علت خروج آدم علیه السلام از بهشت

قرآن کریم داستان نزدیک شدن آدم به آن درخت و سپس سقوط او را از بهشت به عالم دنیا اینگونه تبیین می کند: «و علم ادم الاسماء کلها ثم عرضهم علی الملائکه فقال انبئونی باسماء هؤلاء ان کنتم صادقین؛ و خدای عالم همه اسماء را به آدم تعلیم داد او آن گاه حقایق آن اسماء را در نظر فرشتگان پدید آورد و فرمود: اگر شما در دعوی خود صادقید اسمای اینان را بیان کنید.» (بقره/ 31) یعنی آدم پیش از آن که به بهشت برود و به او بگویند اینجا بمان، چشمش باز شده بود و همه حقایق عالم را آموخته بود، آدم بود و در بهشت بود نه یک حیوان چشم بسته ای در بهشت که با خوردن آن میوه چشمش باز شد. آدم بود که رفت به بهشت. چون آدم بود، عارف بود، شناخت داشت، شناسایی داشت و حقایق را می دانست. آدم را از این جهت بیرون کردند که از آدمیت خارج شد، با آن همه علم و معرفت اسیر هوا و هوسش شد، اسیر یک حرص شد، اسیر یک وسوسه و طمع شد. به او گفتند اینجا جای آدم است. آدم نا آدم شد که از بهشت سقوط کرد. آدم به لوازم شناخت خود، به لوازم شناسایی خود عمل نکرد.
خداوند می گوید: ای آدم! تو آدمی، تو شناخت داری، تو جهان بینی داری، تو ایدئولوژی داری، ایدئولوژی در نهایت امر عمل می خواهد (عمل هم دو جنبه دارد: جنبه منفی و جنبه مثبت)، تقوا و خود نگهداری می خواهد، مگر می شود انسان ایدئولوژی داشته باشد ولی تاب تحمل کوچکترین محرومیت را نداشته باشد؟! هم ایدئولوژی داشته باشم و هم هر جا هر چه دیدم دنبالش بروم، مثلا چشمم به یک خوراکی بیفتد، آب دهانم راه بیفتد و دیگر نتوانم نخورم! آدم بودن تقوا و خود نگهداری می خواهد.
در منطق اسلام آدم به این دلیل از بهشت رانده شد که به آن درجه چهارم شناخت خود عمل نکرد، یعنی شناخت، بعد جهان بینی پیدا کرد، بعد ایدئولوژی پیدا کرد، و بعد ایدئولوژی، او را به عمل ملتزم کرد، به اینجا که رسید، پایش لغزید، گفتند: برو بیرون.
قرآن قائل به ممنوعیت شناخت نیست بلکه قائل به امکان شناخت است. به چه دلیل قرآن قائل به امکان شناخت است؟ واضح است: وقتی قرآن دعوت می کند به شناخت، دعوت به یک امر ناممکن نمی کند. وقتی که قرآن راجع به آدم، اول درجه شناختش را تا حد بی نهایت بالا می برد چه می خواهد بگوید؟ می خواهد بگوید: ای بشر! تو امکان شناخت بی نهایت داری: «و علم ادم الاسماء کلها»
امام صادق (ع) روی یک تخته پوستی نشسته بودند. دست زدند به آن و فرمودند: "و حتی این که زیر پای من است" یعنی چنین شناخت بی نهایتی برای آدم حاصل شد. پس قرآن قائل به امکان شناخت است. داستان آدم پر از حکمت است. یکی از حکمتها و درسها و رمزهای داستان آدم مسئله امکان شناخت است، یعنی می خواهد به همه ما بگوید: ای انسانها! شما بچه آن آدمی هستید که شناختش تا این حد بود، "بچه آدم" هستید، بچه آدمی هستید که شناخت بی نهایت پیدا کرد، پس به سوی شناخت بی نهایت بروید. بچه آدم بودن از نظر قرآن مساوی است با بچه شناسا بودن. شما بچه شناخت هستید.
از خود قرآن و قرائن قرآنی و از مسلمات روایات اسلامی بر می آید که آن میوه ممنوع، به جنبه حیوانیت انسان مربوط می شود نه به جنبه انسانیت انسان، یعنی یک امری بوده از مقوله شهوات، از مقوله حرص، از مقوله حسد و به اصطلاح از مقوله ضد انسانی. به درخت طمع نزدیک مشو، یعنی اهل طمع نباش، به درخت حرص نزدیک مشو، یعنی حریص نباش، به درخت حسد نزدیک مشو، یعنی حسادت نورز، ولی آدم از آدمیت خودش تنزل کرد و به آنها نزدیک شد، به حرص، به طمع، به حسد، به تکبر، به این چیزهایی که تسفل و سقوط انسانیت است نزدیک شد، به او گفتند باید بروی بیرون. چه موقعی به او گفتند؟ بعد از آنکه «علم ادم الاسماء کلها» همه حقایق به او آموخته شده است. گفتند اینجا جای تو نیست، برو بیرون!


منابع :

  1. مرتضی مطهری- شناخت- صفحه 31-29 و 29-26

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/24908