غدیریه سید شریف مرتضی (افتخارات)

برگزیده اى از دیوان شریف مرتضى

از سروده هاى شریف، قصیده اى است که افتخارات خود را بر شمرده و به دشمنان بدخواه خود تعریض آورده، و ما از دیوان او انتخاب کرده ایم:
أما الشباب فقد مضت أیامه *** و استل من کفی الغداة زمامه
و تنکرت آیاته و تغیرت *** جاراته و تقوضت آطامه
و لقد درى من فی الشباب حیاته *** أن المشیب إذا علاه حمامه
عوجا نحی الربع یدللنا الهوى *** فلربما نفع المحب سلامه
و استعبرا عنی به إن خاننی *** جفنی فلم یمطر علیه غمامه
فمن الجفون جوامد و ذوارف *** و من السحاب رکامه و جهامه
دمن رضعت بهن أخلاف الصبا *** لو لم یکن بعد الرضاع فطامه
و لقد مررت على العقیق فشفنی *** أن لم تغن على الغصون حمامه
و کأنه دنف تجلد مؤنسا *** عواده حتى استبان سقامه
من بعد ما فارقته فکأنه *** نشوان تمسح تربه آکامه
مرح یهز قناته لا یأتلی *** أشر الصبا و غرامه و عرامه
تندى على حر الهجیر ظلاله *** و یضی ء فی وقت العشی ظلامه
و کأنما أطیاره و میاهه *** للنازلیه قیانه و مدامه
و کأن آرام النساء بأرضه *** للقانصی طرد الهوى آرامه
و کأنما برد الصبا حوذانه *** و کأنما ورق الشباب بشامه
و عضیهة جاءتک من عبق بها *** أزرى علیک فلم یجره کلامه
و رماک مجتریا علیک و إنما *** وافاک من قعر الطوی سلامه
و کأنما تسفی الریاح بعالج *** ما قال أو ما سطرت أقلامه
و کأن زورا لفقت ألفاظه *** سلک وهى فانحل عنه نظامه
و إذا الفتى قعدت به أخواله *** فی المجد لم تنهض به أعمامه
و إذا خصال السوء باعدن امرءا *** عن قومه لم تدنه أرحامه
و لکم رمانی قبل رمیک حاسد *** طاشت و لم تخدش سواه سهامه
ألقى کلاما لم یضرنی و انثنى *** و ندوبه فی جلده و کلامه
هیهات أن ألفى و سیل مسافه *** ینجو به یوم السباب لطامه
أو أن أرى فی معرک و سلاحه *** بدل السیوف قذافه و عذامه
و من البلاء عداوة من خامل *** لا خلفه لعلى و لا قدامه
کثرت مساویه فصار کمدحه *** بین الخلائق عیبه أو ذامه
و الخرق کل الخرق من متفاوت ال *** أفعال یتلو نقضه إبرامه
جدب الجناب فجاره فی أزمة *** و الضیف موکول إلیه طعامه
و إذا علقت بحبله مستعصما *** فکفقع قرقرة یکون ذمامه
و إذا عهود القوم کن کنبعهم *** فالعهد منه یراعه و ثمامه
و أنا الذی أعییت قبلک من رست *** أطواده و استشرفت أعلامه
و تتبع المعروف حتى طنبت *** جودا على سنن الطریق خیامه
و تناذرت أعداؤه سطواته *** کاللیث یرهب نائیا إرزامه
