نگرش مکتب فلسفی اشراقی به زیبایی شناسی

فلسفه در تعیین نوع نگاه و موضوع نگاه ما نقش بزرگی دارد. این بدان سبب است که مفهوم نگریستن به هیچ رو مفهوم ساده ای نیست و احتیاج به تبیین و تحلیل دارد، که این تبیین و تحلیل بسته به اصول فلسفی متغیر است. در جهان اسلام سه مکتب اصلی فلسفی وجود دارد: مشائی، اشراقی و عرفانی، که هر مکتب رویکرد بخصوصی به مفهوم بازنمایی یا محاکات دارد. حتی در هریک از این مکاتب نیز در این باره اتفاق رأی وجود ندارد و متفکران مختلف، علیرغم اشتراک نظر بر سر سایر مسائل، در مورد مفهوم بازنمایی نظر خاص خود را دارند. بررسی چند و چون برخی از این نظرات و استدلال های متضاد جالب است، زیرا ما را در درک بهتر مفاهیم نظری نهفته در پس آثار هنری بسیار مادی و عینی، همچون نقاشی، یاری خواهد کرد. در طبقه بندی سه مکتب یاد شده، طبقه بندی مکتب اشراقی از همه دشوارتر است. این مکتب که تا حد زیادی از جهان فرهنگی ایرانی ریشه می گیرد، به زعم پیروانش حد واسطی است میان خرد باوری تفکر مشائی و عرفان متصوفه. اشراقیان از یک سو همچون مشائیان استدلال های منطقی و عینی را به کار می گیرند و از سوی دیگر مانند متصوفه برای تجربه ی ذهن بنیاد فردی ارزش بسیار بالایی قائلند. اشراقیان منتقد تفکر ارسطویی اند و می کوشند به جای آن از سایر روش های استدلال عقلانی استفاده کنند و در واقع بر این باورند که تفکر ارسطویی به قدر کافی منطقی نیست. هر چه باشد، مبنای فلسفه ی ارسطویی مفهوم تعریف است و تعریف براساس قیاس های منطقی حاصل می آید که در فلسفه ی ارسطو محوریت دارد. تعریف شرط لازم و کافی هر مفهومی را تعیین می کند و در نتیجه فیلسوف در شروع کار تصور روشن و کاملی از موضوع تحلیل خود خواهد داشت. اما اشراقیان می گویند چنین روشی بسیار شتابزده است، زیرا اگر ما در همان ابتدای فرایند استدلال تعریف مفهوم را بدانیم، دیگر اصلا به استدلال چه نیازی داریم؟ هدف استدلال آن است که ما را در یافتن تعریف یاری کند، بنابراین نمی توانیم فرض بگیریم که آن تعریف از قبل معلوم است. افزون بر این، اشراقیان می گویند مقولات فلسفه ی ارسطویی غیر منطقی اند و لازم است با مفاهیمی جانشین شوند که جایگاه معنوی انسان در گسترده ی واقعیت را بهتر معرفی کنند. یکی از مفاهیم اساسی این فلسفه نور است، زیرا آنچه حیات و تفکر را در جهان ممکن می کند نوری است که از عالم می آید. اشراقیان به جای آن که جهان را متشکل از اذهان و اعیان بدانند، معتقدند جهان تشکیل شده است از موجودات منبر و مستنیر. در اینجا محال آن نیست که به ارزیابی این تفکر و مقایسه ی آن با سایر مکاتب فلسفه ی اسلامی بپردازیم، اما بجاست ببینیم زیباشناسی اشراقی چه ویژگی هایی دارد، وجه ممیز نگرش های اشراقی به زیباشناسی چیست؟

