زنان الگو از نظر آیات قرآن

اگر انسان وارسته شد مى تواند الگوى دیگر انسان ها قرار گیرد. اگر مرد باشد الگوى مردم است نه مردان، و اگر زن باشد باز الگوى مردم است نه زنان. این مطلب را قرآن کریم به صورت صریح روشن کرده و چهار زن را به عنوان زن نمونه، (دو نمونه خوب و دو نمونه بد)، ذکر مى کند. زن، چه بد و چه خوب نمونه زنان نیست، زن نمونه است. فرق است بین این دو مطلب که اگر زن خوب شد، آیا نمونه زنان مى باشد یا زن نمونه است؟ چه این که مرد، اگر خوب شد، نمونه مردان نیست بلکه مرد نمونه است.
قرآن کریم مى فرماید: آن که خوب است نمونه مردم است، نه نمونه مردان و زن خوب، نمونه زنان نیست، بلکه زن نمونه است، چه این که زن بد، نمونه زنان بد نیست، بلکه نمونه انسان هاى بد است. خدا به عده زیادى از مردان فضیلت داد و مى دانست که از عهده آن برنیامده و سرانجام رسوا خواهند شد و اعطاى فضیلت به آنها فقط از باب، معذرة الى ربکم و اتمام حجت بود به همین جهت به آنها فضیلت داد، ولى سمت و ماموریت نداد. زیرا کسى که در کار خود انحراف دارد، اگر ماموریت و سمتى پیدا کند به مبانى دین صدمه مى زند. خداوند به بلعم باعورا فضیلت داد ولى سمت نداد، به سامرى فضیلت داد ولى سمت نداد.

زن لوط و زن نوح
قرآن کریم نمونه مردم بد را با نقل داستان دو زن بد، تبیین کرده و مى فرماید: «ضرب الله مثلا للذین کفروا امراة نوح و امراة لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلم یغنیا عنهما من الله شیئا و قیل ادخلا النار مع الداخلین» (تحریم/آیه 10)؛ «خدا براى کسانى که کافر شدند زن نوح و لوط را مثل آورده، که هر دو در نکاح دو بنده از بندگان شایسته ما بودند و به آنها خیانت کردند و کارى از دست شوهران آنها در برابر خدا ساخته نبود، به آنان گفته شد با داخل شوندگان، داخل آتش شوید». در این جا خداوند نمى فرماید: «ضرب الله مثلا لللاتی کفرن» و نمى فرماید: «ضرب الله مثلا للنساء الکافرات» نمى گوید خدا نمونه زنان بد را ذکر کرد، بلکه مى گوید نمونه مردم کافر را ذکر کرد. «ضرب الله مثلا للذین کفروا» نه «للنساء» و نه «لللاتی کفرن»، بنابراین معلوم مى شود این «للذین کفروا»، به معناى مردان کافر نیست بلکه به معناى مردم تبهکار و بزهکار است.
منظور از خیانت نیز در اینجا، خیانت مکتبى، اعتقادى و فرهنگى است، و به همین دلیل ذات اقدس اله به ما فرمود: «لا تخونوا الله والرسول و تخونوا اماناتکم» (انفال/آیه 27)؛ «خیانت نکنید به خدا و رسول و خیانت نکنید به امانت هایتان. به پیامبر خیانت کردن، یعنى، با دین او بد رفتارى کردن». در اینجا که فرمود: زن لوط و زن نوح به این دو پیامبر که یکى از آنها پیامبر اولواالعزم است و دیگرى حافظ شریعت ابراهیم (ع)، خیانت کردند، یعنى مکتبشان را نپذیرفتند، و اینها نمونه مردم تبهکار و کافرند. بنابراین معلوم مى شود که اگر سخن از «الذین» و «امنوا» و مانند آن است بنابر فرهنگ محاوره، منظور، مردم هستند، نه مردان. و در همین آیه هم که فرمود: «قیل ادخلا النار مع الداخلین» اگرچه «ادخلا» همان طورى که تثنیه مذکر است، تثنیه مؤنث هم هست، اما این که «داخلین» را به صورت جمع مذکر سالم ذکر کرد منظور، مردم جهنمى هستند نه مردان جهنمى.

