کیفیت آشنایی ذهن با مفهوم وجود و ماهیت

فارسی 2470 نمایش |

• ارتباط مسائل وجود و ماهیت
واقعیت عینى هنگامى که در ذهن ظرف علم حصولى انعکاس مى یابد به صورت قضیه هلیه بسیطه منعکس مى شود که دست کم از دو مفهوم اسمى و مستقل تشکیل مى یابد و یکى از آنها که معمولا در طرف موضوع قرار مى گیرد، مفهومى ماهوى است که مى توان آن را به عنوان قالبى مفهومى براى حدود موجود عینى در نظر گرفت و دیگرى که در طرف محمول واقع مى شود مفهوم موجود است که از معقولات ثانیه فلسفى به شمار مى رود و دلالت بر تحقق مصداق آن ماهیت دارد و بدین ترتیب دو مفهوم مختلف از یک حقیقت بسیط گرفته مى شود که هر کدام داراى احکام و ویژگیهایى است.

پیدایش مفاهیم ماهوى:
درباره پیدایش مفاهیم ماهوى نظرهاى گوناگونى داده شده و نظریه مورد قبول این است که نیروى ذهنى خاصى به نام عقل این مفاهیم را به طور خودکار از مدرکات خاص مى گیرد و ویژگى این انعکاسات عقلى همان کلیت و قابلیت انطباق آنها بر مصادیق بى شمار است. ولى بسیارى از فلاسفه مخصوصا مشائین کیفیت به دست آوردن مفاهیم ماهوى را به گونه اى بیان کرده اند که منشا بحثها و کشمکشهاى زیادى در طول تاریخ فلسفه شده و در اغلب مباحث فلسفى آثار خاصى را به جاى نهاده است. حاصل بیان ایشان این است: هنگامى که ما چند فرد انسان را مثلا با هم مقایسه مى کنیم مى بینیم که این افراد على رغم اختلافاتى که در طول و عرض و رنگ پوست و دیگر اوصاف خاص دارند همگى در یک حقیقت مشترکند که منشا آثار مشترکى در ایشان مى شود و صفات خاص هر فرد در واقع مشخصات خاص آن فرد است که او را از دیگر افراد متمایز مى سازد، پس ذهن به وسیله حذف مشخصات فردى به ادراک مفهوم کلى انسان دست مى یابد که ماهیت افراد انسانى نامیده مى شود.

از این روى براى دستیابى مستقیم به هر ماهیتى ادراک چند فرد از آن را لازم مى دانند تا ذهن با توجه به خصوصیات عرضى فردى و حذف آنها بتواند جهت ذاتى مشترک را از عوارض مشخصه تجرید کرده ماهیت کلى را انتزاع نماید مگر اینکه ماهیتى از راه تجزیه و ترکیب ماهیات دیگرى شناخته شود که در این صورت نیازى به شناخت قبلى افراد خودش نخواهد داشت. بنابراین ماهیت هر چیزى همواره در خارج مخلوط با ویژگیهایى است که موجب تشخص آن مى شود و تنها عقل است که مى تواند ماهیت را از جمیع عوارض مشخصه تجرید کند و ماهیت صرف و خالص و تجرید شده از خصوصیات را بیابد پس آنچه را بعد از تجرید مى یابد همان امرى است که در خارج همراه با خصوصیات فردى و عوارض مشخصه موجود است و با کثرت عوارض تعدد و تکثر مى یابد ولى هنگامى که عقل آن را تجرید کرد دیگر قابل تعدد نیست و از این روى گفته اند که ماهیت صرف قابل تکرار نیست (صرف الشى ء لا یتثنى و لا یتکرر).

و چون ماهیت با همان وصف وحدت ماهوى قابل انطباق بر افراد بى شمار است آنرا کلى طبیعى نامیده اند که البته وصف کلیت تنها در ذهن عارض آن مى شود وگرنه همانگونه که گفته شد در خارج همیشه مخلوط با عوارض مشخصه مى باشد و به صورت افراد و جزئیات تحقق مى یابد. به دنبال آن مسئله دیگرى مطرح شده که آیا خود کلى طبیعى هم در خارج وجود دارد یا آنچه در خارج هست همان افرادند و کلى طبیعى تنها در ذهن تحقق مى یابد و بر سر آن بحثها و مناقشات فراوانى انجام یافته و بالاخره نظر محققین بر این قرار گرفته که کلى طبیعى خودبخود در خارج موجود نمى شود بلکه وجود آن به وجود افرادش مى باشد و افراد نقش واسطه را در تحقق کلى طبیعى ایفاء مى کنند.

