حق و باطل از نظر مکاتب مختلف و تفاوت آن با اندیشه اسلامی

در مورد حق و باطل در جامعه و تاریخ چند نظریه وجود دارد.

نظریه ماتریالیست ها
نظر آنها این است که انسان به حسب‏ جنس، موجودی است شرور و بدخواه و ظالم که جز قتل و غارت و دزدی و حیله و دروغ از او سر نمی‏ زند، طبیعت او شرارت است و فساد، استثمار است و ظلم اگر هم در تاریخ بشر خیر و اخلاق و ارزشهای انسانی دیده می‏ شود، اینها اموری جبری است که طبیعت او را وادار می ‏کند که قدری چنین باشد. درون انسان، انسان را به بدی‏ می‏ کشاند و گاهی جبر، انسان را به خوبی دعوت می ‏کند؛ مثلا وقتی که انسانها در مقابل طبیعت و حیوانات درنده قرار گرفتند، متوجه شدند اگر با هم‏ قرارداد صلح اجباری نبندند، نمی‏ توانند از خودشان دفاع کنند، به همین جهت اجبارا بر خودشان تحمیل کردند که یک زندگی اجتماعی داشته باشند و با هم بر اساس‏ عدالت رفتار کنند، چون نفع همه در آن است. پس جبر بیرونی انسان را وادار کرد که خوب باشد، مثل دولتهای ضعیفی که در مقابل یک دولت قوی، پیمان‏ صلح و دوستی می‏ بندند تا از شر او محفوظ بمانند و اگر روزی دشمن مشترک از بین رفت بین خودشان جنگ در می‏ گیرد.
هر جمعی به آن دلیل جمع است که‏ مقابل یک ضد قرار گرفته، یعنی اگر او نباشد اینها با هم خوب و متحد نیستند و اگر جمعی دشمنش را از دست بدهد به تفرقه بدل می ‏شود، دو گروه‏ می ‏شوند و باز اگر یکی از این دو گروه از بین رفت آن یکی دو دسته می‏ شود و همین طور اگر ادامه پیدا کرد و دو نفر ماندند باز با یکدیگر می‏ جنگند و قوی تر می‏ ماند. این مسئله همان داروینیسم اجتماعی است که از نظریه‏ تنازع بقاء داروین، وقتی که آن را به غلط در مورد جامعه بشری تعمیم‏ دادند، حاصل شد.
بسیاری از فیلسوفان ماتریالیست دنیای قدیم و شمار کمتری از ماتریالیستهای دنیای جدید چنین نظریه ای داشته اند، و با بدبینی کامل به‏ طبیعت بشر می ‏نگریسته اند. اینها بشر را قابل اصلاح نمی ‏دانند و به تز اصلاحی‏ قائل نیستند و ارائه تز اصلاحی از نظر آنان معنا ندارد و مثل این است که‏ کسی برای عقرب قانون وضع کند تا خوب شود و کسی را نگزد، حال آنکه: وقتی طبیعت عقرب گزندگی باشد، قانون و تز وضع کردن معنا ندارد. بشر هم همین طور، تا وقتی روی زمین است شرارت خواهد داشت و اصلاح پذیر نخواهد بود.
این متفکرین عموما به همین دلیل خودکشی را تجویز می ‏کنند، می‏ گویند چون‏ زندگی شر است و انسان هم شر است یک کار خیر بیشتر در جهان نیست و آن‏ پایان دادن به شر زندگی است، تا انسان از این جهان پر شر و شور و دنیای‏ شر وجود خودش خلاص شود. بر اساس این بینش، بشر به حسب غریزه موجود شروری است و شرارت جزء ذات و سرشت اوست، از اول که در این دنیا آمده همین جور بوده، الان هم‏ هست، در آینده هم هر چه بماند همین است و غیر از این نیست، امید بهبود و آینده خوب برای بشریت خیال است.

