لزوم توجه به مبانی فلسفه های جدید و قدیم در فلسفه تطبیقی

الف- فلسفه و حیات معنوی بشر
انسان بدون فلسفه هرگز نمی تواند زندگی کند، یعنی بدون استدلال و استنباط و بدون سؤال نمی تواند انسان واقعی باشد و زندگی انسانی داشته باشد. فلسفه تقریبا مانند نفس کشیدن روحانی و معنوی است. فقدان آن موجب از بین رفتن حیات معنوی انسان می گردد. فلسفه حاصل توجه انسان به مجهولات و نادانی های خود بوده و تمایلی برای رفع آنهاست، یا به عبارتی دیگر، فلسفه تلاشی است برای رفع نادانی و تبدیل آن به دانایی در ساحتی که تنها راه حل موجود، استدلال و تعقل می باشد و امکان آزمایش و تجربه مستقیم وجود ندارد. این خصیصه انسانی یعنی میل به  دانستن و علاقه به رفع جهل، به صورت سؤال کردن ظاهر می گردد تا به رفع جهل منجر گردد. این سؤالات در دو قلمرو کاملا مشخص می شوند:
1- در قلمرو امور تجربی، سؤالات و پاسخهای فراهم شده منجر به پیدایش علم به معنی اخص می گردد.
2- در قلمرو ماوراء تجربه که مستلزم استدلال و استنباط و استنتاج عقلی است، پرسشها و پاسخهای استدلالی به پیدایش فلسفه منتهی می شوند، بنابراین به بیان کاملا روشن می توانیم بگوییم فلسفه عبارت از مجموعه سؤالها و جوابهای استدلالی هر کسی است که مجموعا فلسفه او را می سازند.

ب- فلسفه و شرایط تاریخی
بدین ترتیب، هر انسانی و هر قومی، در هر مرحله ای از حیات خود فلسفه ای دارند و این فلسفه با هر واقعه و با هر پدیداری حاضر می باشد، به عبارت دیگر هر رفتار انسانی با خود جهت و دلیل آنرا نیز دارد، مانند فلسفه ازدواج، فلسفه تحصیل، فلسفه دروغ گفتن و بالاخره فلسفه زندگی به هر حال، دلایل هر کس درباره اعمالی که انجام می دهد. مجموعا فلسفه اعمال او را می سازند. ملل و اقوام و حکومتها نیز برای خود در انجام هر فعالیتی دلایلی دارند که فلسفه آنها را به وجود می آورند. منتها هر قومی بنابر فرهنگ و میزان معلومات و تجارب خود، برای خود دلایلی را به عنوان دلایل قوی و پاسخهای استدلالی خاص را قابل قبول و متین تلقی می کند که ممکن است با اقوام دیگر متفاوت باشد، زیرا شرایط زیستی، تاریخی و اجتماعی هر قومی با اقوام دیگر متفاوت است. این امر نیز واقع می شود که هر قومی یا هر کسی در استدلالها و پاسخهای خود تجدید نظر نموده و تحولاتی به وجود آورد که در این صورت، تطور و تحول از فلسفه هرگز جدا نمی شود. در هر صورت فلسفه امری نامأنوس و دور از دسترس ما نیست ولی ممکن است بنابر روشهای کاملا انتزاعی و احیانا تصنعی و غفلت از شرایط عینی، فلسفه هایی به وجود آیند که از زندگی واقعی انسان دور افتاده باشند.

