تاریخ فلسفه در تفکر هگل

فارسی 2410 نمایش |

روشهای پرداختن به تاریخ فلسفه

برای اینکه بفهمیم تاریخ فلسفه چیست؛ در واقع فقط کافی نیست بدانیم تاریخ چیست و فلسفه کدام است، بلکه باید دانست فلسفه چطور تاریخ پیدا می کند و اگر چنین است این تاریخ از از چه خصوصیاتی برخوردار است و وجوه تفارق آن با تاریخ امور دیگر از چه لحاظ است. هگل سعی دارد در جهت توجیه فلسفه و دریافت معنای اصیل آن به تاریخ فلسفه بپردازد.
1- روش اطلاعاتی: به نظر هگل بعضی از مورخان در نوشتن تاریخ فلسفه خواسته اند نمونه ای از تبحر و وسعت اطلاعات خود را نمایش دهند. ایشان به نحوی به استقصای اعتقادات گذشتگان پرداخته اند و علاوه بر اینکه چنین آشنایی را برای ارضای حس کنجکاوی انسان لازم دانسته اند گاهی به تصور خود خواسته اند انسان را به اندیشیدن راغب کنند. ولی به نظر هگل این گروه که عملا «تاریخ فلسفه» را تبدیل به صحنه نمایش فضل و اندوخته های ذهنی خود می کنند، با اینکه در آثارشان گاهی نکته بینیهای جزئی و جالب توجهی وجود دارد، بر روی هم به کسانی می مانند که جزء اصوات را می شنوند، بدون اینکه از هماهنگی و معنای اصلی موسیقی سر در بیاورند.
2- روش ردی: گروهی دیگر از مورخان تاریخ فلسفه با برخورد با اندیشه ها و نحله های متفاوت و نظامهای فکری گوناگون که معمولا یکی در جهت رد دیگری است و چه بسا تصمیم گیری قطعی را مشکل و حتی گاه غیرممکن می سازد، حیران و سرگردان مانده در نتیجه تحقیقات خود را در جهت نفی فلسفه و انکار فایده آن به کار برده اند. برای این گروه تاریخ فلسفه به جای اینکه نموداری از مدارج تدریجی آگاهی کمال احتمالی تفکر در انسان باشد، مجموعه ای از خطایا و اشتباهات انسان است و تنها فایده ای که برای آن می توان قائل شد آشنا کردن ماست با موهومات مورد قبول گذشتگان. برای چنین مورخانی تاریخ فلسفه فقط وسیله ای است برای نشان دادن عدم اعتبار فلسفه. فلاسفه گذشته فقط جسما نمرده اند، بلکه روح و فکر آنها و نیز سهمی که هر کدام به حد خود در آگاه ساختن انسان داشته اند نیز مرده و به خاک سپرده شده است. تاریخ فلسفه فقط حافظ خاطره شکست تفکر انسان است و از این لحاظ درس عبرتی می تواند باشد. هگل بیشتر پیروان اپیکوروس (از جمله سیسرون را خاصه در اثبات فلسفی وجود خداوند) جزو این گروه می داند و بر آن است که برای ایشان فلسفه بی فایده است، زیرا آنها اساسا به حقیقت اعتقاد ندارند و از این لحاظ همانند پیلاطوس هستند که وقتی مسیح بدو خطاب کرد: «من به جهان آمده ام تا حقیقت را اعلام دارم.» با بی اعتنایی پرسید: «حقیقت چیست؟» منظور پیلاطوس از این پرسش این بوده است که دیگر حقیقت وجود ندارد و متعلق به گذشته است و سخن گفتن از آن دردی را دوا نمی کند.
به نظر هگل چون این گروه از مورخان از ابتدا در معنای فلسفه اشتباه می کنند و درنمی یابند که فکر در صیرورت تاریخ تحقق می یابد و حقیقت تدریجا روشن می شود، تاریخ فلسفه را تبدیل به کند و کاو در گورستانها کرده اند و آن را به عنوان وسیله ای برای اثبات عدم حقانیت فلسفه به کار برده اند. این گروه هم در معنای فلسفه اشتباه می کنند و هم در معنای تاریخ و سعی ایشان بر این است که این دو اشتباه را به کمک یکدیگر موجه سازند و حقیقت را عملا مانند پیلاطوس نفی کنند.

نگرش انضمامی و ضروری

به زعم هگل در این نوع برداشتها اعم از اینکه تاریخ فلسفه تبدیل به وسیله فضل فروشی متبحران در جزئیات باشد یا به نفی حقیقت فلسفه منجر گردد، نکاتی را می توان یافت که حداقل در طرح مسائل و پیدا کردن رابطه ذاتی فلسفه با تاریخ خود خالی از فایده نیست. اشتباه اصلی از اینجا ناشی شده است که این گروه ضرورت را از تاریخ سلب کرده اند و رابطه اجتناب ناپذیر جریانات را با یکدیگر خاصه با زمان حال درنیافته اند و عملا هر دوره ای همچو وصله ناجوری تلقی شده است که با دوره بعدی کوچکترین هماهنگی ندارد. همین موجب شده است که تفکرات بشری مجموعه ای از انتزاعات درون ذات و بدون کوچکترین جنبه انضمامی و برون ذات جلوه کند و این توهم پیش بیاید که فکر نه فقط منشأ اثر نیست و فایده ای ندارد، بلکه اصلا کمیت فلسفه لنگ است و در آن به جز مشتی موهومات چیز دیگری وجود ندارد.
در نتیجه هگل کوشش دارد در تأملات خود نشان دهد که اولا فکر فلسفی انضمامی و برون ذات است و در ثانی میان این نوع افکار رابطه ضروری وجود دارد و هر نحله فلسفی مرحله ای از تکوین فلسفه را در تاریخ نشان می دهد. به نظر او جریان تاریخ جریان اموری نیست که نسبت به ما بیگانه باشد، بلکه جریان و صیرورت خود ما و علم ما و تفکر ماست. مطالعه تاریخ فلسفه برای دریافت نفس فلسفه مطلقا ضروری است. تفکراتی که امروز دلالت بر آگاهی می کند دفعتا از زمان حال برنخواسته است، بلکه میراثی است که از کوشش نسلهای متمادی شر به ما رسیده است. تفکر را نباید همچون مجسمه ای دانست که در طی زمان فرسوده و زدوده می شود و احیانا به عنوان یک اثر بی مصرف ولی زیبا از دوره های باستان به یادگار می ماند، بلکه تفکر را باید به مثابه شطی دانست که به تدریج که از سرچشمه اولیه خود دور می شود وسعت و قدرتش افزایش می یابد.
البته قبل از اینکه هگل به اثبات نظر خود بپردازد مسئله اصلی دیگری را هم قابل طرح می داند و آن مسئله این است که اصلا چگونه فلسفه تاریخ دارد؟ فلسفه چگونه می تواند تاریخ پیدا کند؟ به نظر او در وهله اول کلمه تاریخ کنار کلمه فلسفه نامناسب و متناقض به نظر می رسد، زیرا فلسفه در پی جستجوی حقیقتی است که فنا نپذیرد و فی نفسه و لنفسه باشد و در واقع خارج از زمان و مکان قرار گیرد و دستخوش حوادث نگردد. چنین حقیقتی مطلق و جاودانی است و در صنه امور گذران وارد نمی شود و به ناچار باید آن را خارج از سیر تاریخ تصور کرد. تاریخ دلالت دارد بر گذران بودن امور و نشان می دهد چیزی که در دوره ای وجود دارد در دوره بعد از بین می رود و از اعتبار می افتد و روزگار همچنان به گردش خود ادامه می دهد. بدین طریق اگر گفته شود که فلسفه تاریخ دارد مثل این است که گفته شود در فلسفه هیچ حقیقتی وجود ندارد.

