معنا و ملاک های تکامل در تاریخ

مسأله عمده این است که معنای تکامل در تاریخ چیست؟ تعریف تکامل در زیست شناسی اگر چه خیلی روشن نیست ولی تا اندازه زیادی روشن است که یک نوع در مرتبه عالیتر از نوع دیگر قرار می گیرد، بدین معنا که ارگانیزمش مبسوط تر و پیچیده تر است و از نظر کارایی از اعضا و اندام مجهزتری برخوردار است. یعنی این موجود مجهز به اندامی است که از نظر آن نسبت به آن موجود کاراتر است، ولی در باب تکامل تاریخ ما چه بگوییم؟
اگر بگوییم جامعه ها متکامل می شوند و رو به تکامل می روند یعنی چه می شود؟ اگر بگوییم که (زیاد می گوییم) ما داریم پیشرفت می کنیم، پیشرفت از چه نظر؟ اصلا معنی پیشرفت چیست؟
ممکن است پیشرفت به ثروت توجیه شود، یعنی بگویند با گذشت زمان بشر تسلطش بر منابع طبیعی زیادتر می شود و بیشتر می تواند ثروت زمین را استخراج کند، پس این کاملتر است، واقعا هم این خودش مسأله ای است.
«و لقد مکناکم فی الارض و جعلنا لکم فیها معایش قلیلا ما تشکرون؛ و به راستی شما را در زمین مکنت دادیم، و برای شما در آن انواع معیشت ها نهادیم، (اما) اندک سپاس می گذارید.» (اعراف/ 10) بگویند انسان پیشرفته یعنی انسانی که "معایش" را که در زمین هست هر چه بیشتر به دست آورد. همچنین ممکن است ملاک تکامل را قدرت بدانیم البته قدرت با ثروت بستگی دارد ولی عین همدیگر نیستند در باب قدرت هم اگر بگوییم قدرت به معنای تسلط بیشتر است این سؤال مطرح می شود که تسلط بیشتر بر چه؟ بر طبیعت؟ که همان تکنولوژی می شود، یعنی هر چه انسان از نظر تکنیک جلو آمده تسلطش بر طبیعت بیشتر شده است یا تسلط بر انسانهای دیگر؟ آیا می شود این را تکامل نامید؟
بگوییم هر جامعه ای که قدرت بیشتری پیدا کند به طوری که جامعه های دیگر را تحت سلطه خود قرار دهد متکامل تر است؟ مثل امروز که می گوییم دو ابرقدرت وجود دارند امروز دنیا بر همین مقیاس است وقتی می گویند "جامعه پیشرفته" در درجه اول آمریکا و شوروی به نظر می رسند به این علت که آنها ابرقدرت هستند مافوق همه قدرتهای جامعه های دیگر، و پیشرفت همین است و چیز دیگر نیست.
ممکن است پیشرفت بر اساس آگاهی علمی توجیه شود آگاهی علمی غیر از جنبه فنی است، چون فن یک رشته از علم است و همه علوم نیست مثلا اگر جامعه ای در پزشکی خیلی پیشرفت کرده باشد این، ملاک قدرتش نسبت به جامعه دیگر نمی شود ممکن است بهترین اطباء چشم و بهترین جراحان در آن جامعه وجود داشته باشند و مثلا سرطان را در آنجا معالجه کنند، ولی این هرگز ملاک ابرقدرتی نمی شود.
همچنین ممکن است بگوییم اصلا ملاک پیشرفت چیز دیگر است و آن امور معنوی و انسانی است بشر هر چه بیشتر به سوی آزادی یعنی آزادی انسان از طبیعت و آزادی انسان از انسان های دیگر و آزادی انسان از خودش پیش برود، متکامل تر و مترقی تر است.
مثلا ما اخلاق را در نظر بگیریم، اموری که "ارزشهای انسانی" نامیده می شود، بگوییم پیشرفت این است که انسانها به مرحله ای برسند که از نظر اجتماعی هیچ نیازی نباشد به اینکه قوه مجریه در کارها دخالت کند بلکه مردم به طور خودکار موازین اخلاقی را با یک انگیزه اخلاقی و درونی عمل کنند و قهرا از همین جا این نظریه برمی گردد به مسأله تسلط انسان بر خود که این نیز برمی گردد به آزادی انسان از انگیزه های درونی خودش. آزادی معنوی که ادیان همیشه انسان را دعوت می کنند به اینکه بر نفس خود مسلط بشود و از حکومت هواهای نفسانی و شهوات خویش آزاد باشد همین است.
بنابراین (آزادی) سه جبهه پیدا می کند: آزادی از محکومیت طبیعت، آزادی از محکومیت انسانهای دیگر، و آزادی از محکومیت به قول عربها حافز، یعنی انگیزه های درونی خود. اگر ما بعضی از این امور را ملاک پیشرفت بگیریم به سادگی می شود گفت تاریخ متکامل است مثلا اگر ما قدرت را بالخصوص در نظر بگیریم بسیاری از جامعه ها را باید گفت "جامعه های پیشرفته"، مخصوصا جامعه های غربی مثل آمریکا، چون قدرتشان نسبت به گذشته خیلی بیشتر است، مثلا از نظر ثروت قدرتشان نسبت به گذشته خیلی بیشتر است ولی اگر مثلا جنبه های انسانی را در نظر بگیریم قدری کمیت آنها لنگ می شود، یعنی خود غربی ها نیز دیگر مدعی پیشرفت نیستند.


منابع :

  1. مرتضی مطهری- فلسفه تاریخ- صفحه 214-217

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/23760