اثبات معاد و بقای روح با مقایسه مرگ و خواب

همان گونه که دانش معماى مرگ را نگشوده، معماى خواب را نیز کشف نکرده است، و این دو، دو برادرند، ولى در حالى که انسان با بیرون رفتن بخشى از روحش، یا بر حسب تعابیر (خروج نفسش و بقاى روحش) مى خوابد، تمام روحش با مرگ بیرون مى رود، و اگر کلمه نفس را به عقل تفسیر کنیم، شک نیست که بشر در حالت خواب در وضع خواب آلودگى عقلى به سر مى برد.
خداوند در قرآن میان خواب و بیدارى، و میان مرگ و زندگى نزد انسان قرینه آورده و مقایسه کرده است. خدا به ما یادآور مى شود که اوست که نفس انسان را سلب مى کند و در دو حالت خواب و مرگ آن را مى گیرد، آن را که در حالت خواب سلب مى کند هنگام بیدارى به صاحبش بر مى گرداند، در حالى که آن دیگرى را نزد خود تا روز رستاخیز نگه مى دارد: «الله یتوفى الأنفس حین موتها و التى لم تمت فى منامها فیمسک التى قضى علیها الموت و یرسل الأخرى إلى أجل مسمى إن فى ذالک لایت لقوم یتفکرون؛ خداوند روح انسان ها را هنگام مرگشان به تمامى باز مى ستاند، و [نیز] روح کسى را که نمرده است، به هنگام خواب [قبض مى کند] پس آن [روح ] را که مرگ را بر او مقدر کرده نگاه مى دارد، و دیگرى را تا سر آمدى معین باز مى فرستد. قطعا در این [امر] براى مردمى که مى اندیشند نشانه هایى [از حشر و بعث ] است.» (زمر/ 42)
در حدیث از ابى جعفر (ع) آمده است که گفت: «بنده اى نیست که بخوابد مگر آن که نفسش به آسمان عروج مى کند، و روحش در بدنش باقى مى ماند، و در میان آن دو پرتوى همچون پرتو آفتاب مى شود، اگر خدا به قبض روحها اجازه دهد روح نفس را اجابت مى کند (و بدان مى پیوندد و به عالم دیگر مى رود) و اگر خدا به بازگشت روح اجازه دهد نفس روح را اجابت مى کند و در این عالم بدان مى پیوندد.» در این آیه به چشم می خورد که وضع انسان را به هنگام خواب، با هنگام مرگ، مقایسه می کند، و تعبیر «توفی» را در هر دو به کار می برد، می فرماید: «خداوند جانها (ارواح) را به هنگام مرگ قبض می کند، و جانهائی را که نمرده اند نیز به هنگام خواب می گیرد.» (الله یتوفی الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها)
«فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری الی اجل مسمی؛  سپس آن را که فرمان مرگ درباره آنها صادر شده نگه می دارد، و دیگری را (که مشمول فرمان مرگ نیست) باز می گرداند، تا سرآمد معینی.» «ان فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون؛ در این مسأله آیات و نشانه های روشنی است برای آنها که تفکر می کنند.» «انفس» جمع «نفس» به معنی جان است، و جان در اینجا همان روح انسانی است، از آیه فوق استفاده می شود که در هر دو حال روح از انسان گرفته می شود، در حال مرگ و در حال خواب، با این تفاوت که در حال خواب توفی کامل نیست و بار دیگر به بدن فرستاده می شود، ولی در حال مرگ بازگشتی وجود ندارد. (البته گروهی هستند که از حال خواب به حال مرگ منتقل می شوند و هرگز بیدار نمی شوند که در آیه فوق به آنها نیز اشاره شده است.)
یا به تعبیری که در بعضی از کلمات مفسرین آمده است: «روح دارای سه حالت است، گاه شعاع آن بر ظاهر و باطن بدن می افتد، و گاه فقط بر ظاهر آن می تابد، و گاه پرتو آن به طور کلی از ظاهر و باطن جمع می شود. اولی حال بیداری است، دومی حال خواب، و سومی حال مرگ است.» برای توضیح بیشتر باید به این حقیقت توجه داشت که حیات انسان بر سه گونه است: «حیات نباتی» که بر اساس آن سلولهای بدن دارای تغذیه و رشد و نمو و تولید مثلند. (مانند همه گیاهان)
«حیات حیوانی» که شامل حس و حرکت نیز می شود، اعم از حرکات غیر اختیاری، مانند ضربان قلب و نبض، یا حرکات اختیاری، مانند راه رفتن یک حیوان و تکان دادن دست و پا. و «حیات انسانی» که مربوط به ادراکات عالیه انسان، و تصمیم و اراده و تحلیل مسائل مختلف، و ابداع و ابتکار و احساس تعهد و مسئولیت است. مسلم است در حال خواب، نوع اول و دوم از انسان گرفته نمی شود، تنها نوع سوم است که آن را از دست می دهد. ضمنا از این آیه به خوبی استفاده می شود که خواب «شکل ضعیفی از مرگ» است، یا به تعبیر دیگر، مرگ «نمونه کاملی از خواب» می باشد، و نیز استفاده می شود که انسان ترکیبی است از جسم و روح، جسم از جهان ماده است و روح گوهری است ماورای جهان ماده عنصری.
نیز معمای خواب و رؤیا و حقایق تازه ای را که انسان در این حال درک می کند تا حدی حل می شود، زیرا در موقع خواب، روح انسانی جدا می گردد و به فعالیت آزادانه تری می پردازد، و به همین دلیل از عوالمی تازه آگاه می شود. در حدیثی از امیر مؤمنان علی (ع) چنین می خوانیم: «ان الروح یخرج عندالنوم، و یبقی شعاعه فی الجسد، فلذلک یری الرؤیا، فاذا انتبه عاد روحه الی جسده باسرع من لحظة: روح به هنگام خواب از بدن خارج می شود و پرتو و شعاع آن در بدن می ماند، لذا انسان خواب می بیند، و هنگامی که بیدار شد، روح سریعتر از یک لحظه به جسد باز می گردد.» به هر حال این آیات هیچ گونه تفسیری جز مسأله ی بقاء روح ندارد، چرا که دریافت چیزی آن هم به صورت کامل به هنگام مرگ، مصداق جسمانی ندارد، حیات گیاهی و حیوانی که با مرگ نابود می شود نمی تواند مصداقی برای عنوان «توفی» باشد، بنابراین نتیجه می گیریم که منظور دریافت روح انسانی است که عامل حیات انسانی می باشد.