زن فرعون
قرآن کریم دو نمونه خوب از زنان را نیز به عنوان الگو ذکر مى کند، زنان با فضیلتى که ذات اقدس اله، را نمونه مردم مؤمن مى شمارد و درباره آنها چنین مى فرماید: «و ضرب الله مثلا للذین آمنوا امراة فرعون اذ قالت رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة و نجنی من فرعون و عمله و نجنی من القوم الظالمین» (تحریم/آیه 11)؛ «براى کسانى که ایمان آوردند خداوند همسر فرعون را مثل آورده آنگاه که گفت: پروردگارا پیش خود در بهشت براى من خانه اى بساز و مرا از فرعون و کردارش نجات بخش و مرا از دست مردم ستمگر برهان».
تعبیر قرآن در آیه این نیست که: همسر فرعون نمونه زنان خوب است، بلکه مى فرماید: زن خوب نمونه جامعه اسلامى است و جامعه برین از این زن الگو مى گیرد، نه این که فقط زنان باید از او درس بگیرند. ذات اقدس اله، در این آیه نیز نمى فرماید: «و ضرب الله مثلا لللاتی امن امراة فرعون» بلکه مى فرماید: نمونه مردم خوب، زن فرعون است. و ضرب الله مثلا للذین امنوا امراة فرعون؛ (نازعات/آیه 24)؛ یک چنین زنى در خانه اى زندگى مى کرد که صاحب آن خانه ادعاى: «انا ربکم الاعلى»؛ پروردگار بزرگتر شما منم. داشت و شعار:«ما علمت لکم من اله غیری» (قصص/آیه 38)؛ «براى شما خدایى غیر از خودم نمى شناسم. در سر مى پروراند و ادعاى انحصار مى نمود».
ذات اقدس اله در قرآن کریم به صورت حصر مى فرماید: «سبح اسم ربک الاعلى» (اعلى/آیه 1)؛ «تسبیح کن نام پروردگار والاى خود را». کلمه اعلى مفهومى است که حصر را همراه دارد، بنابراین، دو نفر به عنوان اعلى نمى توانند یافت شوند، فرعون نیز با گفتن این کلمه داعیه انحصار داشت و این اعلى بودن را ادعا مى کرد. او همانطورى که ادعاى ربوبیت را داشت، مدعى توحید ربوبى هم بود. سخن از ارباب متفرقه نمى گفت. او مى گفت: نه تنها من خدایم، بلکه من، تنها خدا هستم. به جاى «لا اله الا الله» شعار «لا اله الا انا» را سر مى داد و در چنین خانه اى بانویى نشات گرفت که نمونه مردم متدین است. قرآن در مقام ذکر فضائل این بانو مهمترین آنها را در بعد دعا مى داند که در این دعا شش نکته مهم اخذ شده است. علت این که این بانو نمونه مردم خوب است به خاطر آن است که در نیایشش به ذات اقدس اله عرض مى کند: «اذ قالت رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة»، «این زن در کنار خدا، بهشت را مى طلبد». دیگران بهشت را مى طلبند، و در دعاهایشان از خداوند: «جنات تجری من تحتها الانهار» (فرقان/آیه 10)؛ «بهشت هایى که از زیر آنها نهرها جارى است». درخواست مى کنند، اما این بانو اول خدا را می خواهد و بعد در کنار خدا، خانه طلب مى کند. نمى گوید «رب ابن لی بیتا فی الجنة» و نمى گوید «رب ابن لی بیتا عندک فی الجنة» بلکه مى گوید: «رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة اول عندالله»، را ذکر مى کند بعد سخن از بهشت را به میان مى آورد. یعنى اگر سخن از: «الجار ثم الدار» (بحار الانوار، ج 10، ص 25)؛ اول همسایه بعد منزل خود است، این بانو هم مى گوید: «الله ثم الجنة» البته جنتى که عندالله باشد، با «جنتى که تجری من تحتها الانهار»، است تفاوت فراوان دارد. در این نیایش ششگانه یا دعاى شش بعدى دو درخواست به تولى برمى گردد یکى لقاء الله و دیگرى بهشت. یعنى یکى «جنة اللقاء» و دیگرى «جنات تجری من تحتها الانهار» و چهار خواسته دیگر هم به تبرى برمى گردد: 1-«و نجنی من فرعون» 2-«و عمله» 3- «نجنی من القوم الظالمین» 4 - و «اعمالهم» که محذوف است. آنجا که مى فرماید: «نجنی من فرعون و عمله»، خواسته او این نیست که: خدایا مرا از عذاب فرعون نجات بده. ممکن است کسى بگوید خدایا مرا از دست ظالم نجات بده ولى وقتى خود به قدرت رسید، دست به ظلم بیالاید. اما این بانو عرض مى کند: نه تنها مرا از فرعون نجات بده، بلکه از ستمکارى هم مرا برهان، مرا نجات بده تا زیر بار شرک فرعون نروم و خود نیز داعیه ربوبیت در سر نپرورانم «رب نجنی من فرعون و عمله». سپس مى گوید و «نجنی من القوم الظالمین»، چون ممکن است کسى از فرعون بدهد ولى به دام آل فرعون یا سایر ستمکاران بیفتد. لذا درخواست پنجم را عرض مى کند «و نجنی من القوم الظالمین و اعمالهم»، به قرینه نجنی من فرعون و عمله حذف شده است و حذف در این گونه موارد جایز است. بنابراین بانویى که تا به این حد عالى مى فهمد و درخواست هایش تبرى و تولى داشته و مسائل اجتماعى و فردى را از ذات اقدس اله مسالت مى کند، آیا این زن نمونه، تنها نمونه زنان است؟ یا به تعبیر قرآن کریم نمونه مردم جامعه است؟

