غزوه حدیبیه (شروع حرکت بسوی حدیبیه)

حدیبیه در واقع نام یک چاه یا درخت است. و منطقه ای که این چاه یا درخت در آن می باشد بنام آن نامیده شده است. این منطقه نزدیک مکه بوده و مسجد شجره در آن قرار دارد.

سبب حرکت بسوی حدیبیبه:
گویند، در سال ششم رسول خدا (ص) در خواب دید که وارد خانه کعبه شده، و سر خود را تراشید، و کلید خانه را گرفت، و همراه کسان دیگرى که به عرفات مى رفتند به عرفات رفت و وقوف فرمود. پیامبر (ص) اصحاب را براى انجام عمره دعوت نمود، و ایشان هم شتابان آماده خروج شدند. چند شبى که از شوال باقى مانده بود، بسر بن سفیان کعبى براى دیدار و عرض سلام به حضور پیامبر (ص) آمد، و چون تصمیم داشت که به شهر خود برگردد، پیامبر (ص) فرمودند: اى بسر عجله مکن، و صبر کن که همراه ما باشى که به خواست خداوند، ما نیت عمره داریم. بسر در مدینه ماند، و پیامبر (ص) به او دستور فرمودند که شتران قربانى برایش بخرد، و او خرید و آنها را به ذى الجدر فرستاد. چون هنگام حرکت فرا رسید، دستور فرمود تا شتران قربانى را به مدینه بیاورند، و سپس به ناجیة بن جندب اسلمى دستور دادند تا آنها را پیشاپیش به ذوالحلیفه ببرد، و همو را مأمور مواظبت از آنها فرمود. یاران پیامبر (ص)، همراه آن حضرت بیرون آمدند و هیچ کس تردید در فتح و پیروزى نداشت، و به خواب پیامبر (ص) اعتماد داشتند. به همین جهت هم سلاحى غیر از شمشیر که آن هم در غلاف بود، با خود حمل نکردند. گروهى از یاران ثروتمند پیامبر همچون عبدالرحمن بن عوف، و طلحة بن عبیدالله هم با خود شتران قربانى برداشتند و در ذى الحلیفه توقف کردند. سعد بن عباده هم چند گاو و شتر براى قربانى با خود برداشت. عمر بن خطاب به پیامبر (ص) عرض کرد: در حالى که از ابوسفیان مى ترسی آیا صحیح است که آلات و ابزار جنگى با خود برنداریم؟ پیامبر (ص) فرمودند:... و به هر حال من دوست نمى دارم که در حال تشرف براى عمره، با خود اسلحه حمل کنم. سعد بن عباده گفت: اگر اجازه فرمایید اسلحه همراه خود داشته باشیم که اگر از طرف دشمن تهدید شدیم، آماده باشیم. فرمود: من اسلحه برنمى دارم، چون خروج من به قصد عمره است. پیامبر (ص)، ابن ام مکتوم را در مدینه جانشین خود فرمود، و روز دوشنبه اول ماه ذى قعده از مدینه بیرون آمدند. آن حضرت (ص) در خانه خود غسل فرمود، و دو جامه صحارى پوشیدند و از در خانه بر قصواء، ناقه خود سوار شدند، و مسلمانان هم بیرون آمدند. هنگام ظهر در ذى الحلیفه نماز گزاردند، و دستور فرمودند تا شترها و گاوهاى قربانى را آوردند و بر آنها جل انداختند، و سپس شخصا شانه برخى از آنها را خراش مختصرى دادند که مشخص باشند، در این حال حیوانها رو به قبله، و سمت راست کاروان بودند. و گفته اند که آن حضرت فقط ماده شترى را در شانه راستش علامتى گذاردند، و سپس به ناجیة بن جندب، امر فرمودند تا بقیه را علامت گذارى کند و یکى یکى به گردن آنها قلاده ببندد. مجموع شتران قربانى آن حضرت هفتاد شتر بود، از جمله شتر نر ابوجهل که در بدر به غنیمت گرفته بودند، و آن هم همراه گله رسول خدا (ص) در محل ذى الجدر بود. مسلمانان هم گاوها و شترهاى قربانى خود را علامت گذارى کردند، و به گردن هر یک از آنها قلاده اى افکندند. در این هنگام پیامبر (ص)، بسر بن سفیان را فرا خواندند و او را براى کسب اطلاع روانه داشتند، و به او فرمودند: به قریش خبر رسیده است که من قصد عمره دارم، تو اخبار آنها را به من برسان و اگر قصدى دارند خبر بده. بسر به راه افتاد و پیشاپیش رفت. آنگاه رسول خدا (ص)، عباد بن بشر را فرا خواندند و او را همراه بیست سوار مسلمان به عنوان طلیعه گسیل داشتند، و همراه او هم از انصار بودند و هم از مهاجرین. از جمله مقداد بن عمرو، ابو