کفر و اعراض از حق، یکی از حجابهای معرفت از دیدگاه قرآن

روی گردانی از حق و حقیقت و نافرمانی و لجاجت یکی از حجابهایی است که مانع معرفت و شناخت انسان می گردد، قرآن کریم می ماید:

1- «تلک القری نقص علیک من أنبائها و لقد جائتهم رسلهم بالبینات فما کانوا لیومنوا  بما کذبوا من قبل کذلک یطبع الله علی قلوب الکافرین» (سوره اعراف/آیه101)

2- «فبما نقضهم مثاقهم و کفرهم  بآیات الله و قتلهم الأنبیاء بغیر حق و قولهم قلوبنا غلف بل طبع الله علیها بکفرهم فلا یومنون الا قلیلا» (سوره نساء/ آیه155)

3- «و من أظلم ممن ذکر بآیات الله فأعرض عنها و نسی ما قدمت یداه انا جعلنا علی قلوبهم اکنه أن یفقهوه و فی آذانهم و قرا و ان تدعهم الی الهدی فلن یهتدوا اذا أبدا» (سوره کهف/ آیه57)

4- «....و الذین لا یومنون فی آذانهم و قروهو علیهم عمی اولئک    ینادون من مکان بعید» ( سوره فصلت/ آیه44)

ترجمه:

1- «اینها آبادیهائی است که اخبار آن را برای تو شرح می دهیم، آنها ( چنان لجوج بودند که) به آنچه قبلا تکذیب کرده بودند ایمان نمی آوردند، اینچنین خداوند بر دلهای کافران مهر می نهد ( و بر اثر لجاجت و ادامه گناه حس تشخیص را از آنها سلب می کند)».

2- «به خاطر اینکه پیمانشان را شکستند و آیات خدا را انکار کردند و پیامبران را به ناحق کشتند، و به خاطر اینکه از روی استهزاء می گفتند: بر دلهای ما پرده افکنده شده ( و سخنان پیامبران را درک نمی کنیم مطرود درگاه خدا شدند) آری خداوند به علت کفرشان بر دلهای آنها مهر زده، و لذا جز عده کمی ایمان نمی آورند».

3-«چه کسی ستمکارتر است از آنها هنگام یادآوری آیات پروردگارشان از آن روی می گردانند، و گناهانی را که انجام داده فراموش می کنند، ما بر دلهایشان پرده افکنده ایم تا نفهمند، و در گوشهایشان سنگینی قرار داده ایم( تا صدای حق را نشنوند) و لذا اگر آنها را به سوی هدایت بخوانی هرگز هدایت نمی شوند».

4- «ولی کسانی که ایمان نمی آورند در گوشهایشان سنگینی است، و چنان در اشتباهند که گوئی نابینا هستند، ( صدای حق را نمی شنوند) همچون کسانی که از راه دور صدا زده می شوند».

تفسیر و جمع بندی

در نخستین آیه مورد بحث، بعد از اشاره به سرگذشت پنج گروه از اقوام پیشین (قوم نوح، هود، صالح، لوط و شعیب) که بر اثر تکذیب آیات الهی گرفتار عذابهای الهی شدند، می فرماید: این اقوامی که ما اخبارش را برای تو بازگو می کنیم، کسانی نبودند که اتمام حجت بر آنها نشده باشد، بلکه پیامبران با دلائل روشن به سراغ آنها آمدند، ولی آنها بر اثر لجاجت، بر کفر و تکذیب خود اصرار ورزیدند و همین اصرار بر کفر سبب شد که خداوند بر دلهای آنها مهر نهد، و حس تشخیص را از آنان بگیرد. جمله: "و کذلک یطبع الله علی قلوب الکافرین"( این گونه خداوند بر دلهای کافران مهر می نهد) اشاره به هر کافری نیست زیرا بسیاری  از حق طلبان، قبل از شنیدن دعوت انبیاء در صف کافران بودند و بعد به صف مومنان پیوستند، بلکه منظور کسانی است که در کفر خود اصرار و لجاجت دارند، و همین کفرمانع درک و دید آنها می شود. شاهد این سخن جمله: "فما کانوا لیومنوا بما کذبوا من قبل"می باشد زیرا این جمله می گوید: «آنها هرگز به آنچه قبلا تکذیب کرده بودند ایمان نمی آورند» یعنی چنان متعصبند که هرگز حاضر به تغییر روش و بازگشت از باطل به سوی حق نیستند، در تفسیر المیزان و فخر رازی هر کدام پنج معنی برای این جمله ذکر شده است ولی ظاهراً از مفهوم آیه همان است که در بالا گفتیم.

در دومین آیه پس از اشاره به خلافکاریهای جمعی ازیهود و دشمنیهای آنها نسبت به پیامبران خدا می فرماید: ما آنها را به خاطر پیمان شکنی و انکار آیات خدا و قتل پیامبران، لعن کردیم و از رحمت خود دور ساختیم، و همچنین به خاطر اینکه از روی استهزاء می گفتند دلهای ما در غلاف است و چیزی از سخنان تو، ای موسی نمی فهمیم. قرآن می گوید درست است آنها چیزی درک نمی کنند این به خاطر آن است که خداوند به سبب کفرشان بر دلهایشان مهر نهاده! بدیهی است منظور از کفر در اینجا کفری است آمیخته با لجاجت، کفری است آمیخته با عناد و دشمنی نسبت به انبیاء، و کفری است آمیخته با پیمان شکنیهای پی در پی و استهزای آیات الهی، مسلما چنین کفری حجاب است، حجابی سخت که اجازه درک حقایق را به انسان نمی دهد، و این چیزی است که آنها برای خود پسندیده اند، جبری در کار نیست. ظاهر این است که منظور آنها از "قلوبنا غلف"، «دلهای ما در غلاف است» استهزاء و مسخره آیات الهی و شخص موسی بن عمران است، نه اینکه آنها واقعا درباره خود چنین اعتقادی را داشته باشند و بگویند ما چنین آفریده شده ایم که حقیقتی را درک نمی کنیم (آنچنان که از بعضی تفسیرها استفاده می شود) ولی خداوند این سخن آنها را جدی گرفته، و به آنها می گوید: آری خداوند بر دلهای شما به واسطه کفر و لجاجت مهر نهاده و چیزی نمی فهمید! این احتمال نیز داده شده است که منظور از این جمله این است که دلهای ما ظرفهای مملو از علم و دانش است همچون غلافی که شمشیر در آن باشد پس ما نیازی به علم و دانش دیگری نداریم. ولی این احتمال نیز بسیار بعید به نظر می رسد. به این ترتیب در تفسیر آیه سه احتمال ذکر شده که از همه مناسبتر معنی اول است، در بعضی از تفاسیر در اینجا روایتی از پیغمبر اکرم (ص) نقل شده که بسیار پرمعنی است فرمود: "الطابع معلق بقائمه العرش فاذا انتهکت الحرمه و عمل بالمعاصی و اجتری علی الله تعالی بعث الله تعالی الطابع فطبع علی قلبه فلا یعقل بعد ذلک شیئا"، «مهر خداوند به ستون عرش آویخته است، هنگامی که هتک حرکت و عمل به معاصی و جرئت در برابر خداوند صورت گیرد خداوند مهر کننده را می فرستد که با آن مهر، قلب این شخص را مهر می زند و بعد از آن چیزی درک نخواهد کرد.» قابل ذکر است که «طبابع» ( بر وزن قابل) به معنی مهر زننده است و «طابع» ( بر وزن آتش) به معنی خود مهر است و به نظر می رسد که در حدیث فوق اولی «با فتح و دومی با کسر باء » می باشد. این حدیث بار دیگر این حقیقت را به وضوح ثابت می کند که در این موضوع مسأله جبر در کار نیست، بلکه حجابهای دل نتیجه اعمال خود انسان است.

در سومین آیه مورد بحث به عنوان یک استفهام تقریری می گوید: آیا از کسانی که آیات الهی را می شنوند و اعراض می کنند و گناهان خود را به فراموشی می سپارند کسی ظالمتر پیدا می شود؟ ما بر دلهای این گونه افراد فراموشکار لجوج که اصرار بر کفر و انکار و تکذیب دارند پرده می افکنیم، تا آن را نهمند و از فیض و سعادت ایمان محروم گردند،  و گوشهایشان را از شنیدن صدای حق محروم می سازیم، و لذا هرچه دعوت به سوی آن شوند هرگز هدایت نمی پذیرند. و اینکه قرآن آنها را ظالمترین افراد شمرده، دلیلش روشن است، چرا که هم به خویش ظلم می کنند و هم به دیگران، و هم در برابر  ساحت قدس خداوند و آئین او ظالمند، بنابراین این آیه نه تنها دلالتی بر جبر ندارد که دلیل بر اصل اختیار است. از نکات جالب اینکه فخر رازی که خود از طرفداران مسلک جبر است هنگامی که به این  آیه می رسد می گوید: آخر این دلیل طرفداران جبر است در حالی که صدر آیه دلیل طرفداران اختیار ! سپس می افزاید: ما کمتر  آیه ای در قرآن به نفع یکی از این دو گروه پیدا می کنیم مگر اینکه در کنار آن آیه ای به نفع گروه دیگر است، و تجربه گواه صدق گفتار ما است، این امتحان شدیدی از سوی خدا برای بندگان است، تا علمای راسخون در علم را از مقلدین جدا سازد! چه اعتراف عجیبی؟! و مطلبی را که باید بر گفتار «فخر» بیفزائیم این است که هرگز آیات قرآن را نمی شود جدا از هم مورد توجه قرار داد، تا چه رسد به صدر و ذیل یک آیه، و اگر ما صدر و ذیل آیه مورد بحث را با هم مطالعه قرار دهیم مجموعا تاکیدی است بر مسأله اختیار، زیرا آغاز آیه می گوید اعراض از آیات خدا و انجام گناهان فعل خود انسان است، و او است که فاعل بالاختیار این امور می باشد، و ذیل آن می گوید: خداوند کسانی را که در این راه اصرار ورزند مجازات می کند و مجازاتش پرده افکندن بر دلهای آنها است. به تعبیر دیگر: خداوند در این گناهان این اثر را آفریده که صفای قلب را از میان می برد، قدرت تشخیص را از انسان سلب می کند، کجای این سخن می تواند دلیل بر جبر باشد؟ اگر سم کشنده است و انسان آگاهانه به سراغ آن برود آیا این تاثیر قهری را می توان جبر نام نهاد؟!

آخرین آیه مورد بحث به افراد بهانه جو و لجوجی اشاره می کند که گاه می گفتند چرا قرآن به زبان عجم نازل نشد؟ تا ما برای آن اهمیت بیشتری قائل باشیم و فایده آن محدود به قوم عرب نباشد! (و یا شاید غرضشان این بود که توده مردم از آن چیزی نفهمند و جذب آن نشوند). قرآن در پاسخ  آنها در صدر این آیه می گوید: "و لو جعلناه قرانا أعجمیا لقالوا لولا فصلت آیاته"، «اگر آن را قرآن عجمی قرار می دادیم حتما می گفتند چرا آیاتش روشن نیست؟ و سپس می افزودند». "ءاعجمی و عربی"، «آیا قرآن عجمی از پیغمبر عربی درست است»؟! سپس خدا به پیامبرش دستور می دهد: «بگو این برای کسانی که ایمان می آورند مایه هدایت و شفا است ولی افراد لجوجی که اصرار بر عدم ایمان دارند گوشهایشان سنگین است و حق را نمی شنوند، گوئی از نقطه دور دستی آنها را صدا می زنند، تنها زمزمه ای می شنوند اما مطلبی از آن عایدشان نمی شود.» این آیه نیز به خوبی روشن می سازد که بهانه جوئیها، لجاجتها و اصرار در کفر حجابی بر گوش جان انسان می افکند و بینائی دل را از او می گیرد.


منابع :

  1. آیت الله مکارم شیرازی- پیام قرآن جلد اول- از صفحه 368 تا 373

http://tahoor.com/fa/Article/PrintView/401555