مباهله با نصارای نجران (نامه پیامبر اکرم)

نجران کجاست؟
نجران یکی از شهرهای یمن در مرز حجاز و در کوهستانهاى شمالى یمن به فاصله ده منزلى "صنعاء" بوده است و اراضى آن متعلق به قبیله "همدان" می باشد، گفته شده که نجران شهر بزرگی بوده و شامل 73 قریه می شده است و "الاخدود" که در قرآن آمده است یکی از قریه های نجران است.

نامه پیامبر (ص) به اهل نجران:
پس از فتح مکه و استقرار حکومت اسلام رسول خدا (ص) به اهل نجران نامه ای نوشت و آنها را به اسلام دعوت فرمود: مضمون نامه آن بود که بیایید مسلمان شوید وگرنه، تحت الحمایه بودند را قبول کرده و جزیه بدهید، و در غیر این صورت آماده جنگ باشید. نامه به اسقف اعظم آنها که نامش ابوحارثه بن علقمه بود رسید، وقتى اسقف این نامه را خواند بى تاب شد و به شدت به خود لرزید، آن گاه به نزد مردى از اهل نجران که نامش شرحبیل بن وداعة بود فرستاد و نامه آن جناب را به وى داد تا بخواند، بعد از آنکه شرحبیل نامه را خواند اسقف از وى پرسید: نظرت در این باره چیست؟ شرحبیل گفت: تو خوب میدانى که خداى تعالى به ابراهیم وعده داده که در ذریه اسماعیل هم پیغمبر برگزیند و چه اشکال دارد که این شخص همان پیغمبرى باشد که خدا وعده اش داده؟ البته من در مساله نبوت کارشناس نیستم و در این باره رأیى ندارم، بله اگر مشکل تو بر سر مسائل دنیا بود من کمک و یاریت مى کردم و نهایت درجه قدرتم را به کار مى گرفتم. اسقف وقتى از این مرد صاحب نظر چیزى فهمید به یک یک اهل نجران مراجعه نموده و با آنان مشورت کرد، آنها هم همان سخن شرحبیل را گفتند، در آخر رایشان بر این معنا متفق شد که همان شرحبیل بن وداعة و عبد الله بن شرحبیل و جبار بن فیض را نزد رسول خدا ص بفرستند تا اطلاعاتى در مورد آن حضرت به دست آورده، براى ایشان خبر بیاورند. فرستادگان، شصت نفر بودند که چهارده نفر آنان از اشراف و برجستگان نجران محسوب مى شدند، سه نفر از این چهارده نفر سمت ریاست داشتند و مسیحیان آن سامان در کارها و مشکلات خود به آن سه نفر مراجعه مى کردند، یکى از آنان "عاقب" بود که او را "عبدالمسیح" نیز مى گفتند وى امیر و رئیس قوم خود محسوب مى شد، و قوم او هیچگاه با نظریه و رأى او مخالفت نمى کردند، دیگرى "سید" نام داشت که او را "ایهم" نیز مى گفتند، وى سرپرست تشریفات و تنظیم برنامه سفر و مورد اعتماد مسیحیان بود، نفر سوم "ابوحارثه" نام داشت که مردى دانشمند و صاحب نفوذ بود، و کلیساهاى متعددى به نام او ساخته بودند، او تمام کتب دینى مسیحیان را حفظ داشت. این گروه شصت نفرى در لباس مردان قبیله "بنى کعب" به مدینه آمدند و به مسجد پیامبر (ص) وارد شدند، پیامبر (ص) نماز عصر را با مسلمانان خوانده بود، این شصت نفر لباسهاى زیبا و پر زرق و برق و جالب پوشیده بودند که به گفته یکى از صحابه پیامبر (ص) هرگز ندیده ایم فرستادگانى به این زیبایى باشند! موقعى که آنها وارد مسجد شدند، هنگام نمازشان بود، طبق مراسم خود، ناقوس را نواختند و به طرف مشرق ایستاده، مشغول نماز شدند، گروهى از اصحاب پیامبر ص خواستند مانع شوند. پیامبر (ص) فرمود: به آنها کارى نداشته باشید!
پس از نماز، "عاقب" و "سید" خدمت پیامبر رسیدند و با او آغاز سخن کردند و گفتند: مردم را به چه چیز دعوت می کنی؟ فرمود: به شهادت لااله الاالله و رسالت خودم و این که عیسی بنده ای مخلوق بود، می خورد، می آشامید، قضای حاجت می کرد (نه خدا بود، نه پسر خدا، نه یکی از سه خدا)، گفتند: پس پدرش که بود؟ حضرت به آنها فرمود: درباره آدم چه می گویید آیا بنده مخلوق نبود؟ آیا نبود که می خورد، می آشامید قضای، حاجت می کرد و زن می گرفت؟ گفتند: آری فرمود: پدرش که بود؟ در جواب خاموش ‍ ماندند. پیامبر (ص) به آنها پیشنهاد کرد: به آیین اسلام درآیند و در پیشگاه خداوند تسلیم گردند. عاقب و سید گفتند: ما پیش از تو اسلام آورده و تسلیم خداوند شده ایم! پیامبر (ص) فرمود: "شما چگونه بر آیین حق هستید، با اینکه اعمالتان حاکى است که تسلیم خداوند نیستید، چه اینکه براى خدا فرزند قایلید و عیسى را پسر خدا مى دانید، و صلیب را عبادت و پرستش مى کنید و گوشت خوک مى خورید، با اینکه تمام این امور مخالف آیین حق است"! عاقب و سید گفتند: اگر عیسى پسر خدا نیست، پس پدرش که بوده است؟ پیامبر (ص) فرمود: "آیا شما قبول دارید که هر پسرى شباهتى به پدر خود دارد؟" گفتند: آرى.
