نامه پیامبر اکرم به هرقل، هوذه و حارث ابن ابی شمر

نامه به هرقل

نام پادشاه روم قیصر یا هرقل بود و نامه ی پیامبر (ص) به او شبیه نامه مقوقس می باشد متن نامه چنین است:
«بسم الله الرحمن الرحیم من محمد رسول الله هرقل عظیم الروم، سلام علی من اتبع الهدی اما بعد فانی ادعونک بدعایة الاسلام اسلم تسلم یؤتک الله اجرک مرتین فان تولیت فانما علیک اثم الاریسیین و یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بنکم الا نعبد الاالله و لا نشرک به شیئا و لایتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون»؛ «بنام الله مهر پیشه مهربان از محمد فرستاده الله به هرقل بزرگ روم، درود بر کسی که از هدایت تبعیت نماید اما بعد پس من تو را به اسلام دعوت می کنم. اسلام بیاور تا در امان باشی و اگر اسلام بیاوری خداوند دو مرتبه به تو پاداش میدهد و اگر روی برگردانی پس گناه اریسی ها اریسیین به معنی فلاحین و کشاورزان است منظور از آن رعایای قیصر است، بر عهده توست. و ای اهل کتاب پیش آیید به سوی سخنی که مساوی و پذیرفته شده است در میان ما و شما: نپرستیم مگر الله را و شریک قرار ندهیم بر او چیزی را و بعضی از ما بعض دیگر بجز الله را پروردگار نگیرد پس اگر روی برگردانید پس خداوند به مسلمین می فرماید: شما بگویید شهادت می دهیم که ما مسلمان هستیم». حامل این نامه به دربار قیصر، دحیه کلبی صحابی مشهور بود. وقتی دحیه به دربار هرقل رسید، درباریان به او گفتند: هنگامی که پادشاه را دیدی سجده کن تا به تو اجازه برخاستن دهد دحیه گفت: نه این کار را نمی کنم، من فقط به خدا سجده می کنم نه به کس دیگر، یک نفر گفت: پس قیصر در هر آستانه ای تختی دارد که در روی آن می نشیند، تو نامه را در مقابل تخت بگذار چون آن را دید نامه رسان را به حضور خواهد پذیرفت. وقتی قیصر نامه را برداشت دانست که به عربی نوشته شده است؛ پس ‍ مترجم خواست تا نامه حضرت (ص) را برای او بخواند. وقتی مترجم این عبارت را خواند: «من محمد رسول الله صلی الله علیه و آله الی قیصر صاحب الروم»، برادر قیصر بر سینه مترجم زد و نامه را گرفت، و خواست پاره کند. قیصر گفت چرا چنین می کنی؟! گفت: می خواهی به نامه کسی نگاه کنی که نام خود را پیش از نام تو نوشته و تو را بزرگ روم خوانده نه مالک آن؟ قیصر گفت: تو یک احمق کوچک و یا یک دیوانه بزرگ هستی، می خواهی نامه مردی را پاره کنی پیش از آنکه بدانم چه نوشته است، اگر او پیامبر باشد حق دارد که نام خویش را پیش از نام من بنویسد وانگهی راست می گوید، من بزرگ روم هستم نه مالک آنها، خدا مرا بر آنها مسلط کرده و اگر می خواست آنها را بر من مسلط می کرد، چنان که ایرانیان را بر کسری (خسرو) مسلط کرد و او را کشتند. هرقل پس از دانستن مضمون نامه، به دحیه کلبی گفت: به خدا قسم من می دانم که او پیامبر مرسل است همان پیامبری که انتظارش را می کشیدیم و در کتاب خود وعده آمدن او را می یابیم، لیکن من از مردم روم بر نفس خویش بیمناکم، اگر چنین نبود از او پیروی می کردم، تو پیش ضغاطر اسقف اعظم برو، جریان صاحب خود را بر او بگو، او در روم از من بزرگتر و حرفش مقبول تر است، ببین او چه می گوید. دحیه پیش اسقف اعظم آمد و جریان را باز گفت، ضغاطر گفت: به خدا قسم صاحب تو پیامبر مرسل است ما او را با اوصافش ‍ می شناسیم و نام او را در کتاب خود می یابیم، آنگاه ضغاطر لباس ‍ سیاهی را که پوشیده بود برکند، و لباس سفید پوشید، و عصایی به دست گرفت و پیش مردمی که در کلیسا بودند آمد و با صدای بلند گفت: ای مردم نامه احمد (ص) به ما آمده. در آن ما را به سوی خدا می خواند و من می گویم اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان احمد رسول الله؛ مردم همه یکباره به سوی او هجوم آورده و در دم او را کشتند. دحیه نزد قیصر آمد و جریان را بازگفت قیصر گفت: به شما گفتم که ما از مردم بر جان خود می ترسیم، به خدا سوگند ضغاطر پیش مردم از من محبوب تر بود. ناگفته نماند: نقل ها و نوشته ها در رابطه با موضعگیری هرقل در مقابل نامه رسول الله مختلف است ولی ظاهر آن است که اسلام آورده ولی از ترس مردم، اظهار نکرده است.

