روح هنر اسلامی در مقایسه با هنر مسیحی

روح هنر اسلامی

هنر اسلامی چون شأنی از شئون فرهنگ و تمدن اسلامی از فیض همان حقیقتی بهره مند است که علم و سیاست اسلامی از آن برخوردار بوده است. بدین تفصیل که چون باطن اسلام «اسم الله اکبر» است، علم اسلام نیز، «معرفت الله» و سیاست اسلام هم تحقق «ولایت الله» است و هنر حقیقی اسلام نیز در مقام ابداع «وجوه الله» است. اما آنچه از هنر، علم و سیاست در بخشی از تاریخ رسمی اسلام غلبه داشته هیچکدام به معنی تام و تمام هنر، علم و سیاست حقیقی اسلام نبوده است. همچنانکه در باب علوم می توان ملاحظه کرد و اگر ادواری را به تناوب غلبه علوم شرعی و عقلی می توان قائل شد، در هنر نیز وضعی چنین غالب است، و با وجود بعد تدریجی بسیاری از عامه مسلمین از ولایت، و غلبه اهواء و نفسانیات و پذیرش ولایت فرعونی و روحیه تکاثر خلفا، دوره سومی نظیر دوره احیاء تفکر دینی در هنر مشاهده می شود. قبل از این در بخشی از تمدن اسلامی نظیر شام تمام سنن هنری باطل همچون احساسات دین گریزانه اموی رشد یافته بود.
به هر تقدیر صورتهای هنری رایج در تمدن اسلامی را نمی توان بالکل به نحله های باطل رجوع داد بلکه باید پذیرفت که کم و بیش از حقیقت اسلام بهره مند شده اند علی الخصوص بخش اعظم هنرهایی نظیر خط، موسیقی، نقاشی، معماری و صنایع مستظرفه که با فتوت و سیر و سلوک عرفانی عصر احیای دین تالیف یافته بود، و یا اشعاری که قریب به یقین نمی تواند محاکات و ابداع وجوه و اسماء الله نباشد و در آن شاعر که در مقام حکیم انسی است نمی تواند مشاهده و مکاشفه جلوات و تجلیات حق تعالی در عالم و آدم نکرده باشد. حتی در نقوش مینیاتور نیز به نحوی تفکر و فرادهش دینی و میتولوژیک جلوه گر می شود به ویژه آنجایی که این نقوش از تابعیت فضای طبیعی اقلیدسی متافیزیک یونانی و یا فضای مکانیکی دکارتی تخطی می کنند، و یا نقوش اسلیمی، خطایی و کلا نقوش هندسی و گیاهی و حیوانی در تذهیب و تشعیر و غیر آن فضایی را محاکات می کنند که نه فضای طبیعی یونانی است و نه فضای بصری جدید. علی الخصوص که خطوط اسلامی و قرآنی به آن افزوده می شود و حالتی روحانی به آن می دهد.
با این همه باز نمی توان گفت که کل هنرهای موجود در تمدن اسلامی به حقیقت اسلام یعنی الله اکبر رجوع دارند. فی المثل ابنیه و قصور فسق و فجوری که در تزئینات تابع همان قواعدی بوده اند که در ابنیه دینی رعایت می شده یا نقاشیها، حجاریها و گچبریهایی که چیزی جز نمایش ارضای شهوات شاهان و امیران و زینت قصور و منازل اینان نبوده و یا اشعاری که در مدح نفوس اماره ای چنین سروده شده و موسیقی و غنایی که چون عصر جاهلی چیزی جز محاکات جنبش نفس نمی توانسته باشد و همین موسیقی است که زینت بخش محافل عیاشی خلفا و امیران شده است. این هنرهای ممسوخ همان هنرهایی هستند که با آمدن پیامبر و ظهور ولایت و ولایت نبوی و تأسیس مدینه اسلام منسوخ گردیده اند، شان نزول روایات و آیات تحریم به منع همین نقاشی و موسیقی، شعر، صنایع و قصور و معابد کفر آمیز و باطل رجوع می کند. اما همه این هنرهای جاهلی (جاهل به معنی جهل به الله است نه جهل در مقابل علم به طور اعم) با صور خیالی باطل و منسوخشان با حمایت خلیفگان و امرا به نحوی به حیات خویش در حاشیه تمدن اسلامی ادامه می دهند. حتی آنجایی که این خلفا و سلاطین در دوره بسط و غلبه معارف اسلامی و طرد فلسفه غیر دینی و زنادقه و باطنیان اباحی مذهب ظاهرا به علمای اهل سنت و جماعت در مقابله با فرهنگ یونانی مدد می رسانند، خود علوم و هنرهای باطل را تقویت می کنند و رواج می دهند. (نظیر نهضت ترجمه و یا مبارزه متوکل با معتزله و فرهنگ یونانی)
