حرکت جوهری در حکمت متعالیه

 

انواع حرکت

اصل وجود حرکت را کسی انکار نکرده ولی فلاسفه آنرا در چهار مقوله از مقولات دهگانه ارسطو -یعنی کم و کیف و وضع و أین- می دانستند.
1. حرکت در مکان (حرکت در أین) است، حرکت اشخاص و خودروها و پرواز پرنده ها همه دلایل وجود اینگونه حرکت هستند.
2. حرکت در کمیت (یا اندازه) نوع دیگری است که به آن رشد هم می گوییم. نمونه آن، رشد یک کودک و رسیدن به حد بلوغ و کمال یا رشد یک نهال و تبدیل شدن به یک درخت است.
3. در انسان، درخت و جانداران دیگر، نوعی دیگر تغییر حالت و کیفیت دیده می شود که در فلسفه به آن حرکت در کیفیت (چگونگی) می گویند. مانند تغییرات و تحولات ظاهری یا شیمیایی در رنگ و طعم و شکل میوه یا انسان و مانند آنها، یا تحولات و تغییرات تکاملی درونی مانند تغییرات روانی.
4. حرکت جسم بدور خود و دور محور معین است مانند حرکت چرخها و چرخ دنده و حرکات وضعی و فیزیکی اجسام، که به آن حرکت در وضع می گویند.

فلاسفه در این چهار مقوله به امکان وجود حرکت اقرار داشتند ولی جوهر یا ذات اشیاء را که کم و کیف و وضع به آن مربوط بود ثابت و بیحرکت می دانستند و باور یا جرأت و توان آنرا نداشتند که حرکت در جوهر و ذات (نه حالات) اشیاء را ثابت و حتی اظهار و ادعا کنند. حتی ابن سینا فیلسوف بزرگ قرنها نیز آنرا بشدت انکار می کرد و معتقد بود که اگر حرکت در جوهر را بپذیریم، هر جوهر با آن حرکت، از خود و هویت خود خارج و به چیز دیگری غیر از هویت سابق خود تبدیل خواهد شد.

حرکت قبل از ملاصدرا
ملاصدرا برای اثبات حرکت در جوهر اشیاء برهان ساده ای آورد. وی گفت اگر در جوهر اجسام و نهاد اصلی آنها -که کم و کیف و وضع و این حالات و اوصاف آنها می باشند- حرکت نباشد محال است که در اوصاف یا حالات و اوضاع چیزی از آن حرکت حاصل شود، زیرا جوهر نسبت به اعراض حکم علت را برای معلول دارد و محال است علت از معلول جدا باشد (وگرنه علت و معلول نخواهد بود) و معنی ندارد که معلول -که نوعی تجلی وجود علت است- بر علت برتری یابد. نوعی هماهنگی و وحدت رفتاری بین این اعراض متحرک چهارگانه نیز دیده می شود که خود گواه هماهنگی و وحدت آنها با جوهر و اصل آنهاست، مثلا رشد میوه (که یک حرکت کمی است) عادتا همراه با تغییر رنگ و طعم می باشد (که یک حرکت کیفی است). صفات جسم از ذات آن جدا نیست، پس چگونه ممکن است که در یک چیز، هم حرکت باشد و هم نباشد؟! این مسئله بصورت نظری محض (و بدون استدلال فلسفی) سابقه دیرینه داشت و در فلسفه ایران باستان و یونان قدیم موجود بود، هراکلیتوس اهل آسیای صغیر (475-535 ق.م) به حرکت ثابت و مستمر طبیعت معتقد بود و معروف است که می گفت: «در یک رودخانه دو بار نمی شود وارد شد / و یک گل را دو بار نمی شود بوئید». در عرفان اسلامی نیز بعنوان «خلق مدام» و «تجدد امثال» به این حرکت دائمی و وجود لحظه بلحظه اشاره شده و بهره های اخلاقی و پرورشی از آن گرفته شده است. اعتقاد به وجود دمبدم که می گوید جهان، مانند نبض و قلب دارای ضربان است و به آن «حال» می گفتند نزد عرفای مسلمان بوسیله کشف و شهود ثابت شده بود و برخی اعتقاد دارند که در فلسفه چینی و مکتب ذن نیز سابقه داشته.