نامه پیامبر (ص) به هوذة بن علی شاه یمن

«بسم الله الرحمن الرحیم، من محمد رسول الله (ص) الی هوذة بن علی، سلام علی من اتبع الهدی و اعلم دینی سیظهر الی منتهی الخف و العافر فاسلم تسلم و اجعل لک ما تحت یدیک».
منظور از خف، پای شتر و از حافر، پای اسب یعنی دین من به زودی غالب می شود و گسترش می یابد به هر جا که پای شتر و اسب رسیده است و آن خبر از گسترش اسلام و از اخبار غیبی است، و جمله آخر حضرت (ص) حاکی از آن است که در صورت اسلام آوردن، هوذة در حکومت خودت ابقاء خواهد شد.
وقتی سلیط بن عمرو حامل این نامه آن را به هوذه رسانید، هوذه او را احترام کرد و از نامه حضرت (ص) استقبال نمود و به طور کلی رد نکرد و به حضرت (ص) چنین نوشت: «آنچه به آن دعوت می کنی بهتر و نیکوتر است، من شاعر و خطیب قوم خویش هستم، عرب از موقعیت من می ترسد، بعضی از کار را به من واگذر کن تا پیرو تو شوم (گویا منظورش جانشینی حضرت (ص) بود)، آنگاه به سفیر حضرت (ص) جایزه ای داد و بر او لباسهایی پوشانید». سلیط محضر رسول الله (ص) آمد، نامه هوذه را بر آن حضرت (ص) خواند، حضرت (ص) فرمود: اگر تکه زمینی هم از من بخواهد به او نمی دهم، خودش و حکومتش بر باد شود.

نامه حضرت (ص) به حارث بن ابی شمر

حارث از جانب قیصر روم در دمشق حکومت می کرد، شباع بن وهب نامه حضرت (ص) را در شام به او رسانید متن نامه چنین است:
«بسم الله الرحمن الرحیم، من محمد رسول الله (ص) الی الحارث بن ابی شمر، سلام علی من اتبع الهدی و آمن و صدق و انی ادعوک ان تؤمن بالله وحده لاشریک له و یبقی لک ملکک».
شباع بن وهب گوید: چون به دربار حارث رسیدم دو سه روز ی منتظر ماندم تا نامه حضرت (ص) را به او برسانم، به دربان گفتم: من فرستاده رسول خدایم، گفت: نامه را فقط در فلان روز می توانی برسانی آنگاه حاجب از رسول خدا (ص) و از اسلام از من سؤ ال می کرد، من در انجیل صفت این پیامبر را خوانده ام، فکر می کردم که در شام مبعوث می شود، اکنون می بینم که در حجاز مبعوث گردیده من به او ایمان آوردم و تصدیقش می کنم، ولی می ترسم که حارث مرا بکشد، او مرتب مرا احترام می کرد و از اسلام آوردن حارث اظهار یأس می نمود و می گفت: او از قیصر می ترسد.
روزی حارث از اندرون، به کاخ آمد و نشست و تاجی در سر داشت، به من اجازه داد من نامه حضرت (ص) را به او دادم، آن را خواند و به دور انداخت و گفت: چه کسی می تواند حکومت را از من بگیرد، من به جنگ او خواهم رفت هر چند که در یمن باشد، آنگاه گفت: لشکریان آماده شوند، افراد مسلح تا شب از مقابل او می گذشتند، گفت: این لشکریان را که دیدی هیبت و عده شان را به اطلاع صاحبت برسان، و سپس، جریان را برای قیصر روم نوشت
نامه وی موقعی به قیصر رسید که هنوز دحیه کلبی از روم خارج نشده بود، قیصر حارث را از لشکرکشی به مدینه منع کرد و او را مأموریت ویژه ای داد، حارث پس از دریافت دستور قیصر، به فرستاده رسول خدا گفت: چه زمانی می خواهی بروی؟ گفت: فردا، دستور داد صد مثقال طلا به او دادند، دربان او نیز مقداری پول و لباس به او داد وگفت: سلام مرا به رسول الله (ص) برسان و بگو من تابع دین او هستم. شباع بن وهب چون به مدینه آمد، جریان را به حضرت (ص) گزارش کرد، حضرت (ص) فرمود: باد ملکه حکومتش نابود بود.


منابع :

  1. صالح بن عواد المغامسي- الأیام النظرة و السیرة العطرة لرسولنا (ص)- جلد 1

  2. السيوطي- الخصائص الکبری- جلد 2

  3. سيد علي اكبر قرشي- از هجرت تا رحلت

  4. نورالدين الحلبي- السیرة الحلبیه- جلد 3

  5. شمس شامی- سبل الهدی و الرشاد- جلد 11

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/118992