قدر مسلم این است که چنین وضعی در هنر (با مشابهتی که با علوم رایج در تمدن اسلامی دارد) ناشی از همان عالمی است که در سیاست نیز جلوه گر و اقامه شده است و آن عبارت است از جدایی «ولایت از ولایت» و «سیاست از دین» که با جریان سقیفه آغاز می شود و در وجود خلفای اموی و عباسی که از دین به نهایت بعد داشته اند به اوج می رسد. اینان سیاستشان دیگر سیاست نسبتا شرعی خلفای سه گانه بعد از پیامبر نیست و در راه فسق و فجور و تجاهر و تظاهر به آن گوی سبقت را از هم می ربایند و برخی جریانات علمی نیز به تبع سیاستهای ایشان با اغراض غیر دینی شکل می گیرند و علما و هنرمندان در حقیقت تابع ولایتی می شوند که جدای از ولایت است و به عبارتی تابع ولایت طاغوت هستند نه ولایت الله که گفتیم حقیقت سیاست تمدن اسلامی است.
بنابراین اهمیت خاص «سیاست اسلامی» که اثر اساسی در هدایت افراد جامعه دارد (الناس علی دین ملوکهم) معلوم می گردد و وقتی ولایت سیاسی به دست غیر اهل بیفتد طبیعتا انحراف حتی به عرصه هنر نیز تسری پیدا می کند و در چنین اوضاعی دیگر صاحبان حقیقی ولایت و ولایت الهی محک و میزان رسمی برای سنجش علوم و هنرها و سیاست حق و باطل در چنین جامعه منحرفی نیستند و از اینجا سیاستها و هنرها و علوم باطل رواج و رونق پیدا می کنند و اگر مبارزه ای بر علیه این امور چه از سوی ائمه و شاگردانشان که مخفیانه در جامعه منحرف به فعالیت می پردازند و چه از سوی علمای رسمی اهل سنت صورت می گیرد به جهت فقدان حکومت رسمی صاحبان علم لدنی (ائمه معصومین سلام الله علیهم اجمعین) منشا اثر کلی نمی گردد. گرچه در ظاهر و باطن ائمه حجت ومیزان حق و باطل باشند در عمل حکمشان منشائیت اثر محدودی در صحابه و پیروانی که از خوف ظلمه به تقیه زندگی کنند دارد.
بی تردید تأثیر اساسی روح ائمه و حقیقت مهدی در باطن مومنان است که توانسته به ابداع و محاکات وجوه الله بیانجامد. و الا مؤمنان در ظاهر گفتار عالم یونانی- یهودی زده دربار خلفا و امیران بوده اند.
نخستین ضلالتها در زمان پیامبر آشکار شده بود، اما پیامبر با قوه وحیانی خود همه ضلالتها را سرکوب می کرد و از حالت فعلیت خارج می ساخت. اما سرانجام جاهلیت بالقوه در دوران بسیاری از صحابه که عمری در فضای شرک آمیز زیسته بودند و اباحیت ذاتی (اباحیت ذاتی یعنی آزاد تلقی کردن هرگونه کوشش شهوانی و مباح دانستن همه تجربه های ممنوع وضد مقدس) عرب جاهلی، در عصر اموی در صورتی نو به فعلیت رسید. حکومت امویان هنری را جستجو کردند که آشکارا کافرانه و دنیوی و غیر مقدس (profane) بود. این هنر در ادوار بعدی از حالت جلی به صورت خفی درآمد بورکهارت یکی از علل دنیوی شدن (secularisation) هنر عصر اموی را در (کنار عصبیت ظلمت آمیز قومی و گریز از سنت نبوی) وجود نامسلمانان یا نومسلمانان ظاهری در بخشهایی از جهان اسلام می داند که گرایشهای هلنیستی را در دربار امویان ظاهر ساختند.
