غزل جولانگاه بیان معانی بلند معنوی و عرفانی

عارف ترین عرفای ما که در زندگی شخصی در نهایت تقوا زندگی می کرده اند وقتی می خواسته اند یک امر معنوی را بیان کنند چاره ای نداشته اند الا اینکه آن را در لباس غزل بگویند. چون غزل میدان خیلی وسیعی است برای بیان، یعنی وقتی می خواهند عشق به خدا و شیفتگی خودشان به معنویت را توصیف کنند باید از چشم و ابرو و زلف (استفاده کنند) و زلف را کنایه از یک چیز قرار بدهند، چشم را کنایه از یک چیز، و اندام را کنایه از چیز دیگر قرار بدهند برای اینکه میدان سخن برایشان باز باشد. مگر حافظ می توانست معانی عرفانی خودش را جز با همین قالب می و معشوقه این قدر زیبا بگوید؟ و یا هرکس دیگر.
حالا ممکن است کسی درباره حافظ شک بکند بگوید نه، این همه می و معشوقه گفته، همه مقصودش همین شراب خواری و این حرف ها بوده، در صورتی که قطعا این طور نیست، یعنی هم خود دیوان حافظ و هم تاریخش از این امر حکایت می کند. اگر درباره حافظ تردید بکنیم، درباره مرحوم آقا میرزا محمدتقی شیرازی فقیهی که از ازهد فقهای دنیای تشیع بوده هم شک می کنیم که اهل می و معشوقه نبوده ولی هر وقت خواسته این معانی را بگوید در همین زبان گفته؟
اگر درباره آقا میرزا محمدتقی شیرازی بگوییم چون ایشان را ندیده ایم شک می کنیم، آیا درباره علامه طباطبایی هم می توانیم شک بکنیم، بگوییم آقای طباطبایی هم وقتی که از می و معشوق و اینها دارد می گوید او واقعا العیاذ بالله یک مرد شراب خواره است؟
مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد *** رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد *** از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد
این مسأله را می گوید که هر عشقی در دنیا پیدا می شود باطن و روحش عشق به حق و عشق به کمال مطلق است، ناقص را که انسان می خواهد، از راه خطای در تطبیق می خواهد.
وقتی می خواهد این مطلب را در یک قالب زیبا بگوید ناچار است یک امر محسوس یعنی یک عشق حسی را، مجنونی و لیلایی را بیاورد و بعد این جور فرض کند که مجنون از پایین ترین درجات به عالی ترین درجات بالا رفته است و آن چیزی که مجنون را بالا می برد لیلا بود یعنی آن جاذبه و آن قدرت عشق او بود که این را بالا می برد. یا حافظ همین معنا را به این عبارت می گوید:
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود ***  این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
اینها از تنگی قافیه است، یعنی اگر این لباس را بر این معانی نپوشند نمی توانند زیبایش بکنند، باید این لباس ها را بر تن این معانی بپوشانند تا زیبا و جذاب بشود، دیگران حفظ بکنند و از این مجاز به یک حقیقت برسند (المجاز قنطره الحقیقه).

مبرا بودن تعابیر قرآنی از مجاز
قرآن ابدا این جور چیزها را نیاورده و این از نهایت و کمال قدرت قرآن است، یعنی متوسل به چنین جامه هایی نشده است برای اینکه معنا را لطیف کند و لطیف وارد اذهان نماید.
موضوعات قرآن چیست؟ «الحمد لله رب العالمین؛ سپاس خدا را که پرورش دهنده عالم است.» (حمد/ 2) خدا را به عنوان مربی و پرورش دهنده انواعی از جهان ها و آن کسی که همه جهان ها را از نقص به کمال می برد معرفی می کند. همین معنا را با این عبارت ذکر می کند و در عین حال زیبا و لطیف است، فوق العاده هم زیبا و لطیف است.
یا: «قل هو الله احد* الله الصمد* لم یلد و لم یولد* و لم یکن له کفوا احد؛ بگو خدای یگانه یکتاست. خدایی که همه نیاز بدو برند. نزاده و زاده نشده است. و نه هیچ کس همتا و همگون اوست.» (اخلاص/ 1- 4) کدامیک از آن جامه های حسی که این معشوق و محبوب را برای بشر زیبا می کند در اینجا پوشانده شده است؟
«الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون؛ خدا سرپرست مؤمنان است و آنان را از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون می آورد، و کسانی که کافر شدند سرپرستانشان طغیانگرانند که از نور به تاریکی هایشان می برند. آنها دوزخیانند و در آن جاودانند.» (بقره/ 257)
کلمه ظلمت و نور را آورده بدون اینکه در آن مجاز باشد، چون ظلمت واقعا ظلمت است و نور واقعا نور است یعنی نور حسی یک مصداق نور است، روشنایی روشنایی است.
«لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروه الوثقی؛ در دین اکراهی نیست، چرا که راه از بیراهه آشکار شده است پس هر که به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد، یقینا به محکم ترین دست آویز دست آویخته است.» (بقره/ 256) هر جای قرآن را که در نظر بگیریم همین طور است.
پس این از ناتوانی و بیچارگی بشر است. بشر نمی تواند معانی بسیار زیبا و عالی و لطیف را با بیانی لطیف ذکر کند جز آنکه جامه ای از این امور حسی بر آن بپوشاند، همین جامه هایی که می بینیم چقدر زیاد است و بعضی از آنها به یک حد جلفی هم می رسد.
پس برای این مطلب، اگر انسان به معانی قرآن و به زبان عربی و فن فصاحت و بلاغت به طور کلی در همه زبان ها آشنا بشود آن وقت واقعا لطف تعبیرات قرآن را درک می کند، احساس می کند که این، نوع دیگری از تعبیر و بیان است.
بعد هم واقعا انسان خودش را تحت نفوذ قرآن می بیند و می بیند یک سنخیت خاصی دارد و روح انسان را به سوی خودش می کشد.


منابع :

  1. مرتضی مطهری- نبوت- صفحه 245-243

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/23438