دروغ بستن بر خداوند

در قرآن کریم آمده است: «و من اظلم ممن افتری علی الله الکذب و هو یدعی الی الاسلام و الله لایهدی القوم الظالمین؛ و کیست ستمکارتر از آن کس که بر خدا دروغ ببندد در حالی که به اسلام دعوت می شود؟ و خدا مردم ستمگر را هدایت نمی کند.» (صف/ 7)
این تعبیر و تعبیرهای مشابه آن بارها در قرآن کریم تکرار شده است. "ظلم" یکى از زشت ترین گناهان است، بلکه با کمى دقت و تحلیل عقلى باید گفت: زشتى گناهان دیگر هم به مقدار ظلمى است که در آنهاست و معناى ظلم عبارتست از خروج از عدالت و حد وسط. ظلم همانطورى که از جهت اختلاف خصوصیات شخص مرتکب ظلم (ظالم)، مختلف و کم و زیاد مى شود، همچنین نسبت به اختلاف اشخاصى که بر آنها ظلم مى شود و یا اراده ظلم بر آنان شده است، اختلاف و شدت و ضعف پیدا مى کند، به این معنا که هر چه موقعیت و شأن او عظیم تر باشد ظلم بر او زشت تر و بزرگتر خواهد بود و معلوم است که ساحتى مقدس تر و منزلتى رفیع تر و عزیزتر از ساحت و منزلت پروردگار و نشانه های دلالت کننده بر او نیست. بنابراین آن کسى هم که به چنین ساحت قدسى و یا به چیزى که منسوب به این ساحت است ظلم روا بدارد از هر ظالمى ظالم تر خواهد بود، این نیز معلوم است که چنین کسى جز به خود ظلم نکرده. خداوند نیز با جمله "و من أظلم ممن افترى على الله کذبا" همین نظریه عقلى را تصدیق فرموده است. بنابراین ظالم نسبت به خداوند، ظالم ترین افراد است. اما چرا دروغ بستن بر خداوند ظلم به حساب می آید؟
علت ظلم بودن دروغ این است که انسان در مورد هر چیزی و به هر کسی دروغ بگوید، چون او را از حقیقت منحرف کرده، بنابراین به او ظلم کرده است و در قرآن کریم هم، دروغ به طور کلی ظلم تلقی می شود. ولی دروغ تا دروغ تفاوت دارد. هر دروغی گناه کبیره است، هیچ دروغی نداریم گناه صغیره باشد، ولی در میان دروغ ها، دروغ بستن به خدا و پیامبر اکرم (ص)، زشت ترین دروغ هاست و بنابراین می بینید که روزه ماه رمضان با دروغ های عادی باطل نمی شود. (البته چنین دروغی گناه کبیره است ولی روزه را باطل نمی کند) ولی اگر انسان به خدا و رسول دروغ ببندد، روزه اش باطل است. مثلا اگر انسان در بیان یک مسئله شرعی عمدا بر خلاف حقیقت بگوید که حکم خدا این است، اصلا روزه باطل است. این نشان می دهد این دروغ با دروغ های دیگر چقدر تفاوت دارد. باز دروغ بستن به خدا هم همه مانند یکدیگر نیست. یک وقت کسی دروغ به خدا می بندد و مثلا در مورد مسئله ای از مسائلی که در رساله ها داریم می گوید: حکم خداوند این است، در صورتی که حکم خدا این نیست. از این بالاتر این است که کسی بیاید ادعا کند که من پیغمبر خدا هستم. این دروغ بستن به خداست ولی خیلی بالاتر از آن قبلی است. این فرد دارد ادعا می کند که خدا من را به پیغمبری مبعوث کرده است، دیگر ظلمی از این بالاتر نیست و در ردیف این ظلم این است که انسان افترای منفی به خدا ببندد، یعنی کسی را که خدا فرستاده است بگوید او را خدا نفرستاده است. این هم باز دروغ بستن به خداست. یک وقت خدا کسی را نفرستاده است و فردی به دروغ می گوید خدا من را فرستاده است و یک وقت خدا کسی را فرستاده است و فردی می گوید: نه، من می فهمم، من اطلاع و خبر دارم که خدا هیچ کس را نفرستاده است. این هم در ردیف آن است، یعنی تکذیب انبیای حقیقی و واقعی، چیزی در ردیف ادعای پیغمبری کردن است و این قدر این ظلم فاحش است.