دنیوی شدن سیاست موجب کناره گیری نیروهای معنوی از عرصه سیاست و انتقال تعالیم دینی به میان امت مؤمن که سیاستمداران را اغلب اهل ظلمه می دانستند شد. نفوذ روحانی متفکران و رهبران دینی (روحانیت) از نفوذ دنیوی حکمرانان فزونی گرفت که این خود موجب تفاوت نوع عملکرد سیاست دینی و دنیوی مسیحیت و اسلام در عرصه هنر شد. در این دوران عده ای از علما و متفکران اسلامی از کار و اثر هنری موجود در جامعه اسلامی بالکل بریدند و تنها عرفا و برخی از فقها توجهی بدان مبذول داشتند. در این میان فلاسفه و برخی متکلمین متاثر از تفکر یونانی کار یدی هنرمندان را شایسته تأمل ندیدند و چونان ارسطو و افلاطون بیشتر به شعر و حکمت شعری نظر کردند و فلسفه هنر آنان نیز در واقع فلسفه شعر بود تا فلسفه صنایع مستظرفه و هنرهای زیبا و فنون جمیل، و این فلسفه نیز بیشتر ترجمه فن شعر ارسطو بود و کم و بیش یونانی زده ماند.

دوگانگی حضور و غیاب روحانیت در هنر اسلامی و مسیحی

گفتیم که هنر دینی را می توان محاکات و ابداع امر غیبی و تجلیات حق تعالی در صورت خیالی دانست، این هنر در قرب و نسبت بی واسطه با حق حاصل می شود. از این رو هنر با قرب و دوستی و محبت مرادف می شود و با «ولایت». هر چه هنرمند قرب و ولایتش به حق بیشتر باشد، مقام و منزل هنر او برتر خواهد بود و نهایتا مصداق انسان کامل خواهد گردید. در مقابل هنر دینی، هنر دنیوی محاکات امر نفسانی و حجب مظاهر الهی است. این هنر در بعد از حق و نسبت بی واسطه با نفس اماره غافل و اشیاء و اموری که در حجب اوهام و پندارهای نفسانی افتاده اند متحقق می شود. بدین معنی هنر جدیدبه معنی خاص هنر دنیوی در بی هنری و بی ولایتی استقرار و بسط و تمامیت یافته است. اما هنر موجود در تمدن اسلامی با تذکر به اینکه برخی از شئون آن در بعد از حقیقت اسلام متحقق شده است، چه وضعی پیدا کرده؟
برخی از شئون موجود در تمدن اسلامی که مستشرقینی چون گوستاو لوبون یا زیگرید هونکه از آنها به عنوان کمال این تمدن بحث می کنند، همه در بی نسبتی با حقیقت اسلام متحقق شده اند. از این جمله سیاست رسمی در تمدن اسلامی است. ترویج فرهنگ الحادی یونان و اندیشه های دهری و طبیعی در عصر نهضت ترجمه و پس از آن، از دیگر نشانه های بی نسبتی علوم اوایل با حقیقت اسلام است. چگونه می توان نهضتی را که در معارضه با شریعت اسلامی و نقل و عقل ایمانی (با سلاح عقل مشرک یونانی) برپا شد، نهضت عصر طلایی معارف اسلامی دانست، در حالی که معرفت اصیل اسلامی که در کلام ائمه اطهار متجلی بود در جامعه یونان زده عباسی و پس از آن هرچه بیشتر منزوی می شد.
البته نمی توان این را متذکر شد که بسیاری از این معارف عقلی یونانی به تدریج صبغه اسلامی گرفته تحت تأثیر روح اسلامی قرار گرفتند و این به معنی انقلاب در ذات و ماهیت آنها بود. اما در حقیقت هرچه معارف و علوم در تمدن اسلام بسط یافته اند، ولایت محمدی که باطن و حقیقت دیانت اسلامی است در حجاب شده است و غایب.
آیا این هنر بالتمام در قرب و ولایت حقیقی به حق و حقیقت اسلامی ظهور کرده یا در بی ولایتی؟ آیا شعر، موسیقی، نقاشی، صنایع مستظرفه و معماری موجود در تمدن اسلامی همه منشأ دینی و اسلامی دارند؟ آیا شعر ابونواس و موسیقی فارابی و نقاشی رضا عباسی، فرشها و فلزکاری سلجوقی و مسجد جامع دمشق و کاخ الحمرا همه در نسبت و قرب با حقیقت اسلام متحقق شده اند؟ و همه مظهر ولایت اسلامی هستند یا نشانه ای از غفلت از این حقیقت؟
قدر مسلم این است که اوضاعی در تمدن اسلامی سیطره داشته که در دیگر تمدنهای دینی از جمله تمدن مسیحی آن را نمی توان مشاهده کرد و آن وضع خاص روحانیت است. این وضع خاص که عبارت است از دوری نسبی یا مطلق یا نزدیکی مطلق به جریانهای سیاسی موجود است. بدین تفصیل که علمای اسلامی یا بالکل تابع حاکمان بوده یا استقلال تام و تمامی نسبت بدانان داشتند گاهی نیز با وجود نزدیکی در جهاتی، در جهات دیگر چندان دخالت در امور نمی کردند. به هر حال کمتر اتفاق می افتد که روحانیون ضمن شرکت در فعالیتهای رسمی سیاست موجود بر ملوک و سلاطین و خلفااستیلاء داشته باشند. در حالی که در جهان مسیحی تشکیلات روحانی چون دولتی در برابر تشکیلات حکومتی عمل می کرده است، و حتی در غرب عالم مسیحیت یعنی «امپراتوری مقدس روم غربی» این پاپ بود که ریاست و حق فرمانروایی را به سلاطین و امپراتوران اعطاء می کرد. از این رو کلیسای کاتولیک در وضعی برتر نسبت به سیاستمداران قرار می گرفته است. بسیاری از امپراتوران متدین در قرون وسطی در تقرب به کلیسا و پاپ می کوشیدند. هنگامی که پاپها به فساد گراییدند و دستگاه مسیحی رو به ضعف نهاد، سیاستمداران از موضعی برتر برخوردار شدند و پاپ تابع سیاست و امر آنها گردید، تا آنکه پس از رنسانس قدرت دنیوی جایگزین قدرت دینی شد.
به هر حال تأثیرات متقابل روحانیون و سیاستمداران بنابر وجود دو نهاد دینی و دنیوی بسیار بود. اما در عالم اسلام نزدیکی علما به دربارهای حکومتی غالبا با از دست دادن استقلال روحانی و تابعیت نسبت به اوامر حکومتی سلاطین و توجیه شرعی عمل فاسد سیاسی آنان همراه بود، تا آنجا که سیاست ظالمانه امر را برای حفظ جامعه لازم می شمردند و او را اولی الامر خطاب می کردند. در مقابل بسیاری از علما و فقهای پارسا و عرفا و صوفیه از سیطره حکومتی می گریختند و مقامات دنیوی از جمله مقامات قضایی را نمی پذیرفتند و در این میان متفکران شیعه بیش از علمای اهل سنت چنین بوده اند. از اینجا تأثیر روحانیون و علما چون مرجعی با تشکیلات قدرتمند دینی و سیاسی و با موازنه قدرت در برابر سیاستمداران بسیار کمتر بوده است علی الخصوص در مقایسه با قدرت کلیسا در عصر دولتهای کلیسایی.
اصلاحات دینی در تمدن اسلامی از قبیل احیاء نقل و دین در برابر عقل و فلسفه یونانی نظیر آنچه که از سوی ائمه اطهار و علمای شیعه (که بر طبق آن ساده ترین صور اتکای ادله شرعی بر عقل و قیاس و اجماع بسیار محدود گردید، تا رخنه خواهشهای نفسانی برای تحریف کتاب و سنت کاسته شود) در کنار احیاء علوم شرعی و دینی غزالی و صوفیه قبل از او با تکیه بر شریعت و ماثورات دینی و التزام کتاب و وحی، بسیار کمتر از احیاء اصول فقر و محبت دیرهای کولونی رهبانان مسیحی در قرون دهم و یازدهم مسیحی در سیاست سیاستمداران تاثیر گذاشته است. اصلاحات دینی در تفکر متفکران اسلامی اغلب مقارن با دوری ایشان از حکومتها بوده است، و تأثیرش را فقط در اذهان و قلوب عده ای محدود از همفکران و علما می توان دید. شاید از جهتی این وضع در تمدن اسلامی از آن ناشی می شده که سیاستمداران خویش را در مقام روحانی می دیده و حتی خود را فوق علما می دانسته اند.
در واقع علم در عالم اسلامی در انحصار علما و روحانیون نبوده و روحانیت اسلامی چون روحانیت مسیحی طبقه ای خاص و مشرف به حلقه روحانیون محسوب نمی شده اند، تا در مقابل سیاستمداران به عنوان نیرویی برابر یا برتر عمل کند. علاوه بر این در جهان اسلام هیچگاه تفاوتی آشکار میان آثار معنوی مقدس (sacred) و دنیوی غیر مقدس profane به وجود نیامد.