مقام ویژه حضرت مریم
مقام ویژه مریم (ع) نمونه چهارمى است را که قرآن بیان مى کند. خداوند پس از معرفى همسر فرعون به عنوان الگوى انسان هاى مؤمن در آیه بعد براى گرامی داشت مقام خاص مریم مى فرماید: «و مریم ابنت عمران التی احصنت فرجها فنفخنا فیه من روحنا و صدقت بکلمات ربها و کتبه و کانت من القانتین» (تحریم/آیه 12)؛ «و مریم دختر عمران را، که خود را پاکدامن نگاه داشت و در او از روح خود دمیدم و سخنان پروردگار خود و کتاب هاى او را تصدیق کرد و از عبادت پیشگان بود». یعنى «و ضرب الله مثلا للذین آمنوا مریم ابنت عمران» و چون مقام مریم، بالاتر از مقام زن فرعون بود لذا اینها را یک جا ذکر نکرد، بلکه در دو آیه جدا ذکر فرمود، برخلاف آن دو کافره که در یک جا ذکر نکرد، بلکه در دو آیه جدا ذکر فرمود، بر خلاف آن دو کافره که در یک آیه ذکر شدند. حضرت مریم (ع) در اثر احصان، صیانت، عفت و در اثر دریافت آن روح غیبى به جایى رسید که «صدقت بکلمات ربها و کتبه وکانت من القانتین» گشت.

از این چهار نمونه سوره تحریم به خوبى بر مى آید که نه مرد نمونه، نمونه مردان است و نه زن نمونه، نمونه زنان. ممکن است کشاورز نمونه، نمونه کشاورزان، صنعتگر نمونه، نمونه صنعتگران، خطاط نمونه، نمونه خطاطان باشد، ولى انسان نمونه، نمونه همه انسان هاست و اختصاصى به زن یا مرد ندارد.پس در ارزیابى مقام و کمالات مریم نقش مادر آن بانو را نباید فراموش کرد. گرچه در تربیت مریم (ع) حضرت زکریا (ع) نیز نقش داشت لیکن این امر در مرحله نهایى بود نه در پیدایش ابتدایى، مادر این بانو لیاقت آن را داشت که مادر پیغمبر (ص) بزاید و آن خضوع را داشت که فرزندش را به معبد حق اهدا کند، و این که ذات اقدس اله این گوهر را پذیرفت، براى آن بود که مى دانست اگر به او فیض عطا نماید امین در حفظ فیض خواهد بود.

خدا به عده زیادى از مردان فضیلت داد و مى دانست که از عهده آن برنیامده و سرانجام رسوا خواهند شد و اعطاى فضیلت به آنها فقط از باب: «معذرة الى ربکم» (اعراف/آیه 164)؛ و اتمام حجت بود لذا به آنها فضیلت داد، ولى سمت و ماموریت نداد. زیرا کسى که در کار خود انحراف دارد، اگر ماموریت و سمتى پیدا کند به مبانى دین صدمه مى زند. خداوند به بلعم باعورا فضیلت داد ولى سمت نداد، به سامرى فضیلت داد ولى سمت نداد. سامرى آدم کوچکى نبود او با چشم درونى خود اثر فرشته ها را دید و گفت: «بصرت بما لم یبصروا به» (طه/آیه 96)؛ «من دیدم چیزى را که توده ناظران ندیدند»، ولى به جاى این که از آن اثر فیض گرفته، و راه موسى و هارون را ادامه بدهد، و شاگردى آنها کند، گوساله پرستى را رواج داد. بلعم باعورا نیز، کسى بود که طبق یک نقل، ذات اقدس اله درباره او فرمود: «و اتل علیهم نبا الذی اتیناه ایاتنا فانسلخ منها» (اعراف/آیه 175)؛ «خبر آن کس را که آیات خود را به او تعلیم داده بودیم و از آن دور شد براى آنان بخوان».

