارتباط با او به شدت منع کرده، حتی یک بار نظمیه مستخدمش را کتک می زند که چرا با او رابطه دارد! در این فضای اضطراب آور و خفقانی که تنها برای این شاعر فراهم شده، فرخی غزلهایی می سراید که در نظر اول، شکایت از بی مهری روزگار به نظر می رسد؛ اما در باطن، این سایه ی هراسی را که بر سرش افتاده است، نشان می دهد؛ به طور مثال این بیت که در باطن اگر به دقت به آن نگاه شود، منظور شاعر به شکل مبهمی به چشم می خورد.
به گناهی که چو خورشید گرفتم پیشی *** چشم هر اختر سوزنده به دنبال من است
اما بیت دیگری، شاعر به صراحت از این چشمهای مراقب حکومتی حرف می زند:
هر کجا روم به گردش، آید از پیم مفتش *** همت بلند پرواز این چنین نموده پستم
از این پس، فرخی در خانه زندانی بود و به جز با صاحب خانه که مادر و پسری بودند که این پسر نامش عباس یمینی شریف، شاعر کودکان ایران بود، با کسی ارتباط نداشت و تنها هفته ای یک بار برای حمام اجازه ی خروج از خانه داشت و برخی از دوستان او با زحمت زیاد از نظمیه اجازه ی ملاقات با او می گرفتند و به خانه اش می آمدند که همین دیدارها فرصتی بود که شاعر اشعار و نوشته های خود را به بیرون برساند.

زندانی شدن فرخی

خانه ای که فرخی در آن اقامت داشت، دیوار به دیوار کاخ سعدآباد بود. حکومت نمی خواست تضمینی را که به دولت آلمان برای امنیت جانی فرخی داده بود، نقض کند و از طرفی هم تحمل این شاعر آزاده را نداشت. چیزی نگذشت که در سال 1312 هجری شمسی تیمور تاش، کسی که از تضمین را به دولت آلمان داده بود، به اتهام جاسوسی برای شوروی مورد غضب قرار گرفت و به زندان افتاد و در زندان به طرز مرموزی مرد. به این ترتیب، این تضمین عملا به ضرر شاعر تمام شد. حکومت دیکتاتوری که مدرکی از فرخی نداشت و همین آزادی نیم بندش را نیز خطرناک می دانست، سرانجام یکی از طلبکاران او را با ارعاب و تهدید وادار می کنند که از فرخی شکایت کند و شاعر به زندان می افتد و می فهد که این بهانه ای برای زندانی شدن او بوده؛ زیرا دولت حاضر نیست به هیچ وجه رضایت شاکی را بپذیرد و او را آزاد کند. فرخی برای اعتراض به این اقدام حکومت، خودکشی می کند؛ اما از مرگ نجات می یابد. شعر او را که برای وداع سروده بود، به عنوان مدرکی که در آن به ذات همایونی اسائه ی ادب کرده، ضمیمه ی پرونده اش می کنند؛ اما فرخی بی پروا در همان زندان خیلی صریح حرفش را می زند. خیلی زود حرفهای او به گوش شاه می رسد و فرخی به زندان قصر و از آنجا به زندان شهربانی انتقال می یابد.
در بهار سال 1318 شمسی، به مناسبت ازدواج ولیعهد، نجوای عفو عمومی بر می خیزد و جوانه ی امید در دل شاعر می روید؛ اما خودش هم می داند که روح ستیزه جو و آشتی ناپذیر او گریبانگیرش می شود. در این زمان، چند غزل بسیار زیبای خود را می سراید. ماه بعد، این خبر دروغ از آب درآمد و تنها زندانیان عادی آزاد می شوند و زندانیان سیاسی به اتهام خیانت در زندان می مانند.

صدور فرمان قتل فرخی

فرخی که امیدش از همه جا بریده شده؛ خشمگین، غزلی می سراید و در آن به نابودی حکومت در آینده نوید می دهد و می گوید که سرانجام دستگاه ظلم ویران خواهد شد و در همین غزل عاقبت بدی را برای ولیعهدی که تازه ازدواج کرده، پیشگویی می کند. هم بند او، پیشیه وری می گوید که فرخی این غزل را به یکی از همشهریان همزندانیش می سپارد و این شخص آن را برای رییس زندان می فرستد و عاقبت به دست شاه می رسد. پیشگویی شاعر برای ولیعهد دردانه ی شاه، غیر قابل تحمل است و سرانجام فرمان قتل فرخی صادر می شود. او را از زندان قصر به زندان شهربانی برده، در سلول انفرادی محبوس می کنند.
پزشکیار زندان می گوید که هر وقت در هر بیست و چهار ساعت یک بار برای بازدید به سلول فرخی می رفت، او شعرهای تازه ی خود را بلند بلند می خواند به امید اینکه حافظه ی کسانی که می شنوند یاری کرده، آنها را حفظ کنند. گویا بر روی دیوارهای سلولش هم اشعارش را می نوشت؛ زیرا پس از کشته شدن او، دیوارهای سلولش را رنگ می زنند. سرانجام در غروب روز 23 مهر ماه سال 1318 هجری شمسی، پس از چهارسال زندان، دژخیمان حکومت وارد سلول او شده و پس از کشمکشی طولانی، با تزریق آمپول هوا به زندگی سراسر مبارزه ی شاعر آزادی پایان می دهند. کسی نمی داند قبرش در کجاست و آخرین اشعارش نیز از بین رفت. بیشتر غزلهای عاشقانه- سیاسی او در میان عامه ی مردم، حتی آنانی که سواد نداشتند تا مدتها خوانده می شد و برخی از بیتهای او را به عنوان شاهد مثال بارها به کار برده اند؛ در حالی که اغلب فکر می کنند که این بیتها متعلق به شاعری کهن است.


Sources :

  1. ذبیح الله صفا- تاریخ ادبیات ایران- انتشارات دانشگاه تهران- 1356

  2. عبدالحسین زرین کوب- سیری در شعر پارسی- انتشارات نوین- تهران- 1363

  3. محمد دبیرسیاقی- گنج باز یافته- انتشارات جامی- تهران- 1373

https://tahoor.com/en/Article/PrintView/115463