طبقات علوم و دانشمندان از نظر غزالی

غزالی

غزالی پس از طوفان فکری و تحولات روحیش چنین می افزاید: «چون خدا به فضل خویش مرا از بیماری شک نجات داد، اصناف طالبان را در 4 فرقه یافتیم:
1. متکلمان، که ادعا دارند اهل رأی و نظر هستند؛
2. باطنیان، که ادعا دارند اصحاب تعلیم هستند و حقایق علمی را از امام معصوم اقتباس می نمایند؛
3. فیلسوفان که گمان دارند اهل منطق و برهان هستند؛
4.صوفیان: که ادعا دارند خاصان حضرتند و اهل مشاهده و مکاشفه.»

متکلمان

غزالی معتقد است که خدای تعالی طائفه متکلمان را زمانی به وجود آورد، که فرقه های مختلف دینی، با هم گلاویز شده بودند و دینها تعدد یافته و بدعتها زیاد شده بود و در نتیجه، ایمانها در نفوس مردم تزلزل پذیرفته بود، در این زمان بود که متکلمان به یاری دین و سنت قیام کردند و از آن محارست نمودند و از عقیده ای دفاع کردند که تناقضات دشمنان را آشکار می ساخت و حجتهای مبتدعان را سست قلمداد می نمود و این از باب آن است که غزالی به فضل متکلمان اقرار می نماید ولیکن بر متکلمان نکته ای چند می گیرد که اهم آن از این قرار است:
ــ نخست اینکه: این اهل رأی و نظر در بحثهای خود، در مسائل جواهر و اعراض خوض می کنند و برای دفاع از سنت و شریعت روشهای دشمنان خود را می گیرند و به مقدمات منطقی اعتماد می کنند، در حالی که طبیعت این روشها و مقدمات، با طبیعت دین متناقض است و از ادراک حقیقت ایمان عاجز.
دو دیگر آنکه: گفتگوهای این گروه، اختلاف موجود در میان مؤمنان را برطرف نمی سازد، از این رو شایسته این است که در محدوده خاصی منحصر بماند و نیز باید عوام را از علم کلام باز دارند، زیرا نیاز جمهور مردم، به داشتن ایمان است نه به علم جدل. وانگهی اگر علم کلام به مقصود کسانی که می خواستند دین آوران را بکوبند و بدعتها را براندازند، کافی بود، باری به مقصود غزالی که در جستجوی علم یقین بود وافی نبود.

باطنیان

باطنیان اصحاب تعلیم امام معصوم هستند، بزرگان هر گروه را که پیش آنان برود متهم می نمایند که از تعالیم آنان بیگانه است، از این رو، همت کرد تا کتب آنان را بجوید و مقالاتشان را گردآوری کند وآنچه درمذهب این جماعت آمده جمله مرتب نماید و غرض او از این کار آن بود که شبهات آنها را تقریر نماید، سپس فساد آنها را آشکار گرداند و چنان که از کتاب «المتقذ» برمی آید اقوال این جماعت را در کتابی غیر از «المتقذ» رد نمود و می توان گفت که اغلب این رد در کتاب «القسطاس المستقیم» آمده است؛ اما مهم ترین کار وی در این باب "فضائح الباطنیه" نام دارد که به کوشش عبدالرحمن بدوی چاپ شده است. غزالی غائله این تعلیم را به سبب امر مؤکدی که از حضرت خلیفه آمده بود و خواسته تا غزالی حقیقت این اعتقاد را کشف نماید آشکار ساخت و تصادفا این امر با شوقی که غزالی خود برای تحقیق تعالیم این جماعت پیدا کرده بود مقرون گشت ،لذا مذهب آنان را تقریر، سپس آن را ابطال نمود که خلاصه آن از این قرار است:
باطنیان می گویند وجود معلم معصوم ضرورت دارد و اوست که داعیان را به شهرها می فرستد و از علم بدانها بهره ای می دهد تا آن را در میان مردم منتشر نمایند و اگر امری برایشان مشکل شد، یا در چیزی اختلاف کردند، به او ملتجی می شوند تا آنان را بدان چه حق است ارشاد نماید. غزالی در رد آنها می گوید:
الف - که ایشان عوام و کم خردان را جسته به مذهب خود می خوانند و دلیلشان این است که به وجود امام معصوم ضرورت است، ولیکن واقع این است که این جماعت از اقامه برهان برای تعیین امام عاجزند و اضافه می کند که معلم ما «محمد» (ص) بود، که تعلیم او کامل تر و عمیق تر بود و او داعیان را در بلاد می فرستاد ولیکن چون تعلیم کامل شد، مرگ معلم یاغیات او زیانی ندارد.
ب - اهل این مذهب در تمام امورشان، خواه اساسی و خواه غیر اساسی، به «امام» رجوع می کنند، لذا اگر مثلا: یکی از ایشان در وقت نماز خواست قبله را پیدا کند، تا به معلم خود دسترسی پیدا کند و از او استفاده نماید وقت نماز می گذارد! آری باطنیان این چنین معلم را طلب می کنند و عمری را در سر این کار ضایع می سازند و در نتیجه چیزی فرانمی گیرند!
ج - از طرفی همه علمی که یکی از آنها، آن را ادعا می نماید مستند به مذهب فیثاغورس است و آن از رکیک ترین مذاهب فلسفی است و ارسطو آن را رد کرده و گفته: «مذهب فیثاغورثی حشو فلسفه است!»