اینها نمونه هاى قرآنى است مبنى بر این که خدا مى داند که به چه کسى سمت بدهد، به همین جهت فضیلت را مى دهد تا معلوم شود، که عده اى عمدا فضیلت را به رذیلت تبدیل مى کنند. چون ذات اقدس اله از درون و برون همگان با خبر است، هرگز به کسانى که لاحقه سوء دارند سمت رسمى نمى دهد.«الله اعلم حیث یجعل رسالته» (انعام/آیه 124)؛ «ذات اقدس اله مى داند که به چه کسى ماموریت بدهد». او نظیر بشرهاى عادى نیست که به کسى ابلاغ بدهد، بعد کشف خلاف بشود، و بگوید: من که درون بین نبودم. خداوند خلافت، رسالت، نبوت، امامت و رهبرى را به کسى که از درون آنها مستحضر است و درونى فاسد دارند نخواهد داد اما کسانى که ذات اقدس اله مى داند، با حسن اختیارشان پایدار و پایبند هستند، اینها را مى پذیرد و مریم (ع) از این نمونه بود. بنابراین گرچه او در بدو پیدایش، کودکى بیش نبود اما معلوم بود که اگر خدا به او فضیلت بدهد او در حفظش پایدار و استوار است. لذا در ابتداى زندگى، مادرى، همچون زن عمران، سرپرستى او را به عهده داشت و بعد وقتى مى خواهد به نذر خود عمل کند، او را به معبد مى سپارد، و از آن به بعد است که: «و کفلها زکریا» (آل عمران، 137)؛ «خدا زکریا را کفیل او قرار داد».

یعنى «جعل الله سبحانه و تعالى لزکریا کفیلا لها»، «کفل» در این جمله دو مفعول گرفته است «مکفل» خدا است و خداى متعال مریم (ع) را در تحت سرپرستى زکریا (ع) کفالت نمود «و کفلها زکریا» نه «تکفلها زکریا» زکریا (ع) متکفل نشد مگر به وحى الهى.
این چنین نبود که قرعه خود به خود به نام زکریا (ع) بیفتد، به همین جهت فرمود: اینها قرعه زدند و خیلى ها شیفته بودند که این کودک را سرپرستى کنند: «و ما کنت لدیهم اذ یختصمون» (آل عمران/آیه 44)؛ تو نزد آنان نبودى آنگاه که مجادله داشتند. و بنا را بر قرعه نهادند اما قرعه به نام مبارک زکریا (ع) خورد، به خواست خدا قرعه به نام او در آمد.
«و ما کنت لدیهم اذ یلقون اقلامهم ایهم یکفل مریم» (آل عمران/آیه 44)؛ «تو نزد آنان نبودى آنگاه که قرعه انداختند تا کدام یک مریم را کفالت کند». خدا مى فرماید: ما طورى برنامه را تنظیم کردیم که خود مکفل شویم و زکریا (ع) متکفل و مریم (ع) تحت کفالت باشد. و این در مرحله بقاء است که پرورش و رشد اوست وگرنه در بدو پیدایش و تکونش، و ظهور و هجرت او از رحم به دامن، در سایه تربیت آن بانو بود. گاهى خداوند مى گوید راه راست را به شما نشان مى دهم و زمانى براى تشویق مى فرماید: توفیق سلوک در راهى را که انبیا رفته اند به شما عطا مى کنم و زمانى بالاتر از این را نوید مى دهد و مى فرماید: شما را با همراهان و همسفران و قافله سالارانى چون انبیا و صدیقین و شهدا و صالحین همراه مى کنم. یکى از صدیقین مریم (ع) است. که همراهى با او اختصاصى به زنها ندارد تا زنها بگویند خدایا راه مریم را به ما ارائه بده بلکه همه نمازگزاران از خداوند راه صدیقین را مى طلبند که مریم هم جزو صدیقین است.

مقام مریم از نظر مفسرین
نکته اى که در ارزیابى مقام حضرت مریم (ع) باید مورد توجه قرار گیرد این است که قرآن کریم درباره تربیت مریم (ع) مى فرماید: هرگاه حضرت زکریا (ع) وارد مى شد روزى خاصى را در حضور آن بانو (ع) مى دید.«کلما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا قال یا مریم انى لک هذا قالت هو من عندالله ان الله یرزق من یشاء بغیر حساب» (آل عمران/آیه 37)؛ «هرگاه که زکریا در محراب بر او وارد مى شد نزد او نوعى خوراکى مى یافت. گفت: اى مریم این از کجا براى تو آمده است؟ او گفت: این از جانب خداست، که خدا به هر کس بخواهد بى شمار روزى دهد». و هم چنین فرشتگان با مریم سخن مى گفتند و سخنان مریم را هم مى شنیدند بلکه مشافهتا و مشاهدتا گفتار را با شهود مى آمیختند، هم مریم (ع) آنها را مى دید و هم آنها را مرآى مریم (ع) قرار مى گرفتند. اینها تعبیرات بلندى است که قرآن درباره مریم دارد. و نیز در تبیین مقام والاى مریم مى فرماید: «و اذ قالت الملائکة یا مریم ان الله اصطفاک و طهرک و اصطفاک على نساء العالمین یا مریم اقنتی لربک واسجدی وارکعی مع الراکعین» (آل عمران/آیه 42- 43)؛ «و هنگامى را که فرشتگان گفتند: اى مریم، خداوند تو را برگزیده و پاک ساخته و تو را بر زنان جهان برترى داده است. اى مریم، عبادت خدا کن و سجده کن و با رکوع کنندگان راکع باش. یعنى فرشتگان فراوانى با این بانو سخن گفته، و او را از مقام اصطفایش با خبر کردند که تو صفوة الله، مطهره و در میان زنان عالم ممتازى، دائما به یاد حق باش، سجود، سجود و رکوع را فراموش مکن و از اهل رکوع باش». و نیز بشارت حضرت مسیح (ع) را به او دادند:«اذ قالت الملائکة یا مریم ان الله یبشرک بکلمة منه اسمه المسیح» (آل عمران، 45)؛ و هنگامى که فرشتگان گفتند: اى مریم خداوند تو را به کلمه اى از جانب خود که نامش مسیح، عیسى بن مریم است مژده مى دهد.

اینها نمونه هایى از گفتگو و حضور فرشتگان در محضر مریم (ع) است. در تبیین این بخش از زندگى حضرت مریم (ع) گروهى از معتزله نظیر زمخشرى در کشاف راه تفریط پیموده و گمان کرده اند آن بانو نمى تواند به این مقام رسیده، و از کرامت برخوردار شود، و سخنان فرشته ها را بشنود، و بشارت «صفوة بودن» را از فرشته ها دریافت کند، و مژده مادر پیغمبر (ص) شدن را از آنها تلقى نماید، لذا گفته اند این همه فضائل که نصیب مریم (ع) شده است یا به عنوان معجزه زکریا (ع) و یا به عنوان پیش درآمد اعجاز عیسى علیه السلام است، که این را از نظر اصطلاح کلامى «ارهاص» مى گویند همان گونه که قبل از قیامت یک سلسله امور خارق عادتى رخ مى دهد که از آنها به عنوان «اشراط الساعة» تعبیر مى کنند، قبل از ظهور، یا میلاد یک پیامبر (ص) نیز، یک سلسله امور خارق عادتى رخ مى دهد که اینها نشانه ظهور یک پیامبر الهى است و در کتاب هاى کلامى از این امور خارق عادت به عنوان ارهاص تعبیر شده است.

گروهى دیگر نظیر «قرطبى»، از مفسران معروف اهل سنت و همفکران او راه افراط رفته و معتقدند مریم (ع) داراى سمت نبوت بوده است، زیرا فرشتگان فراوانى بر او نازل شده و او را از وحى با خبر کرده اند و از راه الهام، مساله صفوة و طهارت او را به او اعلام نموده و بشارت مادر پیغمبر شدن را به او اعطا کرده اند و گفته اند: چون مریم (ع) وحى فرشته ها را تلقى کرده و فرشته ها بر او وارد شده و گفتگوى آنها از رتبه مشافهه به مشاهده رسیده، پس پیامبر است، زیرا گمان کرده اند فرشتگان بر هر کس نازل شوند و وحى بیاورند و او فرشته ها را ببیند، پیامبر است. اما علماى امامیه که در طریق قسط و عدل سیر مى کنند، بر این اعتقادند که تمام این مقامات و کرامت ها مربوط به خود مریم (ع) است یعنى وصف به حال موصوف است نه متعلق موصوف، و نباید اینها را به حساب اعجاز زکریا (ع) گذاشت، و از طرف دیگر، مریم به مقام رسالت و نبوت تشریعى نرسیده است. این دو مطلب را مفسران گرانقدر امامیه، به استناد ظواهر قرآنى، تبیین مى کنند.