پ- سهل گرایی و عدم نقادی
به نظر می رسد که عجله در حل مشکل و آرزوی حل فوری مسائل، سبب شده که گاهی فلاسفه اولیه یونان، تنها یک عنصر مادی را ماده المواد تلقی نمایند و جهان شناسی طبیعی استدلالی اولیه خود را به وجود آورده اند. به عبارت دیگر، بعضی از فلاسفه خواسته اند با اصل واحدی، همه امور عالم را به طور کلی تبیین نمایند. این نوع بینش مخصوصا در عصر حاضر نوعی آسان گرایی است زیرا جستجوی تبیین کلی امور، نوعی اعراض از بررسی جزئیات امر و بررسی عوامل مؤثر بوده و معاف ساختن خود از لقاء مستقیم با اشیاء است. زیرا همه اشیاء و حوادث عالم هر کدام با توجه به شبکه روابط پیچیده، قابل فهم نسبی هستند. این احوال، یعنی عدم توجه به شبکه روابط، در انسانهایی مشاهده شده که به حل سریع مسائل علاقه وافری داشته اند. این ویژگی موجب پیدایش نوعی سهل گرایی گردیده و احیانا موجب غفلت از مسائل مختلف و دقت در عوامل پیچیده شده است. یکی از این موارد سهل گرائی، فراموشی مسائله نقادی از قدرت فهم بشر است که فلاسفه اولیه، بدون بررسی قوه فهم خود به بررسی هر مسأله ای همت گماشته اند.

لزوم دوری از تفکر انتزاعی
در هنگام تطبیق فرهنگ ها، ادیان و فلسفه های مختلف، توجه به شرایط تاریخی ای که آن فلسفه ها و فرهنگ ها در آن به ظهور رسیده، بسیار مهم می باشد و محقق را از تفکر انتزاعی محض باز می دارد، زیرا توجه به بطن تاریخ و حوادث رخ داده در آن می توادند عمل تطبیق را با واقعیت انس داده و او را در جستجوی علل، در بستر فرهنگی خاص، کمک نماید.

لزوم دوری از تفکر تاریخی
اما از سوئی افراط در تفکر تاریخی و جامعه شناسی می تواند عمل تطبیق را منتفی کند، زیرا فرد در مطالعه تاریخ یک فرهنگ خاص ممکن است در جزئیات بی شمار آن فرهنگ غرق شده و نتواند خود را از انبوه کثرات رهایی بخشد. از اینرو توجه به نقش مابعدالطبیعه نمایان می شود، فرد محقق می تواند با مابعدالطبیعه با فرار وی از کثرات، از افقی برتر و کلی وجوه اشتراک و اختلاف فرهنگ ها را مورد توجه قرار دهد.

شناخت برآیند تعامل اختلافات و اشتراکات
به طور کلی عمل شناخت در فرایند اختلاف و اشتراک و تعامل و سنتز این دو رخ می دهد. زیرا التفات ما به اختلافات و اشتراکات از دل خود این دو بیرون می آید، به عبارت دیگر ظهور اختلاف در صورتی است که ما بین دو چیز ابتدا "همانندی و اشتراکی" یافته باشیم و سپس با توجه به این همانندی ناگهان متوجه اختلاف می شویم. به تعبیر دیگر اختلاف معنای دیگر "نااشتراک و ناهمانندی" است و تا ناهمانندی نباشد ناهمانندی رخ نمی دهد. پس ظهور اشیاء و امور بر آدمی براساس همانندی است و از دل این همانندی است که ناهمانندی رخ می نماید. این بیان اخیر، می تواند بیان دیگری از فرایند شناخت در دیالکتیک افلاطون و هگل باشد و با سخن هراکلیتوس در اینکه امر "واحد" خود را در اختلافات به ظهور می رساند. امر واحد "همانندی" مطلق است که خود را در چهره اضداد و ناهمانندی آشکار می کند و یا به تعبیر هگل خود را در پنهه تاریخ در صور گوناگون آشکار می کند.   