و ترى إذا قابلته عن وجهه *** کالبدر أشرق حین تم تمامه
حتى تذلل بعد لأی صعبه *** و انقاد منبوذا إلی خطامه
یهدى إلی على المغیب ثناؤه *** و إذا حضرت أظلنی إکرامه
فمضى سلیما من أذاة قوارصی *** و استام ذمی بعده مستامه
و الآن یوقظنی لنحت صفاته *** من طال عن أخذ الحقوق نیامه
و یسومنی و لئن خلوت فإننی *** مقر و فی حنک العدو سمامه
فلبئسما منته منی خالیا *** خطراته أو سولت أحلامه
أما الطریف من الفخار فعندنا *** و لنا من المجد التلید سنامه
و لنا من البیت المحرم کلما *** طافت به فی موسم أقدامه
و لنا الحطیم و زمزم و تراثنا *** نعم التراث عن الخلیل مقامه
و لنا المشاعر و المواقف و الذی *** تهدى إلیه من منى أنعامه
و بجدنا و بصنوه دحیت عن ال *** - بیت الحرام و زعزعت أصنامه
و هما علینا أطلعا شمس الهدى *** حتى استنار حلاله و حرامه
و أبی الذی تبدو على رغم العدى *** غرا محجلة لنا أیامه
کالبدر یکسو اللیل أثواب الضحى *** و الفجر شب على الظلام ضرامه
و هو الذی لا یقتفی فی موقف *** أقدامه نکص به إقدامه
حتى کأن نجاته هی حتفه *** و وراءه مما یخاف أمامه
و وقى الرسول على الفراش بنفسه *** لما أراد حمامه أقوامه
ثانیه فی کل الأمور و حصنه *** فی النائبات و رکنه و دعامه
لله در بلائه و دفاعه *** و الیوم یغشى الدارعین قتامه
و کأنما أجم العوالی غیله *** و کأنما هو بینها ضرغامه
و ترى الصریع دماؤه أکفانه *** و حنوطه أحجاره و رغامه
و الموت من ماء الترائب ورده *** و من النفوس مزاده و مسامه
طلبوا مداه ففاتهم سبقا إلى *** أمد یشق على الرجال رام مه
فمتى أجالوا للفخار قداحهم *** فالفائزات قداحه و سهامه
و إذا الأمور تشابهت و استبهمت *** فجلاؤها و شفاؤها أحکامه
و ترى الندی إذا احتبى لقضیة *** عوجا إلیها مصغیات هامه
یفضی إلى لب البلید بیانه *** فیعی و ینشئ فهمه إفهامه
بغریب لفظ لم تدره سقاته *** و لطیف معنى لم یفض ختامه
و إذا التفت إلى التقى صادفته *** من کل بر وافرا إقسامه
فاللیل فیه قیامه متهجدا *** یتلو الکتاب و فی النهار صیامه
یطوی الثلاث تعففا و تکرما *** حتى یصادف زاده معتامه
و تراه عریان اللسان من الخنا *** لا یهتدی للأمر فیه ملامه
و على الذی یرضی الإله هجومه *** و عن الذی لا یرتضی إحجامه
فمضى بریئا لم تشنه ذنوبه *** یوما و لا ظفرت به آثامه
و مفاخر ما شئت إن عددتها *** فالسیل أطبق لا یعد رکامه
تعلو على من رام یوما نیلها *** من یذبل هضباته و إکامه