نقد قرآن بر ماتریالیستها
قرآن کریم در مسئله آفرینش انسان در این زمینه مطالبی دارد، خداوند وقتی‏ اعلام کرد: «انی جاعل فی الارض خلیفة؛ من خلیفه و جانشینی در زمین قرار می ‏دهم.» (بقره/ 30) ملائکه با بدبینی نسبت به سرشت انسان، اظهار داشتند: «أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء؛ می ‏خواهی در روی‏ زمین کسی را قرار دهی که فساد می‏ کند و خون می‏ ریزد؟» (بقره/ 30) یعنی در سرشت این‏ موجود جز فساد و خون ریزی چیزی نیست. خداوند در جواب آنها فرمود: «انی‏ اعلم ما لاتعلمون؛ من چیزی می ‏دانم که شما نمی ‏دانید.» (بقره/ 30) یعنی آنها را تخطئه نکرد و نگفت که دروغ می ‏گوئید، بلکه گفت ورای آنچه شما می ‏دانید من چیزها می‏ دانم، شما یک طرف سکه را خوانده اید، شما عارف به حقیقت‏ موجودی که من می‏ خواهم بیافرینم نیستید، حد شما کمتر از آن است که او را بشناسید، او برتر و بالاتر است.
به این ترتیب ملائکه، که قسمتی از کتاب‏ وجودی انسان را شناخته و خوانده بودند و نیمی از آن را نخوانده بودند، اظهار بدبینی کامل کردند حال اگر عده ای از متفکرین‏ جنبه های سیاه و تاریک زندگی بشر را ببینند و این طور اظهارنظر بکنند خیلی عجیب به نظر نمی ‏آید.

نظریه ژان ژاک روسو
نظریه دیگری که عکس نظریه قبل است، می ‏گوید: طبیعت و سرشت بشر بر خیر است، بر حق است، بر درستی و راستی است. انسان موجودی اخلاقی و صلح‏ جو و خیرخواه است، اصل در طبیعت بشر، نور و عدالت و امانت و تقواست‏، پس چه چیز انسان را فاسد می‏ کند؟ می‏ گویند انحراف بشر علت خارجی دارد، از بیرون به بشر تحمیل می‏ شود، جامعه انسان را فاسد می ‏کند.
ژان ژاک روسو چنین عقیده ای دارد و در کتاب معروف خود "امیل" می‏ خواهد نشان دهد که انسان طبیعی، انسان خارج از جامعه، انسان در طبیعت، موجودی است‏ سالم و درست و پاک، و همه نادرستی‏ ها، فسادها و ناپاکی ها از جامعه به‏ او تحمیل می ‏شود. به همین جهت روسو به اجتماع و زندگی اجتماعی بدبین است و تز اصلاحی او این است که بشر باید تا حد ممکن به طبیعت برگردد. روسو به تمدن‏ جدید خوش بین نیست چون معتقد است که تمدن جدید انسان را از طبیعت دور می ‏کند.
هر چه انسان از طبیعت دورتر شود فاسدتر می‏ شود و هر چه به طبیعت اولیه‏ نزدیکتر باشد، به انسانیت و درستی و پاکی نزدیکتر است. نظریه روسو که‏ فردی مذهبی است از یک نظر شبیه نظریه فطرت است که در اسلام مطرح شده، و شبیه است به جمله معروف پیامبر اکرم (ص) که‏ فرمود: «کل مولود یولد علی الفطرة حتی یکون ابواه هما اللذان یهودانه و ینصرانه و یمجسانه؛ هر بچه ای از مادر بر فطرت پاک اسلامیت متولد می ‏شود، بعد پدر و مادر او را یهودی یا نصرانی یا مجوسی می ‏کنند.» انحراف یهودی گری، نصرانی گری، مجوسی گری مثل‏ است و پدر و مادر به عنوان نمونه دو عامل اجتماعی ذکر شده اند، یعنی‏ فطرت انسان سالم است، جامعه آن را منحرف می ‏کند.
در یکی از تعبیرات‏ این احادیث پیامبر مثالی می ‏زند، می‏ فرماید: اینکه گوش حیوانات خود را می‏ برید هیچوقت شده که این حیوانات وقتی از مادر متولد می‏ شوند گوششان‏ بریده باشد؟ نه، همیشه سالم از مادر متولد می‏ شوند و بعد انسانها گوششان‏ را می ‏برند. از نظر روحی هم همین طور است، همه انسانها سالم، درست و حق‏ گرا و خیرخواه متولد می‏ شوند، انحراف ها، کجروی ها، دروغگوئی ها، ظلم ها، خیانت ها، شرارت ها و فسادها، بعد به انسان تحمیل می‏ گردد.
پس این نظریه‏ بر اساس خوش بینی به طبیعت بشریت، به جنس بشریت و سرشت و ساختمان‏ بشریت استوار است و اصل را درستی و حقانیت و راستی می‏ داند، و انحراف‏ را معلول علل خارجی و عرضی و به اصطلاح فلاسفه علل اتفاقی می ‏داند یعنی بر مبنای علل طبیعی، درونی و دینامیکی، حرکت انسان بر راه راست و صراط مستقیم است و بر اثر تغییرات عرضی، اتفاقی، مکانیکی و بیرونی‏ انحرافات و بدیها و شرور به انسان تحمیل می ‏شود.

نظریه ماتریالیسم تاریخی
در قرن نوزدهم یک مکتب مادی ظهور کرد که ادعای خوش بینی به تاریخ آینده و جامعه را داشت، این مکتب‏ مارکسیسم بود.
هگل منطق و فلسفه‏ ای بنیاد گزارد که اعتقاد به تکامل و رشد و توسعه، اساس آن بود. هر چند هگل مادی نبود، اما مارکس با استفاده از منطق‏ دیالکتیک او بینش مادی خود را بنا نهاد (ماتریالیسم دیالکتیک) او هویت تاریخ را هم مادی معرفی کرد (ماتریالیسم تاریخی) فلسفه‏ تاریخ مارکس بر چند اصل مبتنی است:

نفی فطرت و غریزه
انسان در ذات خودش نه خوب است و نه بد. مارکسیسم در انسان شناسی‏ اش‏ فطرت و غریزه برای انسان نمی‏ شناسد و هرگونه ذات و سرشت درونی را نفی‏ می ‏کند، چون قبلا در جامعه شناسی قرن نوزدهم این مسئله مطرح شده بود که‏ جامعه شناسی انسان بر روانشناسی او تقدم دارد، چیزهائی که می ‏پنداریم‏ برای انسان غریزی و فطرت است، در واقع جامعه به او عطا کرده و اصولا هر چه انسان دارد، جامعه به او داده است. این جامعه است که به همه جهازات‏ روحی و روانی انسان شکل می‏ بخشد، جامعه است که غریزه اخلاقی را به فرد تحمیل می‏ کند و او خیال می‏ کند که آن را از خودش دارد.
انسان مثل یک ماده خام است که تحویل‏ کارخانه داده می‏ شود و خودش هیچ اقتضائی ندارد، کارخانه آن را به هر شکلی خواست در می ‏آورد، یا مثل نوار خالی ضبط صوت است که هر چه بگوئید همان را به شما تحویل می‏ دهد. قرآن بخوانید قرآن، شعر بخوانید شعر، نثر بخوانید نثر تحویل می ‏دهد. پس انسان در ذات خودش نه غریزه خوبی دارد نه غریزه بدی، اینها مربوط به عوامل اجتماعی است، عواملی پیچیده که ممکن است افراد را خوب بسازد یا بد.

اصالت اقتصاد
از نظر جامعه شناسی مارکسیسم، سازمانها و بنیادهای جامعه همه در یک‏ سطح نیستند، جامعه مانند ساختمانی است که یک پایه و زیربنا دارد و بقیه قسمتهای آن بر روی آن پایه بنا می‏ شوند و تابع آن هستند. پایه و زیربنای جامعه اقتصاد است و تغییر اوضاع و احوال اقتصادی باعث تغییر نهادهای اجتماعی خواهد شد و تغییر عوامل اجتماعی باعث تغییر رفتار انسان ها می‏ گردد. پس انسان از جامعه شکل می‏ گیرد و جامعه از اقتصاد، و اقتصاد هم ساخته‏ روابط تولید و در نهایت ابزار تولید است.
شکل ابزار تولید است که جامعه‏ را می ‏سازد، و جامعه است که انسان را می‏ سازد. اگر خواستید انسانها را در طول تاریخ بشناسید، وضع اقتصادی و ابزار تولید اجتماعی آنها را بشناسید. خوبی و بدی انسان تابع وضع خاص ابزار تولید است. خیر و نور و عدل از یک طرف و شر و ظلمت و ظلم از طرف دیگر به‏ انسانها مربوط نیست، اینها همه تابع نظام تولید است، نظام تولیدی‏ گاهی جبرا ایجاب می ‏کند عدل را و گاهی جبرا ایجاب می‏ کند نقطه مقابلش را.