سهم پدیدار شناسی در امر تطبیق
از اینرو فلسفه ای که می تواند ما را به امر تطبیق کمک کند، پدیدار شناسی است، زیرا از سوئی با التفات به ذات و ماهیت امور کرده و از شأن تایخی و زمانی گذر کرده و از سوئی دیگر ظهور این ماهیات را منفک از امور محسوس و بشر تاریخی نمی داند، از اینرو این فلسفه را می توان منطق فلسفه تطبیقی دانست. با این اوصاف آنچه در نخستین گام در فلسفه تطبیقی مهم است لزوم توجه به مبانی کلی اندیشه در دوران های مختلف تاریخی است، فلسفه کلاسیک و جدید هر کدام در دوره ای از تاریخ یه ظهور رسیده اند، از اینرو توجه به مبادی و مبانی آنها در امر فلسفه تطبیقی از اولویت خاصی برخوردار است:

1- اختلاف در نحوه نگرش به عالم
فلسفه های کلاسیک اغلب در باب حقایق طبیعی و ثابت بحث کرده اند یعنی امور را به صورت مفهومی مطرح نموده و وجود مستقلی برای آنها در ذهن قائل شده اند، مانند حقیقت جسم حقیقت جوهر، هیولی... همچنین فلسفه های مزبور به حقایق اخلاقی و خیر و شر و زیبایی نیز به صورت امر ثابت و مستقل توجه نموده و به نحو مفهومی و انتزاعی مورد بررسی قرار داده اند، ولی امروزه سعی بر این است که فلسفه در تمام صحنه های زندگی وارد شود و انطباق اصول کلی را در آنات مختلف زندگی بررسی کند. مثلا معنی عدالت کلی را در رفتارهای روزمره منطبق سازد و درک زیبایی را نه تنها در تعاریف زیبایی، بلکه در صحنه های واقعی زندگی پیدا کند. می توان گفت که فلسفه های جدید به لحظات مختلف زندگی حلول می کند و از بی اعتبار تلقی کردن تعینات مادی، صرف نظر می نماید و عقل را برای زندگی به کار می گیرد و توجه به زندگی را اصل و اساس خود قرار می دهد، بنابراین عدالت، ظلم، بی انصافی و خلوص در هر عصر یک معنا و مفهوم خاص پیدا می کند.

2- لقاء به امور عینی در فلسفه جدید
فلسفه های جدید با آرزوی لقاء با خود شیء، یعنی بدون دخالت مفاهیم قبلی ثابت و لایتغیر، به سوی اصالت فرد گرایش دارد. سارتر لقاء با خود شیء را حقیقت مطلق می داند و این امر موجب پیدایش نگرشهای متفاوت می گردد. به عبارت دیگر به جای وحدت زیربنای مشترک و تعاریف ثابت، که یکدفعه برای همیشه حقیقت مسأله را روشن می سازن، کثرات مختلف با ماهیات گوناگون جانشین حقایق ثابت می شوند. بنابراین فلسفه جدید به سوی اصالت ماهیت و فردیت های خاص گرایش دارد. از این رو چنین ادعا می شود که هر انسانی در فردیت خاص خود، بی نظیر و منحصر به فرد است و محل انتزاع مفهوم انسانیت نه یک واقعیت اصیل بلکه یک امر اعتباری و ذهنی است. مثلا یا اینکه همه انسانها دارای چشم هستند ولی اشتراک آنها امر اعتباری است، زیرا چشم هر کس دارای خصوصیاتی است که منحصر به اوست یا لااقل کیفیت رویت و دیدن هر کس خاص خود اوست. بنابراین، اصالت ماده، اصالت روح و اصالت وجود، لااقل در باب انسان و مسائل انسانی، در نظر فلاسفه جدید محل سؤال و تأمل مجدد است.

