وفات فاطمه بنت اسد

فاطمه بنت اسد («فاطمه» بنت «اسد» ابن «هاشم» ابن «عبد مناف»)، مادر امیرالمومنین (ع) و از زنان بزرگ تاریخ اسلام است. او آنقدر شخصیت مهم و ممتازی داشت که گاها رسول خدا (ص) به دیدار وی رفته و همواره تکریمش می نمود در ذیل به برخی از فضایل او اشاره می کنیم:
1- پس از خدیجه (س) فاطمه بنت اسد، اولین زنی است که با پیامبر (ص) بیعت نمود.
2- بنا به نقل ابن عباس، آیه «یا ایها النبی اذا جاءک المومنات یبایعنک...»؛ «ای پیغمبر! هر گاه زنان مومن آیند تا با تو بر ایمان بیعت کنند که دیگر هرگز شرک به خدا نیاورند و سرقت و زنا نکنند و اولاد خود را به قتل نرسانند و برکسی افتراء و بهتان در مورد آنچه میان دست و دو پای خود پرورانده اند نزنند، (یعنی فرزندانی که خود می دانند از چه کسی بدنیا آورده اند را به غیر پدرش نسبت ندهند) و با تو در هیچ امر شایسته ای مخالف نکنند، پس با این شرایط مذکور با آنها بیعت کرده و برای آنان از خداوند متعال آمرزش و غفران بطلب. زیرا خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است». (ممتحنه/ 12) در حق او نازل شده است. 
3- از زبان خود فاطمه بنت اسد، به هنگام حمل علی (ع) نقل است که وقتی کنار خانه کعبه نشست گفت: «بار خدایا!من به تو ایمان داردم و به همه پیغمبران و کتابهایی که از نزد تو آورده اند مومن هستم و سخن جدم ابراهیم خلیل (ع)، را که پایه و بنای این خانه کهن کعبه را پی ریزی کرد، تصدیق و گواهی دارم، پس به حق همان بزرگوار که این خانه را بنا کرد و به حق این مولودی که در رحم دار کار ولادت او را بر من آسان گردان».
4- و از همه مهمتر آنکه ما در علی ابن ابی طالب (ع) بوده و در تربیت رسول الله (ص) در دوره ای که ایشان در خانه ابوطالب بوده اند تاثیر بسزایی داشته است، در حدی که رسول الله (ص) او را «مادر» صدا می زد!

وفات فاطمه بنت اسد:
در سال چهارم بود که روزی علی (ع) در حالیکه می گریست نزد رسول الله (ص) آمده و می گفت: «انا الله و انا الیه راجعون». حضرت پرسید: «یا علی! چه شده است؟» عرض کرد: «فدایت شوم، مادرم از دنیا رفت» رسول الله (ص) از شنیدن این سخن بسیار متاثر شده و گریست؛ بعد فرمود: «خدا مادرت را رحمت کند، او برای من نیز مانند مادر بود». سپس عمامه و دو لباس از لباسهای خود را به علی (ع) داده و فرمود: «عمامه و این دو لباس مرا کفن او قرار بده و بگو زنان در غسل او دقت کنند و تا من نیامده ام جنازه را از خانه خارج نکنید». علی (ع) محضر رسول الله (ص) را ترک کرد تا فرمایشات ایشان را بجا آورد. ساعتی بعد خود حضرت نیز تشریف آوردند، با ورود پیامبر (ص) جنازه را بیرون آوردند، رسول الله (ص) بر او نماز خواند و چنین تکبیر (گفته شده حضرت در این نماز چهل تکبیر گفت و تا آن روز برای کسی چنین نمازی نخوانده بود)، گفت آنگاه داخل قبل رفته و در آن دراز کشید و بدون صدا و حرکت کمی در آن درنگ کرد. سپس بلند شده و فرمود تا فاطمه بنت اسد را دفن کنند. بعد از ان بر کنار جنازه او ایستاده و فرمود: «ای فاطمه! من محمد سید فرزندان آدم هستم ولی فخری نیست مگر از ناحیه خداوند ای فاطمه، آنگاه که نکیر و منکر نزد تو آمده و از پروردگارت سئوال کردند، بگو: «الله پروردگار من و محمد پیامبر من و اسلام دین من است، قرآن کتابم و پسرم امام و ولی من است» سپس رسول خدا (ص) سر به جانب آسمان برداشته و عرض کرد: «بار الها! فاطمه را با سخن ثابت و حق ثابت فرما» و بعد از آن چند مرتبه با دستان مبارکش بر قبر فاطمه خاک ریخت و سپس دستان خود را بر هم زد تا گرد و خاک آن فرو ریزد و فرمود: «قسم به خدایی که روح محمد در دست اوست فاطمه صدای دست مرا که بر هم زدم شنید» وقتی رسول الله (ص) بلند شد، عمار یاسر از او پرسید: «پدر و مادرم به فدایت! ای رسول خدا! (ص) بر فاطمه نمازی خواندی که تا به حال بر کسی نخوانده بودی». فرمود: «آری ای اباالیقظان. زیرا تنها او شایستگی این را داشت، او از ابوطالب فرزندان زیادی داشت اما آنها را گرسنه می گذاشت و مرا سیر می کرد، آنها را عریان می گذاشت و مرا می پوشاند و...» عمار پرسید: «چرا چهل تکبیر گفتید؟» فرمود: «به طرف راست خود نگاه کردم دیدم چهل صف از ملائکه در نمازش حاضر شده اند به ازای هر صف یک تکبیر گفتم». عرض کرد: «چرا در قبرش خوابیدی و صدائی از شما شنیده نمی شد؟» فرمود: «روز قیامت مردم عریان محشور می شوند، در حال سکوت از خدا خواستم او را پوشیده محشور کند...» (برخی منابع چنین گفته شده است که وقتی از حضرت پرسیدند چرا عمامه و دو لباس خود را به او کفن دادی فرمود: «لباس خود را به او پوشاندم تا لباسی از بهشت به او بپوشانند».) و در بحار نقل است که وقتی مردم خواستند از قبرستان بقیع بازگردند، پیامبر (ص) بر بالای قبر فرمود: «پسرت پسرت نه جعفربن ابیطالب و نه عقیل، پسرت پسرت علی ابن ابی طالب». از حضرتش سوال شده چرا چنین کردی؟ فرمود: «وقتی دو فرشته سوال کننده بر قبر فاطمه داخل شوند، از خدایش پرسیدند، گفت: «الله ربی»، گفتند: «پیامبرت کیست؟» گفت: «محمد (ص) پیامبر است» گفتند: «ولی و امامت کیست؟» حیا کرد بگوید، پسرم علی، فلذا به او گفتم: «بگو فرزندم علی ابن ابی طالب امام و ولی من است و او نیز چنین کرد و خدا با این کار چشم او را روشن گردانید».


منابع :

  1. یوسفی غروی- موسوعه التاریخ الاسلامی- جلد 2

  2. سیدجعفر مرتضی عاملی- الصحیح من سیره النبی الاعظم- جلد 7

  3. زندگانی حضرت محمد (ص)

  4. سيد علي اكبر قرشي- از هجرت تا رحلت

  5. شمس شامی- سبل الهدی و الرشاد- جلد 11

  6. نورالدین سمهودی- خلاصه الوفا بالاخبار دار المصطفی- جلد 1

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/118244