فلسفه و فیلسوفان

چنان که پیش از این گذشت غزالی فلسفه را بدون استعانت از استاد فرا گرفت و این البته کار آسانی نیست و شاید برای بعضی از مردم مشکل جلوه نماید که چطور شخصی بدون استعانت از استاد فلسفه بتواند یاد گرفت. لیکن فراموش نباید کرد که غزالی منطق را خوب خوانده و نیک ورزیده بود و آن را بحق، مقدمه تمام علوم می دانست. وانگهی چندین سال (شاید بیشتر از ده سال) در علم کلام که مباحثش با مباحث فلسفه درهم آمیخته بود و محشور و با اصطلاحات آن علم آشنایی تمام داشت. این دو عامل همراه با عبقریت و تیزهوشی غزالی بود که راه را برای غزالی هموار ساخت تا بدون یاری گرفتن از استاد و مدرسی در مدت زمانی که در بغداد تدریس می کرد و شاید در مدت کمتر از 3 سال فلسفه را به نیکی فرا گیرد و چنین بفهمد که فیلسوفان با وجود طبقات مختلف و تفاوت مراتبشان یا کافر و ملحد هستند و یا در گمراهیند، از این رو بر آن شد نشان کفر و لغزش را بر پیشانی ایشان بزند.

تقسیم بندی فیلسوفان از نظر غزالی

غزالی فیلسوفان را به سه گروه تقسیم کرد: دهریان، طبیعیان و الهیان، سپس نظر خود را درباره هر یک از آنها بیان داشت. اما دهریان، غزالی این جماعت را در عداد زنادقه می شمارد زیرا که خدا را انکار می کنند و گمان دارند که عالم به نفس موجود است. و اما طبیعیان، به وجود خالق حکیم اعتراف دارند، چون که در طبیعت عجایب صنع او را می بینند؛ جز اینکه آخرت را انکار می کنند و عقاب و ثواب را باور نمی دارند، پس در شهوات دنیاوی فرومی روند؛ اینان هم به نظر غزالی با وجود ایمانشان به خدا در شمار زندیقانند. و اما الهیان که در میان ایشان سقراط و افلاطون و ارسطو هم هستند، خود بر دهریان و طبیعیان رد نوشته اند و از جمله ارسطو بر تمام دهریان پیش از خود رد نوشت واز همه آنان بیزاری جست. «جز اینکه از رذائل کفر آنها و بدعتهایشان بقایاتی فروگذاشت که از آن رهایی نیافت، پس تکفیر ایشان و پیروان ایشان از متفلسان اسلامی همچون ابن سینا و فارابی و دیگران واجب است.»
غزالی رد خویش را بر آراء فیلسوفان در سه باب مرتب کرد:
1- قسمی که انکار آن اصلا واجب نیست.
2- قسمی که واجب است در آنها آنان را منسوب به بدعت کرد.
3- قسمی که تکفیرشان در آن لازم است.