آنچه این جا باید در کانون توجه ما قرار گیرد اهمیت ویژه ی مفهوم خیال در فلسفه ی اشراقی است که البته معنای آن به کلی با معنای آن در سایر تفکرات مربوط به ذهن متفاوت است. خیال در کاربرد مرسوم معمولا با آنچه غیر واقعی است و واقعا وجود ندارد پیوند می یابد و هانری کربن (وفات 1978 م.) برای زدودن این تداعی از تعبیرmundus imaginalis  (عالم خیال در مقایسه با عالم تخیلی) بهره می گیرد. البته برخی از این اصطلاح سازی کربن انتقاد و ادعا کرده اند که لفظ imagination در انگلیسی و فرانسوی آنقدر انعطاف دارد که بتوان از آن به معنای اشراقی کلمه استفاده کرد. اما به هرحال نکته ی مهمی که کربن بدان اشاره کرده همچنان حائز اهمیت است، و آن اینکه در فلسفه ی مابعدالطبیعه اشراقی گستره ای از فکر وجود دارد که به درستی با خیال یکسان تلقی می شود، اما در عین حال بیانگر نوعی قلمرو هستی شناختی خاص ست.

سهروردی در آثارش موضع خاص در زمینه ی علم النفس اتخاذ می کند و تمایزات مورد قبول متفکران مشائی را نمی پذیرد، هرچند بلافاصله مشخص نمی شود که اهمیت این موضع در چیست. برای مثال، سهروردی اگر چه کل علم التفس ابن سینا را می پذیرد و آن را مبنای درک خود از نحوه ی عملکرد قوای نفس انسان قرار می دهد، پیچیدگی نظامی را که ابن سینا مطرح می کند رد می کند. او می گوید این پیچیدگی سبب می شود این واقعیت که نظام مورد نظر ابن سینا به واقع از تبیین امکان تفکر عاجز است از نظر پنهان بماند. او از این هم پیشتر می رود و تمایز بین عقل نظری و عقل عملی، یعنی بین توانایی انسان در تشخیص حقیقت و توانایی او در تشخیص خوب و بد اعمال، را منکر می شود، زیرا به زعم او این تمایز اصلا چیزی را توضیح نمی دهد. سهروردی قوای نفس آدمی را چهارده تابوت می نامد و همین دلیلی است بر اینکه او برای این جنبه های وجود انسان ارزشی قائل نیست. یکی از نکات بسیار مهم فلسفه ی سهروردی به زیر کشیدن عقل فعال از جایگاه رفیعش در مباحث علم النفس است. عقل فعال از دید فیلسوفان مشائی حد اعلای پیشرفت عقلی و مرحله ای در تفکر انسانی که آدمی با وصول به آن می تواند صور و مفاهیم را خلق کند، و این مرحله از تفکر تا اندازه ای شبیه است به آنچه خداوند در مرتبه ی بسیار بالاتر انجام می دهد. درباره ی ماهیت دقیق عقل فعال و روابط آن با سایر صور تفکر بشری و غیره بحث و جدل های فراوانی در جریان بود، اما سهروردی  بحث درباره ی عقل فعال را رها کرد و همه ی این مباحئات را باطل دانست و تأکید کرد که انسان تا آنجا که تفکرش پیش برود، می تواند تا بالاترین مدارج هستی شناختی را طی کند. بررسی استدلال هایی که او در ابطال عقل فعال مطرح می کند جالب است، اما آنچه ما را اینجا باید بدان توجه کنیم پیامدهای این دیدگاه برای زیباشناسی است، که شاید از این طریق گوشه ای از توانمندی ها و ضعف های علم النفس اشراقی را نیز دریابیم. نخستین مطلبی که باید ذکر شود این است که زیباشناسی اشراقی به تمام معنا  آموزه ای واقع گرایانه به شمار می رود، زیرا مبتنی است بر این تفکر که زیبایی ویژگی عینی جهان است و در خمیره ی واقعی جهان و ساختار اخلاقی آن مستقر است. بر پایه ی این نگرش می توان برای ترجیح هنرمندی بر هنرمند دیگر به دلایل کاملا واقع گرایانه استناد کرد و گفت فلان هنرمند بهتر توانسته است واقعیت امور را در آثارش منعکس کند، یا بیش از دیگران به قواعد دینی آفرینش هنری پایبند بوده است.