فرمود: "آیا اینطور نیست که خداى ما به هر چیزى، احاطه دارد و قیوم است و روزى موجودات با اوست."
گفتند: آرى همین طور است.
فرمود: "آیا عیسى این اوصاف را داشت."
گفتند: نه.
فرمود: "آیا مى دانید که هیچ چیزى در آسمان و زمین بر خدا مخفى نیست و خداوند به همه آنها داناست."
گفتند: آرى مى دانیم.
فرمود: "عیسى غیر از آنچه که خدا به او یاد داده، از پیش خود چیزى مى دانست"؟
گفتند: نه.
فرمود: "آیا مى دانید که خداى ما همان است که مسیح را در رحم مادرش همانطور که مى خواست، صورتگرى کرد؟"
گفتند: همین طور مى باشد.
فرمود: "آیا چنین نیست که عیسى را مادرش مانند سایر کودکان در رحم حمل کرد، و بعد همچون مادرهاى دیگر، او را به دنیا آورد؟ و عیسى پس از ولادت، چون اطفال دیگر غذا مى خورد."
گفتند: آرى چنین بود.
فرمود: "پس چگونه عیسى پسر خدا است با اینکه هیچگونه شباهتى به پدرش ندارد"؟! سخن که به اینجا رسید، همگى خاموش شدند.
در این هنگام، هشتاد و چند آیه از اوایل سوره آل عمران براى توضیح معارف و برنامه هاى اسلام نازل گردید. چون نصاری نجران قانع نشده و نداشتن پدر را دلیل بر پسر خدا بودن می دانستند، حضرت فرمود: با من مباهله کنید اگر من راستگو باشم لعنت خدا بر شما نازل باشد و اگر شما راستگو باشید بر من نازل شود، گفتند: انصاف کردی، آنگاه وعده مباهله را گذاشتند. نصارا چون به منزل بازگشتند، رؤسای آنها که سید و عاقب و ابوحارثه بودند، گفتند: اگر فردا با یارانش بیاید مباهله خواهیم کرد، چون او در صورتی اهل بیت و خواص خویش را می آوردکه راستگو باشد. فردای آن، نصارا در محل مباهله حاضر شدند، دیدند آن حضرت با امیرالمؤمنین (ع) و فاطمه (س) و حسن (ع) و حسین (ع) آمدند. نصاری گفتند: اینها کیانند؟ جواب شنیدند که آن عموزاده و دامادش علی بن ابیطالب و آن زن دخترش فاطمه و آن دو پسرانش (دختر زادگانش)، حسن و حسین اند، نصاری از دیدن این وضع هراسان شده و گفتند: ما را از مباهله معاف دار، ما مباهله نمی کنیم. حضرت با آنها روی جزیه مصالحه فرمود. بنابر روایتی: چون رسول خدا (ص) بعد از رسیدن به محل، زانو به زمین زد آماده مباهله شد، اسقف نصاری گفت: مانند پیامبران برای مباهله به زانو نشست چون اسقف برگشت سید گفت: برو جلو و مباهله کن... اسقف گفت: "انی لاری وجوها لو سألو االله ان یزل الجبل من مکانه لازاله فلاتبتهلوا فتهلکوا"، "من چهره هایی میبینم که اگر از خدا درخواست کنند که کوه را از بین برد ،خداوند آن را از بین می برد، مباهله نکنید که هلاک می شوید".
رسول خدا (ص) فرمود: به خدایی که جانم در قبضه اوست اگر مباهله می کردند به صورت میمون ها و خوک ها در می آمدند و این وادی برایشان پر از آتش می شد و سال به پایان نمی رسید مگر آن که همه هلاک می شدند. بعد از اینکه از مباهله منصرف شدند، پرداخت جزیه و تحت ذمه بودن اسلام را پذیرفتند. جزیه ای که معین شد عبارت بود از دو هزار حله (لباس) که همراه هر حله چهل درهم نقره باشد و بیشتر یا کمتر آن حساب می شد. همچنین لازم بود سی عدد نیزه و سی عدد زره عاریه و سی عدد اسب بدهند، در صورتی که جنگ و معرکه ای پیش آید و اگر چیزی از این عاریه ها خراب شود و از بین برود، عاریه گیرنده ها ضامن آن هستند تا آن را به اهل نجران برگرداند. موارد دیگری هم در مفاد این مصالحه وجود داشت که در آنها پیامبر احکام و امور لازم را در آنها ذکر کردند. مکتوب مصالحه بر جزیه توسط علی بن ابیطالب (ع) نوشته شد و عمروبن عاص و مغیرة بن شعبه آن را امضاء کردند، و لازم بود هزار حله در ماه صفر و هزار حله در ماه رجب بدهند و بدین طریق غائله نجران به پایان رسید.


منابع :

  1. سید جعفرمرتضی عاملی- الصحیح من سیره النبی الاعظم (ص)

  2. سید محمدحسین طباطبایی- المیزان فی تفسیرالقرآن

  3. مکارم شیرازی- تفسیر نمونه

  4. سید علی اکبر قرشی- از هجرت تا رحلت

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/119355