ولى در اینجا سؤال دقیق دیگرى مطرح مى شود که آیا وساطت افراد براى تحقق کلى طبیعى به عنوان وساطت در ثبوت است یا وساطت در عروض به دیگر سخن آیا وساطت افراد موجب این مى شود که کلى طبیعى حقیقه با وجود دیگرى غیر از وجود افراد تحقق یابد و صفت موجودیت را به عنوان صفت حقیقى براى خودش واجد شود یا اینکه وساطت افراد موجب اتصاف عرضى و مجازى آن به موجودیت مى گردد. از سوى دیگر اشکالى از طرف فلاسفه اسلامى بر نظریه تشخص کلى به وسیله عوارض مشخصه شده مبنى بر اینکه هر یک از عوارض هم در واقع داراى ماهیتى هستند که در ذهن متصف به کلیت مى شود و از این روى در نیاز به تشخص با ماهیت معروض شریکند و این سؤال درباره خود آنها تکرار مى شود که تشخص بخش آنها چیست و چگونه انضمام ماهیات کلیه اى موجب تشخص ماهیت کلیه معروض مى گردد. سرانجام فارابى این راه حل را ارائه داد که تشخص لازمه ذاتى وجود عینى است و هر ماهیتى در واقع با وجود تشخص مى یابد و اما عوارض مشخصه را که تشخص هر یک از آنها در گرو وجود خودش مى باشد تنها به عنوان نشانه هایى از تشخص ماهیت معروض مى توان به حساب آورد نه اینکه حقیقه موجب تشخص آن بشوند. به نظر مى رسد که این سخن فارابى نخستین جوانه قول به اصالت وجود است که تدریجا رشد یافت تا اینکه در زمان صدرالمتالهین به صورت یک مسئله مستقل و بنیادى در حکمت متعالیه در آمد.

کیفیت آشنایى ذهن با مفهوم وجود:
از فلاسفه پیشین بیانى درباره کیفیت انتزاع این مفهوم به دست ما نرسیده و در میان فلاسفه اسلامى نخستین بار علامه طباطبایی به این مطلب پرداخته اند. ایشان در اصول فلسفه و همچنین در نهایة الحکمه بیانى دارند که حاصلش این است: انسان ابتداء وجود رابط در قضایا را که در واقع فعل نفس است حضورا مى یابد و ذهن از آن مفهومى حرفى مى گیرد که در زبان فارسى با کلمه «است» از آن حکایت مى شود سپس آن را به صورت استقلالى مى نگرد و مفهوم اسمى وجود را با قید اضافه (وجود مضاف) انتزاع مى کند و بعد قید آنرا حذف کرده به صورت مطلق درک مى کند مثلا در جمله «على دانشمند است» نخست معناى است را از حکم نفس به ثبوت دانش براى على مى گیرد که معنایى است حرفى و تصور آن جز در ضمن جمله میسر نیست سپس آن را به صورت مستقل لحاظ مى کند چنانکه معناى حرفى «از» را مستقلا لحاظ کرده آن را به «ابتداء» تفسیر مى نماید و مى گوید کلمه «از» دلالت بر «ابتداء» مى کند و بدین ترتیب معناى «ثبوت دانش براى على» را که یک مفهوم اضافى و متضمن معناى نسبت است به دست مى آورد آنگاه حیثیت اضافه و نسبت آنرا حذف کرده به معناى مستقل و مطلق «وجود» نائل مى شود.

ولى شاید بتوان بیان ساده ترى براى آشنایى ذهن با مفهوم وجود و سایر مفاهیم فلسفى ارائه داد که نمونه آن را در اینجا ذکر مى کنیم و در موارد دیگر هم به آن اشاره خواهیم کرد و آن این است هنگامى که نفس یک کیفیت نفسانى مثلا ترس را در خودش مشاهده کرد و بعد از برطرف شدن آن دو حالت خود را در حال ترس و در حال فقدان ترس با یکدیگر مقایسه نمود ذهن مستعد مى شود که از حالت اول مفهوم وجود ترس و از حالت دوم مفهوم عدم ترس را انتزاع کند و پس از تجرید آنها از قید اضافه و نسبت مفهومهاى مطلق وجود و عدم را به دست بیاورد.