نظریه اسلام
انسانها در صحنه جامعه، برخی‏ طرفدار حق و عده ای به دنبال باطل هستند. فرشته، بر خیر الهام و شیطان به‏ شر وسوسه می ‏کند. پس انسانها دو گونه می‏ شوند: عده ای که راه حق و خیر را می ‏روند، راه‏ ایمان و انبیاء را می ‏روند و بعضی دیگر که راه شیطان را می ‏پیمایند و به‏ دعوت انبیاء کفر و نفاق می ‏ورزند. به قول مولوی:
دو علم افراشت: اسپید و سیاه *** آن یکی آدم، دگر ابلیس راه
یک پرچم سپید و یک پرچم سیاه، یک پرچم هدایت و یک پرچم ضلالت، یک پرچم نور و یک پرچم ظلمت؛ در نتیجه جامعه ممزوجی است از خیر و شر و حق و باطل، چون انسان ممزوجی است از خیر و شر. این نزاع و درگیری حق و باطل همیشه در صحنه وجود فرد و در صحنه اجتماع حکمفرماست؛ حال غلبه با کدام است، بحث دیگری است.
البته ما معتقدیم که غلبه نهائی با حق و حقیقت است، عدل بر ظلم غلبه خواهد کرد و خیر بر شر پیروز خواهد شد، نور بر ظلمت غلبه خواهد کرد و دین بر کفر پیروز خواهد شد: «هو الذی ارسل‏ رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون؛ او کسى است که رسول خود را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر هر چه دین است پیروز گرداند، هر چند مشرکان خوش ندارند.» (توبه/ 33)
«وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدلنهم من‏ بعد خوفهم امنا یعبدوننی لا یشرکون بی شیئا؛ خدا به کسانى از شما که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده ‏اند، وعده داده است که حتما آنها را در زمین جانشین کند، چنان که اسلافشان را جانشین کرد، و دینشان را که برایشان پسندیده، براى آنها استقرار بخشد و خوفشان را به ایمنى بدل سازد، آنان مرا عبادت می کنند و چیزى را با من شریک نمی ‏سازند.» (نور/ 55)
نظر اسلام درست بر خلاف نظر مارکسیسم است. قرآن کریم جریان هستی را بر اساس حق می‏ داند و حق‏ را اصیل معرفی می‏ کند و در مقابل، هر چند باطل را نفی نمی‏ کند اما آن را اصیل نمی‏ داند. از این رو قرآن به تاریخ خوش بین است و برای انسان اصالت‏ قائل است. قرآن نمی ‏گوید انسان فقط یک ابزار است و در مسیر یک جبر کور واقع شده است، چون برای ایمان اصالت قائل است. اسلام برای انسان یک‏ گرایش ذاتی به صداقت و امانت و عدالت معتقد است، به تعبیر قرآن انسان‏ حنیف است، حق گرا است، یعنی میل به کمال و خیر و حق بالفطره در او وجود دارد. در عین حال از آزادی و اختیار برخوردار است و لذا ممکن است از مسیر خودش منحرف شود و حق کشی کند، ظلم کند، دروغ بگوید، قرآن اینها را به صورت یک جریانهای موقت می ‏پذیرد.
پس در این بینش، باطل به عنوان یک امر نسبی و تبعی و به عنوان یک‏ نمود و یک امر طفیلی مطرح می‏ شود. ظلم که پیدا می ‏شود از کجا پیدا می‏ شود؟ از اینجا پیدا می‏ شود که ستمگر، آن حس ملکوتی و خدائی خودش را به جای‏ آنکه در مسیر خدائی ارضاء کند، در مسیر غیر خدائی و شیطانی ارضاء می‏ کند. بطلان و شر از یک نوع تغییر مسیر پیدا می ‏شود که لازمه مرتبه وجودی انسان‏ یعنی مختار و آزاد بودن انسان است. حق اصیل است و باطل غیر اصیل، و همیشه بین امر اصیل و غیر اصیل اختلاف و جنگ است، ولی این طور نیست‏ که حق همیشه مغلوب باشد و باطل همیشه غالب. آن چیزی که استمرار داشته و زندگی و تمدن را ادامه داده حق بوده است، و باطل نمایشی بوده که جرقه‏ ای زده، بعد خاموش شده و از بین رفته است.
فرق است بین جامعه بیمار و جامعه ای که شر در آن غالب شده باشد. شما آن‏ قله های شامخ را در نظر نگیرید، آنها مقیاس جامعه نیستند، جامعه مثل‏ یک فرد است. حق و حقیقت در جامعه اگر از یک حد کمتر باشد آن جامعه می ‏میرد اگر جامعه ای باقی باشد، معلوم می ‏شود در میان دو حد باطل افراط و تفریط نوسان دارد. حالا اگر در آن حد معتدل باشد، جامعه ای مترقی است و در مقابل، ممکن است در مرز از هم گسیختگی‏ باشد از این طرف یا در مرز از هم گسیختگی باشد از آن طرف، جامعه هائی که‏ قرآن می‏ گوید آنها هلاک شدند کدام جامعه ها است؟ جامعه هائی که باطل بر آنها غلبه کرده است.
تأکیدی که قرآن می‏ کند این است که جامعه باید در حال تعادل واقعی باشد پس مریض بودن جامعه غیر از این است که بر جامعه، باطل غلبه داشته‏ باشد. این دو نباید با یکدیگر اشتباه شود، جنگ میان حق و باطل همیشه وجود داشته است، انسان می‏ بیند باطل به طور موقت می ‏آید، روی حق را می ‏پوشاند، ولی‏ آن نیرو را ندارد که بتواند به صورت دائم باقی بماند و عاقبت کنار می ‏رود.
باطل وجود تبعی و طفیلی دارد، وجود موقت دارد، آن چیزی که استمرار دارد حق است. هر وقت جامعه ای در مجموع به باطل گرائید، محکوم به فنا شده است یعنی به باطل گرائیدن به طور کامل، و از حق بریدن همان و فانی‏ شدن همان باطل، یک شی‏ء مردنی است، محکوم به مرگ است، از درون‏ خودش دارد می ‏میرد. نظیر اینکه امروزه می‏ گویند فلان تمدن محکوم به مرگ‏ است، رو به زوال است، یعنی از درون خودش دارد می‏ میرد، در حال مردن‏ است، چون بعضی مرگها تدریجی است و ضرورت ندارد دفعی باشد.
‏رحمانیت خدا اصالت دارد، قهر و غضب و جباریت و انتقام هم که از صفات‏ الهی است، اسماء تبعی هستند و از لطف او ناشی می ‏شوند. در این دید عالی‏ جز الله و رحمانیت و رحیمیت او چیزی وجود ندارد، هر چه هست خیر است‏، کمال است، جود است، شر و نقص و عدم، اموری اعتباری و تبعی و نسبی‏ هستند. در نظام هستی، خیر غالب است، حق اصیل است و باطل هم اگر پیدا شد، محکوم و غیر اصیل و نابود شدنی است، و آنچه پایدار می ‏ماند حق است: «کل شی‏ء هالک الا وجهه؛ جز ذات او همه چیز فانى است‏.» (قصص/ 88) «و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام؛ و تنها ذات با شکوه و ارجمند پروردگارت باقى می ماند.» (الرحمن/ 27)
در تاریخ بشر هم این بینش حکم می‏ کند که حق پیروز و نظام حق بر نظامهای‏ باطل چیره خواهد شد: «هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی‏ الدین کله و لو کره المشرکون؛ او کسى است که رسول خود را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر هر چه دین است پیروز گرداند، هر چند مشرکان خوش ندارند.» (توبه/ 33) اندیشه پیروزی نهائی نیروی حق و صلح و عدالت بر نیروی باطل و ستیز و ظلم، گسترش جهانی ایمان اسلامی، استقرار کامل و همه جانبه ارزشهای‏ انسانی، تشکیل مدینه فاضله و جامعه ایده ‏آل، اندیشه‏ ای است که کم و بیش همه فرق و مذاهب اسلامی (با تفاوتها و اختلافهائی) بدان مؤمن و معتقدند.
زیرا این اندیشه، به حسب اصل و ریشه، قرآنی است. این قرآن مجید است که با قاطعیت تمام، "پیروزی نهائی ایمان اسلامی" (توبه/ 33 و صف/ 9) ''غلبه قطعی صالحان و متقیان'' (انبیا/ 105) ''کوتاه شدن دست‏ ستمکاران و جباران برای همیشه'' (قصص/ 5) ''و آینده درخشان و سعادتمندانه بشریت‏'' (اعراف/ 128) را نوید داده است.
این اندیشه بیش از هر چیز مشتمل بر عنصر خوشبینی نسبت به جریان کلی‏ نظام طبیعت و سیر تکاملی تاریخ و اطمینان به آینده، و طرد عنصر بدبینی‏ نسبت به پایان کار بشر است، که طبق بسیاری از نظریه ‏ها و فرضیه ‏ها فوق ‏العاده تاریک و ابتر است.


منابع :

  1. مرتضی مطهری- قیام و انقلاب مهدی- صفحه 13-14

  2. مرتضی مطهری- حق و باطل- صفحه 35-13

http://tahoor.com/fa/Article/PrintView/27073