در این آیه همین قسمت اخیر ذکر شده است: «من اظلم ممن افتری علی الله الکذب؛ چه کسی ستمگرتر است از آن که به خدا دروغ می بندد» در اینجا بحث در مورد کسانی است که پیغمبر راستین را تکذیب کرده اند نه کسانی که ادعای پیغمبری کرده اند، چون در ادامه می فرماید: «و هو یدعی الی الاسلام؛ در حالی که خود او به سوی اسلام دعوت می شود.» آدمی که اسلام را شناخته است، آدمی که بر اساس بشارت های گذشته و بر اساس آیات و بینات و معجزات می داند که این شخص، پیغمبر خدا و از طرف خداست و مع ذلک خودش را به نادانی می زند و می گوید: نه، دروغ است، این شخص پیغمبر نیست، به این وسیله با تکذیب پیغمبر به خدا دروغ می بندد. «و الله لایهدی القوم الظالمین» خدا مردم ستمکار را هرگز هدایت نمی کند تا چه رسد به این بزرگ ستمکاران، که ''اظلم'' هستند، ظالم ترین ظالمان عالم هستند. در آیه مشابهی می خوانیم: «و من أظلم ممن افترى على الله کذبا أو کذب بآیاته إنه لا یفلح الظالمون؛ چه کسى ستمکارتر است از آن کس که بر خدا دروغ بسته (همتایى براى او قائل شده) و یا آیات او را تکذیب کرده است؟! مسلما ظالمان، رستگار نخواهند شد» (انعام/ 21)
در آیه فوق صریحا کلمه "شرک" ذکر نشده ولى با توجه به آیات قبل و آیات بعد که همگى پیرامون مسئله شرک صحبت مى کند روشن مى شود که منظور از کلمه "افتراء" در این آیه همان تهمت شریک قائل شدن براى ذات خدا است. افتراى دروغ بر خداى تعالى عبارت است از اثبات شریک براى او، با اینکه شریکى برای خداوند وجود ندارد و همچنین ادعاى نبوت و نسبت دادن حکمى به وى از راه دروغ و بدعت و تکذیب آیات و نشانه های دلالت کننده بر او، عبارتست از تکذیب پیغمبر راستگویی که دعوتش همراه با آیات و معجزات الهى است و یا انکار دین حق که از آن جمله است انکار کردن صانع و خالق به طور کلى. در انتهای این آیه هم خداوند خبر می دهد که ظالم روى سعادت و رستگارى نخواهند دید یعنی به رحمت و ثواب و رضوان خداوند نمی رسد «إنه لا یفلح الظالمون» تا چه رسد به این بزرگ ستمکاران، که "اظلم" هستند، ظالم ترین ظالمان عالم هستند. زیرا ظلم در اینجا کفر و انکار نبوت رسول اکرم (ص) است که هرگز بخشیده نمی شود. در یکی دیگر از این آیات می خوانیم: «و من أظلم ممن افترى على الله کذبا أو قال أوحی إلی و لم یوح إلیه شی ء و من قال سأنزل مثل ما أنزل الله و لو ترى إذ الظالمون فی غمرات الموت و الملائکة باسطوا أیدیهم أخرجوا أنفسکم الیوم تجزون عذاب الهون بما کنتم تقولون على الله غیر الحق و کنتم عن آیاته تستکبرون؛ چه کسى ستمکارتر است از کسى که دروغى به خدا ببندد، یا بگوید: «بر من، وحى فرستاده شده»، در حالى که به او وحى نشده است و کسى که بگوید: «من نیز همانند آنچه خدا نازل کرده است، نازل مى کنم» و اگر ببینى هنگامى که (این) ظالمان در شداید مرگ فرو رفته اند و فرشتگان دست ها را گشوده، به آنان مى گویند: «جان خود را خارج سازید! امروز در برابر دروغ هایى که به خدا بستید و نسبت به آیات او تکبر ورزیدید، مجازات خوارکننده اى خواهید دید (به حال آنها تأسف خواهى خورد)» (انعام/ 93)
خداى تعالى در این آیه سه مورد از موارد ظلم را که شدیدترین مراتب ظلم را دارا است و عقل در شناعت و رسوایى آن هیچ تردیدى ندارد برشمرده و به همین جهت آن را به صورت سؤال ذکر کرده است. غرض از ایراد آن به صورت سؤال این است که مطلب را به عقل خود مرتکبین آن واگذار نموده و از عقل سلیم، انصاف بخواهد. گویا خواسته است بفرماید: اى رسول گرامى من! تو به این مردم بگو که مسئله خضوع در برابر حق اختصاص به کسى ندارد، من و شما ناگزیریم از اینکه در برابر آن خاضع شده و از قبول آن استکبار نکنیم و با ارتکاب عملى که شدیدترین و زشت ترین مراتب ظلم را دارا است نسبت به حق تعالى استکبار نورزیم و آن عمل همانا ظلم بر خود خداى تعالى است، خود انصاف دهید آیا جایز است که شما به دروغ بر خداى تعالى افترا بسته براى او شرکایى اتخاذ کنید و همان ها را شفیع قرار دهید؟ آیا اگر من از پیش پروردگار عالم رسالت نداشته باشم جایز است که ادعاى نبوت کرده و بگویم "به من وحى مى رسد"؟ آیا کسى مى تواند بگوید: " به زودى من نیز مانند آنچه خدا نازل کرده نازل مى کنم" و با گفتن چنین سخنى حکم خدا را به مسخره گرفته و آیات او را استهزا کند؟
ناگزیر هر شنونده اى که داراى عقل سلیم باشد در این سه سؤال به حق اعتراف مى کند. در اینجا افترا بر خدا که یکى از ظلم هاى مذکور در آیه است اعم از ادعاى دروغى وحى و نبوت است که دومین آن ظلم ها مى باشد. با اینکه افتراء بر خدا ادعاى دروغى نبوت را هم شامل مى شود اگر آن را نیز ذکر کرده براى این است که عظمت آن و میزان اعتناى به آن را برساند. ولی گر چه افتراء بر خداى تعالى ادعاى دروغى نبوت را هم در برمى گیرد، اما در اینجا مقصود از آن همان شرک به خداى سبحان است و اگر تصریح به آن نکرد براى این بود که گفتیم مى خواست از خود مردم و مشرکین انصاف بخواهد، و عصبیت جاهلیت آنان را تحریک نکرده و داعى نخوت و استکبارشان را بیدار نکرده باشد. «و من قال سأنزل مثل ما أنزل الله» ظاهر این جمله حکایت سخنى است که گفته شده، یعنى مى رساند که کسى این حرف را قبلا گفته و غرضش هم از آن استهزا به قرآن کریم بوده، به دلیل اینکه وعده داده که "مثل آنچه را که خدا نازل کرده نازل خواهم کرد" و نگفته "مثل آنچه را که محمد (ص) مى گوید خواهم گفت" و نیز نگفته "به زودى خواهم آورد براى شما مثل آنچه که محمد آورده". جمله مزبور حکایت از کلامى مى کند که بعضى از مشرکین از باب استکبار بر خداى تعالى گفته اند و اگر لفظ "من" را در اینجا تکرار کرده و در جمله "أو قال أوحی إلی..." تکرار نکرد و نفرمود: "و من قال" براى این است که گر چه ظلم هاى مذکور در آیه سه قسم است و لیکن از یک نظر دیگرى دو قسم ظلم است: قسم اول خاضع نشدن در برابر پروردگار و منقاد نگشتن نسبت به امر او است، که اول و دوم از آن سه ظلم از این قسمند و قسم دوم علاوه بر خاضع نشدن استکبار ورزیدن نسبت به او و به آیات او است.
در یکی دیگر از آیات قرآن کریم به دروغ بستن اهل کتاب بر خداوند اشاره شده است: «و إن منهم لفریقا یلوون ألسنتهم بالکتاب لتحسبوه من الکتاب و ما هو من الکتاب و یقولون هو من عند الله و ما هو من عند الله و یقولون على الله الکذب و هم یعلمون؛ در میان آنها (یهود) کسانى هستند که به هنگام تلاوت کتاب (خدا)، زبان خود را چنان مى گردانند که گمان کنید (آنچه را مى خوانند،) از کتاب (خدا) است در حالى که از کتاب (خدا) نیست! (و با صراحت) مى گویند: «آن از طرف خداست!» با اینکه از طرف خدا نیست و به خدا دروغ مى بندند در حالى که مى دانند» (آل عمران/ 78)  کلمه "لى" به فتح لام و تشدید یا که مصدر فعل مضارع "یلون" است به معناى تابیدن طناب است و وقتى در مورد سر و یا زبان استعمال شود، معناى غیر طبیعى کردن سر و زبان را مى دهد و ظاهرا مراد از جمله: «یلوون ألسنتهم» این باشد که