تقسیم بندی دانش فیلسوفان از نظر غزالی

غزالی دانش فیلسوفان را با نسبت به غرضی که کسب می شود به شش تقسیم کرد: ریاضی، منطق، طبیعی، سیاسی، اخلافی، الهی.
الف)ریاضی: اما ریاضی، متعلق به حساب و هندسه و هیئت عالم است و مبتنی بر براهین استواری است که برانکار آنها راهی نیست. جز اینکه علی رغم عدم تعلق اش به امور دینی دو آفت بزرگ از آن ایجاد می گردد: یکی از آن دو آفت این است که هر کس این علوم را مطالعه می کند از دقت براهین و دلیلهای منطقی آن شگفت می ماند، از این رو، اعتقادش درباره فلسفه نیکو می شود، گمان می برد که همه دانشهای فیلسوفان در دقت و وضوح و استواری براهین، همانند این علم است، از این جهت هر چه را در الهیات می گویند مسلم می دارد و کفر و تعطیل و تسامح آنها را درباره شریعت می پذیرد و غافل می ماند که این گروه آنچه درباره ریاضیات گفته اند برهانی و آنچه در باب الهیات گفته اند تخمینی است!
و این آفتی بس بزرگ است و لازم است که هر کس را که بدین علوم مشغول شود و در آنها خوض نماید، از «آنها باز دارند... اگر چه کار او مربوط به امر دیانت هم نباشد.» آفت دوم، زیانی است که از دوست نادان برای اسلام حاصل می شود و آن وقتی است که مدافع اسلام گمان می برد که دین به انکار هر علمی که منسوب به فیلسوفان است حکم می دهد، از این رو تمام دانشهای ایشان را رد می کند و همو ادعای جاهلانه می نماید و چنین می پندارد که هر چه فیلسوفان می گویند خلاف شرع است. ولیکن باید دانست که هر کس فکر می کند که با انکار این علوم، اسلام را نصرت می دهد و یاری می کند، بر دین جنایت می کند: «زیرا در شرع به این علوم نفیا و اثباتا تعرضی نیست و در این علوم هم برای امور دینی تعرضی وجود ندارد.» جز اینکه اگر مدافعی چنین کند مردم می پندارند که دین این علوم و مدلولات مسلمه ریاضی و برهانی را انکار می نماید و از این رو زیان آن بر هوشمندان پوشیده نیست.
ب) منطق و طبیعیات: اما منطقیات هم، نفیا و اثباتا با دیانت کاری ندارد و کار او آن است که در دلایل و قیاسات و مقدمات براهین و ترکیبهای آنها نظر نماید و وضع حد کند و این جمله از نوع مقدماتی است که متکلمان در ادله برای تعریفات و اختلافات در عبادات و برخی اصطلاحات دیگر بدانها اعتماد دارند و از آنها استمداد می کنند. جز اینکه نباید فریب خورد که آنچه فیلسوفان گفته اند جمله با چنین براهینی تأیید گشته است. اما طبیعیات، دین نباید آن را انکار کند، چه آن در آسمانها و اختران آسمان و اجسام و استحالت و امتزاع آنها بحث می کند. غزالی فقط نکته ای که بر آنها می گیرد این است که در کتاب «تهافت الفلاسفه» می گوید: «طبیعیت مسخر خدای تعالی است و به نفس خویش کار نمی کند.»

غزالی و صوفیان

درباره صوفیان، سرانجام به طریق صوفیان روی آورد و در آن طریقه آرام گرفت، تا اینکه حقیقت تصوف بر او کشف گردید به طریقی که در زیر می آید:
الف - به نظر غزالی طریقه تصوف و راه و رسم درویشی به علم و عمل تمام می گردد، ولیکن علم آسان تر از عمل است؛ جز اینکه علم تنها سالک را به دریافت و درک حقیقت تصوف نمی رساند. چه مثلا فرقی میان کسی که حقیقت زهد و شروط و اسباب آن را می شناسد و میان کسی که حالت زاهدان دارد، همچون فرق میان دو کسی است که یکی اسباب سکرو مستی را می شناسد و دیگری مست است و حالت سکر دارد. شگفت ترین ویژگی متصوفان این است که به درک احوال آنها از راه تعلم و فراگیری نمی توان رسید بلکه این مقصود تنها از راه ذوق و حال، ممکن است و تبدل صفات، چه او در نظر می گیرد که: «صوفیان، ارباب احوال هستند نه خداوندان اقوال.»
ب - غزالی زمانی به تصوف روی آورد «که در باطن به خدای تعالی ایمان یقینی یافته و به نبوت و روز رستاخیز اعتقادی تمام داشت» و چون دقیق شد فهمید که صوفیان سالکان راه خدا هستند و سیرت آنها بهترین سیرت هاست و اخلاقشان پاک ترین خلقها و هر آنچه در ظاهر و باطن آنها موجود است، برگرفته است از «پرتو مشکوة نبوت و برتر از نور نبوت نوری سراغ نداشت که بتوان از آن کسب نور کرد.»
ج - صوفیان در احوال خود مکاشفات و مشاهداتی دارند، که بدانها، به مراتب بالا ارتقاء می یابند و آنجا در حالت بیداری فرشتگان و ارواح پیامبران را مشاهده می کنند و «از آنها صوتها می شنوند و فایده ها اقتباس می کنند.» این حالتی است که به لفظ تعبیر نمی توان کرد و هر کس بدان حال رسید جز این نمی توان گفت: - در آنجا عالمی بود که من هرگز یاد آن نخواهم کرد. تو گمان نیکو ببر، ولیکن از خبر آن مپرس! و آن کس که نعمت این ذوق روحی را نچشیده، از حقیقت نبوت جز اسمی نمی تواند! و این مکاشفات از جمله کرامات اولیاء است و کرامات «بدایات انبیاء» است سپس غزالی اضافه می کند که تحقیق درباره این حال علم نامیده می شود! و دارا شدن این حال ذوق است و پذیرفتن آن از راه متداول و با حسن ظن ایمان است و همانند این ذوق بر پیامبر بگذشت آن گاه که به حراء رفت و از اینجا بود که عرب گفتند: «محمد عاشق پروردگار خویش شده است!»
د- جز اینکه غزالی برای تصوف نکته هایی می گیرد و مثلا می گوید: برخی برای آن مبادی فلسفی می تراشند و می گویند: صوفیان در زمان قرب و مشاهده و پیدا کردن اذواق به مرحله «حلول و اتحاد و وصول» نائل می گردند ولیکن تمام اینها به نظر غزالی خطاست. حاصل آنکه غزالی پس از این درگیریها و کشمکشهای فکری و روحی، به تصوف می رسد؛ ولیکن به تصوف معتدل و آرام؛ تصوفی که مایه آن تنها ایمان به خدا و اعتقاد به نبوت است، زیرا بارزترین مبادی فلسفی مذهب تصوف را انکار و حلول و اتحاد و فناء و وصول را رد می کند و همچنین نظریه وحدت وجودی را که بعدها امثال «ابن عربی» بدان رفته اند نفی می کند.

غزالی و طبقات عالم

در نظر غزالی این عالم سه طبقه دارد:
الف - عالم ملکوت یا امر و آن همچون عالم مثالی است نزد افلاطون؛ که در آن فزونی و کاهش راه ندارد و هر چه در عالم محسوس ما هست، برای غزالی صورت و انعکاس و یا سایه ای است از آن عالم. همین عالم است که مرکز «لوح و قلم» است و هرگاه آن معرفت مدون در «لوح»، در قلب آدمی انطباع یابد، یقین او تمام است؛ اما باید بدانیم که حصول این یقین جز به معرفت صوفیانه ممکن نیست. در این عالم ملکوت گوهرهای تابناکی وجود دارند و آنها فرشتگانند و این فرشتگان در نورانیت و مرتبت متفاوتند: و وظایفشان جداگانه است و در هر امری که مربوط به انسان باشد ایشان را تأثیری بس بزرگ هست.
ب - عالم جبروت و آن شبیه به کشتی است که میان خشکی و دریاست و یا همچون برزخی است میان ملکوت و عالم ملک، که اگر انسان از عالم ملک محسوس ما ارتقاء باید از این عالم به عالم ملکوت انتقال می یابد و بنابراین، این عالم مرحله ای بینابین است نسبت به عالم زمینی و عالم آسمانی.
ج - عالم ملک یا محسوسات که آن را عالم «شهادت» هم می نامند، که همین عالم است که ما در آن هستیم. این مثلث در تقسیم خود مقابل سه ناحیه از جسد انسانی است: ملکوت، مقابل عقل است و جبروت مقابل نفس است و عالم ملک یا شهادت مقابل جسد. و هر چه در عالم هست از پریان و فرشتگان نابود می شوند و عالم ملکوت و جبروت و عالم ملک همه فانی می شوند و جز روی کریمش چیزی نمی ماند که «همه چیز هلاک شود جز ذات او.»


منابع :

  1. علي‌اصغر حلبي‌- تاريخ‌ فلاسفه‌ ايراني‌- تهران‌- زوار- 1376

  2. حنا الفاخوری- تاریخ فلسفه اسلامی- مترجم آیتی- انتشارات علمی_ فرهنگی- 1384

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/19637