عیاش زرقى، حباب بن منذر، عامر بن ربیعه، سعید بن زید، ابوقتاده، و محمد بن مسلمه و چند نفر دیگر که همگى اسب سوار بودند. و گفته شده است که فرمانده این گروه سعد بن زید اشهلى بود. آنگاه پیامبر (ص) وارد مسجد ذى الحلیفه شدند و دو رکعت نماز گزاردند، و از مسجد بیرون آمدند و بر مرکب خود سوار شدند و همانجا بر در مسجد مرکب خود را رو به قبله نگاه داشتند و محرم شدند و با چهار کلمه تلبیه گفتند: لبیک، اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمد و النعمة لک الملک، لا شریک لک. بیشتر مسلمانان با احرام آن حضرت محرم شدند، برخى هم در جحفه محرم شدند. پیامبر (ص) از راه بیداء حرکت کردند. تعداد مسلمانان هزار و ششصد نفر بود، و گفته اند هزار و چهارصد نفر بوده، و هم گفته اند هزار و پانصد و بیست و پنج نفر بوده اند. از قبیله اسلم صد نفر، و به قولى هفتاد نفر، همراه آن حضرت بودند، چهار زن هم همراه ایشان بودند: ام سلمه همسر پیامبر (ص)، و ام عماره، و ام منیع، و ام عامر اشهلى. پیامبر (ص) به هر یک از اعراب میان مدینه و مکه که مى رسیدند، از آنها مى خواستند تا همراه ایشان حرکت کنند، و آنها بهانه مى آوردند که کار دارند و اموال و زن و فرزندانشان بدون سرپرستند. این قبایل عبارت بودند از: بنى بکر، مزینه و جهینه که با یک دیگر مى گفتند: «آیا محمد مى خواهد به وسیله ما با قومى جنگ کند که از لحاظ مرکب و اسلحه کاملا آماده اند؟ حتما محمد و اصحابش یک لقمه چرب و نرم خواهند بود! و هرگز نه خودش و نه یارانش از این سفر برنخواهند گشت! زیرا نه عده اى دارند و نه ساز و برگى، و به سوى قومى مى روند که هنوز خاطره بدر و کشته شدگان را در سینه دارند» پیامبر (ص)، سواران را پیشاپیش فرستادند، و سپس ناجیة بن جندب را با قربانی ها روانه فرمود، و گروهى از جوانان قبیله اسلم هم همراه ناجیه بودند. مسلمانان هم قربانیهاى خود را همراه ناجیه فرستادند. روز سوم پیامبر (ص)، در ناحیه ملل بودند، و نزدیک غروب از آنجا حرکت فرموده و در ناحیه سیاله نماز شام گزاردند، و صبح در منطقه روحاء بودند. در آنجا با گروههایى از مردم بنى نهد برخورد فرمودند که تعدادى شتر و گوسفند همراهشان بود. پیامبر (ص) آنها را به اسلام دعوت فرمود ولی نپذیرفتند، البته مقدارى شیر همراه مردى براى رسول خدا (ص) فرستادند. آن حضرت آن را نپذیرفت و فرمود: من هدیه مشرکان را نمى پذیرم. و دستور داد تا آن شیر را از ایشان بخرند، و خریدند و مایه خشنودى ایشان گردید. گروهى دیگر هم سه سوسمار گرفته بودند که آنها را براى مسلمانان آوردند و تنى چند از بزرگان لشکر آن را خریدند، و خواستند که بخورند و بر محرم ها هم پیشنهاد کردند که از آن بخورند. ایشان خوددارى کردند و گفتند باید از رسول خدا (ص) بپرسیم، و چون از آن حضرت پرسیدند فرمود: بخورید زیرا فقط در حالت احرام خوردن شکارى حرام است که خودتان آن را شکار کرده باشید یا براى شما شکار کرده باشند. گفتند: به خدا قسم ما اینها را شکار نکرده ایم، و براى ما هم آن را شکار نکرده اند، بلکه این عرب ها سوسمارها را شکار کرده اند بدون اینکه بدانند که با ما برخورد خواهند کرد. و اکنون آنها را به ما هدیه کرده اند. اینها مردمى دوره گردند، امروز در اینجایند و فردا در سرزمینى دیگر و به دنبال ابرهاى پاییزى حرکت مى کنند، تا به سرزمینى سبز و خرم در نواحى ملل برسند. پیامبر (ص)، مردى از آنها را فرا خوانده و پرسیدند: به کجا مى روید؟ گفت: به ما گفته اند که یک ماه قبل، در ناحیه ملل باران باریده، ما کسى را براى جستجو فرستادیم. او برگشت و گفت: در آنجا گوسفندان و شتران سیر شده اند، و آبگیرها پر از آب است. اکنون مى خواهیم به آن سرزمین برویم...