اما از دید فلسفه مشائی حرکت در جوهر آنچنان بنظر غیرقابل اثبات می آمد که حتی نابغه دوران ابن سینا آنرا محال می پنداشت و گمان می کرد که اگر جوهر اشیاء حرکت داشته باشد ماهیت آن به ماهیتی دیگر تبدیل و در نتیجه هویت و ذات شیء عوض خواهد شد.


اصالت و تشکیک وجود مبنای حرکت جوهری

ملاصدرا از دو نظریه اصالت وجود و تدرج و مشکک بودن وجود بهره گرفت و اثبات کرد که طبیعت جوهر هر موجود مادی (که خمیر مایه و اصل آن یک وجود محدود است)، اولا قابل اشتداد است (چون حرکت وجود بطور تدریجی است و هر وجودی قابل اشتداد یعنی قابل حرکت می باشد) و ثانیا متحرک بالذات است، زیرا طبیعت و ساخت و ماهیت اشیاء بر دو گونه است: یک گونه جوهرهای غیرمادی (مجرد) که چون مادی نیست بنابرین ثابت و ایستاست ولی این مخصوص اشیاء غیرمادی است و اما گونه مادی اشیاء تماما دارای طبیعتی ذاتا سیال و متحرک است یعنی وجود آن تدریجی و مرحله بمرحله و گام به گام است نه ناگهانی و دفعی. اگر وجود موجودات مادی سیال نبود تکاملی در کار نبود (هیچ نهالی درخت نمی شد و هیچ نوزادی به بلوغ نمی رسید) و زمان -که فلاسفه پیشین (و فیزیکدانان پیش از فیزیک نسبیت) گمان می کردند، (مانند مکان) وجود عینی دارد و ظرفی ثابت برای اشیاء است و حوادث در آن ظرف واقع می شود- بنظر ملاصدرا وجود عینی ندارد بلکه انتزاعی است و از حرکت جوهری اشیاء و پدیده ها انتزاع می شود. با این استدلال ثابت می شود که حرکت جوهری اشیاء، ذاتی آنهاست نه عارضی و بهمین دلیل علت خاص نمی خواهد و سؤال بردار نیست، و نمی پرسید: چرا جوهر مادی حرکت دارد؟ زیرا مانند آنست که بپرسیم چرا آب مرطوب است؟ و چرا روغن چرب است؟ و اینگونه سؤال بیمعنی است، زیرا مانند آنست که بپرسند آب چرا آب است و روغن چرا روغن است؟ چیزی که ذات و نهاد درونی آن -و بتعبیر فلسفی، ماهیت آن- سیال و روان است، چیزی جز نابودی نمی تواند جلوی حرکت او را بگیرد.

حرکت جوهری، نسبیت و ثبات شخصیت
نظریه نسبیت عمومی در فیزیک نوین نظریه فلسفی ملاصدرا را تأیید کرد، زیرا در آن نظریه، زمان جزئی از هر چیز، و بتعبیری، بعد چهارم آن است و هر چیز، زمان خود را دارد. اشکالی که در فلسفه مشائی وجود داشت و ملاصدرا آنرا اصلاح و دگرگونه کرد این بود که فلاسفه مشائی معتقد بودند که تغییرات در جوهر یا در اعراض همواره بصورت فانی شدن جزء سابق و موجود شدن جزء دیگری بجای آنست و باصطلاح فلسفه اسلامی بصورت «خلع و لبس» است (درست مانند اینست که انسان باید اول پالتوی خود را دربیاورد تا بتواند پالتوی دیگر را بپوشد) بهمین سبب بود که فکر می کردند اگر جوهر حرکت داشته باشد باید اول جوهر الف (A) از بین برود تا جوهر ب (B) جای آنرا بگیرد، اما ملاصدرا با اصل حرکت در جوهر ثابت کرد که جوهر بودن جوهر و نحوه آفرینش آن بصورت افزوده شدن درجه شدید بر درجات ضعیف سابق است و به اصطلاح او «لبس بعد از لبس» می باشد، (همانطور که طبق منطق فازی می توان نور یک چراغ صد شمع را با دکمه ای، تبدیل به صدویک و صد و دو... و بالاتر کرد بدون آنکه لازم باشد چراغ صد شمع اول بکلی خاموش و سپس چراغ پرنورتر روشن شود)؛ زیرا این خاصیت وجود و نور است که بدون آنکه ماهیت آن عوض شود اشتداد می پذیرد. و اصل تکامل در انسان و جهان همه بر اساس همین حرکت اشتدادی و ذاتی بودن آن برای انسان است.

بنابر استدلال ملاصدرا حرکت در جوهر هرگز سبب تغیر ذات آن نمی شود و مثلا همه بخوبی درک و احساس می کنند که علی رغم تغییراتی که مدام در طول زندگی طولانی آنان یا دیگران رخ داده، خود و دیگران، همان هستند که بودند. ما وقتی اشخاص را پس از سالهای دراز می بینیم نمی گوییم با شخص دیگری روبرو شده ایم بلکه می پذیریم که او همان شخص چندین سال پیش است. اگر وحدت در جوهر -جوهری که متحرک است- بسبب حرکت آن حفظ نمی شد بایستی در عرضها نیز همان را معتقد شویم؛ مثلا وقتی نهالی درخت می شد بایستی قبول می کردیم که این درخت تناور همان نهال سابق نیست و حال آنکه هیچگاه هیچکس چنین تصوری نمی کند و اگر کسی دیگر ادعا کند که این درخت میوه دار متعلق به اوست و این همان نهال قدیمی نیست، هیچ مقام حقوقی آنرا نمی پذیرد، بلکه بالعکس رفع اشکال در عرضها با آنستکه حرکت آنرا مستند به حرکت در جوهر بدانیم و قهرا برای جوهر متحرک، وحدت در همین استمرار را قائل باشیم.

حل مسائل با نظریه حرکت جوهری
با نظریه حرکت جوهری، ملاصدرا توانست مسائل دیگری را در فلسفه حل کند، از جمله یکی مسئله «حدوث و یا قدم جهان» بود که کلید حل آنرا فلاسفه و متکلمین بدست نیاورده بودند و دیگر مسئله ربط حادث به قدیم، یعنی ربط جهان و کیهان و همه موجودات، (که باصطلاح فلسفه همه آنها ممکن هستند) با خداوند که قدیم و واجب الوجود است. همه موجودات معلول و حادثند و هر حادث بگونه ای قابل قبول بایستی به علت و خالق آنها که قدیم است مربوط شود، چگونه ممکن است قدیم با حادث سنخیت و همسازی داشته باشد؟

حرکت جوهری و نفس
مسئله دیگری که با حرکت جوهری اثبات شد، نظریه دیگر ملاصدرا درباره نفس انسان بود که بعقیده وی از جسم انسان روئیده شده ولی با حرکت تکاملی ترقی کرده و از ماده بی نیاز می گردد. این نظریه نتایج عالی و کارسازی را برای فلسفه آورده است، مانند:
1. پویائی جهان یعنی همان طبیعت. طبیعت صدرایی -برخلاف طبیعت ارسطوئی- پویاست.
2. حرکت طبیعت هدفدار است و جهان را با تمام موجودات آن بسوی کمال می برد.
3. ماهیت زمان و تا حدودی نسبیت آن روشن می شود و میتوان تعریف دقیقی از زمان بدست آورد.
4. تکامل را یکی از کارکردها و ضرورتهای جهان می داند.
5. حرکت را اتصالی، خطی، زنجیره ای می داند. بنظر ملاصدرا منحنی یا سیر خطی و یکسویه طبیعت (و باصطلاح: حرکت قطعیه) ماهیتی حقیقی و عینی است و نه خط فرضی و خیالی. و زمان را همین خط ترسیم می کند.


Sources :

  1. سید محمد خامنه ای- حکمت متعالیه و ملاصدرا- بنیاد حکمت ملاصدرا 1383

  2. پایگاه اطلاع رسانی بنیاد حکمت اسلامی صدرا

  3. پایگاه اطلاع رسانی حوزه

https://tahoor.com/en/Article/PrintView/19549