بررسی اصل ملاک تکلیف نبودن علوم غیبی

پیامبر و امام دارای دو گونه علم می باشند که از دو راه متفاوت حاصل می شود، یکی علم به باطن و نهان امور است که از آن تعبیر به علم غیب می شود و راه به دست آوردن آن وحی و الهام الهی است و خداوند آن را به هریک از بندگانش که بخواهد می دهد، چنان که فرموده است: «عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا* الا من ارتضی من رسول» (جن/27-26و دیگری علم عادی است که از طریق جریان علل و اسباب عادی و طبیعی حاصل می شود به همان نحوی که برای ما انسان های عادی حاصل می شود. حال، آن علمی که از طریق وحی و الهام برای پیامبر و امامان علیهم السلام در جریان زندگی و در ارتباط با مردم از معاشرات و معاملات تحقق می یابد، در مقام عمل نمی شود مبنای عمل قرار بگیرد و به آن ترتیب اثر داده شود چون آن علم، علم به مقدرات حتمی الوقوع است و کسی قادر به تغییر مقدر نمی باشد و لذا آن علم ملاک تکلیف، نیست بلکه ملاک تکلیف علمی است که از طریق موازین عادی بدست می آید و در این جهت فرقی میان پیامبر و امام و دیگران از افراد عادی نمی باشد و لذا آن بزرگواران نیز در تمام شوون زندگی بر اساس همان علم عادی عمل می کنند؛ آن طور که ما عمل می کنیم.

علم عادی پیامبر و امام

اگر کسی بیاید در نزد ما اظهار اسلام کند، نماز بخواند و روزه بگیرد و پایبند به سایر ظواهر دین باشد، ما موظفیم او را مسلمان صادق بدانیم اگرچه احتمال می دهیم که او دروغ می گوید ولی نمی توانیم به آن احتمال ترتیب اثر بدهیم و او را از خود طرد کنیم بلکه با او رابطه برقرار  کرده، معاشرت و معامله می کنیم. پیامبر و امام نیز مانند ما در شوون زندگی بر اساس علم عادی عمل می کنند. کسی نزد پیامبر آمده، اظهار اسلام می کند، نماز می خواند و روزه می گیرد و به تمام ظواهر دینی پایبند است. اگر چه پیامبر از طریق علم غیب بداند که او در واقع کافر است و در تظاهر به دین کاذب است اما نمی تواند به آن علم غیب خود ترتیب اثر داده و او را از خود طرد کند؛ بلکه مانند یک مسلمان صادق با او معاشرت و معامله  می کند، دختر به  او می دهد، دختر از او می گیرند و....

علم غیبی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم

در سوره ی منافقون آیه 1 خطاب به پیامبر آمده است: «إذا جاءک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول  الله والله یعلم انک لرسوله و الله یشهد ان المنافقین لکاذبون»، «منافقان نزد تو می آیند و شهادت به رسالت تو می دهند ولی خدا شهادت می دهد که اینها در شهادتشان کاذبند». اینجا پیامبر از طریق وحی و الهام، عالم به نفاقشان شده است اما چه کارشان کند؟ آیا طردشان کند؟ خیر. اظهار اسلام و از لحاظ قیافه و رفتار و گفتار نیز بسیار جاذب و جالبند آنچنان که: «و إذا  رایتهم  تعجبک اجسامهم و إن یقولوا تسمع لقولهم»، «اجسامشان در نظر تو اعجاب انگیز و گفتارشان جذاب و شیرین است». «هم العدو فاحذرهم» (منافقون/4«دشمن واقعی همینها هستند و از آنها بر حذر باش ]و آنها را محرم اسرار خود ندان[».

اینجا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم از طریق غیب، عالم به کفر آنها شده است، وگرنه از طریق عادی هیچگونه مدرکی دال بر کفرشان وجود ندارد. در آیه ی دیگر می خوانیم: «ام حسب الذین فی قلوبهم مرض أن لن یخرج الله اضغانهم» (محمد(ص)/29«آیا بیماردلان می پندارند که خدا هرگز کینه های درونی آنها را برملا نخواهد کرد ]ما فعلا این کار را به مصلحت نمی بینیم[»؟ «و لو نشاء لا ریناکهم فلعرفتهم بسیماهم»، «اگر بخواهیم ]ای پیامبر[ آنها را چنان نشانت می دهیم که از قیافه و سیما، آنها را بشناسی». «ولتعرفنهم فی لحن  القول» (محمد(ص)/30تو می توانی از لحن گفتارشان نیز آنها را بشناسی. از این که در گفتارشان گاهی دو پهلو حرف می زنند، گوشه و کنایه دارند و احیانا به تناقض در سخن دچار می شوند و خلاصه از روی تفرس(فهم) می توانی آنها را بشناسی ولی باز این یک طریق علم عادی نخواهد بود بلکه نوعی از حدس و ظن و تخمین است و نمی توان ترتیب اثر به آن داد.

علم غیبی ملاک تکلیف نیست

شناختن از طریق الهام غیبی و تفرس ملاک تکلیف نمی باشد و این علم مبنای عمل قرار نمی گیرد و تا به حسب ظاهر ملاکی برای کفر و نفاقشان بدست نیاورده ای، باید آنها را مسلمان بدانی. این مطلب بسیار مشکل هم هست. مثلا با اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم می داند این فردی که هم اکنون در مقابلش نشسته و اظهار اخلاص و محبت می کند؛ در باطن دشمن سرسخت اوست و پس از وفاتش چه جنایاتی مرتکب خواهد شد و آتش برای سوزاندن خانه اش آورده و نسبت به یگانه یادگار عزیزش چه ستمها روا خواهد داشت، درعین حال موظف است با او خوشرفتار باشد و به صورتش بخندد. دختر بدهد و دختر بگیرد. به راستی کار دشواری است و تحملش سنگین است.

پاسخ به یک شبهه ی مهم

حضرت یعقوب علیه السلام می دانست که پسرش یوسف زنده است زیرا او پیامبر است و مهبط وحی است. جبرئیل و فرشتگان آسمان به خانه ی وی رفت وآمد دارند. او می داند که برادرها یوسف را به بیابان برده و در چاه انداخته اند، قبلا نیز خودش به یوسف گفته بود:

«قال یا بنی لا تقصص رویاک علی إخوتک فیکیدوا لک کیدا » (یوسف /5«برادرها برای تو نقشه ای دارند اما به حسب ظاهر مدرکی در دست نیست».

«وجاوا اباهم عشاء یبکون»

می بیند آنها گریه کنان آمده اند و خبر از مرگ یوسف می دهند. ظاهر مطلب این است که راست می گویند. ده نفر، آن هم پیامبر زاده، گریه کنان آمده اند که: وای برادر عزیزمان طعمه ی گرگ شد! ظاهر امر آنچنان صادق نماست که او نمی تواند بگوید دروغ می گویید، اگر چه می داند دروغ می گویند اما چاره ای جز صبر و تن دادن به تقدیر خدا ندارد. اولیای خدا که با علم غیبشان نمی توانند تقدیر خدا را تغییر دهند. نه قادر بر تغییرند و نه مجاز به تغییر؛ بلکه باید صبر کنند تا چهل سال بگذرد، از شدت اندوه و غم نابینا شود و آنگاه یوسف را ببیند که به سلطنت رسیده است.

یکی پرسید از آن گم گشته فرزند                              که ای روشن گهر پیر خردمند

زمصرش بوی پیراهن شنیدی!                                  زچه در چاه کنعانش ندیدی؟!

از مصر تا کنعان چه قدر فاصله است؟

«ولما فصلت العیر»

همین که قافله از ]مصر[ جدا شد و پیراهن یوسف را با خود رو به کنعان می آورد، یعقوب علیه السلام در کنعان در خانه نشسته بود و به فرزندانش گفت: «انی لا جد ریح یوسف لو لا أن تفتدون» (یوسف /94)، «من بوی یوسف احساس می کنم اگر مسخره ام نکنید».