سخنان غیر آسمانى که خود آن را جعل مى کردند، به لحنى مى خواندند که با آن لحن تورات را مى خواندند تا وانمود کنند این سخنان نیز جزء تورات است، با اینکه از تورات نبود و اگر در آیه شریفه سه مرتبه کلمه "کتاب" تکرار شده، براى رفع و جلوگیرى از اشتباه بوده، چون هر سه به یک معنا نبوده، منظور از کتاب اول همان سخنان بشرى خود یهود است، که آن را به دست خود مى نوشتند و به خدا نسبتش مى دادند و مراد از کتاب دوم، کتابى است که خداى تعالى از راه وحى نازل کرده و مراد از سومى هم، همان است و تکرارش براى جلوگیرى از اشتباه بوده و براى این بوده که اشاره کند به اینکه این کتاب بدان جهت که کتاب خدا است، مقامش بلندتر از آن است که مشتمل بر این گونه افترائات باشد و جمله: «و یقولون على الله الکذب و هم یعلمون؛ و به خدا دروغ مى بندند در حالی که می دانند» تکذیب بعد از تکذیب قبلى است، تکذیب وحى ای است که از پیش خود تراشیده و به خداى سبحان نسبت دادند و این تکرار براى آن است که یهودیان با «لحن القول» (کتاب جعلی را با آن لحن تورات را مى خواندند) مردم را به اشتباه مى انداختند و خداى تعالى این لحن در قول را با جمله: « و ما هو من الکتاب» باطل کرد و نیز یهودیان بعد از لحن دادن به جعلیات خود و خواندن آن با لحن تورات، به زبان هم تصریح مى کردند که اینکه خواندیم جزء تورات است، خداى تعالى این را هم دو بار تکذیب کرد، یکى با جمله: «و ما هو من الکتاب؛ و آن جزء تورات نیست» و دیگرى با جمله: «و یقولون على الله الکذب...؛ و به خدا دروغ مى بندند» تا به این نکته اشاره کرده باشد که اولا دروغ بستن به خدا عادت یهود است و ثانیا این دروغى که مرتکب مى شوند به خاطر آن نیست که دچار اشتباه شده باشند، بلکه حقیقت امر را مى دانند و عالما عامدا به خدا دروغ مى بندند. تمام اینها به خاطر این بود که منافع مادى خود را در خطر مى دیدند و به خاطر آن دست به هر گناهى مى زدند در حالى که اگر افق فکر خود را بالا مى گرفتند و خلوص نیتى نشان مى دادند خداوند قادر متعال هم زندگى معنوى آنها را تامین مى کرد و هم جنبه هاى مادى آنها را.
در آیه دیگری به مسئله بدعت گذاری در دین اشاره شده است: «و لا تقولوا لما تصف ألسنتکم الکذب هذا حلال و هذا حرام لتفتروا على الله الکذب إن الذین یفترون على الله الکذب لا یفلحون؛ به خاطر دروغى که بر زبانتان جارى مى شود (و چیزى را مجاز و چیزى را ممنوع مى کنید،) نگویید: «این حلال است و آن حرام»، تا بر خدا افترا ببندید به یقین کسانى که به خدا دروغ مى بندند، رستگار نخواهند شد» (نحل/ 116)  خطاب هاى این آیات، متوجه مؤمنین است، بنابراین این احتمال تقویت می شود که مراد از جمله مورد بحث نهى از بدعت در دین باشد، یعنى چیزى از حلال و حرام داخل در دین مکنید و چیزى که از دین نباشد و به وسیله وحى نرسیده باشد در میان جامعه باب مکنید، زیرا این، افتراء به خداست هر چند که باب کننده اش آن را به خدا نسبت ندهد. توضیح مطلب این است که دین در عرف و اصطلاح قرآن، همان سنتى است که در زندگى جریان دارد، چنانچه در جمله «یصدون عن سبیل الله و یبغونها عوجا؛ از راه خدا باز مى داشتند و طلب مى کردند انحراف آن را» و نظایر آن تکرار شده، پس دین، یعنى آن سنتى که باید در جامعه عملى شود، به طور کلى براى خداست، و هر کس چیزى بر آن اضافه کند در حقیقت به خدا افتراء بسته هر چند از اسناد آن به خدا سکوت کند و یا حتى به زبان، این اسناد را انکار نماید.