این شیوه اى است که در انتزاع سایر مفاهیم فلسفى هم به کار مى رود و از مقایسه دو موجود از دیدگاه خاصى دو مفهوم متقابل انتزاع مى شود و از اینجا راز جفت بودن این مفاهیم آشکار مى گردد مانند مفهوم علت و معلول خارجى و ذهنى بالقوه و بالفعل ثابت و متغیر. یکى از فرقهاى مفاهیم ماهوى با مفاهیم فلسفى این است که دسته اول به طور اتوماتیک در ذهن انعکاس مى یابد ولى دسته دوم نیاز به فعالیت درون ذهنى و مقایسه و تحلیل دارد و در اینجا هم دیدیم که چگونه ذهن به وسیله مقایسه دو حالت نفسانى استعداد انتزاع دو مفهوم متقابل وجود و عدم را پیدا مى کند.

کیفیت آشنایی ذهن با ماهیات:
صرف نظر از قول افلاطونیان که ادراک ماهیات را به مشاهده حقایق مجرد یا یادآورى مشاهده قبلى آنها تفسیر مى کنند و بعضى از اقوال دیگر مشهور بین فلاسفه این است که ادراک ماهیات از راه تجرید مدرکات خاص از عوارض مشخصه صورت مى پذیرد و بر این اساس تقدم ادراک چند مورد جزئى و مشخص را لازم مى دانند ولى اولا جاى این سؤال باقى مى ماند که در مورد انواع منحصر در فرد چگونه این تجرید انجام مى گیرد و ثانیا در مورد خود عوارض که به قول خودشان داراى ماهیاتى هستند چه باید گفت زیرا در مورد هر امر عرضى نمى توان گفت که داراى عوارض مشخصه اى است که با تجرید و تقشیر آنها ماهیت کلى به دست مى آید. از این روى بعضى از بزرگان فرموده اند که این بیان فلاسفه بیانى تمثیلى و براى تقریب مطلب به ذهن نوآموزان فلسفه است. حقیقت این است که مفهوم ماهوى یک ادراک انفعالى است که براى عقل حاصل مى شود و تنها تقدم یک ادراک شخصى براى حصول آن کفایت مى کند همانگونه که ادراک خیالى ادراک انفعالى خاصى است که به دنبال ادراک حسى واحدى در قوه خیال تحقق مى یابد. مثلا هنگامى که چشم ما رنگ سفیدى را دید صورت خیالى آن در قوه خیال و مفهوم کلى آن در عقل انعکاس مى یابد که از آن به ماهیت سفیدى تعبیر مى شود و همچنین در مورد سایر مدرکات حسى و شخصى دیگر.

آنچه موجب پیدایش چنین نظریه اى شده که درک ماهیت کلى از راه تجرید و تقشیر عوارض حاصل مى شود این است که در موجودات مرکب مانند انسان که اجزاء و اوصاف آنها با حواس مختلف و حتى با کمک ابزارهاى علمى و تجزیه و تحلیلها و استنتاجات ذهنى شناخته مى شود و طبعا مفاهیم عقلى گوناگونى از آنها انتزاع مى گردد چگونه مى توان ماهیت واحدى را به آنها نسبت داد که جامع ذاتیات آنها باشد. در این موارد چنین اندیشیده اند که نخست باید جهات عارضى آنها را شناخت جهاتى که تبدیل و تبدل و زوال آنها موجب از بین رفتن اصل آن موجود نمى شود مثلا اگر رنگ پوست انسان از سفیدى به سیاهى گرایید انسانیت او زایل نمى شود و همچنین تغییراتى که در طول و عرض و سایر صفات بدنى و حالات روانى وى پدید مى آید پس همه این جهات و اوصاف نسبت به انسان عارضى هستند و براى شناختن ماهیت وى باید آنها را حذف کرد و یکى از بهترین راهها براى شناختن اوصاف غیر ذاتى این است که ببینیم در افراد مختلف تفاوت مى کند پس باید چند فرد انسان را در نظر بگیریم که داراى صفات و عوارض مختلف هستند و از راه اختلاف آنها پى ببریم که هیچکدام از آنها ذاتى انسان نیست تا برسیم به مفاهیمى که اگر از انسان سلب شود دیگر انسانیت او باقى نخواهد ماند و آنها همان مفاهیم ذاتى و مشترک بین همه افراد و تشکیل دهنده ماهیت وى خواهند بود و بدین ترتیب ماهیات مرکب را داراى اجناس و فصولى دانسته اند که هر کدام از آنها از حیثیت ذاتى خاصى در ماهیت مرکب حکایت مى کند چنانکه در منطق کلاسیک بیان شده است.

منـابـع

محمدتقی مصباح يزدی- آموزش‏ فلسفه- انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی 1366

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها