جبرگرایی در آموزه های الهیات مسیحی (تقدیر)

آموزه تقدیر واحد

یکی از اصلاحات ممکن، این استدلال بود که وقتی خدا برای قدیسان نجات مقدر می کند، او بالفعل مسئول سرنوشت اهل جهنم نیست. اراده آدمی آنقدر ضعیف است که نمی تواند خیر را برگزیند و به این دلیل استحقاق نجات پیدا کند. اما همین اراده به اندازه کافی قوی هست که راه گنهکاری را برگزیند و از این رو مستحق عقوبت باشد. این روایت از تقدیر، عنوان آموزه تقدیر واحد به خود گرفته است و در میان حلقه های تأثیر گذار متکلمان از حمایت وسیعی هم برخوردار بود. بر ضد این ادعا، آگوستینی های متعصب استدلال می کردند که منطق مستلزم تقدیر دوگانه است هم برای اهل نجات و هم برای اهل جهنم، خداوند نمی توانسته به انسانها اجازه داده باشد که قدرت انتخاب واقعا جهنمی شدن را داشته باشند و او همچنان قادر مطلق هم باشد. شاگردان اولیه آگوستین، مثل گات شاک اربیسی در قرن نهم روایتی این گونه از آگوستین داشت و کالوین هم همین طور.

نجات و عقوبت به دست خدا
دومین اصلاح این استدلال بود که وقتی خدا هم برای اهل نجات و هم برای اهل تقدیر متناسب با هریک را رقم می زند، خود او صرفا به دلیل آنکه می داند و این دانستن نتیجه علم غیب اوست، فاعل کار است؛ و خود اوست که قدیسان را به سوی زندگی هایی که استحقاق نجات در آنهاست، هدایت خواهد کرد و بقیه را هم به زندگی هایی که مستحق عقوبت ازلیند. متعصبان این جرح و تعدیل را نیز به عنوان اینکه قدرت مطلق الاهی را همچنان به طریقی دیگر تضعیف می کند، رد می کردند. آنها اصرار داشتند که خدای قادر مطلق باید برای هر دوره ای از زندگی آدمی، نقشه ای داشته باشد، همان طور که عاقبت نهایی را نیز هم او تعیین می کند. یا آنها مدعی بودند که تصمیمهای خدا درباره مقدر هر انسانی نباید تابع تحصیل معرفت درباره رفتار هر یک از انسانها باشد. بلکه باید تصمیم او به طور همزمان محقق شود.

نجات یا محکومیت آدمی حکم اولیه خدا

سومین اصلاح ممکن این استدلال بود که خدا پس از آنکه آدم ابوالبشر را خلق کرد، تصمیم گرفت که بعضی را نجات دهد و بقیه را عقوبت کند. خدا به اولین مخلوق بشری، بر ساخته بر صورت وی، اختیار کامل ارزانی کرد. فقط وقتی خدا دید آدم چقدر از این اختیار خویش سوء استفاده می کند، آزادی را پس گرفت و حکم کرد که همه ابناء بشر محکوم به زندگی گناه آلود و بدبختیند و مستحق لعنت ابدی جز تعداد قلیلی از قدیسان که خدا آنها را از چنین تقدیری معاف کرد. این دیدگاه که خدا فقط بعد از هبوط آدم احکام تقدیری خویش را تدوین کرده است، با عنوان احکام پس از هبوط یا احکام تحت تأثیر هبوط شناخته شده است. این دیدگاه در صدد است تا جبر الاهی را به پدیده ای تاریخی تبدیل کند که در وقت قابل تعینی پا به تاریخ گذاشته است. یعنی پس از آنکه تلاشی برای ارزانی کردن اختیار به آدم، با شکست مواجه شد.
اما این دیدگاه در صدد این هم هست که قدرت مطلق الاهی را نیز به پدیده ای تاریخی تبدیل کند که وابسته به خلق آدم بوده و فقط در پی هبوط آدم دوباره به تاریخ پا گذاشته است. افراطیون این اصلاح را نیز در پی دو مورد قبلی یا ادعای دیگری با عنوان احکام فراتر از هبوط رد می کردند. آنها تأکید می کردند که احکام خدا درباره سرنوشت، قبل از خلقت آدم ابوالبشر و حتی قبل از آنکه زمان آغاز شود، تدوین شده است. این احکام بخشی از ساختار ازلی این جهانند. خدا نمی توانست بدون انکار بخش ذاتی طبیعت ما، این احکام را معلق باقی بگذارد. این دیدگاه توسط پاره ای از متکلمان قرون وسطا، کالوین و با شور و حرارت بیشتری توسط شاگرد قرون هفدهمی هلندیش یعنی فرانسیس گوماروس بسط پیدا کرد.

سینرجیسم

چهارمین اصلاح ممکن این استدلال بود که وقتی نجات یا محکومیت آدمی حکم اولیه خدا است، آدمی مجبور است نسبت به این حکم اولیه واکنش نشان دهد یا حد اقل مجبور است به طور منفعلانه آمادگی پذیرش آن را داشته باشد. بنابراین، این تصمیم در حق هر کسی چه از نجات یافتگان باشد و چه از ملعونین، تصمیمی مشترک خواهد بود؛ زیرا خدا و انسان هر دو در این مسئولیت مشارکت داشتند. این استدلال که غالبا به نام سینرجیسم خوانده می شود، تاریخ طولانی دارد و می توان ریشه های آن را در پاره ای از اسلاف یونانی آگوستین یافت. همین طور این ادعا را در بسیاری از متکلمان قرون وسطا و نیز بعضی از متکلمان دوره اصلاحات مانند فیلیپ ملانشتون می توان دید. اما در نظر افراطیون، این اصلاح نیز بدون دلیل موجه و کافی است و انکار علم خدا و ارتقای قدرتهای آدمی به حساب می آید. از این رو آنها این اصلاح را رد کردند.

اوج مناقشه ها درباره تقدیر در هلند
کل مناقشه ها درباره تقدیر در هلند در خلال اوایل قرن هفدهم به نقطه اوجهای تاریخی خود رسید. شخصیتهای اصلی در این مناقشه دو استاد کالوینیستی الاهیات دانشگاه لایدن، یاکوب آرمینیوس و فرانسیس گوماروس بودند. آرمینوس که در ژنو درس خوانده بود با شاگردان خود کالوین تلاش کرد در آموزه های کالوین اصلاحاتی به عمل آورد تا از انعطاف پذیری آن بکاهد و در میان آموزه ای او جایی برای مسئولیت آدمی باز کند. گوماروس در مؤکد ساختن پیامدهای منطقی و جدی نظام فکری خود حتی فراتر از کالوین رفت.

دیدگاههای آرمینوس
دیدگاههای آرمینوس پس از مرگ او در سال 1610 در قالب پنج نکته اعتراضی به طور بسیار مجمل بیان شد. در این سند مؤکد شده است که: 1. حکم نجات خدا مشروط است و تنها کسانی از آنها بهره می برند که با اختیار تام بپذیرند و با ایمان خویش آن را حفظ کنند.
2. عشق عام خدا در این واقعیت که مسیح به خاطر همه انسانها مرده است، بازتاب پیدا می کند، اگرچه فقط مؤمنان از آن بهره می برند.
3. آدمی فقط وقتی دوباره به وسیله روح القدس زنده می شود، حقیقتا می تواند کار نیک کند.
4. آدمی با جدیت خود تاب و توان استحقاق موهبت فیض الاهی را دارد.
5. مؤمنان به مدد الاهی که منجر به زندگی سعادتمندانه می شود، نایل می شوند اما فقط وقتی که آنها مدد بخواهند و بیکار نمانند.

اصول شورای کلیسای دورت

این نکته های اعتراضی مناقشه تلخی را برانگیخت به گونه ای که گماریست ها را به حمله وادار کرد. این مناقشه فراتر از هلند به کشورهای دیگری هم که نفوذ پیروان کالوین قوی بود، کشیده شد. این مناقشه سرانجام، حداقل به طور موقت در جلسه عمومی نمایندگان همه کلیساهای اصلاح طلب که در دورت (19-1618) برقرار شد، باقی ماند. گماریست ها بر شورای کلیسایی دورت حاکم بودند. این شورا در پاسخ تند خویش به آن پنج نکته اعتراضی پنج اصل دیگر را مطرح کرد که به اصول پنجگانه مکتب کالوین مشهور شده است:
1. برگزیدگی غیر مشروط. احکام تقدیری خدا صرفا از تصمیمهای او ناشی می شود و به هیچ وجه بستگی به اعتقادات یا رفتار افراد ندارد.
2. کفاره محدود. مسیح فقط به خاطر برگزیدگان مرد نه برای همه انسانها.
3. محرومیت کامل. انسان در حالت طبیعی خود چنان کاملا فاسد و بیچاره است که حتی قادر نیست به رستگاری مورد علاقه خویش دست یابد.
4. فیض ناگریز. همین که خدا بخواهد کسی را نجات دهد، نمی تواند مقاومت کند و خودکار نجات پیدا می کند.
5. پایداری مردان خدا. خدا اولیای خویش را چنان مدد می کند که بتوانند اعتقادات صحیح را برگزینند و در چنان زندگی مناسبی به سر برند که برای آنها غیر ممکن باشد از لطف خدا محروم بمانند.
گاهی به این پنج نکته قاعده TULIP گفته می شود که بر اساس جمع حرف اول هر یک از اصول پنجگانه ساخته شده است. این قاعده به طور آشکار به جبرگرایی بسیار نزدیک می شود، چرا که هر یک از این نکته ها اختیار آدمی را محدود و قدرت خدا را بالا می برد. با وجود این، نمی توان اصول شورای کلیسای دورت را کاملا و همواره جبرگرایانه دانست. زیرا، به رغم تأکیدهای گوماروس، انجمنی که توسط پیروان او اداره می شد از اینکه آشکارا قاعده احکام فراتر از هبوط را برگزیند، اجتناب کرد و در عوض قاعده ای را برگزید که حاوی عناصر احکام پس از هبوط بود.

آموزه های جبری الاهیات مسیحی در قرن هفدهم

از قرن هفدهم در قبول آن دسته از آموزه های الاهیات مسیحی که متضمن جبرند، ادبار عامی وجود داشته است. در میان گروه هایی که نسبتا ارتدوکس باقی مانده اند، گروه ضد پلاجینی شیوع پیدا کرده و ارمنی ها هم طرفداران زیادی پیدا کرده اند. تلاشهای مستمری هم برای جدا شدن از همه اشکال ارتدوکسی در کار بوده است و کوشش شده به طور اساسی آموزه های مسیحی بازنگری شود تا این آموزه ها در نظر اذهان دقیقی که در سایه کشفیات انقلابی علوم جدید پدید آمده، معقولتر جلوه کند و نیز برای انسانهایی که دغدغه مسائل اجتماعی دارند، کارآمدتر بنماید. پیروی از آموزه های الاهیات سنتی که متضمن جبر است در مقایسه با گروههای کوچکی از اصحاب کلیسا که همچنان به نظام الاهیاتی واقعا زمخت تاریخی پایبند مانده اند، همانند مکتب کالوین، محدود مانده است.

آموزه های جبری الاهیات مسیحی در قرن بیستم
اما قرن بیستم شاهد احیای مجدد پاره ای از این آموزه ها بوده است. این سخن به خصوص درباره تنوع الاهیات قرن بیستمی که با عنوان نو ارتدوکس شناخته می شود و توسط متفکرانی چون رینولد نیبور آمریکایی و کارل بارث سوئیسی هدایت می شود، صادق است. در نظامهای نوارتدوکسی، جایگاه مهمی برای آموزه گناه اولیه می توان یافت، آموزه ای که در خلال قرن نوزدهم در میان الاهیدانان لیبرال از چشم افتاده بود. گناه اولیه در شهوت آدمی کمتر ریشه دارد، چنانکه در آرای آگوستین شاهدیم، تا در ویژگی ساختاری انسان. اما واقعیت آن است که آدمی مخلوق ویژه ای است که، چنانکه ادعا می شود، نقص اساسی در طبیعت او وجود دارد.
این نقیصه موجب آن شده است که برای آدمی نیک بودن محال شود؛ زیرا برای همواره خوب بودن در مناسبات خویش با دیگران نیازمند شناخت مشکلات درونی و نیازهای آنهاست، مشکلات و نیازهایی که هیچ کس هرگز نمی تواند بدانها دست یابد. پس اگر آدمی می خواهد از شر اجتناب کند باید در نیاز به مدد منبعی بیرونی و متعالی باقی بماند. علاوه بر این، حداقل در نظر کارل بارث، انسان نمی تواند در صدد این کمک بیرونی باشد و آن را به خودش اختصاص دهد. این کمک باید فقط از سوی خدا به صورت رایگان عطا شود، بدون هیچ پیش زمینه ای از طرف انسان.

آموزه تقدیر دوگانه در نظام بارث
در نظام بارث حتی می توان آموزه با اهمیت تقدیر دوگانه را یافت. این آموزه از سر تعمد تفاوت کاملی را از آموزه تقدیر کالوین ایجاد کرده است. آموزه ای که خود بارث آن را عمیقا شناخت و تا اندازه زیادی مورد تحسین قرار داد؛ در نظر بارث تقدیر ذاتا مسیحیانه است. عیسی مسیح هم خدای انتخابگر است و هم انسان برگزیده. با مسیح، خدا خود هم از عدم پذیرش رنج می برد و هم از نجات بهره. همه کسانی که با مسیحند از این تجارب سود می برند. این دیدگاه در صدد آن است که از تقدیر رنج، حادثه ای تاریخی و گذرا بسازد که در گذشته با تصلیب مسیح محقق شد، در حالی که تقدیر نجات یک واقعیت موجود است که صرفا از آن مؤمنان حقیقی است. تا همان حدودی که آموزه های گناه اولیه و تقدیر، اختیار آدمی را محدود می کند و قدرت الاهی را بر صدر می نشاند، نظامهای جدید نو ارتدوکسی، مثل نظامهای بیش از خودشان به جبرگرایی نزدیک می شود.


منابع :

  1. رابرت. ام. کینگ دان- مقاله جبرگرایی در الاهیات- مترجم سعید عدالت نژاد- جلد دوم- سایت باشگاه اندیشه به نقل از فرهنگ تاریخ اندیشه ها- چاپ اول 1385

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/114970