زندگی سید احمد فردید از زبان خودش

فارسی 8661 نمایش |

تولد و محیط رشد

من در یزد متولد شده ام در زندان سکندر، در کویر که چشم اندازی چون تاریخ فلسفه دارد. اسم اصلی من «مهینی یزدی» است. بعدا «فردید» شد. تقریبا دوازده سالم بود که پدر مرا وادار کرد فرانسه بخوانم. چه کسی می تواند تصور کند که در آن دوره ودر آن سال های فقر و بی خبری، ودر آن منطقه کویری که مثل بن بست در جغرافیای جهان قرار گرفته بود. یک دهقان که از جهان خارج جز سراب کویر را نمی دید  وگویی قبل از «گالیله» زندگی می کرد، نوجوانش را تشویق به فراگیری زبان فرانسه کند. هر وقت به آن دوره و به آن مردم و به آن شهر فکر می کنم و اصرار های مداوم آن دهقان یزدی را به خاطر می آورم، باور کنید سراپا شگفتی می شوم. حالا می فهم که در ذهن او یک انقلاب، یک انقلاب کبیر جریان داشته است. آن پدر هنوز هم برای من نمادی از «رنسانس» است. یک «رنسانس» شخصی. من فرانسه را خواندم و خوب هم خواندم. هفده سالم بود که می توانستم به عربی و فرانسه مطالعه کنم. در این دو زبان علامه نشده بودم. اما هر دو برای من کفایت داشتند. کجاوه ای بودند که می توانستند مرا در عوالم دیگری سیاحت دهند. مرا با خود به سوی قلمروها وسرزمین های ناشناخته [غرب]...، هدایت کنند و به من یاری دهند تا این جادوهای دنیای «غرب» را بشکنم و راز و رمز اندیشه های جدید را دریابم.

تحصیل ریاضیات

بعد چیز دیگری در من به غلیان آمد. مثل فواره در من بلند شد... و آن میل به محاسبه بود، میل به استنتاج و دانستن دقایق، در یزد کسی نبود که ریاضیات بلد باشد. ریاضیات علمی بود که در یک «چرتگه» خلاصه می شد. کسی از «کوپرنیک» چیزی نمی دانست. شب ها که ملافه را به دور خود می پیچیدم و آسمان کویری بی انتها و شفاف را با کنجکاوی کودکانه خود می نگریستم، احساس می کردم که در این گنبد فیروزه ای که هزاران سیاره چون اشباح سرگردان در گردش و در چرخشند، می توان با یک سفینه ناشناخته، به کشف و شهود پرداخت. من هم می خواستم سرنشین این سفینه باشم. آیا این سفینه چه بود؟ «عدد»؟ آیا در «عدد» یک کلید نهفته بود؟ مگر نه اینکه فیثاغورثیان «عدد» را به عنوان مفتاح شناخت جهان به حساب می آوردند؟ آیا من می رفتم تا یک «فیثاغور کوچک یزدی» شوم؟

سفر به تهران

شانزده ساله بودم که به تهران آمدم. این اولین سفر من بود. تهران را که دیدم فهمیدم زمین کروی است و به یزد ختم نمی شود. برای ادامه تحصیل، به دبیرستانی مراجعه کردم که نامش «سلطانی» بود. عموی دکتر نراقی، در آن مدرسه، سمت مدیری داشت. سلام کردم ونشستم. چندین سوال از من کرد تا ببیند چند مرده حلاجم. سوال ها را که جواب دادم. بدون پرس و جوی بیشتری مرا به کلاس سوم متوسطه حوالت داد. من پرتاب شده بودم. دست کم نراقی حس می کرد که من باید پرتاب شوم و مرا پرتاب کرد و من در اولین نیمکت سال سوم متوسطه جلوس کردم. بعد به دارالفنون رفتم و تا سال ششم متوسطه آنجا بودم.

شیوع مشروطه

اوایل «مشروطه» بود. چشم ها می رفت تا به غرب خیره شود. متفکران می رفتند تا چیزی را از غرب به وام بگیرند که خود از داشتن آن محروم بودند. آن ها پدیده های اجتماعی را نمی توانستند تعریف کنند. غرب آن را تعریف کرده بود. آن ها پی برده بودند که «مشروطه» نان سنگک نیست و تعریف دیگری را باید برای آن جستجو کرد. این تعریف قبل از آنکه سیاسی باشد می توانست فلسفی به حساب آید. فلسفه زیستن و آزاد بودن. فلسفه حاکمیت. فلسفه سرنوشت. پس راه ها دیگر به «رم» ختم نمی شد، راه ها می رفت تا به «فلسفه» ختم شود واین «فلسفه» در «رنسانس» اروپا و در «انقلاب کبیر فرانسه» و بیشتر از همه در «آتن» ریشه داشت. آن موقع «گوستاولوبن» مد شده بود. آقای علی دشتی کتابی را از او به زبان فارسی ترجمه کرده بودند. در پاتوق های روشنفکری تهران، نام «لوبن» زیاد رد و بدل می شد. بله روشنفکرها می نشستند و به نام «لوبن» و با بحث در اطراف او و آثار او فنجان ها را سر می کشیدند.
من اهل سیاست به معنی امروز کلمه نبودم. با سیاست نمی شد حقیقت را تعریف کرد. به عامل دیگری نیاز بود. عاملی فراتر از سیاست. سیاست بخیل تر از آن بود که بتواند مرجع ایثار باشد. پس این عامل فراتر چه بود؟ «لوبن»؟ شاید… چون او مرا هم مفتون خود کرد و به سوی خویش کشید. بله من هم می خواستم آن را نوبر کنم. چون میوه اندیشه او مزه ای داشت که دهان هر متجددی را به آب می انداخت. باری کسی که قرار بود مجتهد شود، حالا می خواست متجدد از آب درآید. پدر ماهی هفده تومان برای من می فرستاد. این مبلغ زیادی بود که به من فراغت می داد تا پیش از فکر کردن به شکم، به جهان و اشیاء بیندیشم.

تأثیر پذیری از غرب

بعد غرب مرا کشید. مرا جذب کرد. مثل آهن ربایی که براده را به خود می کشد. آری غرب مرا زد مثل صاعقه. و این صاعقه نابهنگام درخت اعتقادات را از ریشه سوزانید. همه چیز رفت. همه چیز سوخت. باورها آتش گرفت... ما در مقابل همه چیزهای مغربی یک «آری» بزرگ و یک «بلی» رسا تحویل می دادیم.… همان موقع، که گوش ها از صدای «آری» ما کر شده بود، رشید یاسمی مقاله ای نوشت به نام «قانون اخلاق» که در «شفق سرخ» انتشارش داد. این مقاله را خواندم. امام چون ذهن بلند پرواز، اجازه نمی داد که فقط یک خواننده صرف باشم، تصمیم گرفتم، من هم مقاله ای بنویسم که یک سر و گردن بالاتر از «قانون اخلاق» باشد. سال، سال 1314 بود. مقاله ای نوشتم تحت عنوان «قانون اخلاق یا یقینیات عاطفی و اجتماعی». حالا ما در سال 1355 هستیم. یعنی چهل و یک سال بعد از آن تحریر بلند پروازانه. این مقاله خود گویای تاثیر پذیری شدید من از «گوستاولوبن» است.
عجیب است که روشنفکران پس از آن همه سال و پس از صدها بار چرخش منظومه های سماوی، می خواهند ندانسته مثل او فکر کنند. امروز می فهمم که «لوبن» نیز یکی از فیلسوفان غافل غرب بوده است. می گویند ادب را از که آموختی؟ بنده هم می خواهم عرض کنم که ادب را از «لوبن» آموختم… من آثار «گوستاولوبن» را با تطبیق به زبان عربی و فرانسه، به فارسی بر می گرداندم. خوب… این هم کاری بود که تازگی داشت. من «غرب زده» بودم. «نیست انگار» بودم. قرار نداشتم و هیچ گاه هم قرار فلسفی پیدا نکردم. به سوی «هگل» رفتم. به سوی «شوپنهاور» رفتم. به سوی «نیچه» رفتم. به سوی «مارکس». به سوی «فلسفه حیویت» از «پوزیتیویسم» به «ماتریالیزم». به سوی «کانت» هم رفتم نه به قصد که از او بیاموزم، بلکه با این هدف که او را نفی کنم.

نوشتن اولین مقاله

مقاله ای نوشتم که در آن اشاره ای به «کانت» شده بود. آن را به مدیر داخلی روزنامه «شفق سرخ» سپردم. در واقع این اولین مقاله من بود. آن را گرفت و گفت: «بسیار خوب، آن را مطالعه می کنم.» سخت خوشحال شدم، ظاهرا وارد عالم دیگری شده بودم. اما این خوشحالی چندان به طول نینجامید. چون روزنامه که درآمد، دیدم از مقاله خبری نیست. برای یک جوان جویای نام، این یک زنگ خطر بود. دچار وسواس و تشویش شده بودم. رفتم سراغ مدیر داخلی مجله. گفتم: «سلام.» گفت: «سلام.» گفتم: «مطالعه فرمودید؟» گفت: «هنوز نه،فردا بیایید.» فردا رفتم، گفت: «پس فردا بیایید.» پس فردا که رفتم، چیزی گفت که تنم لرزید، آقای علی دشتی مرا احضار کرده بود. وارد اتاق کار ایشان که شدم، گفتند: «بفرمایید.»
این برای من فقط یک تعرف نبود. چیزی لذت بخش و باور نکردنی بود، گفتند: «منظورتان از این عبارت چیست؟» گفتم: «کدام عبارت؟» گفتند: «عبارتی را که مربوط به «کانت» می شود؟» دست و پایم را گم کردم. این بود که بدون فکر کردن به کلمات و جملات، پشت سر هم شروع به توجیه و توضیح قضایا شدم. راستش خودم هم نفهمیدم که چه حرف هایی را ابراز کردم، درست مثل یک شاگرد مکتبی که در مقابل سؤال معلم، دست و پایش را گم کند، و همین طور حرف هایی را سرهم بندی کند. دشتی حرف هایم را که شنید، گفت: «بسیار خوب جوان، این مقاله را چاپ خواهیم کرد.» روزنامه «شفق» درآمد و من مقاله خودم را که با اغلاط عجیبی چاپ شده بود، مشاهده کردم. این مقاله، هم از آن من بود و هم از آن من نبود، از آن من بود چون خودم آن را به روزنامه داده بودم. از آن من نبود، چون روزنامه چیز دیگری را به جای آن چاپ کرده بود.

آغاز ترجمه و آشنایی با فلسفه

بعد «روح الاجتماع» «لوبن» را با مراجعه به متن فرانسه و عربی آن به فارسی ترجمه کردم… بعد شروع کردم به ترجمه چند کتاب دیگر از جمله دوره «فلسفه کوئیلیه» و «تاریخ فلسفه» و از این قبیل که همه را یکجا دور ریختم.… از سن چهارده سالگی فلسفه را شروع کردم و تا زمانی که بالاخره با «هایدگر» هم سخن شدم، این راه ادامه یافت. از طرفی دیگر به «حکمت معنوی اسلام» پرداختم. بنابراین می توانم بگویم که از چهارده سالگی من در «دپاسمان» قرار داشتم. وقتی به «حکمت معنوی اسلام» رسیدم سیر و سلوک فلسفی من و «دپاسمان» در فلسفه تقریبا تمام شده بود و از آن وقت تا به حال، دیگر این «دپاسمان» در من پیدایش نیافت. اما همواره کوشیده ام مطالب را برای خود نظم و ترکیب دهم و آن را به تفسیر بکشانم. و باز همواره مشغول دعوت به «حق» و «حقیقت» بوده ام و بالمال سعی کرده ام «واقیعیت» را از «حقیقت» فرق نهم. گاهی بشر به مرحله خودپسندی بر آثار من غالب آید. من امروز خدا را شکر می کنم که قلم را زمین گذاشتم و چیزی ننوشتم. چرا که ممکن بود این خودپسندی و خودخواهی و غرور می رسد. ولی باید همین جا بگویم که واکنش در برابر افکار من بسیار سخت و بی امان بود. همین واکنش ها می توانست آثار مرا لوث و مسخره کند، کما اینکه چنین هم شد.

طرح بحث غربزدگی

با این که چیزی ننوشتم، و نوشتن را همواره به بعد موکول کردم. مطالبی جسته و گریخته از دهان من خارج می شد، و بعد همین مطالب دانسته و نداسته توسط افراد در مطبوعات دنبال می گردید. مثلا همین کلمه «غربزدگی» را در نظر بگیرید. در دوره آقای درخشش، وزیر وقت آموزش و پرورش، جلسه ای یا سمیناری یا چیزی شبیه آن تشکیل شد تا به بررسی «مبانی آموزش پرورش» بپردازد. عنوان جلسه دقیقا این بود: «بحث در مبانی آموزش و پرورش» و در آن بسیاری از صاحبان نام مثل آقای دکتر تسلیمی، دکتر کاردان، مرحوم جلال آل احمد و عده دیگری که آنها اغلب روانشناس بودند، شرکت داشتند. خوب بنده را هم دعوت کرده بودند. بنده هم به شهادت آقایان مطالبی را عنوان کردم، که همین مطالب باعث کشیده شدن اصل بحث به زمینه های دیگر گردید، یکی از همین زمینه ها «غربزدگی» بود.
بعد مرحوم آل احمد به اشاره و القائات من مقالتی نوشت و «غربزدگی» را مطرح کرد و به این ترتیب بحث سطحی در مبانی آموزش و پرورش به مقاله آل احمد انجامید. گرچه آل احمد این شهامت را داشت که به طور تلویحی بگوید، «غربزدگی» و عنوان آن از شخص من نیست. ولی به هر صورت، این قضیه توانست طرح و تعقیب شود. البته «غربزدگی» به آن صورت که مطرح شد، از دید من بی اعتبار است. چون استنتاج دیگری از آن دارم و همیشه هم منتظر «وقت» مناسب بودم که آن را عنوان کنم…
بنده بارها با اشخاص گفتگو کرده ام و مطالبم بر روی نوار آمده است. ولی بعد به هر وسیله ای از چاپ آن جلوگیری کرده ام. قریب یک سال در تلویزیون تحت عنوان «درآمدی بر حکمت معنوی» سخن گفته ام اما بعد از قریب یک سال به «درآمدی» بر «درآمد حکمت معنوی» هم نرسیدم.

گشت فکری

گشتی که با طرح «غربزدگی» در سیر فکری «فردید» به وجود آمد، حیات فکری و معنوی این فیلسوف و متفکر معاصر را به دو دوره متمایز تقسیم نموده است. یکی از وجوه تمایز این دو دوره «طریقت» ایشان در بیان افکار و آراء «حکمی» و «فلسفی» است. «فردید سابق»، مترجم و مؤلف مقالات فلسفی است که در نیمه اول دهه 1320 باب آشنایی ایرانیان را با حوزه ها و جریان های مطرح فکری معاصر غرب می گشاید و یگانه متفکری است که نسبت به تفکر «غرب» «خودآگاهی» پیدا می کند.. اما «فردید لاحق» متفکری است «خلاف آمد عادت» که مقاله و کتاب نمی نویسد اما «در خلوت به مطالعه و یادداشت و در جلوت به درس و بحث و سخنرانی» می پردازد.

آثار

الف- برخی از آثار فردید سابق: آثار این دوره بدین شرح است:
- مقاله «هانری برگسون فلسفه های برگسونی» با نام احمد مهینی یزدی، مجله مهر- 1318 شماره 9 و شماره 11،
- مقاله (معرفی و نقد مختصر از کتاب «شناخت روش های علوم یا فلسفه علمی» اثر «فیلسین شاله، ترجمه دکتر یحیی مهدوی)، احمد فردید- مجله سخن ،شماره سوم، سال دوم، اسفند 1323-
- مقاله «از کانت تا هایدگر» با عنوان فرعی «از آلبرت کبیر تا کانت»، احمد فردید، مجله سخن، شماره سوم، سال دوم، اسفند1323.
- «معرفی و نقد مختصر چند نشریه از انتشارات شرکت بهشتی، ترجمه رضا آذرخشی» احمد فردید، مجله سخن،شماره پنجم، سال دوم، اردیبهشت 1324.
- مقاله «از کانت تا هایدگر» با عنوان فرعی «درآمدی به فلسفه معنوی کانت» احمد فردید، مجله سخن، شماره پنجم، سال دوم،اردیبهشت 1324.
- مقاله «نگاهی به نمودشناسی معاصر» احمد فردید، مجله سخن، شماره پنجم، سال سوم، آبان 1325-
- کتاب «روحیات اجتماعات» اثر گوستاو لوبن، ترجمه احمد فردید- انتشارات اقبال- سال انتشار نامعلوم.
- کتاب «روابط حکمت اشراق و فلسفه ایران» با عنوان فرعی «محرک های زردشتی در فلسفه اشراق» اثر هانری کربن، ترجمه احمد فردید (دو فصل اول).
ب- برخی آثار فردید لاحق: فردید پس از هشت سال تحصیل در اروپا در دانشگاه های سوربن فرانسه و هایدلبرگ آلمان به ایران باز می گردد و در دانشگاه تهران و در بالاترین مقاطع به تدریس اشتغال می یابد و هم زمان نیز در مجامع و تلویزیون به سخنرانی می پردازد. سخنرانی (درس گفتار) های وی علی رغم تضییقاتی که برای ایشان پیش می آورند تا اواخر عمر ادامه پیدا می کند و با و جود کهولت سن از بیان آراء و افکار حکمی و فلسفی خود استنکاف نمی کند اما از اینکه «چیزی به دست خود بنویسد» پرهیز می کند معهذا تقریراتی از وی منتشر می گردد.
1- ترجمه مقدمه «کتاب فلسفه عمومی یا ما بعد الطبیعه» اثر پل فولکیه- ترجمه دکتر یحیی مهدوی- انتشارات دانشگاه تهران- 1347
2- «پاسخ به چند پرسش در باب فرهنگ شرق»، تقریر احمد فردید- مجله فرهنگ و زندگی- شماره 7- دی ماه 1350
3- مصاحبه علیرضا میبدی با دکتر احمد فردید- روزنامه رستاخیز- شماره 439- 20 مهر 1355 و شماره 457- 11 آبان 1355
4- پاسخی کوتاه به پرسش «شعر در هزاره سوم»، احمد فردید- روزنامه رستاخیز شماره 466- 22 آبان1355
5- «گزیده گفتارها»، احمد فردید- مجله تلاش- شماره 66- بهمن1355
6- متن سخنان استاد فردید در میزگرد تلویزیونی «انسان شرقی، انسان غربی»- روزنامه رستاخیز- شماره 772- 29 آبان و شماره 773- 30 آبان 1356
7- متن سخنان دکتر فردید در «بحث آزاد درباره آزادی»- روزنامه رستاخیز- شماره های 974و975- 4و5 مرداد 1356
8- مصاحبه کوتاه مجله تماشا با احمد فردید- سال هشتم- شماره 356- 27 اسفند1356
9- تقریر دکتر فردید با عنوان «سقوط هدایت در چال هرز ادبیات فرانسه»- روزنامه اطلاعات- شماره 14337- اسفند1356
10- «دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان»، به کوشش محمد مددپور- موسسه فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر- 1381تهران
11- «صورت و معنا در حکمت هنر»- موقف- شماره اول1382
12- «مرد شوریده سر» اثر فردریش نیچه، ترجمه احمد فردید، موقف، شماره اول،1382
13- «اندیشه های هدایت»، تقریر احمد فردید، «کتاب هدایت» به کوشش کتیرائی.
14- «همسخنی با مارتین هایدگر» - یادداشتی از احمد فردید- روزنامه کیهان.
15- «خطر و نجات» گزارش و ترجمه صفحه پایانی کتاب Holtzwege اثر مارتین هایدگر، موقف، شماره اول،1382

 

منـابـع

سالنامه فرهنگي هنري موقف- سال دوم- شماره دوم- شهريور ماه 1383

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها