ضرورت و اهمیت گفتگو از دیدگاه فلاسفه

صاحب نظران دیدگاه گفتگو
در روزگار ما فیلسوفان هستی، بیش از دیگران به مسئله ضرورت و اهمیت گفتگو در زندگی فردی و اجتماعی پرداخته اند. در این میان، سهم مارتین بوبر بیش از دیگران است. مؤثرترین نوشته بوبر، با نام من و تو، از دو نوع ارتباط حکایت می کند. او می نویسد: «می توان به یک درخت همچون یک تصویر نگریست، همچون چیزی که از تنه ای سخت برخوردار است و در زیر روشنایی تکان می خورد یا همچون صدای ریزش جرعه سبزی با زمینه آبی و نقره فام دل انگیزی... درخت برای من می تواند شی‎ء باشد که زمان و مکان اشغال می کند و دارای ماهیت و ساختاری است... با این همه در صورتی که بخواهیم، این امکان نیز برای من فراهم است که بتوانم با آن ارتباط برقرار کنم، در این حالت درخت دیگر شیء نیست... ». بوبر در این نوشته بر آن است که با توجه به ارتباط انسان با انسان در قالب من-تویی و ارتباط من-شیء، می توان در روبرو شدن با دیگری، با او چون یک تو، یا شیء ارتباط برقرار کرد. من-تویی نه تنها می تواند میان انسان ها برقرار شود، بلکه می توان با هر موجود زنده ای نیز چنین ارتباطی را برقرار ساخت. بنابراین می توان گفت نزدیکی آدمی به خدا بر زمینه ارتباط من-تویی آدمیان، جانوران، درختان و.... شدنی است. به نظر بوبر، در جامعه مدرن، رابطه انسان با انسان و با دیگر مخلوقات، به طور فزاینده ای به ارتباط من-شیء بدل شده است؛ به همین دلیل است که آدمی به سختی می تواند با خداوند روبرو شود. به نظر او، رشد آدمی تنها در سایه این است که بیاموزیم چگونه با دیگران ارتباط برقرار کنیم و امکان های فضای دو انسان را دریابیم. برترین این امکان ها گفتگو است.

به عقیده اونون، گفتگو برای بوبر همه نوع ارتباطی را در برمی گیرد: ارتباط با خود، با دیگری و با همه موجودات. دریافت این نکته است که می گذارد تا ما رکن مفهومی آموزش های او را گفتگو بدانیم. در بین متفکرانی که به دیدگاه گفتگو معتقدند؛ می توان از سقراط، افلاطون، سن آگوستین، دکارت، هابز، هیوم، دیلتای، بنتام، ملاصدرا، هوسرل، پوپر، هرشبرگ، راندل، تئوبالد و سیدحسین نصر یاد کرد. برحسب اندیشه سن آگوستین، عشق الهی و انسانی در عمیق ترین درجات وجود خویش، به گفتگوی میان عاشق و معشوق ارجاع می یابد.

به اعتقاد دکارت، دیالوگ و گفتگو به تبع طرح مسئله دیگری مورد توجه واقع می شود و از همین رهگذر نیز تداوم می یابد. از نگاه هابز، ترس از مرگ و اشتراک آدمیان در غریزه حفظ حیات است که باعث گفتگو می شود. این دیدگاه البته مورد این انتقاد جدی نیز واقع شده است که بسیاری از افراد، گروه ها، فرهنگ ها و جوامع حاضرند بر سر آرمان های خویش جان ببازند ولی گفتگو نکنند. نظر هیوم در باب گفتگو از این پرسش آغاز می شود که من چگونه در کالبد انسانی غیر از کالبد خودم، می توانم یک انسان متفکر را بشناسم؟ هیوم در پاسخ به این پرسش مدعی است که در واقع شناخت دیگری، نتیجه قیاسی است که میان خود و دیگری به منزله من بیگانه انجام می دهم. به دیگر سخن، از نظر وی اگر «من»، منفرد و منعزل از جهان دیگری است، چگونه می تواند از حدود وجود خویش بیرون بیاید و دیگران را بشناسد و بفهمد؟ از همین رو هیوم در پاسخ به این پرسش و از منظر رابطه خود و دیگری، به گفتگو به عنوان امری که تفکر را اعتلا می‎ بخشد نگاه می‎ کند.

از دیدگاه دیلتای، ما نه تنها افکار و حالات و عواطف دیگران را می فهمیم، بلکه خود آنها را نیز به عنوان شخص می فهمیم و این البته غیر از شناخت است. در این میان شناخت چهره و فهم حالات و افکار دیگران نیازمند توجیه و تبیین فلسفی است؛ اما معضل فلسفی، شناخت دیگری است به عنوان من دیگر که در صورت تحقق این وجه، گفتگو ممکن می شود. از نظر بنتام برحسب اصل سودانگاری، اگر افراد بیاموزند که اختلافاتشان را به زبان منافع مشترک ترجمه کنند، آنگاه می توانند اختلافاتشان را به شیوه ای تکنوکراتیک مرتفع سازند و این شیوه ها همانا انجام گفتگو است. این دیدگاه این گونه مورد انتقاد واقع شده است: چگونه می توان مشکل ترجمه منافع به زبان مشترک و به طریق بی طرفانه را حل کرد؟

به عقیده هوسرل، «من فکر می کنم» دکارت به لحاظ شهودی همیشه عبارت از این است که من فکری را فکر می کنم. پس «من» فلسفی دکارت که عبارت از جوهر تفکر و اندیشه بود، تبدیل به تفکر و اندیشه می شود. وانگهی حقیقت به طور بیناذهنی در جهان زندگی شکل می گیرد و در این عرصه، جهان مشترک زندگی انسانی است. این جهان نه جهان من، که جهان ماست. در واقع ما در جهانی زندگی می کنیم که از پیش به ما داده شده است و به همه تعلق دارد. از این لحاظ وحدت تجارب زندگی انسانی در حیطه های فردی و جمعی، جز به مدد گفتگو صورت نخواهد بست. بنا به رأی پوپر، گفتگو حتی اگر به توافق نرسد، می تواند ذهنیت طرفین گفتگو را راجع به موقعیت شان تغییر دهد و اثرات مثبت نظری و عملی به بار آورد. در این میان نیز البته دو شرط عمده گفتگو، عبارت است از «پذیرش مزیت گفتگو بر خشونت» و «برتری مدارای متقابل».

هوشبرگ، از دیدگاه کثرت گرایی فرهنگی، به نقد اندیشه غلبه نهایی تمدن عقلی نو به دلیل عدم غلبه سراسری تمدن مزبور بر جهان، بحران عقلانیت و تجدد، مقاومت فرهنگی برخی خرده‎ تمدن های سنتی در برابر آن و پیدایش جنبش سنتی و تجدد ستیزد در قرن بیستم می پردازد. بدینسان او به این نتیجه می رسد که تمدن دارای کثرت فرهنگی است و ریشه های تاریخی آن در دل تمدن مسلط نیز (حتی در صورت تسلطش) ادامه حیات می دهد. از این لحاظ، کثرت فرهنگی یعنی تداوم هویت های چندگانه فرهنگی در سطوح ملی و بین المللی که این دید با نفی فرض «برتری ذاتی سنت یا تمدن غرب و تأکید بر اهمیت میراث تمدن ها و فرهنگ های دیگر همراه است».

به اعتقاد راندل و تئوبالد، تمدن های موجود، به واسطه تجربیات متفاوت غیرقابل مقایسه اند و با وجود گسترش فن ‎آوری و علم نو در آنها، از لحاظ فرهنگی و معنوی و نوع تجدد، فرجام یکسانی ندارند و هر یک شیوه خاصی را به سوی تجدد خاص خویش در پی می گیرند. به نظر سید حسین نصر، نظریه تمدن های هانتینگتون یک برنامه علمی است که تمدن غرب برای تجدید نظر در روابطش با سایر نقاط جهان ارائه داده است؛ ولی چون همه تمدن ها یک تجربه نداشته اند، به گفتگوی میان خود نیازمندند. به همین دلیل نیز تمدن های بشری در قرون متمادی با هم ارتباط و مبادله و تفاهم متقابل داشته اند تا از این طریق امکان غنای تمدن تضمین شود.


منابع :

  1. سيد ابوالفضل جعفرنژاد- مقاله نگاهی به پيشگامان گفتگو

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/111846