آیا خوردن سوسمار جایز است؟
طبق آنچه در مصادر اهل تسنن آمده و طبق فرمایش علمای شیعه و روایاتی که در دست داریم خوردن سوسمار یا رأسا حرام است یا به جهت اینکه از خبائث می باشد. اما در روایت فوق ظاهرا خوردن آن جایز شمرده شده. در توجیه این تناقض دو جواب وجود دارد که بنظرتان می رسد:
1- حرمت اکل سوسمار به این است که از خبائث می باشد و آیه تحریم اکل خبائث پس از این ماجرا نازل شده، پس خوردن سوسمار در زمان جریان فوق حرام نبوده است.
2- سئوال کنندگان از جواز خوردن صید در حال احرام سئوال کرده اند نه از جواز خوردن سوسمار صید شده در حال احرام لذا پیامبر نیز به آنها حکم شکاری که حلال باشد را فرموده است و طبیعی است که در جواب چنین سئوالی دیگر خوردنی های حرام را استثنا نمی کنند زیرا اکل آنها از ابتدا حرام بوده و به اصطلاح خروجشان تخصصی است نه تخصیصی.
از ابوقتاده نقل شده است که گفت: من هم با دیگران، در عمره حدیبیه همراه رسول خدا (ص) بودیم. گروهى از ما محرم بودند و گروهى هنوز محرم نشده بودند، و من هم محرم نبودم. چون به ابواء رسیدیم، من گورخرى دیدم، اسب خود را زین کردم و سوار شدم، و به یکى از افراد محرم گفتم: کمند مرا بده! و او خوددارى کرد گفتم: نیزه ام را بده! باز هم خوددارى کرد. من خود پیاده شدم و کمند (تازیانه)، و نیزه ام را برداشتم و سوار شدم و به گورخر رسیدم و آن را کشتم، و لاشه او را پیش دوستان محرم و محل خود آوردم. آنهایى که محرم بودند، در خوردن گوشت آن تردید کردند. پیامبر (ص)، کمى از ما جلوتر رفته بودند. ما به حضور ایشان رسیدیم، و در آن مورد سؤال کردیم. فرمود: چیزى از آن همراه شماست؟ گفتیم: آرى، و یک سردست گورخر را تقدیم کردیم، و ایشان همان طور که محرم بودند از آن خوردند. گوید: به ابو قتاده گفتیم: چه چیز موجب شد که از پیامبر (ص) عقب بمانید؟ گفت: مشغول پختن گوشتهاى گورخر شدیم، و چون پخته شد، به حضور آن حضرت رسیدیم.-یعنی حضرت گوشت پخته شده را میل فرمودند.
از ابو رهم غفارى نقل شده است که گفت: در جریان حدیبیة، چون پیامبر (ص) به ابواء فرود آمدند، ایماء بن رحضه چند گوساله پروار و صد گوسفند، و دو شتر که شیر حمل مى کردند، به ایشان اهداء کرد، و آنها را به وسیله پسر خود خفاف بن ایماء فرستاده بود. خفاف چون به حضور رسول خدا (ص) رسید، به آن حضرت گفت: پدرم این پرواریها و شیر را به حضورتان تقدیم داشته است. پیامبر (ص) از او پرسیدند: شما از چه وقتى به اینجا آمده اید؟ گفت به تازگى، زیرا آب منطقه خودمان خشک شد، و ما دامها را براى چرا به این منطقه آوردیم. پیامبر (ص) پرسیدند: این سرزمین چگونه است؟ گفت: آنقدر سرسبز است که حتی شترها سیر مى شوند، بزها و گوسفندها که معلوم است. پیامبر (ص)، هدیه او را پذیرفتند، و دستور دادند تا گوسفندها را میان اصحاب تقسیم کنند، و شیر را هم در ظرف بزرگى ریختند که همگى آشامیدند تا تمام شد، و پیامبر (ص) براى آنها دعا و تقاضاى برکت نمود.
در آن روز از طرف قبیله ودان نیز سه چیز به رسول خدا (ص) اهداء شد: مقدارى خوراکى، و چند گیاه معطر، و مقدارى خیار نوبر. پیامبر (ص)، شروع به خوردن خیار و ریشه هاى معطر فرمود و بسیار خوشش آمد، و دستور فرمود تا مقدارى هم براى ام سلمه ببرند.
از کعب بن عجره نقل شده که مى گفت: هنگامى که در ابواء بودیم، پیامبر (ص) بالاى سر من ایستادند، و من مشغول فوت کردن به آتش زیر دیگ بودم، و شپش در موهایم لانه کرده بود، و محرم بودم. پیامبر (ص) از من پرسیدند: شپشهاى سرت آزارت مى دهد؟ گفتم: آرى. فرمود: سرت را بتراش. گوید: در مورد همه این آیه نازل شد: ففدیة من صیام أو صدقة أو نسک... فدیه آن، آن است که روزه گیرد، یا صدقه دهد، یا قربانى کند...
گوید: پس پیامبر (ص) امر فرمودند گوسفندى بکشم، یا سه روز روزه بگیرم، و یا به شش فقیر، به هر یک دو کیلو طعام بدهم، و هر یک را که انجام دهم کافى است.
گفته شده: کعب بن عجره گاوى را علامت گذارى کرد و بر گردنش قلاده بست تا قربانی کند.
ناجیة بن جندب گوید: همین که به ابواء رسیدیم، یکى از شترهاى قربانى، از حرکت باز ماند. من پیش پیامبر (ص) آمدم و خبر دادم. فرمود: او را بکش و قلاده اش را با خونش رنگین ساز، و خودت و همراهانت از گوشت آن چیزى نخورید، و تمام گوشت را به مردم واگذار.


منابع :

  1. سید جعفرمرتضی عاملی- الصحیح من سیرة النبی (ص)- جلد 15

  2. صفی‌ الرحمن المبارکپوری- الرحیق المختوم- جلد 1

  3. حلبی- السیره الحلبیه- جلد 2

  4. محمود مهدوی دامغانی- ترجمه مغازی واقدی

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/118879