ترجمه

«عهد شباب سپرى شد، یادش به خیر، با قهر و عتاب زمام از کفم ربود. یادگارش نفرت بار، یارانش ناآشنا، کاخ استوارش در هم ریخت. آنکه زندگى در عهد شباب گذراند، داند که عهد پیرى دوران مرگ و تباهى است. در خم این چمنزار قدرى درنگ آرید، باشد که بوى معشوق بیابید، بسیار افتد که سلامى گره از کارها بگشاید. اگر دیدگان من راه خیانت گرفت و سیلاب غم نبارید، چه توان کرد. چشمها برخى افسرده و بى نم، برخى از ژاله پرنم. چونان ابر آسمان برخى شاداب و ریزان و آن دگر سیاه و دژم. در آن چمن که از طراوتش پستان جوانیم پرشیر شد، اگرم بعد از نوش نوبت نیش نباشد. بر تل عقیق گذشتم و ازینم بار اندوه بر دل نشست که قمریان بر شاخسارش خاموش بودند. چونان بیمارى که از شوق عیادت یاران بپاخاسته و ناگهان از پا درافتاده است. آنروز که از کنارش بار سفر بستم مست و خرابش وانهادم، که سیلاب کوهسارش بر هامون روان بود. سر خوش و خرم نیزارش در رقص و نوسان است باد صبا را با آن صفا و شکوه به چیزى نشمارد.
سایه اش آبى خنک بر گرماى نیمروز فشاند، مرغزارش به هنگام عصر پرتو تابان دارد. زمزمه مرغانش بر کنار چشمه آب، چون بزم مطربان است بر لب جوى شراب. لولیان بالا بلند در این تپه و هامون رهنماى صیادى است که صیدش از دام گریخته، چونان پرچم افراشته بر قله کوهستان رهنماى گمشدگان. باد صبایش خدمتگزارى جانفزا عهد شبابش خرم و طرب زا. این عطر دلاویز، تهمت انگیز است، از این رو به عتاب و ملامت برخاسته عذر ناپذیر. با کبر و ناز رخ برتابد، اما از نهاد جان نداى دوستى و صفا برکشد. گویا بادى وزید و ریگ بیابان بر روى اعتراض پاشید، نامه شکوه آمیزش هبا ساخت. و آن تهمت و افترا که به هم مى بافت، تار و پودش یاوه بود، در هم گسیخت. جوانمردى که در مقام اعتلا برآید، اگر خالوهایش از پا بنشینند، عموها زیر بال او نگیرند. و اگر خصال نکوهیده، کسى را از خاندانش مطرود سازد، نسبت خویشاوندى مقربش نسازد. پیش از این تهمت و افترا که تو آوردى حاسدان دگر هم آوردند و تیرشان به سنگ آمد. سخنى به میان آورد، کارى از پیش نبرد، برگشت، خون وریم از جراحتش روان بود.
هیهات، این سیلى که از لعاب دماغش روان است، کى تواند روز مخاصمه و دشنام، کشتى او را به ساحل نجات رساند. بینم در معرکه نبرد به جاى آنکه شمشیر و تیغ براند. پیشاب و گمیز براند. از ناهنجارى روزگار، گمنامى به عداوت برخیزد که نه در پیشینیان و نه در آیندگانش مجد و عظمت نباشد. اخلاق نکوهیده اش فراوان، به جاى مدح و ثنا بهرمرز و بوم روان. حماقتى افزون تر از این که امروز دست بکارى یازد و فردا بدست خودش تباه سازد. کار و بارش بى رونق، یارانش در تب و تاب، میهمانش خود بجستجوى طعام و شراب. اگر بدو پناه برده به حبل ولایش چنگ یازى، چنان ماند که در بیابانى پست، قارچ بى بهائى پشت و پناه خودسازى. اگر پیمان دگران بمثل شاخه تر باشد، عهد و پیمان او چون نى و بوریا بى ثمر باشد. آنها که چون کوه پاى در قعر زمین و سر بآسمان کشیده دارند، عظمت مرا در نیابند. آنها که محاسن اخلاق را همه در برداشتند، بارگاه عظمت بر سر راهها برافراشتند. دشمنان از صولت و سطوتش در خوف و خطر، چون شیر ژیان از نعره جانشکافش در بیم و حذر.