اما مطلب اول که همه این کرامت ها تعلق به خود مریم (ع) دارد، به دلیل ظواهر قرآن است که فرشته ها سخن گفتند، اما نه فقط به عنوان هاتف غیب و سروش نهان، بلکه براى او مشهود شدند. همچنان که این خطاب ها و نداها گاهى به صورت تمثل هم تجلى کرده است چنانچه قرآن مى فرماید: «فتمثل لها بشرا سویا» (مریم/آیه 17- 18)؛ «پس چون بشرى هماهنگ بر او نمایان شد». آن فرشته گفت که من از طرف حق آمده و مامورم که به تو فرزندى عطا کنم. «قال انما انا رسول ربک لاهب لک غلاما زکیا» (مریم/آیه 19
ظاهر این آیات آن است که خود مریم (ع) به تنهایى این مقامات را دریافت کرد و این مقام مریم (ع) بود که باعث شد زکریا علیه السلام از خداى سبحان فرزندى طلب نماید:«هنالک دعا زکریا ربه»؛ «اینجا بود که زکریا پروردگارش را بخواند» (آل عمران/آیه 38)؛ این چنین نبود که معجزه زکریا (ع) در مریم (ع) ظهور کرده باشد بلکه کرامت هاى مریم موجب آن شد که زکریا از خدا، یحیى را طلب کند و فرزند «رضیی» از خداى سبحان مسالت نماید. علاوه بر این که سفارش به قنوت و دوام عبادت و خضوع مستمر، و سجود و رکوع، نشانه مقام خود مریم (ع) است و نیز اوصافى که ذات اقدس اله براى این بانو ذکر مى کند، نشانه آن است که شخصیت خود مریم موجب شد تا فرشته ها را ببیند و با آنها سخن بگوید و سخنان آنها را بشنود. به همین جهت خداى سبحان از مریم (ع) به عنوان صدیقه یاد مى کند و مى فرماید: «و صدقت بکلمات ربها و کتبه و کانت من القانتین» (تحریم/آیه 12) «و امه صدیقة» (مائده/آیه 75)؛ یعنى عیسى علیه داراى مادرى بود که سخنان غیب را تصدیق مى کرد، او نه تنها صادق بود بلکه از صدیقین به شمار مى آمد. و این صدیق بودن او، و صحه گذاشتن ذات اقدس اله بر این موضوع، نشانگر آن است که همه این فضائل از آن خود اوست.

صدیقه بودن مریم (ع)
قرآن کریم، از مریم (ع) به عنوان صدیقه یاد کرده است که این مبالغه در تصدیق است. بدین معنا که نه تنها مصدقه، صادق و صدیق است بلکه صدیق است. صدیقین گروهى هستند که با انبیا و صالحین و شهدا همراه و هم قافله اند. اینان قافله سالار کوى الهی اند.
افراد عادى چه زن و چه مرد در نماز و نیایش ها و عباداتشان از ذات اقدس اله مسالت مى کنند: «و من یطع الله والرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین والصدیقین والشهداء والصالحین و حسن اولئک رفیقا» (نساء/آیه 69)؛ کسى که مطیع خدا و رسولش باشد او همسفر قافله اى است که اهل آن عبارتند از: نبیین، صدیقین، شهدا و صالحین، و بعد در ادامه مى فرماید: و حسن اولئک رفیقا اینها رفقاى خوب و همسفران شایسته اى هستند چرا که: «سل عن الرفیق قبل الطریق» (نهج البلاغه فیض، نامه 31، ص 936)؛ اگر انسان بیفتد آنها دستگیرند، و اگر در مسیر افراط و تفریط قرار گیرد، او را تعدیل کرده و اگر احساس خستگى کند تقویتش مى کنند، و اگر احساس عجز کند به او قدرت مى بخشند. خداى سبحان مى فرماید اگر شما هدایت را از من بخواهید، من علاوه بر این که شما را اهل سیر و سلوک در صراط مستقیم قرار مى دهم و صراط مستقیم را به شما نشان مى دهم و راهى را که آنان رفته اند به شما مى نمایانم، شما را همسفر آنها نیز قرار مى دهم.

گاهى خداوند مى گوید راه راست را به شما نشان مى دهم و زمانى براى تشویق مى فرماید: توفیق سلوک در راهى را که انبیا رفته اند به شما مى نمایانم، شما را همسفر آنها نیز قرار مى دهم. گاهى خداوند مى گوید راه راست را به شما نشان مى دهم و زمانى براى تشویق مى فرماید: توفیق سلوک در راهى را که انبیا رفته اند به شما عطا مى کنم و زمانى بالاتر از این را نوید مى دهد و مى فرماید: شما را با همراهان و همسفران و قافله سالارانى چون انبیا و صدیقین و شهدا و صالحین همراه مى کنم. یکى از صدیقین مریم (ع) است. که همراهى با او اختصاصى به زنها ندارد تا زنها بگویند خدایا راه مریم را به ما ارائه بده بلکه همه نمازگزاران از خداوند راه صدیقین را مى طلبند که مریم هم جز و صدیقین است.

همسر ابراهیم خلیل (ع)
در داستان ابراهیم خلیل (ع) همان گونه که خلیل الله با فرشته ها سخن مى گوید، و بشارت ملائکه را دریافت مى دارد همسر او نیز با فرشته ها سخن گفته و بشارت ملائکه را دریافت مى کند. ذات اقدس آله در زمان کهولت و پیرى خلیل الله، به او بشارت فرزندى آگاه داد. که این بشارت الهى، به همان شکلى که توسط ملائکه به آن حضرت، ابلاغ شد، به همان صورت، به همسر او نیز اعلام گردید. هنگامى که ملائکه به حضرت ابراهیم (ع) گفتند: «فبشرناه بغلام حلیم»؛ «پس پسری بردبار را به او مژده دادیم». (صافات، 101).
ابراهیم (ع) فرمود: «ابشرتمونی على ان مسنی الکبر فبم تبشرون» (حجر/آیه 54)؛ «آیا به من نوید مى دهید در حالى که مرا پیرى رسیده است؟» حضرت این سخن را به عنوان «استبعاد» نفرمود. بلکه به عنوان «استعجاب» گفت. معناى استعجاب آن است که انسان به لحاظ شگفت انگیز بودن واقعه اى با دید تعجب بدان مى نگرد. در این جا ابراهیم خلیل (ع) عرض کرد: خدایا من نه تنها پیر شده ام بلکه، پیرى به سراغ من آمده است. یعنى یک وقت انسان پیر مى شود و دوران شیخوخت را مى گذراند و مى گوید «قد بلغت من الکبر» (مریم/آیه 8)؛ «من، به پیرى رسیدم».

ولى زمانى از پیرى نیز مى گذرد و به دوران فرتوتى پاى مى نهد که در این حال مى گوید «قد بلغنی الکبر» (آل عمران/آیه 40)؛ «پیرى، به سراغ من آمده است، پس چه بشارتى به من مى دهید؟» فرشته ها گفتند: «بشرناک بالحق فلا تکن من القانطین» (حجر/آیه 55)؛ یعنى این تبشیر ما با حق همراه است و گزاف نیست، چون فرشتگان در صحبت حق سخن مى گویند و در لباس حق حرف مى زنند.
به همین جهت حرف «باء» در «بالحق» خواه به معناى مصاحبت باشد و خواه به معناى ملابست، مفهومش این است که گفتار ما در لباس حق، یا در صحبت حقیقت است و ما گزاف نخواهیم گفت و تو اى خلیل الله نا امید مباش. آنگاه ابراهیم خلیل (ع) فرمود: «و من یقنط من رحمة ربه الا الضالون» (حجر/آیه 56)؛ حضرت در کمال صراحت فرمود: نه تنها با رسالت و نبوت سازگار نیست، بلکه با هدایت و رهبرى نیز سازش ندارد. بنابراین نه تنها هیچ پیامبرى ناامید نخواهد بود بلکه هیچ مؤمن و مهتدى نیز ناامید نمى شود.

