صفات و ویژگی های حضرت ابراهیم علیه السلام (قلب سلیم)

داراى قلب سلیم

خداوند می فرماید: «اذ جاء ربه بقلب سلیم؛ (به خاطر بیاور) هنگامى را که با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد.» (صافات/ 84) در مورد معناى سلیم مى گویند، «سلم» و «سلامت» به معناى دور بودن از آفات ظاهرى و باطنى است. قلب سلیم قلبى است که از هر چیزى که مضر به تصدیق و ایمان به خداى سبحان است خالى باشد و هیچ تعلقى به غیر خدا نداشته باشد. چنان که در تفسیر قمى بر اساس روایتى مى فرماید: «قلب سلیم، قلبى است که خدا را دیدار مى کند در حالى که به جز خداى عز و جل کسى دیگر در آن نباشد.» و در روایت دیگر امام مى فرماید: «قلب سلیم یعنى سلیم از شک. عواملى از قبیل شرک جلى (آشکار) و خفى (پنهان)، اخلاق زشت و آثار گناه و هرگونه تعلق به غیر خدا که انسان را مجذوب نماید و لذت توجه به خدا را از بین ببرد، جزء آفات قلب سلیم محسوب مى شوند.»

چگونه مى توان اثبات کرد که حضرت ابراهیم داراى قلب سلیم بوده است؟
اولا از جمله خواسته ها و دعاهاى آن حضرت در کنار دعاهاى بسیار مهم دیگر که ذکر شده، از خداوند قلب سلیم خواسته است و مى فرماید:
1- پروردگارا به من علم و دانش ببخش و مرا به صالحان ملحق کن.
2- و براى من در میان امت هاى آینده زبان صدق (و ذکر خیرى) قرار ده.
3- و مرا از وارثان بهشت پرنعمت گردان.
4- و در آن روز که مردم برانگیخته مى شوند مرا شرمنده و رسوا مکن. (شعراء/ 83- 88)
5- در آن روز که مال و فرزندان سودى نمى بخشد. مگر کسى که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید.
ثانیا: در این آیه شریفه ابتداى بحث، آمدن نزد پروردگار کنایه است از تصدیق خدا و ایمان به او و این که هیچ تعلقى به غیر خدا ندارد.
ثالثا، در قرآن فقط در دو جا به قلب سلیم تصریح شده که در مورد حضرت ابراهیم است.

تسلیم محض اوامل الهى یا «مسلم»

خداوند می فرماید: «اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمین؛ در آن هنگام که پروردگارش به او گفت: اسلام بیاور (و در برابر حق تسلیم باشد او فرمان پروردگار را از جان و دل پذیرفت و) گفت: در برابر پروردگار جهانیان تسلیم شدم.» (بقره/ 131) از ویژگى هاى بسیار مهمى که براى حضرت ابراهیم در قرآن کریم نام برده است مقام تسلیم است. اولا: آن حضرت این مقام را از خداوند براى خود و ذریه اش تقاضا نمود و فرمود: «پروردگارا ما را تسلیم فرمان خود قرار دهد و از دودمان ما امتى که تسلیم فرمانت باشند به وجود آور.» (بقره/ 128) و نیز فرمود: «پروردگارا.... ما را مسلمان بمیران.» (اعراف/ 126) و ثانیا: قرآن کریم در مورد کمتر کسى اینگونه تعبیر نموده است، که او تسلیم پروردگارش بود. بنابراین از ویژگى ها و صفات بسیار مهم براى هر انسانى این است که خود را در هرحالى تسلیم خداوند بداند. چنان که حضرت ابراهیم (ع) و پیروان حقیقى او چنین بودند.
کلمات «اسلام»، «تسلیم» و «استسلام» به این معنا هستند: که کسى و یا چیزى در برابر کس دیگرى حالتى داشته باشد که هرگز او را نافرمانى نکند، و او را از خود دور نسازد. این حالت اسلام، تسلیم و استسلام است. بنابراین تسلیم خدا بودن، یعنى رام بودند و پذیرش داشتن نسبت به خدا و به هر چیزى که از ناحیه خداى سبحان برایش تنظیم مى شود. چه تکوینى (از قدر و قضاء) و چه تشریحى (از قبیل اوامر ونواهى) پذیرا و رام باشد. بنابراین اسلام هرکسى داراى مراتبى است.

مراتب اسلام
براى اسلام چهار مرتبه ذکر شده است:
الف) گفتن شهادتین و اقرار به زبان چه موافقت قلبى با اقرار زبانى داشته باشد یا نداشته باشد و پذیرش ظواهر «اوامر و نواحى خدا»، چنان که مى فرماید «اعراب گفتند: ایمان آوردیم. بگو: هنوز ایمان نیاورده اید ولکن بگویید: اسلام آوردیم، چون اسلام هنوز داخل قلبتان نشده.» (حجرات/ 14)
ب) تسلیم و انقیاد قلبى نسبت به نوع اعتقادات حقه و انجام اعمال صالح، هرچند که در بعضى موارد تخطى شود یعنى در این مرحله بودن معنایش گناه نکردن نیست چنان که آیات «الذین آمنوا بآیاتنا و کانوا مسلمین؛ همان کسانى که به آیات ما ایمان آورده و تسلیم بودند.» (زخرف/ 69) و «یا ایها الذین امنون ادخلوا فى السلم کافة؛ اى کسانى که ایمان آورده ‏اید همگى به اطاعت [خدا] درآیید.» (بقره/ 208) به این مرحله دلالت مى کند به حکم این آیه یک مرتبه از اسلام بعد از ایمان پیدا مى شود زیرا مى فرماید: «اى کسانى که ایمان آوردید، داخل در «سلم» شوید پس معلوم مى شود این مرتبه از اسلام غیر از مرتبه اول است که قبل از ایمان قرار داشت.»
ج) آن چنان بندگى خدا مى کند که گوئى خدا را مى بیند و اگر چنانچه به این درجه نرسیده باشد لا اقل این باور و یقین را دارد که خدا او را مى بیند. چنین کسى دیگر در باطن خود هیچ نیروى سرکشى را که مطیع امر و نهى خدا نباشد و یا از قضا و قدر خدا به خشم آید نمى بیند و سراپاى وجودش تسلیم محض خدا مى گردد. لازمه چنین مرتبه اى انس گرفتن است. انس گرفتن نفس با ایمان قلبى این انس و رفاقت قواى بهیمى و حیوانى را براى انسان رام و منقاد مى کند. به عبارت دیگر این دوستى سبب فنا و یا ناپایدار شدن هوس هاى دنیوى مى شود. قرآن کریم به این مرحله چنین اشاره مى فرماید: «به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود مگر این که در اختلافات خود تو را به داورى طلبند و سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نکنند و کاملا تسلیم باشند.» (نساء/ 65) از لوازم این مرتبه: اخلاق فاضله، رضا و تسلیم و صبر در خواسته خدا، زهد به تمام معنا، تقوى و حب و بغض به خاطر خدا است.
د) حال او در برابر پروردگارش حال عبد مملوک است مقابل مولایش یعنى خود را دائما مشغول انجام وظیفه عبودى بداند آن هم به طور شایسته یعنى خود، را تسلیم صرف در برابر اراده مولى بداند و به این حال خود، مسرور و شاد باشد نه این که از روى اکره چنین حالى داشته باشد و خود را عبد مالکى بداند که همه چیز حقیقتا از اوست و هیچ موجودى در برابرش استقلال ندارد، نه استقلال ذاتى، نه صفاتى و نه عملى این مالکیت است که لایق کبریائى خداوند است. اما راه دستیابى به این مرتبه. ضمن دارا بودن مرتبه سوم نیازمند عنایت خداوند است که این معنا برایش مشهود شود که ملک تنها براى خداست و غیر خا هیچ چیزى نه مالک خویش است و نه مالک چیز دیگر، مگر آن که خدا تملیکش کرده باشد، وقتى چنین شد پس ربى غیر از او ندارد، این معنا موهبت و افاضله اى ایست الهى که خواست انسان در به دست آوردنش دخالتى ندارد. و اى بسا خواسته و دعاى حضرت ابراهیم نیز براى خود و ذریه اش رسیدن به همین مرتبه بوده است. «ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک؛ پروردگارا ما را تسلیم [فرمان] خود قرار ده و از نسل ما امتى فرمانبردار خود پدید آر.» (بقره/ 128) در آیه شریفه ابتداى بحث «اسلم و اسلمت» ظاهر این است که امر «أسلم» امر تشریعى باشند نه تکوینى یعنى ابراهیم (ع) دعوت پروردگار خود را در مورد اوامر و نواهى اجابت نمود تا به اختیار خود تسلیم خدا شده باشد. و این اسلام که آیه به آن امر مى کند در مرتبه سوم است.

مؤمن

خداوند می فرماید: «سلام على ابراهیم* کذلک نجزی المحسنین* انه من عبادنا المومنین؛ سلام بر ابراهیم. نيكوكاران را چنين پاداش مى ‏دهيم. او از بندگان با ایمان ماست.» (صافات/ 109- 111) ایمان به معناى اذعان و تصدیق به چیزى و التزام به لوازم آن است مثلا ایمان به خدا لازمه اش تصدیق پیامبران و معاد و بازگشت به سوى او و تصدیق هرحکمى است که فرستاده هاى خداوند بیاورند. و این اعتقاد و تصدیق باید همراه با عمل باشد. از این رو در قرآن هرجا نامى از ایمان و مؤمن مى برد به دنبالش عمل صالح را متذکر مى شود و مى فرماید: «مؤمن کسى است که عمل صالح انجام مى دهد.» (نحل/ 97) به عبارت دیگر ایمان علم به چیزى است که توأم با سکون و اطمینان به آن باشد و قطعا، این چنین سکون و اطمینانى منکف و جدائى از التزام به لوازم آن چیز نیست و آن علمى که توأم با سکون و اطمینان نیست چه بسا جداى از التزام به لوزام آن چیز باشد. ایمان نیز مانند اسلام داراى مراتب چهارگانه اى است و مؤمنین مانند مسلمین در چهار سطح و رتبه قرار دارند که عبارتند:
الف) اعتقاد، اذعان و باور قلبى به مضون اجمالى شهادتین که لازمه اش عمل به فروع است.
ب) اعتقاد، اذعان و باور تفصیلى به حقایق دین و پاى بندى به آنها.
ج) متخلق به اخلاق فاضله و رسیدن به«رضا و تسلیم» و صبر درخواست هاى خدا و زهد به تمام معنا و تقوى. حب و بغض داشتن به خاطر خدا از شرایط این رتبه است.
د) رسیدن به یقینى که، غیر از خدا هیچ کس از خود استقلالى ندارد، هیچ سببى تأثیر و سببیت ندارد مگر به اذن خدا. از نشانه هاى این مرتبه و سطح، آن است که چنین کسى دیگر از هیچ پیشامد ناگوارى ناراحت و اندوهناک نمى شود و از هیچ محذورى که احتمالش را بدهد نمى ترسد. همچنان که ابراهیم (ع) به خواطر ایمانى که در حد بسیار عالى به خدا داشت هیچ پیشامد ناگوارى او را محزون و وازده نکرده بلکه یک تنه به میدان مبارزه با بت ها و بت پرست ها قدم گذاشت، بت ها را شکست، نترسید فرار نکرد، ایستاد، دستگیرش کردند، محاکمه اش کردند، قهرمانانه ایستاد از توحید دفاع کرد. با منطقى محکم، خصم را به زانو درآورد، نمرودیان مجازاتى بسیار رعب انگیز و وحشتناک برایش در نظر گرفتند، آتشى عظیم که حرارتش از فاصله دور احساس مى شد، باز قهرمان توحید هرسناک نشد، منجنیق آماده کردند، او را در منجنیق گذاردند و به سوى آتش پرتاب کردند باز هراسى به دل راه نداد.
ملائکه گفتند «خدایا این تنها بنده اى است که تو را مى پرستد که اکنون به سوى آتش مى رود تا بسوزد!! خطاب شد عقیده و ایمان او از شما درباره خدایش محکم تر است.» حتى جبرئیل به کمک وى آمد و گفت: «اى ابراهیم آیا به من احتیاج دارى؟» گفت «نه: به خدایى که مرا آفریده محتاجم.» قطعا ابراهیم (ع) ایمان داشت که آتش در سوزاندن استقلال ندارد، سبب سوزاندن آتش خداست، پس اگر خدا اراده کند و بخواهد آتش مى سوزاند! و ابراهیم هم راضى رضاى خدا و تسلیم اراده او است. از این رو اصلا خوف و هراسى ندارد. خداوند چه زیبا او را حمایت کرد. حمایتى که نمرود و نمرودیان را در بهت و حیرت فروبرد، به طورى که نمرود نتوانست حیرت خود را مخفى ناید و گفت: «ابراهیم نزد پروردگارش بسیار گرامى است.» زیرا که دید آتش کوچکترین آسیبى به ابراهیم نرساند.

«شاکر» یا «شکرگزار نعمت هاى الهى»:
خداوند می فرماید: «شاکرا لأنعمة؛ شکرگزار نعمت هاى پروردگار بود.» (نحل/ 12) یکى از عالى ترین ویژگى ها و مقاماتى انسان را خاص و خالص براى خدا مى گرداند و از تیررس شیطان بیرون مى برد و راه نفوذ او را بر انسان مسدود مى کند، شاکر بودن است، شکرگزارى نعمت هاى گسترده خداوند بودن. شاکرین کسانى هستند که به هیچ نعمتى از نعمت هاى پروردگار نمى رسند مگر این که شکرش را به جا مى آورند. و خداوند در آیه فوق حضرت ابراهیم (ع) را به این ویژگى متصف مى داند و مى فرماید همین صف سبب گزینش او شده است. شاکر کسى است که با «نعمت ها» به گونه اى برخورد کند که زبانا و عملا نشان دهد این نعمت از ناحیه پروردگار است، و پیداست که چنین کسى به هیچ نعمتى برخورد نمى کند مگر این که قبل از برخورد یا در حال برخورد و یا بعد از برخورد به یاد خداست و همین به یاد خدا بودن سبب مى شود که چیزهاى دیگر را از یاد ببرد، زیرا در باطن انسان یک قلب بیشتر نیست، حال اگر این قلب را خانه خدا قرار داد و در این خانه خدا، قطعا جاى براى غیر خدا نمى ماند و انسان با دریافت نعمت در واقع خانه دل را به خدا مى دهد و این بهترین و عالى ترین مرتبه شکر است که نعمت ها سبب شوند انسان خاص و خالص براى خدا شود. و بالاخره حقیقت شکر برگشت به «خلوص لله» دارد و کسانى که حق شکرگزارى را به درستى اداء مى کنند جزء متخلصین پروردگارند و اینان برگزیدگان الهى مى شوند چنان که در این آیه شریفه پس از آن که ابراهیم (ع) را متصف به صفت شاکر ذکر مى کند مى فرماید «اجتباه» یعنى خداوند به خاطر داشتن این صفت او را برگزیده است.
از جمله مهمترین شکرگزارى هاى آن حضرت در ارتباط با نعمت فرزند است سالیان سال، ابراهیم و خانواده اش از نعمت فرزند بى نصیب بودند، تا این که در عین ناباورى خداوند اسماعیل را به آنها داد، بدیهى است اسماعیل نعمت بسیار عزیزى براى آن حضرت باشد اما از خدا عزیزتر نبود. این نعمت نمى توانست خدا را از خانه دل ابراهیم بیرون کند تا خودش جانشین خدا گردد بلکه، با وجود این نعمت دردانه، دل ابراهیم براى خدا خالص تر شد، چیزى نگذشت که ابراهیم مأمور شد فرزند عزیزش را در وادى لم یزرع مکه سکنا دهد و از او جدا شود. و دشوارتر این که پس از گذشت چند سال در اوایل دوران نوجوانى اسماعیل که محبت و عشق به فرزند، بیشتر به دل ابراهیم مى نشست، خداوند مأموریت خطیر ذبح را بر او مى دهد که جگرگوشه ات را باید ذبح کنى، ابراهیم قهرمان، قبل از ذبح اسماعیل باید اسماعیل دل را ذبح مى کرد اما او در دل خدا را داشت نه اسماعیل عزیز را بنابراین به امر صاحب خانه یعنى خدا چاقو را به دست گرفت و بر گلوى فرزندش کشید. بالاخره این نعمت، ابراهیم را خالص تر و مقرب تر به درگاه ربوبى نمود. و خداوند به پاس این شکرگزارى بزرگ، فرزندان دیگرى نیز همچون اسحاق و یعقوب به او داد و امامت و نبوت را تا قیامت در نسل او قرار داد.

مخلص و برخوردار از اخلاص ویژه

خداوند می فرماید: «انا اخلصناهم بخالصة ذکرى الدار؛ ما آنها را با خلوص ویژه اى خالص کردیم و آن یادآورى سراى آخرت بود.» (ص/ 46) در آیه قبل حضرت ابراهیم، اسحاق و یعقوب را مدح مى کند به این که داراى ایدى و ابصارند. و دست و چشم داشتن وقتى قابل مدح است که انسان در مواردى استعمالشان نماید و استفاده کند که آفریدگار بدان منظور آنها را آفریده پس این انبیاء مدح مى شوند به این که دست و چشم خود را در راه انسانیت به کار بسته اند و با دست خود اعمال صالح انجام داده اند و با چشم خود راه هاى عافیت و سلامت را از هلاکت تمیز داده اند و به حق رسیده اند، در واقع با کنایه خواسته بفرماید «ابراهیم، اسحاق و یعقوب» در طاعت خدا و رساندن خیر به خلق و... بسیار قوى بودند. و آیه «انا اخلصناهم بخالصة» تعلیل آیه قبل است و معنایش چنین مى شود: این که گفتیم اینان صاحبان ایدى و ابصارند به این دلیل است که ما آنان را به خصلتى خالص و غیر مشوب خالص کردیم، خصلتى بس عظیم که عبارت است از یاد، سراى آخرت. و بعضى از مفسران گفته اند مراد از «دار» دنیا است. یعنى ما اینان را تا دنیا باقى است ذکر خیرشان را بر سر زبان ها جارى کردیم.

رئوف و مهربان
خداوند می فرماید: «إن ابراهیم لحلیم اواه منیب؛ همانا ابراهیم (ع) بردبار و دلسوز و بازگشت کننده (به سوى خدا) بود.» (هود/ 75) از آیات قبل از آیه فوق برمى آید که ملائکه نخست به آن جناب خبر داده بودند که مأموریت اصلیشان رفتن به دیار لوط است، سپس به وى بشارت فرزند دادند و در مرحله سوم از عذاب  قوم لوط خبر دادند که ابراهیم (ع) با ملائکه به مجادله پرداخت تا شاید عذاب را از آن قوم برطرف سازد اما ملائکه به آن جناب گفتند که قضاء الهى حتمى شد و عذاب نازل خواهد شد و به هیچ وجه رد شدنى نیست. «حلیم» به کسى گفته مى شود که در عقوبت و مجازات دشمن در انتقام گرفتن عجله نمى کند و بردبار است. «اواه» به کسى اطلاق مى شود که به خاطر بدى ها و ناملایمایت که مى بیند زیاد آه مى کشد. منیت کسى است که در هر امرى به خداى متعال رجوع مى کند.
اما در کل این آیه شریفه زمینه تعلیل آیه قبلى است و مى خواهد علت مجادله ابراهیم (ع) با ملائکه در مورد قوم لوط را بیان کند و این آیه (ابتداى بحث) مدحى بلیغ از ابراهیم (ع) است. چون مى فرماید: «آن جناب پیامبرى حلیم و پرحوصله بود و در نزول عذاب بر مردم ستمکار عجله نمى کرد و امیدوار بود که توفیق الهى شامل حال آنان شده، اصلاح شوند.» آن حضرت پیامبرى بود «اواه» یعنى از گمراهى مردم و از این که به خاطر گمراهى گرفتار عذاب الهى شده و هلاک شوند آه مى کشید و مخزون مى شد و در نجات انسان به خداى تعالى رجوع مى کرد و متوسل مى شد. مبادا کسى خیال کند ایشان از عذاب ستمکاران کراهت داشته و از آنان طرفدارى مى کرد! هرگز چنین نبوده که پیامبرى اولوالعزم مانند ابراهیم (ع) طرفدار ستمکاران باشد. شاهد این مطلب آیه بعدى است که باشنیدن پاسخ ملائکه مبنى برقطعى بودن عذاب (قوم لوط) وى قانع شد.
علاوه بر آیه مذکور از آیه دیگرى نیز مهربانى و بردبارى آن جناب استفاده مى شود. چنان که مى فرماید: «رب انهن اضللن کثیرا من الناس فمن تبعنى فانه منى و من عصانى فانک غفور رحیم؛ پروردگارا، آنها [بتها] بسیارى از مردم را گمراه ساختند. هر کس از من پیروى کند از من است و هر کس نافرمانى من کند تو بخشنده و مهربانى.» (ابراهیم/ 36) از آخر آیه شریفه به خوبى حلم و بردبارى و مهربانى آن حضرت که مى تواند زمینه اى مناسب براى هدایت آن قوم گمراه باشد استفاده مى شود، در این مورد علامه طباطبایى مى فرماید: «هرچند به طور صریح براى عصایان قوم خود طلب مغفرت و رحمت نکرده و تنها در جمله "و من عصانى فانک غفور رحیم" آنها را در معرض مغفرت خداوند قرار داد ولیکن کلامش بى اشاره به این جهت نیست که رحمت الهى را براى عاصیان هم خواسته است.»

مهربان و دلسوز نسبت به مؤمنان

خداوند می فرماید: «قال إن فیها لوطا قالوا نحن اعلم بمن فیها لننجینه و اهله الامراته کانت من الغابرین؛ (ابراهیم) گفت: در این آبادى لوط است!! گفتند ما به کسانى که در آن هستیم آگاهترین او و خانواده اش را نجات مى دهیم، جز همسرش که میان قومى باقى خواهد ماند.» (عنکبوت/ 32) ملائکه و فرستادگان خداوند خدمت حضرت ابراهیم (ع) رسیدند و گفتند: «ما اهل این قریه را هلاک خواهیم کرد زیرا اهل آن ظالم هستند.» حضرت ابراهیم فرمود «در این قریه لوط است چگونه آنها را هلاک مى کنید!» گفتند «ما آگاه هستیم، از این رو لوط و خانواده اش، به غیر از همسرش را نجات مى دهیم.»
ظاهر این است که آن جناب انتظار داشت به خاطر لوط عذاب از آن قوم نیز برداشته شود، ملائکه هم طبق همین ظاهر، پاسخ دادند: «ما آگاه هستیم بنابراین لوط و خانواده اش را نجات مى دهیم.» البته حضرت ابراهیم مى دانست که خداوند لوط را با اهل قریه هلاک نمى کند و نیز از تهدید ملائکه مبنى بر هلاکت قوم این ترس در او پیدا نشد که مبادا لوط هم هلاک شود، بلکه منظورش از این که فرمود "آخر لوط در این قریه است" این بود که به احترام او عذاب از اهل قریه برداشته شود. که ملائکه پاسخ رد دادند. از این آیه شریفه «به خوبى مهربان ودلسوز بودن» آن جناب نسبت به لوط (در ظاهر کلام) و قوم لوط (در باطن کلام) استفاده مى شود در واقع کلام آن حضرت دو بعد داشت (ظاهرى و باطنى) لکن در کل مهربان بودن آن حضرت به مؤمن و غیر مؤمن استفاده مى شود اما هر کدام در جهتى خاص خودش، مهربانى براى مؤمن زیرا بنده صالح خداست پس باید محفوظ باشد و مهربانى براى غیر مؤمن این امید که در فرصتى شاید توفیق هدایت برایش پیش بیاید و نجات یابد. پس مؤمن به خاطر وجودش، ارزش مهربانى و محبت دارد اما غیر مؤمن به امید هدایت، ارزش محبت دارد.

قاطع سرخت و انعطاف ناپذیر [در مقابل مشرکان و کافران]
خداوند می فرماید: «و اتل علیهم نبأ إبراهیم* اذ قال لابیه و قومه ما تعبدون* قالوا نعبدا صناما فنظل لها عاکفین* قال هل یسمعونکم اذتدعون* اوینفعونکم اویضرون* قالوا بل وجدنا اباءنا کذلک یفعلون* قال أفریتم ما کنتم تعبدون* انتم و اباؤکم الاقدمون* فانهم عدولى الا رب العالمین؛ بر آنان خبر ابراهیم را بخوان. هنگامى که به پدر و قومش گفت چه چیز را مى پرستید؟ گفتند بت هایى را مى پرستیم و همه روز آنها را عبادت مى کنیم. گفت آیا هنگامى که آنها را مى خوانید صداى شما را مى شنوند؟ و یا سود و زیانى به شما مى رسانند؟ گفتند ما فقط نیاکان خود را یافتیم که چنین مى کنند. گفت آیا دیدید (این) چیزهایى را که پیوسته پرستش مى کردید. شما و پدران پیشین شما. همه آنها دشمن من هستند (و من دشمن آنها) مگر پروردگار عالمیان.» (شعرا/ 69- 77)
در نه آیه فوق، به مهمترین مسئله در مورد حضرت ابراهیم (ع) اشاره مى فرماید که وى با سرسختى و قاطعیت و با فطرت سالم و پاک خود علیه قومش که بت پرست بودند قیام کرد و مردم را به سوى یکتاپرستى و توحید دعوت نمود و در این مبارزه نه تنها از خود انعطافى نشان نداد بلکه در جاى خودش از مردم و وطنش بیزارى جست زیرا بیشتر قومش ایمان نیاوردند. این محاجه و مخامصه مربوط به اولین روزهاى است که ابراهیم (ع) از پناهگاه خود (غار) خارج شد و داخل در اجتماع پدر و قومش شده است و قبل از این چیزى در این باره ندیده بود و احتجاجى که کرد از یک فطرت ساده و پاک حکایت مى کرد. جمله «اذ قال لابیه و قومه ما تعبدون» (شعرا/ 70) مخامصه و مناظره آن جناب با پدرش و قومش را متذکر مى شود گرچه در جاى دیگر نحوه مناظره با پدرش غیر مناظره با قومش است اما در این سوره هر دو را یک جا ذکر نموده است. در این محاجه وقتى که قوم هیچ دلیلى بر بت پرستى خود غیر از تقلید از پدرانشان اقامه نکردند آن حضرت شروع کرد به بیزارى جستن از خدایان ایشان و نیز از خودشان و پدرانشان و عملا ابراز نمود که هیچ ارزشى براى تقلید از پدرانشان قایل نیست و گفت بت ها دشمن من و من دشمن بت هاى شمایم.
لیکن پروردگار عالمین چنین نیست و نیز در آیات (عنکبوت/ 16- 18 و صافات/ 85- 95) دیگرى از این مقابله و مخامصه خبر مى دهد که آن حضرت قومش را با قاطعیت و بدون هیچ گونه واهمه اى دعوت به یکتاپرستى و دورى از بت ها مى نماید و بت پرستى و بت پرستان را به باد انتقاد مى گیرد و با زبانى برنده و کلامى کوبنده قبل از این که داخل بت خانه شود و آنها را با قدرت بازو بشکند، با بیانى رسا و درخور فهم، خصم تنها را درهم مى شکند و در این راه ذره اى از خود انعطاف و نرمش نشان نمى دهد و حتى قبول و یا رد و تکذیب آنها برایش بى اهمیت است.

منطقى و مستدل در مبارزه و مناظره

خداوند در قرآن می فرماید: «و اذقال لابیه و قومه ما هذه التماثیل التى انتم لها عاکفون* قالوا وجدنا، ابائنالهها عابدین* قال لقدکنتم انتم و اباؤکم فى ضلالا مبین* قالوا اجئتنا بالحق ام انت من اللعبین؛ آن هنگام که به پدرش (آزر) و قومش گفت: این مجسمه هاى بى روح چیست؟ که شما همواره آنها را پرستش مى کنید؟ گفتند: ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت مى کنند. گفت: مسلما هم شما و هم پدرانتان در گمراهى آشکارى بوده اید. گفتند: آیا مطلب حقى براى ما آورده اى؟ یا شوخى مى کنى؟» (انبیاء/ 52- 55)
«گفت: (کاملا حق آورده ام) پروردگار شما همان پروردگار آسمان ها و زمین است که آنها را ایجاد کرده و من بر این امر از گواهانم (گفت) و به خدا سوگند، در غیاب شما، نقشه اى براى نابودى بت هایتان مى کشم. سرانجام (با استفاده از یک فرصت مناسب) همه آن ها جز بت بزرگشان را قطعه قطعه کرد، تا شاید سراغ او بیایند (و او حقایق را بازگو کند). آن قوم (هنگامى که منظره بت ها را دیدند) گفتند: هرکس با خدایان ما چنین کرده قطعا از ستمگران است (و باید کیفرى سخت ببیند). (گروهى گفتند: شنیدیم نوجوانى از (مخالفت با) بت ها سخن مى گفت او که او را ابراهیم مى گویند. گفتند: او را در برابر دیدگان مردم بیاورید تا گواهى دهد. (هنگامى که ابراهیم را حاضر کردند) گفتند: تو این کار را با خدایان ما کرده اى، اى ابراهیم؟ گفت، بلکه این کار را بزرگشان کرده است از او بپرسید اگر سخن مى گویند؟ آنها به وجدان خویش بازگشتند و به خود گفتند: حقا که شما ستمگرید، سپس بر سرهایشان واژگون شدند (و حکم وجدان را به کلى فراموش کردند و گفتند) تو مى دانى که اینها سخن نمى گویند. (ابراهیم) گفت: آیا جز خدا چیزى را مى پرستید که نه کمترین سودى براى شما دارد و نه زیانى به شما مى رساند؟ اف بر شما و بر آنچه مى پرستید. آیا اندیشه نمى کنید؟ (عقل ندارید)» (انبیاء/ 56- 68)
حضرت ابراهیم در جوانى، چنین مبارزه و مناظره نمودند گرچه بعضى فکر مى کنند جوانى همراه با احساسات، تندروى ها و غیر منطقى بودن است اما ابراهیم (ع) یک الگوی تمام عیار براى تمامى جوانانى است که مى خواهند منطقى و مستدل باشند. آن جناب وقتى مى خواهد با عموى بت پرستش مناظره کند به شکلى مناظره مى کند، و زمانى که با روشنفکران که اجرام آسمانى (ماه، ستاره و خورشید) را مى پرستند به شیوه اى، و هنگامى که با بت پرست هاى که سنگ و چوب خود تراشیده را خدایش نامیده، مى خواهد گفتگو کند به صورتى که خاص آنها باشد و در خود فهم آنها و هنگامى که مى خواهد با نمرود متکبر درباره خداى یکتا مناظره کند به صورتى بحث مى کند که درخور فهم و درک نمرود باشد چنان که در سوره بقره مى فرماید «آیا ندیدى که (نمرود) با ابراهیم درباره پروردگارش محاجه و گفتگو کرد؟ زیرا خدا به او حکومت داده بود، هنگامى که ابراهیم به او گفت: خداى من آن کسى است که زنده مى کند و مى میراند. (نمرود) نیز گفت: من نیز زنده مى کنم و مى میرانم، ابراهیم گفت: خداوند خورشید را از افق مشرق بیرون مى آورد تو اگر راست مى گویى از مغرب بیرون بیاور (در این جا بود که) آن مرد کافر مبهوت و وامانده شد.» (بقره/ 258)
آرى! ابراهیم (ع) این چنین بود با هر کس که مناظره مى کرد با استفاده از چند سؤال و جواب منطقى و عقلى به راحتى وى را به زانو درمى آورد و مى دانست با هر کس از چه راهى باید وارد مناظره بشود و چگونه او را به حق برساند، البته خصم متعصب و حق ناپذیر وقتى شکست مى خورد به زور متوسل مى شد و حق را نمى پذیرفت.

 


منابع :

  1. علی ابن ابراهیم قمی- تفسیر قمى- جلد 2 صفحه 123

  2. سید محمد صحفى- قصص قرآن- صفحه 291-290

  3. سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 17 ص 321-322، جلد 10 ص 487، جلد 12 ص 104، جلد 16 ص 184، جلد 15 ص 4-391، جلد 19 ص 74-72، جلد 14 ص 74-73

  4. حسین عمادزاده- تاریخ انبیاء- صفحه 309-308

  5. عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

http://tahoor.com/fa/Article/PrintView/112934