در عین حال، اگر در چهره او بنگرى، بدرى تابان و درخشان در لمعان بینى. بآخر رخش سرکش او چموشى از یاد برد، آرام تن، زمام اختیار، در کف من سپرد. در غیاب، درود و ثنایش ارمغان آید، در حضور، بال و پرمحبت برگشاید. از این رو، از گزندم در امان ماند، اینک چون توئى سمند مبارزه به میدان راند. آنکه در پاسخ بدگویان به خواب خرگوشى اندر است، مرا برانگیزد که به هجو و دشنامش در سپارم و همینش درخور است. آرى. به من پرداخته، و اگر من بدو پردازم، در کامش شرنک ریزم و در حلقش سنگ. خلوتى گزیده، خیالات خامى در دماغ پروریده، به سرابى فریبنده امید بسته.
افتخارات نوین ویژه ماست، عظمت کهن، برترین جایگاهش پایگاه ما: از حرم امن الهى، خانه او که مطاف جهانیان است. با حطیم و زمزم یادگار جدمان ابراهیم خلیل است و «مقام» او که قبله طائفان است. و هم مشعرالحرام، با موقف عرفات، و صحراى منى که قربانگاه حاجیان است. جدم رسول به همراه دامادش، بت هاى کعبه را شکست، خانه خدا را از آلودگى بتها بپرداخت. خورشید هدایت را به آسمان بشریت برکشیدند، حلال و حرام خدا را مبین آوردند. پدرم على، به کورى چشم دشمنان با پرتوى درخشان و تاریخى درخشان. چون بدر تابان جامه سپید بر چهره شب کشید و بسان سپیده دم شعله خورشید بر دل تاریکى زد. در جولانگاه نبرد، به گرد او نرسد و از برابر خصم عقب ننشیند. کام مرگ را رستگارى شناسد، در پشت سر هراسان باشند چونان که در برابرش ترسان و لرزان. جان خود برخى رسول کرده بر فراش او خفت، آن شب که قریش قصد جان او کرد. در کارها جفت و همتاى او بود، در حوادث و بلایا پشت و پناه. خدا را بر این شیر مردى و جلادت که غبار میدان بر سر و دوش پهلوانان بیخت. بیشه نیزار مأمن اوست، و او شیر شیران. آنکه را به خاک افکند، از خون کفن باشد و از گل و لاى «حنوط».
غول مرگ سینه او را آبشخور کند، کاسه سر را جام شراب. تلاش کردند که پایگاهش دریابند، خسته و کوفته در نیمه راه درماندند. و چون به مفاخرت برخیزند، برگهاى زرین زندگیش، برنده جام افتخار باشد. آنجا که حق و باطل به هم درآمیزد و مشتبه ماند، اندیشه پاکش سیاهى باطل از چهره حق بزداید. مجلس داوران که براى فصل خصومت کمر بندد، مغزها بکار افتد و درماند. رمز حقیقت را با بیان شیرین بر دل نادان کوتاه بین الهام کند. در جامى خوشگوار که ساقیانش تا کنون به چرخ نیاوردند و درى شاهوار که هنوزش نسفته اند. و چون از تقوى و پارسائى سخن به میان آرى، نصیب او را از همه کس فراوان تر بینى. شبها در محراب عبادت تلاوت قرآن کند و روز را به روزه به سر برد. سه روز تمام گرسنه ماند و دم برنیاورد، قوت افطار به سائل داد. زبانش از دشنام و ناسزا عریان بود، کارى به انجام نبرد که مایه ملامت گردد. آنجا که خداى خوشنود است حمله برد، و آنجا که ناخشنود، از پا بنشیند. پاک و پاک دامن از جهان رخت بربست، لکه عارى بر دامنش ننشست. با افتخاراتى که اگر به شمار آرى، چون سیلى خروشان از دامن کهسار فرو ریزد. و هر که خواهد چون او بر قله افتخار بر شود، پى سپر خود سازد و در گرداب فنا دراندازد.»