3- تفاوت در توجه به علت و معلول
در فلسفه های کلاسیک به نحوی به امور مستقل و ثابت قائل شده اند و امور فی نفسه را اصیل ترین حقایق دانسته اند. این نوع نگرش بر مبنای اصل هو هویت عددی یا مطلق حاصل شده است مثلا در این قبیل نگرشها، جسم همواره جسم است علت همواره علت است. جسم، جسم باقی می ماند و علت، علت باقی می ماند. به عبارت دیگر، علت فی نفسه علت و جسم فی نفسه جسم است، در صورتی که در فلسفه های جدید، علت بدون معلول قابل درک نیست یعنی به تنهایی، خودش مکتفی به ذات نمی باشد. در فلسفه های جدید، علت به عنوان شرط و معلول به عنوان مشروط در نظر می آید و اگر شرطی از شروط دیگر در تکوین و پیدایش امری مؤثر باشد، آن را شرط قوی یا علت می گویند. مثلا اگر آتش علت سوزاندن باشد، اما در واقع بدون هوا آتشی موجود نخواهد بود و بدون شیء که باید بسوزد، باز هم آتش و هوا قادر به سوزاندن نمی شوند، زیرا چیزی وجود ندارد تا بسوزد. پس آتش بدون هوا، علت سوختن و علت حرارت نیست. بنابراین، هوا و شیئی که باید بسوزد، و آتش، شرطهایی برای حصول سوختن می باشند و با هر یک از آنها به تنهایی هدف تحقق نمی یابد. جداانگاری امور، موجب پر اهمیت جلوه گر شدن آتش در برابر هوا است.

4- گرایش نسبیت در فلسفه های جدید
می توانیم مطلب را اینطور بیان کنیم که فلسفه های جدید با قبول اصل اینهمانی نسبی یا نوعی، و اصل دینامیسم و تحول، به سوی نسبیت گرایش دارند و از اصالت جزم احتراز می کنند. یعنی اصل اینهمانی مطلق یا عددی را نمی پذیرند. قبول اصل اینهمانی مطلق منجر به صدور احکام جزمی و قطعی می شود. به عبارت دیگر، امور انسانی و اجتماعی صراحت و دقت ریاضی را ندارند. بدین جهت هوسرل بنیانگذار پدیدار شناسی «به تشخیص و تمییز دو نوع ماهیت کشانده شده است، یکی ماهیت دقیقه که ناظر بر مفاهیم محکم ریاضی و فیزیکی است (...) و دیگر ماهیات مربوط به شناخت ظاهر و شکل، یا غیر دقیقه که بر عکس نوع اول باید امر زنده را با تمام ظرافتهایش و بدون کوتاهی بیان کند، در حالیکه دسته اول ترکیب هایی هستند که اتقان خود را از پایان داشتن و انسجام خویش اخذ می کنند. دسته دوم تنها توصیفاتی هستند که اتقان آنها از اعتماد به داده هایی به دست می آید که خصیصه سیال و مبهم بودن ذاتی آنهاست.» و این ابهام و غیر دقیق بودن امکان تفسیرها و توصیفات تازه را فراهم می آورند.

5- توجه به امور جزئی در فلسفه های جدید
فلسفه در حال حاضر از اشتغال به امور کلی صرف، دست برداشته و به امور جزئی در سپهر امور کلی می پردازند و نظریه های فلسفی گوناگون، حاصل همین بررسی ها و توجه به خود شیء است. مثلا "کیر که گارد" (1855-1813) فیلسوف دانمارکی علیه مفاهیم کلی و سیستم هگل قد علم می کند و برای درک خود اشیاء به مفاهیم اعتماد نمی کند. زیرا مفاهیم کلی مانند هاله ای دور واقعیت اصیل را فرا می گیرند و  امکان دیدن و دریافت شیء اصلی را از بین می برند. مراد برگسون نیز از دیدن واقعیت و داده های بی واسطه وجدان، همانا ترک مفاهیم کلی و دیدن خود واقعیت است. به نظر برگسون، واقعیت با مفاهیم دست یافتنی نیست، برعکس واقعیت در جریان شهود یعنی در ملاحظه امر بی واسطه به دست می آید. خصوصا دریافت سیلان و تجدد دائمی امر حیاتی، با مفاهیم ثابت غیر قابل درک می باشد.

