فلسفه سیاسی افلاطون در کتاب «جمهوری»

فارسی نسخه موبایل
افلاطون و ارسطو را مى توان به عنوان پدران فلسفه سیاسى غرب باستان قلمداد كرد. حكومت مطلوب، لزوم حكومت فیلسوف، منشأ قانون، جایگاه علم سیاست و رابطه شهروند با قانون محورهایى هستند كه در فلسفه سیاسى این دو شخصیت بزرگ یونان مورد بررسى قرار می گیرند.
مهمترین كتب در مباحث فلسفه سیاسى افلاطون كتابهای جمهور و قوانین است. در اینجا به برخی از، مباحث سیاسی كتاب جمهور اشاره میشود.

الف. شكل گیرى شهر
افلاطون انسان ها را زاده زمین مى داند و معتقد است هر آنچه لازم بوده به انسان داده شود، توسط زمین اعطا شده است. از این رو، برخى انسان ها داراى سرشت برتر هستند و برخى فروتر. چون زمین، كه آن ها را در درون خود پرورش مى داد، به برخى استعداد و خاصیت طلا اعطا كرد و به برخى دیگر، نقره و به دسته سوم آهن و برنج؛ و انسان ها چون زاده خاكند، باید از آن مراقبت كنند و از تجاوز دشمنان مصون دارند و به دیگر هموطنان خویش هم به دلیل آن كه آنان نیز از خاك متولد شده اند، به چشم برادرى نگاه كنند.

افلاطون دروغ مصلحت آمیز را روا مى داند و براى تربیت زمامداران و نگهبانان هم متوسل به آن مى شود. بنابراین، به آن ها چنین وانمود مى كند كه حقیقتا آنان زاده زمین هستند. افلاطون در كتاب جمهور به افسانه «پیدایش شهر» پرداخته، مى گوید: «حقیقت امر این است كه آنان (زمامداران و سربازان و سایر مردم) همه در این مدت، در شكم زمین پرورش مى یافته اند و هم خود و هم اسلحه آن ها و هم آنچه دارند، در آن جا آماده و مهیا شده و زمین، كه مادر آنان است، آنان را به محض آن كه آماده شدند، به این دنیا آورده است.
پس اكنون بر آن هاست كه این سرزمین و مسكن خود را در حكم مادر و دایه بدانند و آن را از حملات دشمن حفظ كنند و سایر مردم شهر را مانند برادر تلقى نمایند؛ زیرا آنان نیز از شكم همین زمین بیرون آمده اند. ... شما كه اهالى این شهر هستید، همه برادرید؛ اما از میان شما، آنان كه لیاقت حكومت بر دیگران را دارند خداوند، نهاد آنان را به طلا سرشته است و بنابراین، آن ها پر بهاترین افرادند و اما خداوند در سرشت نگهبانان نقره به كار برده و در سرشت برزگران و سایر پیشه وران آهن و برنج. و چون اصل و مبدأ همه شما یكى است، معمولاً فرزندان شما هم مانند خودتان خواهند بود.»

كتاب جمهور افلاطون با بحث «عدالت» آغاز مى شود. سپس چند تعریف براى آن ارائه مى گردد. اما بحث ادامه پیدا مى كند تا این كه در كتاب دوم، افلاطون تشبیهى را پیش مى كشد:
«اگر كسانى كه قوه باصره آن ها ضعیف است، مأمور شوند كه حروفِ ریزى را از مسافت دورى بخوانند و یكى از آنان متوجه شود كه همان خط در جاى دیگرى به حروف درشت تر و روى لوح بزرگ ترى نوشته شده است، گمان مى كنم این فرصت را مغتنم شمرده، نخست حروف درشت تر را خواهد خواند و سپس ملاحظه خواهد كرد كه آیا حروف كوچك تر هم، همان است یا نه.»پس از دیدگاه افلاطون، باید ابتدا «عدالت» را در سطح شهر، كه لوح بزرگ ترى است، جست وجو كرد تا عدالت در افراد هم واضح و آشكار گردد. همه صفات و مفاهیم دیگر نیز از این قبیل هستند.

