خطبه حضرت زینب سلام الله علیها در مجلس یزید

مردم شام روز ورود اسیران را عید گرفتند و برای کشته شدن مردان آنان جشن گرفتند. هنگام درآمدن کاروان به قصر گرد یزید را چنین مردمی فرا گرفته بودند. نمی دانیم شعرهایی را که به یزید نسبت داده اند از آن اوست یا نه، اما این سه بیت را ابن ابی طاهر به نام او نوشته است. می گوید یزید با عصا به دندانهای حسین می زد و می گفت:
«کاش بزرگان من که در بدر حاضر شدند و گزند تیرهای قبیله خزرج را دیدند امروز در چنین مجلس حاضر بودند و شادمانی می کردند و می گفتند یزید دستت شل مباد! به آل علی پاداش روز بدر را دادیم و کین خود را از آنان گرفتیم.»
در این بیتها هیچ سخنی از پیغمبر و دین و قرآن در میان نیست. آنچه می بینیم تجدید خاطره خونهای جاهلی است. خون را به خون شستیم. اگر مجلس به همین جا خاتمه می یافت یزید برنده بود. و یا آنچه به فرمان او انجام یافت چندان زشت نمی نمود. اما زینب نگذاشت کار به این صورت پایان بیابد. آنچه را یزید شادی می پنداشت در کام او از زهر تلخ تر کرد. به مجلسیان نشان داد اینان که پیش رویشان سرپا ایستاده اند دختران کسی هستند که یزید به نام او بر مردم شام سلطنت می کند. به آنها فهماند که اسلام پیش از آنکه حکومت باشد دین است. از حاکم تا پست ترین فرد برابر خدا مسئول کاری است که می کند و سخنی است که می گوید. به آنها نشان داد که اسلام بر پایه تقوی استوار است نه قدرت:
پایان کار آنان که کردار بد کردند این بود که آیتهای خدا را دروغ خواندند و بدان فسوس کردند. یزید! چنین می پنداری که چون اطراف زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفتی و ما را مانند اسیران از این شهر به آن شهر بردند ما خوار شدیم و تو عزیز گشتی؟ گمان می کنی با این کار قدر تو بلند شده است که این چنین به خود می بالی و بر این و آن تکبر می کنی؟ وقتی می بینی اسباب قدرتت آماده و کار پادشاهیت منظم است از شادی در پوست نمی گنجی. نمی دانی این فرصتی که به تو داده اند برای این است که نهاد خود را چنانکه هست آشکار کنی. مگر گفته خدا را فراموش کرده ای کافران می پندارند این مهلتی که به آنها داده ایم برای آنان خوبست. ما آنها را مهلت می دهیم تا بار گناه خود را سنگینتر کنند. آنگاه به عذابی می رسند که خواری و رسوایی است.
پسر آزاد شده این عدالت است که زنان و دختران و کنیزان تو پس پرده به عزت بنشینند و تو دختران پیغمبر را اسیر کنی و پرده حرمت آنان را بدری، صدای آنان را در گلو خفه کنی و مردان بیگانه آنان را بر پشت شتر از این شهر به آن شهر بگردانند؟ نه کسی آنها را پناه دهد نه کسی مواظب حالشان باشد نه سرپرستی همراهیشان کند. مردم از این سو و آن سو برای نظاره آنان فراهم شوند. اما از کسی که سینه اش از بغض ما آگنده است جز این چه توقعی می توان داشت؟ می گویی کاش پدرانم که در جنگ بدر کشته شدند اینجا بودند. و هنگام گفتن این جمله با چوب به دندان پسر پیغمبر می زنی؟ ابدا به خیالت نمی رسد که گناهی کرده ای و منکری زشت مرتکب شده ای.
چرا نکنی؟ تو با ریختن خون فرزندان پیغمبر و خانواده عبدالمطلب که ستارگان زمین بودند دشمنی دو خاندان را تجدید کردی. شادی مکن چه به زودی در پیشگاه خدا حاضر خواهی شد. آن وقت است که آرزو می کنی کاش کور بودی و این روز را نمی دیدی کاش نمی گفتی پدرانم اگر در این مجلس حاضر بودند از خوشی در پوست نمی گنجیدند. خدایا خودت حق ما را بگیر و کینه ما را از آنکه به ما ستم کرد بستان به خدا پوست خودت را دریدی و گوشت خودت را کندی. روزی که رسول خدا و خاندان او و پاره های تن او در سایه رحمت خدا آرمیده باشند تو با خواری هرچه بیشتر پیش او خواهی ایستاد. آن روز روزی است که خدا وعده خود را انجام خواهد داد، این ستمدیدگان را که هر یک در گوشه ای به خون خود خفته اند گرد هم خواهد آورد. او خود می گوید. مپندارید آنان که در راه خدا کشته شده اند مرده اند نه، آنان زنده اند و از نعمتهای پروردگار خود بهره مند می باشند. اما پدرت معاویه که تو را این چنین به ناحق بر گردن مسلمانان سوار کرد، آن روز که دادخواه محمد، دادگر خدا و دست و پای تو در آن محکمه گواه باشد خواهد دانست کدام یک از شما بدبخت تر و بی پناه تر خواهند بود.
یزید ای دشمن خدا! به خدا تو در دیده من ارزش آن را نداری که سرزنشت کنم یا تحقیرت نمایم. اما چه کنم اشک در دیدگان حلقه زده و آه در سینه زبانه می کشد. پس از آنکه حسین کشته شد و لشگر شیطان ما را از کوفه به بارگاه گروه بی خردان آورد تا با شکستن حرمت خاندان پیغمبر پاداش خود را از بیت المال مسلمانان که حاصل دسترنج زحمتکشان و ستمدیدگان است بگیرد. پس از آنکه دست این دژخیمان به خون ما رنگین و دهانشان از پاره گوشتهای ما آکنده است، پس از آنکه گرگهای درنده بر کنار آن بدنهای پاکیزه جولان می زنند توبیخ و سرزنش تو چه دردی را دوا می کند؟ اگر گمان می کنی با کشتن و اسیر کردن ما سودی به دست آورده ای به زودی خواهی دید، آنچه سود می پنداشتی جز زیان نیست.
آن روز جز آنچه کرده ای حاصلی نخواهی داشت. تو پسر زیاد را به کمک خود می خوانی و او از تو یاری می خواهد. تو و پیروانت در کنار میزان عدل خدا جمع می شوید. آن روز خواهی دانست بهترین توشه سفر که معاویه برای تو آماده کرده است این بود که فرزندان رسول خدا را کشتی. به خدا من جز از خدا نمی ترسم و جز به او شکایت نمی کنم. هر کاری می خواهی بکن، هر نیرنگی که داری به کار ببر! هر دشمنی که داری نشان بده! به خدا این لکه ننگ که بر دامن تو نشسته است هرگز سترده نخواهد شد. سپاس خدا را که کار سادات جوانان بهشت را به سعادت پایان داد. بهشت را برای آنان واجب ساخت. از خدا می خواهم پایه های آنان را فراتر برد و رحمت خود را بر آنان بیشتر گرداند چه او کارداری تواناست.


منابع :

  1. سیدجعفر شهیدی- قیام حسین علیه السلام- صفحه 186-189

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/211623