6- تعیین حدود فلسفه های جدید
یکی از هدفهای فلسفه جدید، تعیین حدود و ثغور هر علم و از جمله خود فلسفه است. فلسفه در برابر حمله تحصلی مذهبان که فلسفه را فاقد هر گونه موضوعی می دانستند مجبور به دفاع بود. فلسفه در عصر حاضر از نگرشهای حاصله از علم و سایر ساحتهای مختلف انسانی تبعیت می کند. فلسفه یک امر انسانی است، بنابراین از قصد داری و حیث التفاتیت انسانی (= Intenlionnalite) قابل انفکاک نمی باشد. به عبارت دیگر، فلسفه در هر واقعه ای رسوخ دارد، یعنی غیر از آنچه دیده یا شنیده می شود، پدیدارهای دیگری استنباط می کند.

7- توجه به ساحت های انسانی در فلسفه های جدید
توجه به کلیه ساحتهای انسانی برای به دست آوردن شناختی نسبتا جامع از انسان امری ضروری است. بنابراین در فلسفه های جدید، انسان را تنها با عقل تعریف نمی کنند، یعنی انسان تنها حیوان ناطق به حساب نمی آید. او همواره در معرض تأثیر عوامل غیرعقلانی چون عاطفه و هیجان قرار دارد، «از همین روی، شناخت انسان تنها شناخت عقلی نیست بلکه این شناخت باید ترکیبی باشد از صورتهای عقلی و غیرعقلی.» به نظر "ارنست کاسیرر" (1945- 1874) فیلسوف آلمانی، «جهان انسانی، تنها بر مدار عقل نمی گردد.»
نظرگاه پدیدار شناسی و فلسفه اصالت وجود خاص انسانی نیز بر همین منوال است. چنین نظری در میان عرفا از مدتها قبل مطرح بوده و مذمت از ناتوانی عقل در شناختن حقایق و تأکید بر شهود و بینش با چشم دل، حاکی از دیدگاه خلاف عقل است. البته نباید از امور غیرعقلی سیستم سازی نمود، بلکه آنها را نیز در شناخت انسانی مدنظر قرار داد. مراد از امور خلاف عقلی، امور انسانی و حیاتی است که بخاطر تجدد و سیلان دائمی در مفاهیم ثابت نمی گنجند. شیخ محمود شبستری می فرماید:
معانی هرگز اندر حرف ناید *** که بحر قلزم اندر ظرف ناید
هر آن معنی که شد از ذوق پیدا *** کجا تعبیر لفظی یابد او را
(مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، صفحه، 555)

8- توجه به هدف های عملی در زندگی و فلسفه های  جدید
در فلسفه های جدید هدفهای عملی و تلاشگرانه برای بهبود زندگی کاملا مورد توجه هستند. به همین جهت میکل دو اونامنو و اورتگا ای گاست و امثال آنان، تأکید فراوان بر اصالت عقل و زندگی دارند و می خواهند عقل در خدمت زندگی باشد و از آن جدا نیفتد. به هر حال حکمت نظری باید منتهی به حکمت عملی گردد و راه حلی برای تحقق عملی افکار و عقاید باشد، و الا فلسفه هایی که در زندگی مورد استفاده قرار نمی گیرند ترک آنها اولی است. به قول آلبرت شوایتسر (1965-1875) به جای فرار از خویشتن درباره خویشتن بیندیشیم و برای چنین امری نباید فراموش کنیم که تنها اندیشه کفایت نمی کند، بلکه باید اندیشه را به صورت زندگی در آورد و بدان عمل کرد. به قول گاستون میالاره مؤلف کتاب مقدمه بر آموزش و پرورش، مسائل امروز تعلیم و تربیت باید در زمان و مکان بررسی شوند. یعنی از پرداخت افراطی به جنبه های نظری صرف نظر باید کرد و آنها را با قلمروهای عملی مرتبط نمود. هر بیان شفاهی و هر بیان تصویری، الزاما واقعیت زنده و پیچیده را بی حرکت می نماید و به روابط متحرک و تحول سریع هر قلمروی به حد کفایت توجه نمی کند.

