غزوه حنین (اسیران در غزوه حنین)

نکاتی در مورد تقسیم غنائم حنین:
پس از جمع آوری غنائم، پیامبر دستور داد آنها را به محلی به نام جعرانه در نزدیکی مکه ببرند تا در وقت مناسبی تقسیم شود و خود به تعقیب دشمن پرداخت. در تقسیم غنائم حنین که در جعرانه توسط بدیل بن ورقاء نگاهداری می شد، نکاتی شنیدنی زیاد وجود دارد.
1- واقدی گوید: زنان و اطفال که بعدا آزاد شدند شش هزار نفر، شتران بیست و چهار هزار، تعداد گوسفندان خارج از حساب بود، (بعضی چهل هزار رأس یا کمی کمتر یا بیشتر گفته اند) و چهار هزار اوقیه (هر اوقیه از نقره هفت مثقال و نیم است). از اینکه حضرت به هر یک از ابوسفیان، یزید بن ابی سفیان، حکیم بن حزام، نضربن حارث، حارث بن هشام، جبیربن مطعم، مالک بن عوف، و به قولی به علقمة بن علاثه، و اقرع بن حابس، صد عدد شتر داد، معلوم می شود رقم غنائم بسیار زیاد بوده است.
2- به مهاجرین هر یک چهار عدد شتر داد. عباس بن مرداس که چهار شتر دریافت کرده بود ناراحت شد و شعری گفت: حضرت فرمود: یا علی زبان او را قطع کن. عباس گوید: این سخن بر من از جنگ روز خثعم سخت تر بود. علی بن ابیطالب (ع) دست مرا گرفت و از محضر حضرت خارج کرد، گفتم: یا علی آیا زبان مرا که شعر گفته و اظهار ناراحتی کردم قطع خواهی کرد؟ فرمود: من دستور رسول خدا را درباره تو عمل خواهم نمود. آنگاه مرا به حصاری که شتران بودند آورد، فرمود: یا چهار شتر و یا صدشتر را عقال کن که مال تو باشد، گفتم، پدر و مادر فدای شما باد چقدر محترم تر، حلیم تر، نیکوتر و داناترید، بعد فرمود: رسول خدا (ص) به تو چهار شتر داد و تو را با مهاجران حساب کرد، اگر می خواهی صد تا بردار و در ردیف آنان (مؤلفة القلوب) باش که صدشتر بردند، گفتم: به نظر تو کدام را برگزینم؟ فرمود: من امر می کنم که به آنچه حضرت داده راضی باش، عباس قبول کرد.
3- رسول خدا (ص) به انصار از غنائم حنین چیزی ندارد، به قولی به آنها قسمت، مختصری داد. به مهاجران نیز هر یک چهار شتر چنانکه گفته شد داد. اغلب غنائم را به المؤلفة قلوبهم و به منافقان داد که ظاهرا اسلام را قبول کرده بودند. این کار بر گروهی از انصار گران آمد حتی بعضی در پشت سر گفتند: ما در هر گرفتاری در رکاب او هسیتم، ولی غنائم را به قوم خویش و عمو زادگانش داد. آن حضرت بعد از شنیدن این سخن فرمود: انصار در محلی جمع شوند و کسی با آنها نباشد، بعد حضرت که تا حدی خشمگین بود به مجلس آنها آمد. علی بن ابیطالب (ع) پشت سرش بود؛ سپس میان آنها نشست و فرمود: آیا وقتی که به شهر شما آمدم کنار گودال آتش نبودید که خدا به واسطه من شما را نجات داد؟! گفتند: آری خدا و رسول بر ما منت و برتری و تفضل دارند، فرمود: آیا وقتی که به شهر شما آمدم دشمن همدیگر نبودید که خداوند به سبب من دلهای شما را به یکدیگر مهربان کرد؟! گفتند: آری چنین است فرمود: آیا وقتی که به شهر شما آمدم کم نبودید که خدا به واسطه من شما را زیاد گردانید؟! و چیزهایی از این قبیل فرمود. آنگاه ساکت شد و چیزی نگفت. بعد فرمود: آیا به من جواب نمی دهید؟! گفتند: چرا یا رسول الله (ص) پدر ومادرمان به فدای شما باد شما بر ما منت و برتری دارید. فرمود: نه بلکه این طور بگویید: تو وقتی به شهر ما آمدی که اهل شهرتان تو را تکذیب کرده و رانده بودند ولی ما تصدیق کردیم و پناه و جای دادیم، وقتی به شهر آمدی که خائف و هراسان بودی، ما به تو ایمنی دادیم و ایمنی یافتی. از این کلام حضرت ولوله ای ایجاد شد که خدا می داند، انصار شروع به گریه کردند بزرگان آنها برخاسته و به دست و پای حضرت افتاده و حتی زانوهای مبارکش را بوسیدند، گفتند: به آنچه خدا و رسول کرده راضی هستیم؛ حتی اموال ما را نیز میان آنها تقسیم فرما. آنگاه حضرت فرمود: ای جماعت انصار آیا در دل خود ناراحت شدید از اینکه خواستم با تقسیم غنائم دلهای آنها را به دست آورم ولی شما را به ایمانتان واگذاشتم. آیا راضی نیستید آنها با شتر و گوسفند برگردند و شما با رسول خدا برگردید و رسول خدا در سهم شما باشد؟! بعد فرمود: انصار محرم اسرار من و موضع امانت من هستند، اگر همه مردم راهی بروند و انصار راهی، من راه انصار را می روم، خدایا انصار را بیامرز، فرزندان انصار و فرزندان فرزندان انصار را بیامرز.

خبر دادن و پیشگویی پیامبر (ص) در مورد خوارج:
4- ابوسعید خدری می گوید: وقت تقسیم غنائم حنین در محضر رسول خدا (ص) بودم مردی از قبیله تمیم آمد و گفت: یا رسول الله به عدالت رفتار کن، حضرت که از این سخن ناراحت شده بود فرمود: وای بر تو! اگر من عدالت نکنم چه کسی عدالت خواهد کرد؟!! عمربن خطاب  گفت: یا رسول الله بگذارید گردنش را بزنم. فرمود: نه او را رها کن، او در آینده یارانی خواهد داشت چنان نماز خواهند خواند که شما نماز خود را در مقابل نماز آنها حقیر بدانید و روزه خود را در مقابل روزه آنها هیچ شمارید. قرآن را می خوانند ولی فقط در زبانشان از دین بیرون می روند مانند رهاشدن تیر از کمان، آنها را (در عالم مثال دیدم) مردی سیاه رنگ در میان آنها بود که دستش ‍ نظیر پستان زن یا یک پارچه گوشت بود که چون می کشیدی دراز می شد و چون رها می کردی به صورت پستان در می آید؛ آنها علیه بهترین گروهی از مردم خروج خواهند کرد. ابوسعید خدری می گوید: من این کلام را از رسول خدا (ص) شنیدم و بعدها علی بن ابیطالب را دیدم که با آنها جنگید، من در خدمت او بودم، که فرمود در میان کشتگان برگردید، و او را پیدا کنید، جنازه او را آوردند، دیدم همان طور بود که رسول خدا (ص) به ما خبر دادند. ناگفته نماند که امیرالمؤمنین بعد از قتل خوارج به شدت از اصحابش می خواست که کشته ذوالثدیه (حرقوص بن زهیر رئیس خوارج) را در میان اجساد بیابند، هر قدر کشته ها را زیر و رو کردند، پیدا نشد، امام فرمود: والله نه من دروغ می گویم و نه رسول خدا (ص) به من دروغ گفته است؛ او را پیدا کنید که او در میان کشته هاست. به کاوش ادامه دادند تا پیدا شد ابوالاسود دئلی گوید: من او را دیدم سیاه رنگ بود. بدنش می جنبید و بوی تعفن می داد، یک دست او از گوشت بود، چون می کشیدی به قدر دست دراز می شد و چون رها می کردی در کنار شانه اش مانند پستان زن جمع می شد و در آن موهایی مانند سبیلهای گربه بود، پس از پیدا کردن دست گوشتین او را بریده و بر نیزه زدند، امام ندا می کرد صدق الله و بلغ رسوله و یارانش تا غروب این ندا را سر می دادند.

آزاد شدن اسیران
رسول خدا (ص) علی الظاهر در این فکر بود که وضعی پیش آید تا اسیران آزاد گردند، اسیران برای خود از چوب ها حصاری ساخته و در آن بودند، به حضرت اطلاع دادند که اسیران هوازن این حظیره ها را ساخته اند تا در آنها از اذیت آفتاب مصون باشند. آن آیه رحمت و مظهر عطوفت خدایی، بسربن سفیان خزاعی را به مکه فرستاد تا برای همه اسیران لباس خرید و به همه آن ها لباس ‍ دادند و فرمود: هر کس باید داخل حظیره پوشیده و با لباس خارج شود، آنگاه حضرت شروع به تقسیم غنائم کرد به امید آن که کسانی از هوازن به سراغ اسیران آیند. بالاخره گروهی از هوازن رسیدند که چهارده نفر بوده و اسلام آورده بودند و گفتند که بقیه نیز اسلام را قبول کرده اند، در آن گروه عموی رضاعی آن حضرت نیز بود و به قولی خواهر رضاعی اش دختر حلیمه سعدیه نیز در میان اسیران بود. خودش را به حضرت معرفی کرد، عموی رضاعی اش گفت: یا رسول الله (ص) در این حظیره ها کسانی هستند که در کودکی شما را کفالت کرده اند آنها عمه ها و خاله های رضاعی شما و نگهدارندگان شما هستند. ما شما را در کودکی در آغوش هایمان حفظ کردیم و با پستانهای خود شیر دادیم. من شما را در شیرخوارگی دیده ام، که بهترین شیرخوارها بودی و وقت از شیر بریدنت را دیدم که بهترین شیر بریده ها بودی. آنگاه در جوانی دیدم؛ ولی بهتر از شما را ندیدم، خصال خیر در کمال شما تکامل یافته است، با همه اینها ما اهل و عشیره شما هستیم، بر ما عنایت کن، خدا شما را مورد عنایت قرار بدهد. رسول خدا (ص) فرمودند: بهترین حدیث، راست آن است، در نزد من مسلمانانی هستند که می بینید. بگویید ببینم، فرزندان و زنان پیش شما محبوبند یا اموالتان؟ گفتند: ما اموال نمی خواهیم فقط اهل و عیال ما را آزاد کنید. فرمود: آنچه سهم من و سهم فرزندان عبدالمطلب است مال شما باشد؛ اما راجع به سهم دیگران من از مردم آن را می خواهم. چون به نماز ظهر را خواندم شما بگویید: ما رسول خدا را شفیع قرار می دهیم به مردم و مردم را شفیع قرار می دهیم به رسول خدا آن وقت من می خواهم گفت که من سهم خودم و سهم بنی عبدالمطلب را به شما بخشیدم. آنها بعد از نماز رسول خدا (ص) چنان کردند. حضرت فرمود: من سهم خود و سهم بنی عبدالمطلب را به شما بخشیدم، مهاجران گفتند: سهم ما نیز سهم رسول خداست. انصار نیز گفتند: هر چه سهم ما باشد سهم رسول خدا (ص) است. بدین طریق نزدیک به تمام اسیران آزاد گردیدند. ولی عده ای حاضر به قبول نشدند. رسول خدا (ص) به مردم چنین فرمود: مردم هوازن اسلام آورده و آمده اند، من از آنها پرسیدم و آنان را میان اموال و خانواده مخیر کردم. آنا زنان و فرزندان را خواستند، هر کس اسیری را نزد خود نگاه داشته، اگر مایل است آزاد کند، و اگر مایل نیست باز آزاد کند، و در مقابل هر اسیر شش رأس شتر در اولین غنیمت یا زکات به او خواهیم داد. همه به این کار راضی شدند و در نتیجه همه اسیران آزاد گردیدند مگر گروهی خاص که مشکل داشتند.
حضرت از آن گروه پرسید: مالک بن عوف رئیس شما کجاست؟ گفتند: فرار کرده و با قبیله ثقیف داخل حصار طائف شده است. فرمود: اگر پیش من می آمد و اسلام می آورد، هم اهل عیالش را می دادم و هم صد رأس شتر به او می بخشیدم. حضرت خانواده مالک بن عوف را در مکه نزد عمه شان ام عبدالله امانت گذاشته و او از آنها نگهداری می کرد. این سخن چون به مالک بن عوف رسید، پنهانی از طائف خارج شد و وقتی خود را به رسول خدا (ص) رسانید که از جعرانه در حال حرکت به مکه بود، حضرت زن و فرزند و اموال او را و نیز صد شتر به او داد، او اسلام آورد و مسلمان خوبی شد. گویند حضرت او را فرماندهی داد و با مشرکان می جنگید رسول خدا (ص) با این اعمال نشان داد که منظور او جنگاوری و کشور گشایی و توسعه قدرت نیست، بلکه منظور، پیاده کردن فضائل انسانیت و هدایت مردم به توحید است.


منابع :

  1. سيد علي اكبر قرشي- از هجرت تا رحلت

  2. ابوالقاسم السهيلي- الروض الانف- جلد 4

  3. محمدجواد خرمی خشتی- من معجزات النبی (ص)

  4. علی بن حسین مسعودی- مروج الذهب- جلد 1

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/119264