معناى نا امیدى آن است که انسان گمان کند به جایى رسیده است که از خدا معاذ الله ساخته نیست که مشکل او را حل نماید. این یاس در حد کفر است، و هیچکس حق ندارد ناامید باشد. معادل همین برخورد با همسران حضرت نیز مطرح شده است، قرآن کریم مى فرماید: «و امراته قائمة فضحکت فبشرناها باسحق و من وراء اسحق یعقوب» (هود/آیه 71)؛ «هنگامى که فرشته ها با خلیل حق سخن مى گفتند همسر او نیز حضور داشت و ایستاده بود و ضحکى داشت». براى «ضحک» در تفاسیر دو بیان آمده است، یا به معناى سرور و خوشحالى و یا به معناى عادت ماهانه زنان است پس مژده دادیم او را به اسحاق و از پس اسحاق، یعقوب را. یعنى علاوه بر فرزند اسحاق، بشارت نوه یعقوب هم، به تو مى دهیم.

سپس همسر خلیل الرحمان عرض کرد: «قالت یا ویلتی ءالد و انا عجوز و هذا بعلی شیخا ان هذا لشی ء عجیب قالوا اتعجبین من امر الله رحمت الله و برکاته علیکم اهل البیت انه حمید مجید» (هود/آیه 72 و73)؛ «آیا من مادر مى شوم در حالى که خودم فرتوت و سالمند و کهنسالم، و همسرم نیز پیرمردى فرتوت و کهنسال است؟»، فرشتگان به او گفتند: آیا از رحمت خدا و امر خدا در تعجب هستى در حالى که رحمت خدا، و برکات وى، بر شما خاندان نبوت، فراوان بوده و شما از این برکات عینى، بى شمار دیده اید! عظمت زن در فرهنگ وحى از این ارزیابى روشن مىشود که در فرهنگ وحى از زن به عظمت یاد شده و اختصاصى به قرآن ندارد بلکه در انجیل، تورات و صحف خلیل الله نیز مطرح بوده است. با فرشتگان تکلم نمودن و بشارت آنها را دریافت کردن، سخن خویش را با آنها در میان گذاشتن، و سخن آنان را شنیدن، اینها همه مواردى است که زن نیز همانند مرد در همه این صحنه ها سهیم بوده و اگر پدر پیامبرى، با ملائکه سخن مى گوید، مادر پیامبر نیز، با آنها گفتگو دارد. به همین جهت وقتى در قرآن کریم از زنان یاد مى کند، مادر مریم و یا خود مریم را جزو آل عمران شمرده و در زمره اصفیا قرار مى دهد. به عبارت دیگر در بین مردم جهان اینها هم مانند انبیا و اولیاى خاص جزو اصفیاى الهیند.

خدا در قرآن مى فرماید:«ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران على العالمین ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم» (آل عمران/آیه 33 و34)؛ «به یقین خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر مردم جهان برترى داده است، فرزندانى که بعضى از آنان از بعض دیگرند، و خداوند شنواى دانا است». که منظور از این عمران آن عمرانى است که پدر مریم است، نه عمرانى که پدر موسى است چون عمرانى که پدر موسى است اصلا نامش در قرآن کریم نیامده است. بعد خداوند مى فرماید: «اذ قالت امرات عمران رب انی نذرت لک ما فی بطنی محررا» (آل عمران/آیه 35)؛ «چون زن عمران گفت: پروردگارا، آنچه در شکم خود دارم نذر تو کردم تا آزاد شده باشد». خداوند این دو بانو را به عنوان صفوة مردم عالم، معرفى نموده است. در نهج البلاغه نیز مى خوانیم که امیرالمؤمنین (ع) درباره فاطمه زهرا (س)، مى فرماید:
«قل یا رسول الله عن صفیتک صبری»؛ امیرالمؤمنین (ع) به رسول خدا (ص) خطاب مى کند: یا رسول الله، این صفیه تو یعنى این بانویى که صفوة تو، مصطفا و برگزیده توست رحلت کرده و صبر در فقدانش براى من دشوار است. حضرت از او به عنوان صفیه یاد مى کند یعنى صفوة الله است، مریم هم صفوة الله است، مادر مریم اهل عمران بود، یعنى عمران که پدر مریم است، سرسلسله این خانواده به شمار مى رود، و وابستگان این خانواده را آل عمران مى گویند، پس هر دو بانو مصطفا و صفوة حقند.


منابع :

  1. صبحى صالح- نهج البلاغه- خطبه 202

  2. جوادى آملى- زن در آینه جلال و جمال- صفحه 153

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/28691