9- تحلیل مطالب مبهم در فلسفه های  جدید
در فلسفه های جدید مفاهیم مغلق و به اصطلاح عمیق، تحلیل و غوررسی می شوند، زیرا اغلب ملاحظه می شود که با سلاح عمیق، پرده بر روی جهل خود می کشیم. متأسفانه گاهی نیز «سلاح عمیق فلسفه» مانع سؤال و جواب بین مردم می شود و در نتیجه احساس حقارت و ناتوانی در وجود انسان کاشته می شود. «اگر عقاید جزمی فلسفی چنان بر افکار و اذهان مسلط شود که مجال تحقیق و جرات مخالفت با آراء رایج را از مردم باز گیرد، پیشرفت علم موقوف خواهد شد یا حتی به قهقرا خواهد رفت.»
در واقع بعضی از نویسندگان «به عمد از اندیشه های خود معمایی می سازند...» «استعمال عبارات مبهم و سوء استفاده از الفاظ به مرور و دهور به عنوان مفتاح اسرار علوم، به قلم رفته و کلمات مغلق و بی معنی چنان نشانه فضل و کمال شده است که به هیچ روی گویندگان و شنوندگان آن را نمی توان قانع ساخت که این اصطلاحات سرپوش نادانی و سنگ راه دانش هستند.»

10- ایده آل گرایی فلسفه های کلاسیک
فلسفه های کلاسیک در انتخاب هدفها و ایده آلهای خود دست و دل بازند و کمال مطلوبها هر قدر دورتر از دسترس انسان باشند پسندیده ترند، به نحوی که ذهن در انتخاب آن ها هیچ نقص و کاستی را نمی پذیرد. ولی در فلسفه های جدید، انتخاب هدفهای موردی و انضمامی و صریح مطرح می باشند. به عبارت دیگر، هدفهای قابل تحقق مورد توجه قرار می گیرند. به جای اینکه جذابیت هدفهای ایده آلی دلربایی کنند و انسان را از صحنه عمل غافل سازند و در عالم شیرین خیال مشغول سازند، هدفهای قابل تحقق و قابل اعمال تدریجی انتخاب می شوند.

11- وجود تفسیرهای متنوع در فلسفه های جدید
متفکرین جدید در جستجوی تعابیر تازه، نگرشهای نو و تفسیرهای ناگفته هستند. بنابراین، فلسفه های جدید از دایره تکرار محتویات فلسفه خارج شده و راهی نو می جویند. روح پدیدار شناسی نیز همین است که از تفسیرهای یکنواخت که مانع تجاوز از وضع موجود می شوند پرهیز نمایند.

ت- جستجوی علت های اولیه دغدغه اصلی بشر
هر فلسفه ای در هر حالتی در جستجوی علل واقعی و سرچشمه حوادث و به اصطلاح، علتهای اولیه می باشد، به همان نحو که فلسفه در یونان باستان در جستجوی ماده المواد عالم بوده، اکنون نیز در همان آرزو و در همان مقام است. منتها سعی بر این دارد که نقش عامل اصلی تر و هر اصلی را بدقت روشن کند. توجه مجدد فلاسفه قرن بیستم، چون مارتین هیدگر به مسأله وجود یا مرگ، و جاودانگی روح به توسط وی و میکل دواونامنو در واقع جستجوی علل اصلی حوادث می باشد و می خواهند به زندگی معنی بدهند و آن را قابل تحمل سازند. به عبارت دیگر خود علت العلل و وجود است که بشر را وادار به طلب و جستجوی عملی و نظری می کند و به عبارت حکما همین وجود است که هم منشاء اشتراک و هم منشاء اختلاف است و در پرتو خود وجود که علت همه چیز است می توان به ذات اختلافات و اشتراکات در فلسفه تطبیقی دست یافت. 


Sources :

  1. دکتر محمود نوالی- فلسفه اسلامی- مجله فلسفه دانشگاه تهران ش 2و3، زمستان 1380 - صفحه 45-51 و 37-39

https://tahoor.com/en/Article/PrintView/19232