احتمالات در عدم پذیرش خلافت از طرف امام رضا علیه السلام

اگر امام رضا (ع) پیشنهاد مأمون را جدی تلقی کرده خلافت را می پذیرفت، در آن صورت مأمون چه موضعی اتخاد می کرد؟ ممکن است پاسخ اینگونه دهیم که مأمون به خوبی خود را آماده مقابله با هرگونه رویداد از این نوع کرده بود، و اساسا می دانست که برای امام غیر ممکن است که در آن شرایط پیشنهاد خلافت را بپذیرد، چه هرگز آمادگی برای این کار را نداشت و اگر هم تن به آن در می داد عملی افتخار آمیز و غیر قابل توجیه بود.
امام می دانست که اگر قرار باشد زمام خلافت را خود به دست بگیرد باید به عنوان رهبر راستین ملت، حکومت حق و عدل را برپا کند، یعنی احکام خدا را مانند جدش پیامبرش (ص) و پدرش علی (ع) مو به مو به مرحله اجرا درآورد. ولی چه باید کرد که مردم توان پذیرفتن چنان حکومتی را نمی داشتند. و درست است که به لحاظ احساسات همراه اهل بیت بودند، ولی هرگز تربیت صحیح اسلامی نیافته بودند تا بتوانند احکام الهی را به آسانی پذیرا شوند. ملتی که به زندگی در حکومت عباسی و پیش از آن به شیوه حکومت بنی امیه خو گرفته بودند، اجرای احکام خداوند امری نامأنوس برایش به شمار می رفت و از این رو به زودی سر به تمرد بر می آورد.
مگر علی (ع) نبود که می خواست احکام خدا را بر مردمی اجرا کند که خودشان آنها را از زبان پیغمبر (ص) شنیده بودند، ولی به جای حرف شنوی با آن همه تمرد و مشکل برخورد کرد؟ اکنون پس از گذشتن دهها سال و خو گرفتن مردم با کژی و انحراف و عجین شدن سنتهای ناروا با روح و زندگی مردم، چگونه امام رضا (ع) می توانست به پیروزی خود امیدوار باشد؟
همچنین، در جایی که ابومسلم جان شصت هزار نفر را در زندانها گرفته بود و این قربانیان افزون بر صدها هزار قربانی دیگرش بود که در میدانهای جنگ طعمه شمشیرهای سپاهیانش گردیده بودند. در جایی که شورش «ابوالسرایا» مأمون را به تحمل هزینه و ضایعات دویست هزار سرباز مجبور ساخته بود. و در جایی که هر روز از هر گوشه ای علیه حکومتی که درست در مسیر شهوات مردم گام برمی داشت، ندایی به اعتراض برمی خاست.
در چنین شراطی آیا امام می توانست خود را مصمون از تمرد هواپرستان (که بیشتر مردم بودند) و نیز کید دشمنان بداند. شکی نبود که تعداد این گروه افراد پیوسته رو به افزونی می نهاد و در برابر امام به خاطر حکومت و روشی که با آن بیگانگی داشتند، صف آرایی می کردند.
درست است که دلهای مردم با امام رضا (ع) بود، ولی شمشیرهایشان به زودی علیه خود او از نیامها در می آمد، درست همانگونه که با پدران وی اینچنین کردند. یعنی هربار که حکومتی از نظر شهادت و خواهشهای صرف مادی خوشایند مردم نبود چنین عکس العمل شومی در برابرش ابراز می کردند. حکومت امام رضا اگر می خواست کاری اساسی انجام دهد باید ریشه انحراف و فساد را بخشکاند و برای این منظور پیش از هر چیز باید دست غاضبان را از اموال مردم کوتاه کرده، زورگویان را بر جای خودشان بنشاند. همچنین باید هر صاحب مقامی را که به ناحق بر مسندی نشسته بود، از جایگاهش پایین بکشد.
علاوه بر این، اگر می خواست افراد را بر پستها و مقامهای مملکتی بگمارد هرگونه غزل و نصبی را طبق مصالح امت اسلامی انجام می داد و نه مصلحت شخص فرمانروایان یا قبیله ها. در آن صورت، طبیعی بود که قبایل بسیاری را بر ضد خود می شورانید، چه رهبرانشان (چه عرب و چه فارس) نقش مهمی در پیروزی هر نهضتی بازی کرده تداوم و کامیابی هر حکومتی را نیز تضمین می کردند.
بنابراین، اگر قرار بود امام در پایداری از دین خود ملاحظه کسی را نکند، و از سوی دیگر موقعیت خود را نیز در حکومت اینگونه ضعیف می یافت و خلاصه نیرو و مدد کافی برای انجام مسئولیتها برای خویشتن نمی دیدید، پس حکومتش چه زود با نخستین تندبادی که برمی خاست، از هم فرو می ریخت، مگر آنکه نمی خواست نقش حاکم مطلق را بازی کند که برای سلطه و قدرت خویش هیچ قید و حدی را نشناسد.
اینها که گفتیم رویدادهای احتمالی در زمانی بود که فرض می کردیم امام رضا در آن شرایط خلافت را می پذیرفت و مأمون و دیگر عباسیان هم ساکت نشسته، نظاره گر اوضاع می شدند. در حالی که این فرض حقیقت ندارد، چه آنان در برابر از دست دادن قدرت و حکومت، به شدیدترین عکس العملها دست می یازیدند.
اکنون پاسخ دیگری برای سؤال عنوان شده بیابیم. مأمون در آن زمان همه قدرت را قبضه کرده و عملا همه گونه وسایل و امکانات را در اختیار داشت. حال اگر شیوه حکمرانی امام را رضایتبخش نمی دید، به راحتی می توانست حساب خود را تصفیه کند و وسائل سقوط امام را فراهم آورد. بنابراین، می بینیم که امام بیش از دو راه نداشت: یا باید به مسئوولیت واقعی خود پایبند باشد و همه اقدامات لازم را در جهت اصلاحات ریشه ای در تمام سطوح انجام بدهد و مأمون و دارو دسته اش را نیز همینگونه تصفیه کند. یا آنکه مسئوولیت فرمانروایی را تنها در حدود اجرای خواستهای مأمون بپذیرد، و در واقع این مأمون و دار و دسته فاسدش باشند که حکمران حقیقی به شمار روند.
در صورت اول، امام خویشتن را در معرض نابودی قرار می داد، چه نه مردم و نه مأمون و افرادش هیچکدام تاب تحمل چنان نظامی را نداشتند و به همین بهانه کار امام را می ساختند.
در صورت دوم، جریان امر بیشتر به زیان امام و علویان و تمام امت اسلامی تمام می شد، چه اهداف و آمال مأمون از طریق تمام وسایل ممکن اجرا می شد.
علاوه بر اینها، اینکه مأمون خلافت را به امام رضا (ع) عرضه می داشت معنایش آن نبود که خود از هرگونه امتیازی چشم پوشیده بود، و دیگر هیچگونه سهمی در حکومت نمی طلبید. بلکه برعکس برای خود مقام وزارت یا ولایتعهدی امام را در نظر گرفته بود مأمون می خواست امام را بر مسند یک مقام ظاهری و صوری بنشاند و خود باطن تغزیه گردن صحنه ها باشد. در این صورت نه تنها ذره ای از قدرتش کاسته نمی شد که موقعیتی نیرومندتر هم می یافت. مأمون در زیرکی نابغه بود و نقشه تفویض خلافت به امام به منظور رهانیدن مقام خود از هرگونه آسیب پذیری، طرح شده بود. او می خواست از علویان اعتراف بگیرد که حکومتش قانونی است و بزرگترین شخصیت در میان آنان را در این بازی و صحنه سازی وارد کرده بود.


منابع :

  1. جعفر مرتضی حسینی- زندگی سیاسی هشتمین امام- صفحه 158- 168

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/210743