آیا یوسف پیراهنش آنقدر بو داشت که از مصر به کنعان آمده و شامه ی پدر را نوازش داد، اما خود یوسف در پشت دیوار خانه ی یعقوب و در میان چاه آنقدر بو نداشت که پدر را متوجه خود سازد؟!

وظیفه ی اولیای خدا در برخورد با مسائل

تحملش مشکل است. اولیای خدا برنامه ی کارشان این است،  در عین حال که علم به نهان امور دارند، موظفند طبق ظاهر جریان عمل کنند.

زمصرش بوی پیراهن شنیدی!                                  زچه در چاه کنعانش ندیدی؟!

بگفتا کار ما برق جهان است                                  دمی پیدا و دیگر دم نهان است

گهی بر طارم اعلا نشینیم                                   گهی هم پشت پای خود نبینیم

از کار برداران یوسف که قرآن نقل می کند به این نکته نیز می شود پی برد که رذیله ی نفاق آنچنان عمیق است که می توان گریه ی منافقانه هم داشت، چون آه و ناله ی دروغین ممکن است و فراوان دیده می شود. مثلا کسی در مجلس عزایی داد و قال می کند و بر سر و صورت می زند، اما قطره ی اشکی از چشمش نمی ریزد ولی این که کسی دروغ بگوید و در عین حال اشک بریزد، این عجیب است. قرآن نشان می دهد که براداران دروغگو گریه کنان آمدند. (یبکون) گریه می کردند! او نمی گوید( یصیحون) فریاد می کشیدند. ممکن است داد و فریاد دروغ باشد. اما اشک دروغین عجیب است. آخر اشک ریختن نیاز به به دل سوختن دارد تا دل نسوزد که اشک نمی ریزد، آنها با این که جنایت کرده و برادر را به چاه انداخته اند و خودشان هم می دانند کجاست و می توانند بروند و بیاورند اما گریه کنان و اشک ریزان آمدند. (وجاوا اباهم عشاء یبکون).

هشدار جدی قرآن به اهل ایمان

این هشداری است که قرآن به ما می دهد؛ یعنی مراقب باشید گول هر کسی را نخورید. همین که می بینید، آدمی نماز می خواند، روزه می گیرد، مکه می رود، در مجلس عزای امام حسین علیه السلام شرکت می کند، داد می زند و غوغا می کند، بر سر و صورت می زند و غش می کند و اشک می ریزد، خیال نکنید او در کار خود صادق و مومن کامل است. پس ما این دو مطلب را از این جریان استفاده می کنیم، یکی این که بیماری نفاق یک بیماری ریشه داری است که با اشک و آه و ناله و افغان نیز قابل جمع است، و دیگر آن که پیامبران خدا علم غیب خود را مبنای عمل در جریان زندگی قرار نمی دهند بلکه براساس موازین عادی عمل میکنند.

«قل انا انابشر مثلکم»(کهف/110«بگو من هم بشری مثل شما هستم».

اگر افرادی نزد شما آمدند و اظهار اسلام کردند و دیدید مومنند و نماز می خوانند با آنها چه طور عمل می کنید؟ طبیعی است که آنها را مسلمان می دانید و با آنها معامله می کنید، معاشرت می کنید، دختر می دهید، دختر می گیرید. یک نمونه برای این مطلب نامه ای است که امام امیرالمومنین علیه السلام برای یکی از والیان منصوب از قبل خودشان نوشته اند.