یکی از ویژگی های جالب نور است که چیزهای مختلف را به شیوه های مختلف هویدا می کند. در نقاشی های دوران صفویه نور به طور یکنواخت و متعادل در سراسر تابلو منتشر شده است، چنان که بر هیچ شیء بخصوصی نتابیده تا آن را در تضاد با سایر عناصر تصویری قرار دهد. علیرغم آن که در آثار هنری مبتنی بر تفکر اشراقی قاعدتا تابش نور باید حضوری پررنگ داشته باشد. واقعیت آن است که در این آثار به خود نور یا اصلا توجه نشد یا کمتر توجه شده است! اما چرا چنین است؟ شاید در پاسخ بتوان گفت که در تفکر اشراقی شیء فقط در حالتی واقعا شیء است که منور] بالذات[ باشد، ولی در این جهان خاکی همه ی اشیا یکسانند، زیرا همگی از مقدار اندکی از نور بهره مندند. بنابراین مبنای تمایز این دو مفهوم باید متفاوت باشند، که می بینیم متفاوت هم هست، و برخی از ویژگی های ممیز این نقاشی ها توجه وافر به جزییات و ظرایف است، نه توجه ترکیب بندی.

پیامدهای تفکر اشراقی بر نحوه ی بازنمایی اشیاء چیست؟ یک پیامد این است که مفهوم دخیل در نگریستن به جهان خاکی تفاوت چندانی با مفهوم دخیل در اندیشیدن به جهان های برتر یا حتی مشاهده ی آن ها نظیر عالم خیال، یا در توحید، که مبنای  کل واقعیت است ندارند. البته این موضوع بخصوص درباره ی ملاصدرا  صادق است، زیرا از دید او در سطوح مختلف واقعیت اساسا ماهیت هایی وجود ندارند که نوری بر آن ها بتابد و مرئی شوند و در نتیجه وجود بیابند. این دیدگاه درست در نقطه ای مقابل دیدگاه سهروردی قرار می گیرد، اما ملاصدرا معتقد است به اصطلاح تنویر ماهیات یا کاربست مفاهیم زمانی میسر خواهد شد که اشیا از قبل موجود باشند. ما می توانیم این بینش را در نقاشی های دوران صفویه ببینیم. این آثار نه به دنبال آن اند که آنچه غیر واقعی است را غیر واقعی به تصویر بکشند و نه می خواهند به هستی حالتی مبهم و خیالی ببخشند، بلکه اشیای به تصویر کشیده شده در آن ها استوار و ثابت سرجایشان هستند و محکم به جهان چسبیده اند و فقط ما را فرا می خواند تا دیده می شوند، نه این که وجودشان منوط به دیده شدنشان باشد. اما نقطه ی اشتراک این نقاشی ها و دیدگاه سهروردی آن است که گسترده ی اندیشه ی ما را به عقل فعال محدود نمی کنند و می توانیم آزادانه به گوشه و کنار عوالم واقعیت سرک بکشیم. نشانه های این امر را می توان در نقاشی های میرسید علی ( سده ی دهم هجری) ملاحظه کرد، که به گفته ی خواجه عبدالصمد شیرازی، دیگر نگارگر ایرانی، هنر صورت را کنار گذاشت و به هنر معنا پرداخت. در این رویکرد، هنرمند می کوشد چیزها را همانطور که هستند نشان دهد، نه آنگونه که در عالمی دیگر ممکن است باشند. براساس این اصل، هنرمند آنچه را می بیند جزء به جزء ثبت می کند و بر ظاهر و شکل چیزها متمرکز می شود. می گویند هنرمندان این سبک چیزهای خیلی معمولی را با جزئیاتی دلنشین به تصویر می کشند. شاید یکی از اشکالات این رویکرد آن باشد که در این آثار انسان ها بسیار خشک و بی حالت نقاشی می شوند، زیرا نقاش فقط آنچه را در ظاهر می بیند می کشد. پرداختن به شخصیت انسان ها با توجه تام و تمام نقاش به معنا منافات دارد، زیرا در آن حالت ناچار خواهد بود تصویری از صوت بشر را مبنا قرار دهد و انسان ها را مطابق با آن به تصویر بکشد.


Sources :

  1. اولیور لیمن- مترجم: محمدرضا ابوالقاسمی – درآمدی بر زیبایی شناسی اسلامی – از صفحه 243 تا 247

https://tahoor.com/en/Article/PrintView/402580