عوامل موثر در توبه

سلوک به سمت پروردگار

توبه اولین نقطه ای است که اگر انسان بخواهد به سوی پروردگارش سلوک کند و به مقام قرب پروردگار نایل گردد، باید از این منزل و از این مرحله و از این نقطه شروع کند.
"توبه" عبارت است از یک نوع انقلاب درونی، نوعی قیام، نوعی انقلاب از ناحیه خود انسان علیه خود انسان. انسان گنهکار آن انسانی است که حیوان وجودش بر وجودش مسلط است، یا شیطان وجودش بر او مسلط است، یا آن درنده وجودش بر او مسلط است یک فرشتگانی، یک قوای عالی هم در وجود او محبوس و گرفتار هستند.
توبه یعنی آن قیام درونی، اینکه مقامات عالی وجود انسان علیه مقامات دانی و پست وجود او که زمام امور این کشور داخلی را در دست گرفته اند یک مرتبه انقلاب می کنند، همه اینها را می گیرند به زندان می اندازند و خودشان با قوا و جنود و لشکریان خود زمام امور را در دست می گیرند. این حالت و شکل است که در حیوان و نبات وجود ندارد. همانطور که عکسش هم هست، یعنی گاهی مقامات دانی وجود انسان علیه مقامات عالی وجود او قیام و انقلاب می کنند، آنها را می گیرند و به زندان می اندازند و زمام امور این کشور را در دست می گیرند.
چطور می شود که این حالت بازگشت و ندامت و پشیمانی برای انسان پیدا شود؟ و چه عواملی در ایجاد این حالت در انسان مؤثر هستند؟
اولا باید دانست که اگر در وجود انسان حالتی ایجاد شود که عناصر مقدس وجود انسان به کلی از کار بیفتد و زنجیرهای بسیار نیرومندی به آنها بسته شده باشد که نتوانند آزاد شوند، دیگر انسان توفیق توبه پیدا نمی کند. ولی همان طوری که در یک کشور وقتی انقلاب می شود که تعدادی عناصر پاک (ولو به تعداد کم) در میان مردم آن کشور باقی مانده باشند، در وجود انسان هم اگر عناصر مقدس و پاکی باقی باشند، انسان توفیق توبه پیدا می کند و الا هرگز توفیق توبه پیدا نمی کند.
حالا این سئوال مطرح است که در چه شرایطی انسان بازگشت می کند، پشیمان می شود و اگر خدا را بشناسد به سوی خدا توبه می کند و اگر خدا را نشناسد، حالت دیگری پیدا می کند، احیانا جنون و دیوانگی پیدا می کند، و حالت دیگری برای او پیش می آید؟
گفتیم "توبه " عکس العمل است. شما توپی را به دست می گیرید و به زمین می زنید. توپ از زمین بلند می شود. زدن شما یعنی حرکت توپ به طرف زمین که با نیروی دست شما صورت می گیرد، عمل شماست و بلند شدن توپ از زمین عکس العملی است که در اثر خوردن توپ به زمین پیدا می شود. پس آن عمل است و این عکس العمل، آن کنش است و این واکنش.
توپی را که شما به زمین می زنید چقدر بالا می رود؟ از یک طرف بستگی دارد به مقدار نیروئی که در آن فعل به کار می رود یعنی شدت ضربه شما، و از طرف دیگر بستگی دارد به چگونگی سطح زمین، هر مقدار زمین سفت تر و صاف تر باشد و صلابت بیشتری داشته باشد، عکس العمل بیشتر می شود. پس میزان عکس العمل از یک طرف بستگی دارد به شدت عمل شما و از طرف دیگر به صلابت و صافی آن سطحی که توپ به آن برخورد می کند.

عامل اول، شدت گناه

عکس العمل نشان دادن روح انسان در مقابل معاصی نیز به دو چیز بستگی دارد: از یک طرف بستگی دارد به شدت عمل، یعنی شدت معصیت، شدت ضربه ای که مقامات پست و دانی روح شما بر مقامات عالی روحتان وارد می کند. هرچه معصیت انسان کمتر و کوچکتر باشد عکس العمل کمتری در روح ایجاد می کند و هر چه معصیت بزرگتر باشد، عکس العمل بیشتری به وجود می آورد. بنابراین افرادی که بسیار شقی و قسی القلب هستند، در عین اینکه شقی و قسی القبند اگر جنایتشان خیلی بزرگ و فاحش باشد، روح آنها هم عکس العمل نشان می دهد.
چنانچه خلبان آمریکائی که می رود آن بمب اتمی را روی هیروشیما می اندزد، بعد که بر می گردد و یک نگاهی به اثر عمل خودش می کند، می بیند یک شهر را به آتش کشیده است، پیر و جوان، زن و مرد، کوچک و بزرگ دارند در یک جهنم سوزان می سوزند. از همانجا وجدانش به جنبش می آید، حرکت می کند، ملامتش می کند، در صورتی که چنین کسانی را از میان قسی القلبها انتخاب می کنند. وقتی بر می گردد به کشور خودش، از او استقبال می کنند، گل به گردنش می اندازند، درجه اش را بالا می برند، حقوقش را زیاد می کنند، عکسش را در روزنامه ها می اندازند، تشویقش می کنند، اما خیانت آنقدر عظیم بوده است، معصیت آنقدر بزرگ بوده است که وجدان چنین قسی القلبی را هم بیدار می کند، یعنی آنقدر ضربه بر روح شدید است که در یک چنین زمینه روحی آدم قسی القلبی هم باز عکس العمل پیدا می شود. همین آدم در مجالس که می نشیند، تبسم می کند، نقل می کند چنین کردم و چنان، اما وقتی که با خود خلوت می کند، خودش با خودش است، در بستر می خواهد بخوابد، یکمرتبه آن منظره در نظرش مجسم می شود، ای وای این من بودم که چنین جنایتی کردم! ای وای چه جنایت بزرگی مرتکب شدم! در نتیجه همین آدم دیوانه می شود و کارش به تیمارستان می کشد. چرا؟ چون جنایت خیلی بزرگ بوده است.

داستان انسان قسی القلب

بشربن ارطاة یکی از سرداران معاویه و مرد بسیار قسی القلب و عجیبی است. یکی از سیاستهائی که معاویه برای مضطر و بیچاره کردن علی (ع) انتخاب کرده بود این بود که یک مرد جانی نظیر "بشر" یا "سفیان غامدی" را در رأس یک سپاه می فرستاد داخل مرزهای علی بن ابیطالب و می گفت دیگر به بیگناه و با گناه نگاه نکنید (نظیر همین کاری که امروز اسرائیل با کشورهای اسلامی انجام می دهد) برای مستأصل کردن اینها بروید شبیخون بزنید، به آتش بکشید، با گناه و بی گناه را بکشید، به صغیر و کبیر رحم نکنید. مالشان را ببرید. این کار را می کردند. یک مرتبه هم بشر بن ارطاة را فرستاد. او به نقاط مختلفی رفت و وارد یمن شد، جنایتهای زیادی کرد، از جمله توانست بر بچه های عبیدالله بن عباس بن عبدالمطلب پسر عموی امیرالمؤمنین که والی یمن بود دست یابد.
دو بچه صغیر بی گناه را گیر آورد، گردن آنها را زد. چون جنایت خیلی بزرگ بود کم کم وجدان همین آدم قسی القلب هم بیدار شد، بعد دچار عذاب وجدان شد، می خوابید، در خواب این جنایت خودش را می دید. راه می رفت، در جلوی چشمش این دو طفل، این دو کودک بی گناه مجسم بودند و سایر جنایتهایش. کم کم کارش به جنون کشید و دیوانه شد. یک اسب چوبی سوار می شد، یک شمشیر چوبی هم به دست می گرفت و در خیابانها می دوید و شلاق می زد. بچه ها هم دورش را می گرفتند و هو هو می کردند.

عامل دوم ایمان و فطرت شخص

عامل دوم عکس العمل نشان دادن روح انسان این است که سطحی که ضربه بر آن وارد می شود صاف باشد، صلابت و استحکام داشته باشد یعنی آن وجدان انسانی، آن فطرت انسانی، آن ایمان شخص مستحکم و قوی باشد. در این صورت ولو ضربه کم باشد، عکس العمل نسبتا زیاد است. و بنابراین شما می بینید گناهان کوچک، و حتی اعمالی که مکروه است و گناه شمرده نمی شود، در وجود مردم با ایمان، مردمی که روح محکمی دارند و آن فرشته معنوی، آن ایمانشان، آن وجدان معنویشان استحکام دارد، محکوم است و عکس العمل ایجاد می کند. اعمالی که من و شما روزی صدتایش را مرتکب می شویم و هیچ احساس نمی کنیم که یک عملی انجام داده ایم. پاکان، یک عمل مکروه که انجام می دهند، روحشان مضطرب می شود و مرتب پشت سر یکدیگر توبه و استغفار می کنند.
استاد مطهری بیان می کنند: «یک مرد بسیار بسیار بزرگ از نظر معنویت، مرحوم حاج میرزاعلی آقای شیرازی اصفهانی است که یکی از بزرگترین اهل معنایی است که من در عمر خودم دیده ام. یک شب ایشان در قم مهمان ما بودند و ما هم به عنوان همراه ایشان، به منزل یکی از فضلای قم دعوت شدیم. بعضی از اهل ذوق و ادب و شعر نیز در آنجا بودند. در آن شب فهمیدم که این مرد چقدر اهل شعر و ادب است و چقدر بهترین شعرها را در عربی و فارسی می شناسد!
دیگران شعرهایی می خواندند البته شعرهای خیلی عادی، شعرهای سعدی، حافظ و ... ایشان هم می خواند و می گفت این شعر از آن شعر بهتر است، این مضمون را این بهتر گفته است، کی چنین گفته و ... شعر خواندن (به خصوص اینجور شعرها) که گناه نیست، اما در شب شعر خواندن مکروه است. خدا می داند وقتی آمدیم بیرون این آدم به شدت داشت می لرزید. گفت من اینقدر تصمیم می گیرم که شب شعر نخوانم آخرش جلوی خودم را نمی توانم بگیرم. هی «استغفرالله ربی و اتوب الیه» (از الله، پروردگار خویش طلب آمرزش می کنم و به سوی او باز می گردم) می گفت، مثل کسی که معصیت بسیار بزرگی مرتکب شده است.
العیاذ بالله اگر ما شراب خورده بودیم، اینقدر مضطرب نمی شدیم که این مرد به واسطه یک عمل مکروه مضطرب شده بود. اینجور اشخاص چون محبوب خدا هستند از ناحیه خدا یک نوع مجازاتهائی دارند که ما و شما ارزش و لیاقت آنگونه مجازاتها را نداریم. هر شب این مرد اقلا از دو ساعت به طلوع صبح بیدار بود و من معنی شب زنده داری را آنجا فهمیدم، معنی "شب مردان خدا روز جهان افروز است" را آنجا فهمیدم، معنی عبادت و خداشناسی را آنجا فهمیدم، معنی استغفار را آنجا فهمیدم، معنی حال و مجذوب شدن به خدا را آنجا فهمیدم. آن شب این مرد وقتی بیدار شد که اذان صبح بود. خدا مجازاتش کرد. تا بیدار شد ما را بیدار کرد گفت فلانی! اثر شعرهای دیشب بود! روحی که چنین ایمان مستحکمی دارد، یک چنین ضربه کوچکی هم که بر آن وارد می شود یعنی یک چنین حمله کوچکی هم که از مقامات دانی آن بر مقامات عالیش وارد می شود، آن مقامات عالی عکس العمل نشان می دهند، ناراحتی نشان می دهند، حتی مجازات نشان می دهند که ببین! بی مجازات نمی ماند! آدمی که در شب هی شعر بخواند، دو ساعت وقت خودش را صرف شعر خواندن بکند، لایق دو ساعت مناجات کردن با خدای متعال نیست.»
به عنوان یک مثال دیگر، اگر شما آینه بسیار صافی را بعد از پاکیزه کردن، در فضای بسیار صافی که خوشتان می آید در آن تنفس بکنید روی یک میز بگذارید، بعد از مدتی می بینید روی آن گرد نشسته است. این گرد را شما قبلا احساس نمی کردید، روی میز هم احساس نمی کنید، روی دیوار هم احساس نمی کنید. هر چه دیوار کثیفتر بشود، اثر و لکه سیاهی را کمتر نشان می دهد تا جائی که اگر سیاه و قیر اندود باشد دود چراغ موشی هم به آن برسد، اثرش ظاهر نمی شود. پیغمبر اکرم (ص) در هیچ مجلسی نمی نشست مگر آنکه بیست و پنج بار استغفار می کرد. و می فرمود: «انه لیغان علی قلبی و انی لاستغفر الله کل یوم سبعین مرة؛ پرده تاریکى دلم را فرا می گیرد و هر روز هفتاد مرتبه استغفار می کنم.» اینها چیست ؟! اصلا ما چه می گوئیم و چه می فهمیم ؟! می گفت بر روی دلم آثار کدورت احساس می کنم و روزی هفتاد بار برای رفع این کدورتها استغفار می کنم. آن کدورتها چیست؟ آن کدورتها برای ما آینه نیست، برای ما نورانیت است، برای او کدورت است. او وقتی که با ما حرف می زند ولو حرفش را برای خدا می زند، ولو خدا را در آینه وجود ما می بیند باز از نظر او این کدورت است.
"ام سلمه" (همسر پیامبر) و دیگران گفته اند که در یکی دو ماه مانده به وفات حضرت، دیدیم که هیچ جا بر نمی خاست و نمی نشست و عملی انجام نمی داد مگر اینکه می گفت: «سبحان الله و استغفرالله ربی و اتوب الیه» (پاک و منزه است خدا و از الله، پروردگار خویش طلب آمرزش می کنم و به سوی او باز می گردم) این دیگر یک ذکر جدید بود. ام سلمه می گوید عرض کردم «یا رسول الله چرا اینقدر اخیرا زیاد استغفار می کنید؟» فرمود: «این طور به من امر شده است. نعیت الی نفسی؛ خبر وفاتم به من داده شده.» بعد فهمیدیم که آخرین سوره ای که بر وجود مقدسش نازل شده سوره نصر است. این سوره که نازل شد پیغمبر اکرم (ص) احساس کرد که اعلام مردن است، یعنی تو دیگر وقتت تمام شده است باید بروی.
سوره مبارکه این است: «اذا جاء نصر الله و الفتح* و رأیت الناس یدخلون فی دین الله افواجا* فسبح بحمد ربک و استغفره انه کان توابا؛ ای پیغمبر! آنجا که یاری پروردگار بیاید، آنجا که دیگر یاریش آمد و تو را بر مخالفین پیروز کرد، آنجا که فتح شهر یعنی فتح مکه نصیب تو شد، پس از اینکه دیدی مردم فوج به دین اسلام وارد می شوند، پروردگار خودت را تسبیح و تمحید کن و استغفار نما که او توبه پذیر است.» (نصر/ 1- 3)
چه رابطه ای است میان مقدمه و این مؤخره (مطلب بیان شده بعد از آن)؟ چرا پس از پیروزی و فتح و پس از اینکه مردم فوج فوج داخل اسلام می شوند، تسبیح کن؟ یعنی مأموریتت پایان یافت تمام شد. (این آخرین سوره ای است که بر پیغمبر اکرم نازل شده است، حتی از آیه: «الیوم اکملت لکم دینکم؛ امروز دینتان را برای شما کامل کردم.» (مائده/ 3) و آیه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک؛ اى پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، کاملا (به مردم) برسان.» (مائده/ 67) که درباره امیرالمؤمنین علی (ع) است هم دیرتر نازل شده است). تو دیگر وظیفه ات را انجام داده ای، پس تسبیح کن. پیغمبر احساس کرد که یعنی دیگر تمام شد، بعد از این در فکر خود باش. این بود که دائما تسبیح و استغفار می کرد.
ولی ما بدبختها دلمان حکم همان دیوار قیر اندود را دارد، هی گناه پشت سر گناه، هی معصیت پست سر معصیت، و هیچگونه عکس العملی در روح ما ایجاد نمی شود. من نمی دانم این فرشته های روح ما کجا و چقدر حبس شده اند، چه زنجیرهائی به دست و پای اینها بسته شده است که دل ما تکان می خورد، نمی لرزد.


منابع :

  1. مرتضی مطهری- گفتارهای معنوی- صفحه 108 -123

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/114372