تذکر جدی امام علی علیه السلام به فرماندار خود

در نهج البلاغه آمده که: منذر بن جارود عبدی، از جانب خود امام علیه السلام به عنوان فرماندار یا استاندار منطقه ای منصوب شده بود. او به بیت المال خیانت کرد. امام از طریق عادی با خبر شده و نامه ای به او نوشته که عجیب است؛ در قسمتی از نامه آمده:
«پدرت آدم خوبی بود. خوبی پدرت مرا فریب داد. من گمان کردم تو هم مانند پدرت به راه درست می روی و راه و رسم پدر را پیش گرفته ای! از راهی که به من خبر رسیده ]مثلا نامه ای نوشته شده است[، آگاه شده ام. تو آدم دنیا داری هستی؛ برای رسیدن به منافع مادی از چیزی فروگذار نمی کنی و برای آخرتت توشه ای برنمی داری و دنیای خود را با ویران نمودن آخرتت آباد می کنی. حال نامه ی من که به تو رسید فورا مقام خود را رهاکن و بیا.

این نشان می دهد که امام او را از طریق عادی نمی شناخت؛ یعنی اوضاع و احوال از نظر ظاهر نشان می داد که او آدمی دیندار و ظاهرالصلاح است و وجهه ی مردمی اش خوب است و از هر جهت شایستگی برای انتصاب به فرمانداری یا استانداری منطقه ای را دارد؛ هر چند امام از طریق علم غیب امامت از باطن او آگاه است و زمینه ی خیانت را در او مشاهده می کند، او موظف به عمل به آن علم نیست چرا که عرض شد علم به مقدر، مجوز تغییر مقدر نمی باشد تا وقتی که از طریق عادی علم به خیانت او پیدا کرد و عزلش کرد.

اقدام امام علیه السلام بر اساس علم عادی

الف: در سحرگاه شب نوزدهم  ماه مبارک رمضان، امام امیرالمومنین علیه السلام از طریق علم امامت آگاه بود که ابن ملجم برای قتل آن حضرت در کمین است اما چون این آگاهی از طریق عادی حاصل نشده بود، تکلیفی برای نرفتن به مسجد نداشت. بله؛ اگر مثلا دو نفر می آمدند و می گفتند: ما دیدیم پسر ملجم برای قتل شما کمین کرده است، در آن صورت  واجب بود بر آن حضرت که به مسجد نرود و اگر می رفت القاء نفس به تهلکه می شد و خدا فرموده است: «لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه» (بقره/195«با دست خود، خود را به هلاکت نیفکنید»، چون علم ملاک تکلیف است و مبنای عمل است، نه علم غیبی.

ب: حضرت امام مجتبی علیه السلام از طریق علم امامت می دانست که آن آب مسموم است، اما چون از طریق عادی علم به آن نداشت، مکلف به نخوردن آن نبود. بلی؛ اگر خودش می دید یا دو نفر می گفتند که ما دیدیم آن زن آب را مسموم کرد، در آن صورت مکلف بود از آن پرهیز کند چون علم از طریق عادی حاصل شده بود و ملاک تکلیف بود.

ظرافت تفسیری «لا تعلمهم»؛

در آیه ی «و ممن حولکم من الاعراب منفقون و من أهل المدینه مردوا اعلی النفاق لاتعلمهم نحن نعلمهم سنعذبهم مرتین ثم یردون الی عذاب عظیم»، «و از اعراب ]بادیه نشینان[ که اطراف شما هستند، جمعی منافقند و از اهل مدینه نیز گروهی سخت به نفاق پایبندند که آنها را نمی شناسی، ما آنها را می شناسیم. به زودی آنها را دوبار عذاب می کنیم، سپس به عذاب عظیمی ]در قیامت[ تحویل داه می شوند».

نیز اگر می بینیم از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در مورد منافقان نفی علم شد و فرموده است: «لا تعلمهم»، «تو به آنها علم نداری و آنها را نمی شناسی» منظور علم به دست آمده ی از طریق موازین عادی است و منافاتی با علم غیبی آن حضرت ندارد، پس این مطلب باید در ذهنها باشد که بین علم غیبی پیامبر و امام با علم عادیشان فرق بگذاریم تا به شبهات برنخوریم.


منابع :

  1. سیدمحمد ضیاء آبادی- تفسیر سوره توبه(جلد دوم) – از صفحه 226 -235

http://tahoor.com/fa/Article/PrintView/402299