از اینجا تمایزی کامل میان قدرت دینی و دنیوی وجود نداشت. به هر حال در مسیحیت قرون وسطی وضع چنان بود که احیاء دین بی واسطه موجب تحولات بزرگ در سیاست سیاستمداران می گردید، در قرن دهم فساد در روحانیت و سیاست رسمی قرون وسطای مسیحی ریشه دوانده بود. در این اوضاع و احوال مسند پاپی و اسقفی و دیگر مناصب روحانی چون تیولی خرید و فروش می شد و گاه به صورت ارثی درآمده بود و مال، جانشین تقوی و علم و ایمان شده بود. فساد به حدی در عادات و اخلاق اهل شرع راه داشت که روحانیت از اعتبار افتاده بود. در این دوره عده ای از اهل دیانت در صدد برآمدند با مفاسد اخلاق روحانیت و سیاستمداران بجنگند. در این راه راهبان دیر کولونی پیشرو بودند اما از آنجا که تشکیلات روحانی تنها به کمک پاپ می توانست اصلاح شود باید پاپی مستقل سرکار می آمد و برای اصلاحات لازم استیلای مطلق می داشت. رهبانان با التزام این پاپ جان بر کف گرفته بر اساس علم و تقوی به مخالفت با کسانی که خود گاو فربه و گوساله افسار گسیخته شان می خواندند به راه افتاده عامه را ضد ایشان بر می انگیختند.
بدین ترتیب تحولی در سیاست موجود ایجاد کردند که پس از مدتی قدرت آن فروکش کرد و اصلاحاتی دیگر از ناحیه رهبانانی نظیر «سن برنارد»، «سن فرانسیس» و «سن دومنیک» جایش را گرفتند. در حالی که در تمدن اسلامی برخی جنبشهای عقیدتی از طرف سیاستمداران و فرمانروایان دامن زده می شد و چنانکه دوران «محنت» و جدال نقلیان و اهل شرع و حدیث با اهل عقل و معتزله در عصر مأمون، واثق، معتصم و متوکل با اغراض سیاسی همراه بود. از اینجا در تمدن اسلامی غالبا سیاست ولایی شرعی اسلامی بر اساس امامت (چه بر مبنای بیعت اهل حل و عقد و مردم با امام و قول به اتفاق و اختیار امت و چه بر اساس گزینش و انتصاب و قول به نص الهی) در برابر سیاست ولایی عقلی و طبیعی خلفای اموی و عباسی دچار فتور شده است. جهاد اسلامی اغلب صرفا توجیه دینی اعمال قدرت طلبانه فرمانروایان بوده تا توسعه ملک خدا و حکومت شرع اسلام. در این بین بسیاری از روحانیون تابع فرمانروایان شده اند.

مسیحیت

اما در مسیحیت همان طوری که گفتیم بنابر غلبه ادواری تشکیلات کلیسایی اگر حکمت سیاسی مسیحیت قرون وسطی و جهاد دینی در عمل به کار می آمد، منشا و مصدر قدرت سیاسی، روحانیون کلیسا بود و اگر این حکمت لفافه ای برای عمل سیاسی و توسعه طلبی بوده باز نقش اساسی در این بین از آن مقامات روحانی بوده تا مقامات سیاسی و دنیوی. از منظر تفکر «سن آوگوستینوس» که بزرگترین متفکر مسیحی در قبل از قرون وسطی و بانی و مفسر بسیاری از اصول و فروع اعتقادات مسیحی است، با توجه به معنی رستگاری، سرزمینها و شهرها بر دو گونه اند: بخشی ملک و مدینه خداست (به لاتینی De CivitasDei)، این شهرها و مدینه ها، سرزمین مؤمنانی است که ایمان خود را در عشق و محبت خدایی به منصه ظهور می رسانند. بخشی دیگر از سرزمینها، ملک و مدینه شیطان است (به لاتینی De CivitasDiaboli)، این مدینه شامل مقام تعمید نیافتگان و غیر مسیحیان و گمراهانی است که سرسپرده شیطانند.
تاریخ بشریت به نظر اگوستین عبارت است از نزاع دائمی میان این دو مدینه و در این بین فرزندان روشنایی به رستگاری جاودانی نائل می شوند و فرزندان تاریکی محکوم به بدبختیند. بسیاری از امپراتوران و سلاطین مسیحی حکومت سیاسیشان بر اساس نظر فوق تکوین یافت. آنان خود را واجد رسالتی الهی برای گسترش ملک خدایی می دانستند و این از دوره «شارلمانی» آغاز گردید و با «اتوی بزرگ» ادامه یافت و در دوره «هاینریش سوم» که بنابر روایات مسیحی مردی متقی بود به اوج رسید، او دین را فوق سیاست می دانست و بارها در برابر مردم به گناهان خود اقرار کرد. او همواره بر یاد آوری آلام و مرگ و قیام مسیح بر اساس اعتقادات عیسوی برای دست کشیدن از دشمنی و احترام به صلح خدا (TrevgaDei) بنابر سنت شوالیه گری فرانسه تأکید می کرد.
به هر تقدیر همواره کلیسا به جهت تشکیلات منظم که غالبا همراه با قدرت مستقل و گاه برتر سیاسی در جنب مرجعیت روحانی و دینی، بروز کرده است، تأثیراتی به مراتب بیش از روحانیون و مرجعیت علمی در اسلام بر سیاست موجود داشته است. آنچه که در مطلب فوق بدان اشاره داشتیم، آثاری است که فرع بر وقایع اساسی در تاریخ این دو دین به وقوع پیوسته است. اما این وقایع و حوادث چه بوده اند که تاریخ دوامت دینی بر اساس آن در دو مسیر جداگانه سیر کرده است. این امر در اسلام جدایی ولایت (حکومت و سیاست) از ولایت (قرب و دوستی) است. بنابر اصول حکمت سیاسی اسلام، هر ولایت و نبوتی مبتنی است بر ولایت و قربی خاص (به منزله باطن ولایت) که نبی یا امام نسبت به خدا دارد، هر چه ولایت بیش ولایت بیش. از اینجا ولایت بی ولایت، نمی تواند ولایت و سیاست و حکومتی حقیقی باشد. در حقیقت این ولایت خود بر ولایت مبتنی است که در صورت خود بنیاد آن در دوره جدید به صورت امپریالیسم و قهر و غلبه بی ولایت درآمده است.
به عبارت دیگر ولایت امروزی بر ولایت شیطانی استوار گردیده است. بدین تفصیل که با رحلت پیامبر که جامع ولایت و ولایت بود با خلافت اولین خلفا میان این دو تفرقه افتاد و ولایت از آن کسانی شد که ولایت نداشتند. مدت کوتاه خلافت علی بن ابی طالب (ع) نیز بیشتر ناشی از مصالح اسلام می شد تا تحقیق امر طبیعی در مسیر عادی، علی الخصوص که علی (ع) می دانست که دیگر با بدعتهای فراوان نمی توان به آسانی راه پیامبر را ادامه داد و چنین نیز شد و سر انجام دوباره باز ماجرای جدایی ولایت از ولایت تکرار شد. در حالی که ائمه صاحبان حقیقی حق ولایت بر امت اسلامی (بر اساس ولایت و قرب به حق) عملا از این حق برخوردار نگشتند و حاکمان غاصب جور و عالمانی که بر جدایی ولایت و ولایت اصرار می ورزید بر امت اسلامی استیلا یافتند، و شد آنچه که نباید می شد.
از اینجا تاریخ اسلام پر گشت از بدعتهایی که با میزان باطل مستقر شده بودند. در این وضع اجتهاد بر نص سبقت یافت و هر که توانست به معارضه با معارف قرآنی برخاست. این دوره همان دوره ای است که در روایت مأثورات اسلامی به دوره آخرالزمان و غیبت کبری تعبیر شده است. اما در مسیحیت نیز انحراف از لحظه معراج عیسی (ع) آغاز گردید. پس از اندک زمانی بدعتها به وقوع پیوست و سخن از دوگانگی لاهوت و ناسوت چون دو امری که در وجود عیسی جمع شده و تفکیک دو امر روحانی و جسمانی به نهایت بروز کرد.
بر این اساس سیاست و دین دو امر جدا از هم پنداشته شد (به صورت سیاست و هدایت جسمانی و سیاست و هدایت روحانی) از اینجا کلیسا چون «مرجع روحانی» و حکومت چون «مرجع جسمانی» تلقی گردید که مرجع جسمانی می بایست تابع مرجعیت روحانی باشد تا کارها راست آید و کژیها رفع شود و آدمی با عنایت الهی و به مدد کلیسابه رستگاری نائل شود. بدین ترتیب عملا در عصر غلبه دین در قرون وسطی توفق از آن کلیسا بوده و بدین معنی سیاست و دین انفکاک ذاتی و تباین نداشته اند، به عبارت دیگر جدایی مطروحه در روایات انجیلی صرفا نوعی تفکیک نظری و نه عملی را به همراه داشته در حالی که در تفکر اسلامی در روایت مأثوره و آیات قرآنی و تاریخ اسلام عکس این امر اتفاق افتاده، بدین معنی که هیچگونه تفکیکی از لحاظ نظر و ماهیت میان سیاست و دین مطرح نگردیده، اما در عمل دیانت از سیاست و سیاست از دیانت وبه عبارت دیگر، ولایت دینی از ولایت، و حکومت و سیاست و قدرت دنیوی جدا شده است و حتی دو مرجع دینی و دنیوی واجد قوایی متوازن و متعادل در برابر یکدیگر چون تشکیلات کلیسایی در برابر تشکیلات حکومتی نبوده است.
البته از مطالب فوق نباید چنین استنباط کرد که در اسلام سیاست به هیچوجه توجیه شرعی نمی شده و مناسبات انسانی بدون توجه به شریعت تکوین یافته است، یا اینکه در مسیحیت سیاست مبتنی بر دین حقیقی بوده است، خیر، سخن ما در اینجا این است که در تمدن اسلامی میان سیاست موجود و دیانت اسلامی (بدون تفکیک اصول) جدایی بیشتر بوده، حال آنکه سیاست مسیحی از دیانت مسیحی موجود (ضمن تفکیک اصول) بیشتر برخوردار بوده، که در واقع سبب اساسی این تفاوت، فقدان دو مرجعیت تشکیلاتی با قدرت سیاسی برابر بوده است. از اینجا هر گاه اصلاحی و احیایی در دین اسلام واقع می شد، به جهت فقدان قدرت فوق العاده سیاسی در برابر سیاستمداران این اصلاح به حکومت تسری پیدا نمی کرد و فقط در محدوده علما و متفکران اسلامی که از جریانات رسمی حاکم دور بوده اند باقیمانده و از آن رو که الناس علی دین ملوکهم، اصلاح و احیای دین در اکثریت عامه و ناس نیز کمتر مؤثر افتاده است. و تنها عده ای از ایشان به جهت غلبه احساس دینی در وجودشان و نفوذ متفکران اسلامی در جامعه به این آثار گرایش می یافتند.
این مسئله را در جنبش تصوف اسلامی بیشتر مشاهده می کنیم و اگر گاهی مشاهده می کنیم که سیاستمداران از جنبشی نظیر جنبش حنبلیان و پیروان احمد بن حنبل و اهل حدیث و شریعت در برابر معتزلیان عقلی مذهب حمایت می کنند، بیشتر اغراض سیاسی در کار است، تا مقاصد دینی و اصلاح جامعه و نیل به جمع میان سیاست و دیانت. این جمع اساسا بنابر روایات اسلامی فقط در جامعه معنوی مهدوی بالتمام دوباره متحقق می شود. ولایت فقیه جمع مقدماتی سیاست و دیانت است بر این اساس که ولایت دینی یعنی حکومت بر اساس فقه و فقاهت در وجود یک رهبر سیاسی و دینی جمع می شود. از این لحاظ انقلاب اسلامی به جهت خاص خویش منشا چنین تحولی در جهان شده است که ولایت و ولایت جمع گردد.

سیاست و دیانت در هنر

غلبه و سیطره مطلق و یا نسبی کلیسا در شرق و غرب عالم مسیحیت به عنوان نهادی مستقل، موجب شده کلیسا خود مصدر بسیاری از فعالیتهای هنری در زمینه شعر و موسیقی و نقاشی تا معماری و صنایع گردد، از این رو کلیسا در کنار قدرت سیاسی بزرگترین سفارش دهنده یا ناظر مستقیم اجرای بسیاری از آثار هنری مسیحی بود و بسیاری از دیرها خود مبادرت به ابداع آثار هنری می کردند. همچنین بزرگترین آثار شعری و ادبی و منظوم و منثور از سوی رهبانان و روحانیون مسیحی به وجود آمده است. در جنبشهای هنری و ضد هنر نیز همواره روحانیون مسیحی سهمی به سزا داشته اند، فی المثل پس از تأثیرات افکار تنزیهی و اندیشه های توحیدی و ضد جسمی و بت شکنانه اسلام که به بیزانس رسید، یکی از امپراتوران بیزانس به نام لئون سوم اقدام به نابودی ایکونها (ایکونها Icons) صورتهای خیالی در تفکر مسیحی است که در قالب آثار هنری مدار توجه تفکر تشبیهی روحانیون و هنرمندان مسیحی بوده اند. ایکونها به زعم متفکران مسیحی برای عوام همان اهمیتی را دارند که کلام انجیل برای خواص. از اینجا ایکون واسطه تقرب به مسیح است.
به این جهت نیز هنر تشبیهی مسیحی غالبا خود مانع از کنده شدن آدمی از صورت و نیل به معنی می شود و به تدریج صورتهای مقدس برای عده ای به صورت بت در می آید بدون آن که معنی سنتی بت را آن چنان که در تفکر اساطیری است بدهد. اسلام با تفکر تنزیهی هرگونه تعین صوری را که مانع سیر حضوری آدمی به باطن امور شود تحریم کرد و شمایلهای مسیحی نمود. اما روحانیون مسیحی در مقابل او به رهبری یوحنای دمشقی به معارضه برخاستند و در کار خویش توفیق یافتند و در دوره جدید نیز به دنبال نهضتهای هنری قرون وسطی نظیر نهضت هنری «رومانسک»، «گوتیک» و بیزانس «نهضت اصلاح دین» و «ضد اصلاح دین» هر کدام در پیدایش نحله های هنری خاص منشأ آثار بوده اند. این وضع هنری و ارتباطی که تشکیلات رسمی روحانیت عیسوی با آثار هنری داشته اند در اسلام اتفاق نیفتاده است و همین دوری روحانیت اسلامی به هنر موجود در تمدن اسلامی در بعضی جهات وجه غیر دینی بیشتری به آن داده است.
تا آنجا که از نمونه حقیقی مورد تائید متفکران اسلامی در حوزه های تجسمی و معماری کمتر می توان سراغ گرفت. البته این بدان معنی نیست که هنر دینی و معنوی حقیقی با ممیزاتی که قبلا بدان اشاره کردیم در تمدن اسلامی به ظهور نپیوسته است. خیر سخن این نیست، بلکه سخن از ارتباط روحانیت با کل آثار هنری است، آنچنانکه در تمدن مسیحی رخ داده و حتی نهایتا به افراط رفته و در آرای شوراهای رسمی و متفکران رسمی بسیاری از این آثار نظیر ایکونها واجد معنایی متعالی تلقی گردیده و شایسته توسل برای تقرب به عیسی و خدا شده اند. قدر مسلم این است که دخالت مستقیم روحانیت در هنر مسیحی آن را به معنی اصیل لفظ دینی نمی کند، اما به هر تقدیر موجب دینی تر شدن و نزدیکی آن به حکمت معنوی و تجربیات دینی می گردد. در حالی که در مقابل چنین وضعی، گسیختگی آثار و تجربه های هنری از نظارت مستقیم متفکران دینی و اهل تفقه آن را از حکمت و تجربه دینی دورتر می کند.
به هر صورت با تمام اوصاف فوق هنر اسلامی از حکمت ولایی انسی و معنوی اسلام برخوردار شده است، علی الخصوص در شعر و هنر مربوط به حکمت انسی متفکران اسلامی این امر بیش از دیگر صور هنری مشاهده می شود، و آنچه که تحت عنوان ولایت و قرب حقیقی به حقیقت اسلام نام بردیم در هنر و شعر هنرمندان و شاعران ولایی اسلام متحقق شده است. اما به تحقیق صوری از شعر و موسیقی و نقاشی و صنایع و معماری موجود در تمدن اسلامی چنین وضعی نداشته اند با وجود اینکه بنابر حکم کلی در تمدن اسلامی بالذات یا بالعرض تحت تاثیر روح و صورت نوعی این تمدن قرار گرفته اند.

 


منابع :

  1. كريستين پرايس- تاريخ هنر اسلامى- ترجمه مسعود رجب نيا- صفحه 50

  2. ابن خلدون- مقدمه- ترجمه محمد پروين گنابادى- جلد 2 صفحه 9-806

  3. محمد مددپور- تجليات حكمت معنوى در هنر اسلامى- صفحه 117

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/111343