سوگ سیدالشهدا

شریف مرتضى، قصائد چندى در سوگ سیدالشهدا سروده است از جمله در عاشوراى سال 427 قصیده اى دارد که در جلد چهارم دیوانش ثبت است:
أما ترى الربع الذی أقفرا *** عراه من ریب البلى ماعرا
لو لم أکن صبا لسکانه *** لم یجر من دمعی له ما جرى
رأیته بعد تمام له *** مقلبا أبطنه أظهرا
کأننی شکا و علما به *** أقرأ من أطلاله أسطرا
وقفت فیه أینقا ضمرا *** شذب من أوصالهن السرى
لی بأناس شغل عن هوى *** و معشری أبکی لهم معشرا
أجل بأرض الطف عینیک ما *** بین أناس سربلوا العثیرا
حکم فیهم بغی أعدائهم *** علیهم الذؤبان و الأنسرا
تخال من لألاء أنوارهم *** لیل الفیافی بهم مقمرا
لم یرتضوا درعا و لم یلبسوا *** بالطعن إلا العلق الأحمرا
من کل طیان الحشا ضامر *** یرکب فی یوم الوغى ضمرا
قل لبنی حرب و کم قولة *** سطرها فی القوم من سطرا
تهتم عن الحق کأن الذی *** أنذرکم فی الله ما أنذرا
کأنه لم یقرکم ضللا *** عن الهدى القصد بأم القرى
و لا تدرعتم بأثوابه *** من بعد أن أصبحتم حسرا
و لا فریتم أدما إمرة *** و لم تکونوا قط ممن فرى
و قلتم عنصرنا واحد *** هیهات لا قربى و لا عنصرا
ما قدم الأصل امرءا فی الورى *** أخره فی الفرع ما أخرا
طرحتم الأمر الذی یجتنى *** و بعتم الشی ء الذی یشترى
و غرکم بالجهل إمهالکم *** و إنما اغتر الذی غررا
حلأتم بالطف قوما عن ال *** - ماء فحلئتم به الکوثرا
فإن لقوا ثم بکم منکرا *** فسوف تلقون بهم منکرا
فی ساعة یحکم فی أمرها *** جدهم العدل کما أمرا
و کیف بعتم دینکم بالذی اس *** - تنزره الحازم و استحقرا
لو لا الذی قدر من أمرکم *** وجدتم شأنکم أحقرا
کانت من الدهر بکم عثرة *** لا بد للسابق أن یعثرا
لا تفخروا قط بشی ء فما *** ترکتم فینا لکم مفخرا
و نلتموها بیعة فلتة *** حتى ترى العین الذی قدرا
کأننی بالخیل مثل الدبا *** هبت به نکباؤه صرصرا
و فوقها کل شدید القوى *** تخاله من حنق قسورا
لا یمطر السمر غداة الوغى *** إلا برش الدم إن أمطرا
فیرجع الحق إلى أهله *** و یقبل الأمر الذی أدبرا
یا حجج الله على خلقه *** و من بهم أبصر من أبصرا
أنتم على الله نزول و إن *** خال أناس أنکم فی الثرى
قد جعل الله إلیکم کما *** علمتم المبعث و المحشرا
فإن یکن ذنب فقولوا لمن *** شفعکم فی العفو أن یغفرا
إذا تولیتکم صادقا *** فلیس منی منکر منکرا
نصرتکم قولا على أننی *** لآمل بالسیف أن أنصرا
و بین أضلاعی سر لکم *** حوشی أن یبدو و أن یظهرا
أنظر وقتا قیل لی: بح به *** و حق للموعود أن ینظرا
و قد تصبرت و لکننی *** قد ضقت أن أکظم أو أصبرا
و أی قلب حملت حزنکم *** جوانح منه و ما فطرا
لا عاش من بعدکم عائش *** فینا و لا عمر من عمرا
و لا استقرت قدم بعدکم *** قرارها مبدی و لا محضرا
و لا سقى الله لنا ظامئا *** من بعد أن جنبتم الأبحرا
و لا علت رجل و قد زحزحت *** أرجلکم عن متنه منبرا

ترجمه

«نبینى صحنه راغ دستخوش فنا گشته چسان خشک و بى گیاه است؟ اگر شیفته اهل این دیار نبودم، چنین اشکم به دامن نمى رفت. معمور و آبادش دیدم، اینک سامانش زیر و زبر بینم. بر دیوار شکسته و طاق فرو ریخته اش اسرار بر گذشته را مى خوانم. ناقه هاى لاغر میان را بر عرصه آن متوقف ساختم، رنج شبروى از اندام آنها برتافتم. من از عشق و شیدائى دل بپرداختم، اینک از سرنوشت خاندان و خویشانم نالان و گریانم. به سر زمین «طف» لختى فرو بنگر که چه راد مردانى از خاک و خون جامه بر تن دارند؟ دست ستم، گروهى گرگ صفت خونخوار بر سر آنان گسیل داشت. اینک از درخش اجسادشان شب تار بیابان روشن و تابان است. به خاک در غلتیدند، اما از آن پس که دلیران ویلان را از زین به خاک هلاک کشیدند. خفتان آهنین لایق خود نشناختند، از آن رو خفتان گلگون بر تن آراستند. اندرون از طعام تهى، لاغر میان بر گرده سمند عربى تازان. زادگان «حرب» را بر گو: و سخن هاى گفتنى بس فراوان است. از راه حق یاوه گشتید، گویا رسول خداى بر شما مبعوث نگشت. و شما را بر خوان رهبرى و هدایت خود فرا نخواند. و شما از دین و آئین نصیبى نبردید، همانسان از حق و حقیقت عارى و عریان ماندید. و نه جبه خلافت او بر تن آراستید، و نه اهل دروغ و فریب بوده اید.
گفتید: اصل و ریشه ما با رسول یکى است، هیهات، شما را نه قرابتى است و نه اصل و تبار. آنکه را آلودگى و لئامت عقب راند، اصل و تبار به پیش نراند. میوه این شاخسار نچیده بر زمین ریختید، آنچه را همگان خریداراند، شما رایگان بفروختید. مهلت چند روزه شما را بفریفت، آرى فریبکاران به جهالت مفتون دنیا شوند. در بیابان «طف» شهیدان را از شربت آبى محروم کردید، از این رو آب کوثر بر شما حرام گشت. اگر آنان از دست شما جام شهادت نوشیدند، به فرداى قیامت از دستشان جام شرنگ نوشید. آن روز که جدشان سالار و فرمانروا باشد، چونانکه به دنیا سرور مؤمنان بود. فروختید دین خود را با دنیاى دون، دنیائى بدین حد پست و زبون. اگر نه فرمان مقدر حق بود، لیاقت و کاردانیتان بدین حد نبود. فتنه روزگارتان به سر در آورد، هر که تند تازد، روزى به سر درآید. شما را چه یاراى افتخار، که از خود نام نیکى به جا ننهادید. با دوزو کلک به مسند خلافت بر شدید، باشد که به چشم، فرمان مقدر حق را ببینید. گویا این خیل ستور است که چون سیل ملخ روان است و از صولت آن باد صر صروزان.
بر فراز زین یلان زورمند، که از کینه چون شیر ژیان پرخروشند. از نوک سنان جز خون بر دشت و هامون نبارند. تا زمام حق به دست اهلش سپرده آید، و آب رفته باز بجوى آرد. اى نشانه هاى حقیقت که بر خلق خدا حجتید، و هم مشعل هدایت و بصیرت. زنده و جاوید بر عرش خدا مهمانید، جمعى پندارند که شما در خاک نهانید. خداوند، سالارى حشر و نشر به شما وانهاد، و شما بهتر دانید. گرم گناهى در نامه عمل بینید، درخواست مغفرت نمائید که شفاعت شما پذیرا است. چون صادقانه در راه ولایتان گام زده باشم، با کردار ناپسند، مورد مرحمت باشم. با زبان به یارى شما برخاستم، آرزومندم که روزى با شمشیر در رکابتان بتازم. سرى در سویداى دل نهان ساخته ام، از فاش کردن آن هراس و حاشا دارم. به امید آن روز که گویندم: پرده از راز نهان بردار، آرى حقیقت در پس پرده نماند. سالها خون دل خوردم، صبر و تحمل پیشه کردم، دیگر آرام و توانم نماند. آرى کدام دل با غم و اندوه شما در سینه طپید، که به آخر تار و پودش درهم نپاشید. بعد از شما لذت زندگى حرام باد، و کسى را عمر دراز مباد. گام هیچکس برقرار زمین آرام نگیرد، چه در حضر باشد و یا راه بادیه گیرد. تشنه کامى از آب گوارا سیراب مباد، از آن پس که میان شما و آب فرات حائل افتاد. و نه دیگران بر فراز منبر جاى گیرند، با آنکه گام شما را از فراز آن بریدند.»


منابع :

  1. عبدالحسین امینی نجفی- الغدیر- جلد 4 صفحه 371، جلد 8 صفحه 86

  2. سیدشریف مرتضی- دیوان الشریف المرتضى- جلد 2 صفحه 393، 481

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/118861