نکاتی چند در این مسأله
1- بقای روح

مسأله بقای روح، رابطه نزدیکی با مسأله استقلال و اصالت روح دارد، زیرا اگر روح مستقل باشد می تواند بعد از مرگ باقی بماند، ولی اگر تابع ماده و از خواص آن بوده باشد (درست مانند حرکات یک ساعت که تابع آن است) در این صورت با نابود شدن جسم مادی، آن هم نابود می گردد. لذا قبل از هر چیز باید به سراغ این اصل برویم که آیا روح آدمی، یک گوهر مستقل است، یا چیزی شبیه خواص فیزیکی و شیمیائی جسم و سلولهای مغزی که با از میان رفتن مغز، آن هم نابود می شود، درست مانند روح حیوانی و نباتی که مجموعه ای از نمو و تغذیه و تولیدمثل و حس و حرکت است، بدیهی است با از میان رفتن جسم نه تغذیه ای باقی می ماند، نه نمو و تولید مثل، و نه حس و حرکت.
ولی ما دلائل فراوانی داریم که نشان می دهد روح انسانی شباهتی با روح نباتی و حیوانی ندارد، بلکه حقیقتی است مستقل، که گاهی به این بدن مادی تعلق می گیرد و گاه از آن جدا می شود. گرچه اثبات بقای روح (همانگونه که قبلا اشاره شد) به تنهائی تمام مقصود را در مباحث معاد اثبات نمی کند. (زیرا بخش مهمی از معاد مربوط به جنبه جسمانیت معاد است)، ولی حداقل نیمی از این راه را برای ما هموار می سازد، و صولت منکران را درهم می شکند.

2- آیا روح مستقل است؟
تا آنجا که تاریخ علم و دانش بشری نشان می دهد، مسأله روح و ساختمان و ویژگیهای اسرارآمیزش، همواره مورد توجه دانشمندان بوده است و هر دانشمندی به سهم خود کوشیده است تا به محیط اسرارآمیز روح گام بگذارد. درست به همین دلیل نظراتی که درباره روح، از سوی علماء و دانشمندان اظهار شده بسیار زیاد و متنوع است. ممکن است علم و دانش امروز ما (و حتی علم و دانش آیندگان) برای پی بردن به همه رازهای روح کافی نباشد، هر چند روح ما از همه چیز این جهان به ما نزدیکتر است. اما چون گوهر آن با آنچه در عالم ماده با آن انس گرفته ایم تفاوت کلی دارد. زیاد هم نباید تعجب کرد که به آسانی از اسرار و کنه این اعجوبه آفرینش و مخلوق مافوق ماده سر درنیاوریم.
اما به هر حال این مانع از آن نخواهد بود که ما دورنمای روح را با دیده تیزبین عقل ببینیم، و از اصول و نظامات کلی حاکم بر آن آگاه شویم. مهمترین اصلی که باید در اینجا شناخته شود مسأله اصالت و استقلال روح است، در برابر مکتبهای ماده گرا که روح را مادی و از خواص ماده مغزی و سلولهای عصبی می دانند و ماورای آن هیچ! و ما بیشتر در اینجا به همین بحث می پردازیم، چرا که بحث «بقای روح» و «مسأله تجرد کامل یا تجرد برزخی» متکی به آن است.
اما قبل از ورود در این بحث ذکر این نکته را لازم می دانیم که تعلق روح به بدن انسان (آنچنان که بعضی گمان کرده اند) تعلقی از قبیل حلول (فی المثل مانند ورود باد در مشک نیست) بلکه یک نوع ارتباط و پیوندی بر اساس حاکمیت روح بر تن و تصرف و تدبیر آن است که بعضی آن را تشبیه به تعلق «معنی» به «لفظ» کرده اند.
البته این مسأله در لا به لای بحث استقلال روح روشن خواهد شد.
اکنون به اصل سخن باز می گردیم. در این که انسان با سنگ و چوب بی روح فرق دارد شکی نیست، زیرا ما به خوبی احساس می کنیم که با موجودات بی جان و حتی با گیاهان تفاوت داریم، ما می فهمیم، تصور می کنیم، تصمیم می گیریم، اراده داریم، عشق می ورزیم، متنفر می شویم، و... ولی گیاهان و سنگها هیچ یک از این احساسات را ندارند، بنابراین میان ما و آنها یک تفاوت اصولی وجود دارد، و آن چیزی است که روح انسانی می نامیم.
نه مادیها و نه هیچ دسته ای دیگر هرگز منکر اصل وجود «روح» و «روان» نیستند و به همین دلیل همه آنها روانشناسی (پسیکولوژی) و روانکاوی (پسیکانالیزم) را به عنوان یک علم مثبت می شناسند، این دو علم گرچه تقریبا از جهاتی مراحل طفولیت خود را طی می کنند، ولی به هر حال از علومی هستند که در دانشگاههای بزرگ دنیا وسیله استادان و دانش پژوهان تعقیب می شود، و همان گونه که خواهیم دید «روان» و «روح» دو حقیقت جدای از هم نیستند بلکه مراحل مختلف یک واقعیتند. آنجا که سخن از ارتباط روح با جسم است و تأثیر متقابل این دو در یکدیگر بیان می شود نام «روان» بر آن می گذاریم و آنجا که پدیده های روحی قطع نظر از جسم مورد بحث قرار می گیرند نام روح را به کار می بریم. خلاصه اینکه هیچ کس انکار نمی کند که حقیقتی به نام روح و روان در ما وجود دارد.
اکنون باید دید جنگ دامنه دار میان «ماتریالیستها» از یک سو و «فلاسفه متافیزیک و روحیون» از سوی دیگر در کجاست؟ پاسخ این است که دانشمندان الهی و فلاسفه روحیون معتقدند غیر از موادی که جسم انسان را تشکیل می دهد، حقیقت و گوهر دیگری در او نهفته است که از جنس ماده نیست اما بدن آدمی تحت تأثیر مستقیم آن قرار دارد. به عبارت دیگر، روح یک حقیقت ماورای طبیعی است که ساختمان و فعالیت آن از ساختمان و فعالیت جهان ماده جداست، درست است که دائما با جهان ماده ارتباط دارد. ولی ماده و یا خاصیت ماده نیست! در صف مقابل، فلاسفه مادی قرار دارند: آنها می گویند: ما موجودی مستقل از ماده به نام «روح» یا نام دیگر سراغ نداریم، هر چه هست همین ماده جسمانی و یا آثار فیزیکی و شیمیایی آن است.
ما دستگاهی به نام «مغز و اعصاب» داریم که بخش مهمی از اعمال حیاتی ما را انجام می دهند، و مانند سایر دستگاههای بدن مادی هستند و تحت قوانین ماده فعالیت می کنند. فی المثل ما غده هائی در زیر زبان داریم به نام «غده های بزاق» که هم فعالیت فیزیکی دارند و هم شیمیایی، هنگامی که غذا وارد دهان می شود، این چاههای آرتزین! به طور خودکار و کاملا اتوماتیک شروع به کار می کنند، و چنان حسابگرند که درست به همان اندازه که آب برای جویدن و نرم کردن غذا لازم است روی آن می پاشند؟ غذاهای آبدار، کم آب، خشک، هر کدام به اندازه نیاز خود، سهمیه ای از آب دهان دریافت می دارند!
مواد اسیدی خصوصا هنگامی که زیاد غلیظ باشند، فعالیت غده ها را افزایش می دهند، تا سهم بیشتری از آب دریافت دارند، و به اندازه کافی رقیق شوند و به دیوارهای معده زیانی نرسانند! و هنگامی که غذا را فرو بردیم فعالیت چاه ها خاموش می گردد، خلاصه، نظام عجیبی بر این چشمه های جوشان حکومت می کند که اگر یک ساعت تعادل و حساب آنها به هم بخورد، یا دائما آب از «لب و لوچه» ما سرازیر است و یا به اندازه ای زبان و گلوی ما خشک می شود که لقمه در گلوی ما گیر می کند!
این کار «فیزیکی» بزاق است، ولی می دانیم کار مهم تر بزاق کار شیمیایی آن است، مواد مختلفی با آن آمیخته است که با غذا ترکیب می شوند و زحمت معده را کم می کنند. ماتریالیستها می گویند: سلسله اعصاب و مغز ما شبیه غده های بزاقی و مانند آن دارای فعالیتهای فیزیکی و شیمیائی است (که به طور مجموع «فیزیکو شیمیایی» به آن گفته می شود) و همین فعالیتهای «فیزیکو شیمیایی» است که ما نام آن را «پدیده های روحی» و یا «روح» می گذاریم. آنها می گویند: هنگامی که مشغول فکر کردن هستیم یک سلسله امواج الکتریکی مخصوص از مغز ما بر می خیزد، این امواج را امروز با دستگاههائی می گیرند و روی کاغذ ثبت می کنند، مخصوصا در بیمارستانهای روانی با مطالعه روی این امواج، راههایی برای شناخت و درمان بیماران روانی پیدا می کنند، این فعالیت فیزیکی مغز ماست.
علاوه بر این، سلولهای مغز به هنگام فکر کردن، یا سایر فعالیتهای روانی دارای یک رشته فعل و انفعالات شیمیایی هستند. بنابراین روح و پدیده های روحی چیزی جز خواص فیزیکی و فعل و انفعالات شیمیایی سلولهای مغزی و عصبی ما نمی باشد. آنها از این بحث چنین نتیجه می گیرند:
1- همانطور که فعالیت غده های بزاقی و اثرات مختلف آن قبل از بدن نبوده و بعد از آن نیز نخواهد بود، فعالیتهای روحی ما نیز با پیدایش مغز و دستگاه اعصاب، موجود می شوند، و با مردن آن می میرند!
2- روح از خواص جسم است، پس مادی است و جنبه ماورای طبیعی ندارد.
3- روح مشمول تمام قوانینی است که بر جسم حکومت می کند.
4- روح بدون بدن وجود مستقلی ندارد و نمی تواند داشته باشد.


منابع :

  1. ناصر مکارم شیرازی- پیام قرآن- جلد 5 صفحه 277

  2. محمدتقی مدرسی- تفسیر هدایت- جلد ‏11 صفحه 485

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/115718