اولین گام در پیدایش شهر، این است كه انسان ها «به خود بسنده» نیستند. هیچ فردى براى خود كافى نیست، بلكه به چیزهاى بسیارى نیازمند است. احتیاج، انسان ها را با یكدیگر شریك مى كند و پیوند مى دهد؛ كثرت حوایج موجب مى گردد تا انسان هاى زیادى در یك مركز گرد آمده، با هم معاشر شوند و به یكدیگر كمك كنند. این محل تجمع را «شهر» مى نامند. پس پایه و اساس شهر، احتیاجات انسان ها به یكدیگر است و بزرگ ترین و نخستین نیازمندى ما فراهم كردن خوراك است. تهیه مسكن و تهیه لباس در رتبه بعد قرار دارند. عده اى باید بنا و عده اى دیگر برزگر و گروه سومى پارچه باف، دیگران كفش دوز و پیشه ور و جز آن باشند تا مایحتاج بدن فراهم گردد. استعدادهاى افراد متفاوت است؛ چون «طبیعت در همه ما استعدادهاى مشابه خلق نكرده، برخى براى یك كار شایسته اند، در حالى كه دیگران براى كارهاى دیگر.»
پس هر فردى تنها در یك فن مهارت دارد. بنابراین، در شهر خیالى افلاطون ـ به قول معروف ـ هیچ كس «همه فن حریف» نخواهد بود. افزایش تولیدات موجب پیدایش گروهى به نام تجار و بازرگانان مى شود تا با شهرهاى دیگر ارتباط برقرار كنند و كالا صادر نمایند؛ چنان كه در داخل شهر، بازار براى مبادله كالاهاى مردم پدید مى آید. در اثر گسترش شهر و ناكافى بودن منابع، رقابت و تجاوز به سرزمین هاى دیگر آغاز خواهد شد. پس گروهى به نام «نگهبانان» هم براى شهر نیاز است. براى این كه نگهبانان با حمیت و شور از شهر دفاع كنند، باید آنان را تربیت كرد. پس زمامداران باید به تربیت روحى و بدنى آنان بپردازند.

تا این جا معلوم شد كه شهر، ساخته احتیاج انسان است. در شهر ساده، هر كس به شغلى مشغول است و امور به مسالمت مى گذرد و «مردم چون از خطر فقر و جنگ مى ترسند، فقط آن قدر فرزند مى آورند كه بتوانند از عهده نگه دارى آنان بر آیند.» در شهر ساده، مردم بدین طرز زندگانى آرام و سالمى دارند و وقتى به روزگار سال خوردگى رسیدند، هنگام مرگ، فرزندانى از خود باقى مى گذارند كه مانند خود ایشان زیست خواهند كرد.

ب. علل انحراف شهر
اما هرگاه شهر به سوى تجمل حركت كند و از شهر ساده فاصله بگیرد، به شهر متورم شده تبدیل مى گردد؛ شهرى كه در آن انواع خوراكى ها وجود دارد، بیش از حد اعتدال مى خورند و مى نوشند، از تخت و میز و سایر اسباب خانه و خوراك هاى چاشنى دار و روغن هاى خوش بو و شیرینى ها استفاده مى كنند. در این صورت، شهر به شهر تجملى و متورم تبدیل شده است؛ شهر خوك نشین، كه هدف آن فربه سازى است. دیگر، احتیاجات صرفا خانه، لباس، و خوراك نیستند، بلكه نقاشى، رنگ كارى، تهیه طلا و عاج و سایر اشیاى گران بها نیز جزو احتیاجات مى شود. شهر، دیگر سالم نیست. پس باید جمعیت آن افزایش یابد.
شاعر، نغمه سرا، بازیگر و دیگران موردنیازند. با این طرز زندگى، احتیاج انسان ها به طبیب، به مراتب بیش از آن خواهد بود كه در شهر ساده داشتند. مساحت شهر هم باید گسترش یابد و براى چراى گوسفندان باید به سرزمین هاى دیگر تجاوز كرد. پس جنگ رخ مى دهد و سپاهى عظیم باید پدید آید تا امر جنگ را متكفل شود. «پس منشأ جنگ حس طمع به سرزمین دیگران است كه وقتى بروز كند، هم براى جامعه و هم براى افراد، بزرگ ترین بلیه است.»
بدین سان، شهر از روال عادى خود، كه برآوردن نیازهاى اولیه انسان بود، خارج مى شود و به شهر متورم و رفاه زده تبدیل مى شود كه به دلیل گستردگى احتیاجات و ناكافى بودن منابع موجود، تجاوز و تعدى و جنگ رخ مى دهد.

ج. ضرورت حكومت فیلسوف
افلاطون پس از پى ریزى شهر آرمانى خود، به مسأله حاكم و زمامدار در این شهر مى پردازد و معتقد است: شهر خیالى كه او توصیف كرد، جز با حاكمیت حاكم فیلسوف یا فیلسوف حاكم تحقق نمى پذیرد. از این رو، حكیم در فلسفه سیاسى افلاطون، جایگاه رفیعى دارد؛ زیرا باید زعامت و اداره جامعه و سیاست گذارى آن به دست او باشد.
شهر آرمانى افلاطون داراى سربازانى بود كه حق مالكیت نداشتند؛ همه دارایى ها از آنِ همه مردم بود، اشتراك زن و فرزند وجود داشت و تنها نژاد برتر ـ یعنى كسانى كه طلاسرشت بودند ـ اجازه ازدواج و تولید نسل داشتند تا همه در جهت یك هدف ـ كه هدف همه جامعه است ـ حركت كنند، همگان خود را برادر یكدیگر بدانند، غم و شادى یك نفر از آن همگان باشد و شریك در غم و شادى یكدیگر باشند. حاكم در این شهر به عنوان همشهرى، ناجى، پشتیبان مردم، حاكم و چوپان گله خوانده مى شود؛ چون مردم دو گروه هستند: عده اى حكمران و فرمانروا، و عده اى فرمانبر.

افلاطون معتقد است: براى تحقق شهر آرمانى، فیلسوف باید حاكم باشد:
«به عقیده من، یك تغییر در شهر كافى است كه ماهیت این شهر را به كلى دگرگون كند. البته موضوع این تغییر نه كوچك است، نه آسان، ولى امكان پذیر است.» «مفاسدى كه شهرها را تباه مى كند، بلكه به عقیده من به طور كلى مفاسد نوع بشر، هرگز نقصان نخواهد یافت، مگر آن گاه كه در شهرها فلاسفه پادشاه شوند، یا آنان كه هم اكنون عنوان پادشاهى و سلطنت دارند به راستى و جدا در سلك فلاسفه درآیند و نیروى سیاسى با حكمت توأما در فرد واحد جمع شود؛ و از طرفى هم به موجب قانون سختى، كسانى كه منحصرا یكى از این دو رشته را تعقیب مى كنند، از دخالت در اداره امور ممنوع گردند. تا این شرایط انجام نشود، هرگز ممكن نیست طرحى كه ما در ضمن این مباحثه در نظر گرفتیم، از مرحله امكان بگذرد و پا به عرصه وجود نهد.»

افلاطون معتقد است طبیعت، بعضى اشخاص را طورى خلق كرده كه اشتغال به فلسفه و حكومت كار آن هاست و برخى دیگر را به گونه اى ساخته است كه باید از حكومت بپرهیزند و به اطاعت اوامر فرمانداران اكتفا كنند. فیلسوف و دوستدار حكمت همچون عاشق، طالب كل حكمت است، نه این كه قسمتى از آن را طالب باشد و قسمتى را طالب نباشد. دوستداران اصوات و مناظر از صداها و رنگ ها و اشكال زیبا و همه آثارى كه از چنین اجزایى تركیب یافته باشد، لذت مى برند، اما فهم آنان از ادراك و تحسین «زیباى مجرد» عاجز است. فلاسفه در پى «زیباى مجرد»، عدل محض و حقیقت محض اند. پس آنچه مردم عامه درباره زیبایى و مفاهیم دیگر مى اندیشند، تصورات گوناگون و بى ثبات است كه گویى بین عدم صرف و وجود مطلق در نوسان است.
از این رو، موضوع علم و پندار دو چیز است. آنان كه ناظر به حقایق ابدى و لایتغیر هستند، در پى علم هستند. این ها فیلسوفند، نه اهل پندار. پس فلاسفه باید زمامدار باشند تا حافظ قوانین و سنن شهر باشند، نه كسانى كه از درك وجود حقیقى محرومند؛ زیرا نه در باطن خود ملاك و نمودارى براى پى بردن به احكام زیبایى و عدل و نیكى مطلق دارند و نه حقیقت مطلق را مشاهده مى توانند كرد تا همانند نقاشى كه چشم به اصل دوخته و از روى آن تصویر مى سازد، همواره به مرجع اصلى برگردند و با دقت تمام از آن سرمشق گیرند.

فیلسوف، عاشق حقیقت و حكمت است. پس فیلسوف خویشتندار است و از هرگونه حرص و طمع و ثروت اندوزى آزاد؛ زیرا این ها را مغایر با عشق به حقیقت مى داند. فیلسوف دنائت طبع ندارد، از مرگ نمى ترسد، ظلم نمى كند، تیزفهم است، حافظه قوى دارد و معتدل است. و چنین كسانى بسیار اندكند «و مادامى كه همین عده قلیل وادار نشوند كه خواه و ناخواه كار زمام دارى شهر را به عهده گیرند و شهر، مجبور به اطاعت از آنان نگردد، یا مادام كه زمامداران موروثى شهرها یا پادشاهان كنونى یا فرزندان آن ها به تأیید الهى حقیقتا به فلسفه واقعى عاشق نشوند، نمى توان انتظار داشت كه یك شهر یا حكومت یا فرد بتواند به درجه كمال برسد.»
افلاطون معتقد است: تنها كسى كه قادر به تنظیم طرح شهر است، همان فیلسوفى است كه توصیف كردیم؛ چون او با نگاه به حقیقت محض و نگاه به شبیه آن صفات، كه در عالم انسانى قابل تحقق است، خطوط عمده طرح خود را رسم مى كند.

به دنبال این بحث، افلاطون «تمثیل غار» را پیش مى كشد و درجات تقرب به واقعیت را ذكر مى كند.
افلاطون معتقد است: باید داوطلبان زمامدارى را آزمود و آن ها را براى این كار آماده كرد. زمامدار باید ناچار راه درازى بپیماید و براى كسب كمالات روحى و جسمى، به طور یكسان بكوشد. زمامدار باید در پى خیر باشد. «خیر» معرفت و دانش است. چون زمامدار كسى است كه همه چیز شهر به او سپرده مى شود، پس باید معرفت به خیر داشته باشد. بنابراین، فلاسفه پس از درك خیر محض، نباید از تنزل به جهان زندانیان و شركت در رنج و خوشى آنان شانه خالى كنند؛ آنان باید حكمت را با سیاست همراه كنند.

منـابـع

افلاطون، جمهور، ترجمه فؤاد روحانى، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1379

افلاطون، قوانین، ترجمه محمدحسن لطفى، تهران، ابن سینا، 1349، ص 2036.

افلاطون، قوانین، ترجمه محمدحسن لطفى، تهران، ابن‏سینا، 1349

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد