انکار حسن و قبح ذاتی و نظر فخر رازی

لازم است به این نکته توجه شود که محور بحث در حسن و قبح ذاتی عدل و ظلم، حسن و قبح فعلی است نه فاعلی. یعنی اگر کاری مصداق عدل بود حتما نیکو است و اگر عملی مصداق ظلم بود قطعا زشت است، بدون آنکه از فاعل آن سخنی به میان آید. آنگاه که فاعل چنان کاری مورد بحث قرار می گیرد، اگر آن فاعل در حالت جهل، سهو، نسیان، غفلت، کاری کرد که مصداق عدل است، در خور تحسین نخواهد بود، یعنی حسن فاعلی در این حال پدید نمی آید و اگر در حال علم و عمد به چنین کاری عادلانه ای اقدام کرد، شایان تحسین می باشد، یعنی در این حال حسن فاعلی حاصل می شود، همینطور در جریان قبح فعلی و قبح فاعلی، که فاعل ظلم در حال عذر، تقبیح نمی شود و در حال علم و عمد و بدون عذر، تقبیح خواهد شد. از اینجا معلوم می شود که تلازمی بین حسن فاعلی و حسن فعلی یا قبح فاعلی و قبح فعلی نمی باشد، بر این اساس نمی توان گفت: بنابر مکتب جبر اشاعره که انسان در کار خود مجبور است، کار او متصف به حسن و قبح نمی شود، زیرا لازمه جبر آن است که فاعل را نتوان تحسین یا تقبیح کرد یعنی حسن فاعلی و همچنین قبح فاعلی مرتفع می شود، نه آنکه فعل را نتوان به حسن و قبح متصف نمود. البته حسن فعل که موجب ثواب آخرت و قبح آن که موجب عقاب قیامت باشد، حتما با حسن و قبح فاعلی همراه خواهد بود، زیرا اثابه فاعل یا تعقیب آن بدون اتصاف وی به حسن و قبح روا نیست.
غرض آنکه حسن عدل و قبح ظلم ذاتی آنهاست و هرگز با خصوصیت های فاعلی که از مجبور بودن یا جاهل و ساهی و نایم بودن وی نشأت می گیرد، دگرگون نمی شود.

بیان نظر فخر رازی در انکار حسن و قبح ذاتی و پاسخ به استدلال وی
فخر رازی بر اساس تفکر جبری در انکار حسن و قبح ذاتی چنین می گوید: «تکلیف ما لا یطاق شرعا جائز است در حالی که از نظر عدلیه قبیح می باشد... خداوند به ابولهب فرمان داده که به پیامبر (ص) و آنچه که وی آورده است ایمان بیاورد، یکی از چیزهایی که پیامبر (ص) آورده این است که ابولهب ایمان نخواهد آورد. نتیجه دو مطلب مزبور این است ک ه ابولهب باید ایمان بیاورد که ایمان نمی آورد و این جمع دو امر متضاد است.»

در پاسخ وی می توان گفت:
اولا: تکلیف ما لا یطاق هرگز در شرع واقع نشد، زیرا تکلیف کافران به ایمان، هرگز فوق طاقت آنها نیست، چرا که کاملا در ایمان و کفر مختارند و چون با سوء اختیارشان، کفر را برگزیدند، خداوند می داند که آنها در کمال اختیار و امکان ایمان آوردن، با سوء اختیار خود ایمان نمی اورند، و چون علم خداوند جهل نخواهد سشد چنین علمی موکد اختیار آنها است؛ یعنی امیان نیاوردن آنها حتما اختیاری است، زیرا خداوند می داند که آنها اختیارا ایمان نمی آورند، بنابراین نه ایمان مومنان اضطراری است و نه کفر کافران غیر اختیاری می باشد.
ثانیا: ابولهب و مانند وی تا آخرین لحظه زندگی موظف به ایمان و پرهیز از کفرند و هرگز مأمور به عدم ایمان یا مامور به ایمان اینکه ایمان نمی آورند نخواهند بود. و همان طور که در پاسخ اول گفته شد، علم فعلی خداوند در اینگونه موارد تعلق می گیرد به معلوم با همه مبادی اخنتیاری آن، نه آنکه به اصل معلوم تعلق بگیرد و به مبادی ارادی آن تعلق نگیرد تا اصل فعلی جبری باشد. چون ایمان آوردن یک تکلیف مستمر و دایمی است و هرگز مانند تکلیف های محدود موقت نیست، لذا هرگز با عصیان در برخی از ازمنه ساقط نخواهد شد و بنابراین نمی توان گفت: پس از گذشت زمانی که او دعوت پیامبر (ص) را رد کرد و بر کفر اصرار ورزید، پیامبر (ص) از طریق غیب گزارش داده که او دیگر ایمان نخواهد آورد، در این موقع دیگر فرمانی در کار نیست، زیرا همان فرمان نخست با پیمودن راه کفر ساقط شد و دعوت به انتخاب شرک از تاثیر افتاد. سر ناصواب بودن این پاس آن است که تکلیف موقت محدود یا با امتثال ساقط می شود یا با عصیان، لیکن تکلیف مستمر و غیر محدود هرگز با امتثال بعضی از ازمنه یا با عصیان برخی از آنها ساقط نخواهد شد، بلکه هر لحظه اصل تکلیف باقی است. پس اگر کسی در برهه ای از زمان ایمان نیاورد، هرگز تکلیف به ایمان آوردن از او ساقط نمی گردد، بلکه در لحظه های بعد همچنان مکلف خواهد بود.


Sources :

  1. فلسفه حقوق بشر- آیت الله جوادی آملی صفحه 61-63

https://tahoor.com/en/Article/PrintView/210576