در آیه 60 سوره مبارکه زمر به سرنوشت افرادی که بر خداوند دروغ می بندند اشاره شده است: «و یوم القیامة ترى الذین کذبوا على الله وجوههم مسودة ألیس فی جهنم مثوى للمتکبرین؛ و روز قیامت کسانى را که بر خدا دروغ بستند مى بینى که صورت هایشان سیاه است آیا در جهنم جایگاهى براى متکبران نیست؟» کذب بر خدا به این است که کسى بگوید: خدا شریک دارد و یا بگوید خدا فرزند دارد و یک مورد دیگر آن هم عبارت است از بدعت گذاشتن در دین و رو سیاهى (سواد وجه) نشانه ذلت است که سزاى تکبر ایشان است (از روی تکبر از ایمان آوردن به خداوند خودداری کردند) و به همین جهت فرمود: «ألیس فی جهنم مثوى للمتکبرین» استفهام و سؤال در این جمله به صورت تثبیت و تقریر مطلب است یعنى حتما جایگاه کسانی که بر خداوند دروغ گفتند و گمان کردند که براى خداوند شریکى و فرزندى مى باشد در جهنم مى باشد.
جالب توجه اینکه از پاره اى از روایات که از منابع اهل بیت (ع) نقل شده استفاده مى شود که دروغ بستن بر خداوند که مایه رو سیاهى در قیامت است معنى گسترده اى دارد که ادعاى امت و رهبرى به ناحق را نیز شامل مى شود، چنان که صدوق در کتاب "اعتقادات" از امام صادق (ع) نقل مى کند هنگامى که از تفسیر این آیه از آن حضرت سؤال کردند فرمود: «من زعم انه امام و لیس بامام قیل و ان کان علویا فاطمیا؟ قال و ان کان علویا فاطمیا؛ منظور کسى است که خود را امام پندارد در حالى که امام نباشد. گفتند: هر چند از نسل على (ع) و اولاد فاطمه (س) باشد؟ فرمود: «هر چند از نسل على و اولاد فاطمه (س) باشد.» این در حقیقت بیان یک مصداق روشن است، چرا که ادعاى امامت و رهبرى الهى اگر واقعیت نداشته باشد از واضح ترین مصداق هاى دروغ بر خدا است. همچنین کسانى که به پیامبر (ص) یا امام بر حق نسبت دروغ دهند آن نیز در واقع دروغ بر خدا است، چرا که آنها از خود چیزى نمى گویند. بنابراین در حدیث دیگرى از امام صادق (ع) مى خوانیم: «من حدث عنا بحدیث فنحن سائلوه عنه یوما فان صدق علینا فانما یصدق على الله و على رسوله، و ان کذب علینا فانه یکذب على الله و رسوله، لانا اذا حدثنا لا نقول قال فلان و قال فلان، انما نقول قال الله و قال رسوله (ص) ثم تلا هذه الایة" و یوم القیامة ترى الذین کذبوا على الله وجوههم مسودة...؛ هر کس حدیثى از ما نقل کند ما روزى از او سؤال خواهیم کرد: اگر راست گفته و از ما بوده، سخن حقى را به خدا و پیامبرش نسبت داده است و اگر بر ما دروغ بسته دروغ بر خدا و رسول بسته است، زیرا ما هنگامى که حدیثى مى گوییم نمى گوییم فلان و فلان گفته اند، بلکه مى گوییم خدا گفته، پیامبرش گفته است، سپس این آیه را تلاوت فرمود: «و یوم القیامة ترى الذین کذبوا على الله وجوههم مسودة...»
این حدیث به خوبى نشان مى دهد که امامان اهل بیت (ع) از خود چیزى نمى گفتند، و تمام احادیث صحیح و معتبرى که از آنها نقل شده بازگشت به احادیث پیامبر (ص) مى کند، و این نکته اى است که براى همه دانشمندان اسلام قابل دقت است، بنابراین افرادى هم که امامت آنها را نپذیرفته اند باید سخنانشان را به عنوان روایاتى از پیامبر (ص) بپذیرند، به مضمون همین حدیث، حدیث دیگرى از امام صادق (ع) در کتاب شریف کافى نقل شده که مى فرماید: «حدیث هر یک از ما امامان حدیث دیگرى است و حدیث ما حدیث رسول الله است.»


منابع :

  1. محمد حسین طباطبایی- ترجمه الميزان جلد‏3- صفحه 420-421 و جلد‏7،- صفحه 44-45 و 391 -394و جلد‏12- صفحه 526 و جلد‏17- صفحه 431

  2. ناصر مکارم شیرازی- تفسير نمونه جلد‏2- صفحه 630 و جلد‏5- صفحه 184 و جلد‏19- صفحه 518-519

  3. شیخ طوسی- التبيان في تفسير القرآن جلد‏4- صفحه 96

  4. مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن جلد 7- صفحه 21-23

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/112384