تاریخ خارجی و درونی

البته این بحث را در مورد علم و دین نیز می توان صادق دانست و از خود پرسید آیا اگر علم یا دین معتبر است باید خارج از تاریخ قرار گیرد. جواب او این است که به طور کلی درباره این امور دو نوع تاریخ می توان نوشت: خارجی و درونی.
مسئله تاریخ خارجی با اصل موضوعها سر و کار ندارد و تضاد و تناقضی ایجاد نمی کند و در تحریر این نوع تاریخ در هیچ یک از رشته های مورد بحث یعنی دین و فلسفه و علم اشکالی پیش نمی آید. مثلا در تاریخ خارجی یک دین پیدایش و گسترش و رفتار و گفتار مبلغین آن را می توان شرح داد. در تاریخ خارجی فلسفه نیز می توان آغاز و گسترش و شکوفایی و انحطاط و تجدید حیات آن یا احوال استادان و ترویج کنندگان و مخالفان آن را به رشته تحریر درآورد؛ در مورد علم هم همچنین. مسئله اصلی موقعی قابل طرح است که منظور تاریخ درونی باشد. از این لحاظ برای دین و علم اشکال زیادی وجود ندارد، زیرا یک دین معین مثلا مسیحیت از استدلال انسانی نشئت نمی یابد و جنبه وحیی و ایمانی دارد و نیازی نیست که در مورد آن تاریخ درونی نوشت. اما تاریخ مکتوب آن همیشه خارجی است، در صورتی که نفس دین را می توان خارج از زمان فرض کرد.
در بعضی از رشته های علمی هم مثل ریاضیات و هندسه باید گفت که حقایق از لحاظی و تا حدودی خارج از تاریخ درونی قرار می گیرد؛ مثلا هندسه اقلیدسی همیشه به معنای فقط همان هندسه اقلیدسی است و درباره علوم دیگر هم مثل علوم طبیعت باید گفت که بالاخره حقیقی در هر کشف علمی وجود دارد که بر موضوع کشف شده قبلی افزوده می شود. بنابراین تحریر تاریخ درونی علوم منافاتی با تاریخ خارجی آنها ندارد. ولی مسئله تاریخ درونی در مورد فلسفه با مشکلاتی رویاروی می شود، زیرا تاریخ فلسفه نه استمرار یک محتوای ساده ای را نشان می دهد (مثل علوم ریاضی) و نه کشفیات تازه غیرمنتظره ای را (مثل علوم طبیعت) و نه مثل دین است. گویی در تاریخ فلسفه، تفکر و بافت و ساختمان آن تحول می پذیرد و به صورت جدید در می آید و بالاخره در میان این نظامهای مختلف فکری فقط وجه مشترکی که باقی می ماند غایت آنهاست، یعنی حقیقت جویی بدون اینکه حقیقی در کار باشد، و به همین دلیل با گسترش و پیشرفت علوم تحصلی فلسفه ظاهرا بیهوده می نماید.

توجه به «فهم و اعتقاد» در فهم تاریخ فلسفه

همچنانکه قبلا اشاره شد به نظر هگل این احکام منفی در مورد فلسفه نتیجه استنباط غلط از تاریخ و از فلسفه است و الا اگر معنای اصیل این دو کلمه در نظر گرفته شود خود به خود «تاریخ فلسفه» قابل توجیه می گردد. بدین منظور در درجه اول بین معنی و اعتقاد باید فرق قائل شد. هر کسی بالاخره دارای اعتقاداتی است ولی هر کس الزاما از معانی آگاه نیست. اعتقاد انتزاعی است و جنبه پنداری دارد. پندار فاقد کلیت و ضرورت است، پندار فردی و شخصی است، یا مال من است یا مال تو و در این صورت ما قادر نیستیم از تمایلات جزئی و فدری پافراتر نهیم البته ممکن است عقیده ای تغییر کند، ولی ذاتا از تحول و تحرک امتناع دارد. پندار رشد نمی پذیرد و گویی خارج از زمان است، زیرا از واقعیت به دور است و حاصل آن رکود ذهن است. ولی معنی ضروری و انضمامی است یعنی در مسیر زمان و تحول قرار می گیرد و مثل یک موجود ذی حیات نه فقط واقعیت خارجی دارد، بلکه رشد می کند و تحول می پذیرد و کمال می یابد.
اگر فلسفه بدین صورت با معانی سر و کار داشته باشد، دیگر نه فقط تاریخ تناقضی با آن ندارد و دلالت و بر بیهودگی آن نمی کند، بلکه بدین وسیله است که اعتبار و ارزش آن دریافته می شود. اگر فلسفه در تاریخ قرار نمی گرفت می شد آن را مجموعه ای از انتزاعیات دانست و پرداختن بدان را امری تفننی قلمداد کرد. به نظر هگل فلسفه چون تاریخ دارد قابل توجیه است. البته ممکن است تصور رود که هر نحله فلسفی حقیقت را به سبک خود تعریف می کند و ملاک تشخیص آن را خود می سازد، ولی باید دانست که اگر این نحله از لحاظ بافت داخلی خود نظامی منطقی باشد و به اعتقادات و پندارها اکتفا نکرده و در آن توجه به معانی شده باشد، این نحله معتبر است و صیرورت ذاتی روزگار خود را منعکس می کند. این نوع نحله ها هر اندازه هم متکثر و متعدد باشد باز دلالت بر وحدت فلسفه می کند و رشد و استکمال آن را در درجات مختلف زمانی نشان می دهد.

فی نفسه و لنفسه

تحول برای هگل از دو لحاظ متصور می شود: اول در حد فی نفسه. این امر فی نفسه همان چیزی است که ارسطو بالقوه نامیده است، یعنی امکان و استعداد، در صورتی که به غلط تصور شده است که امر فی نفسه خود حقیقت است. به نظر هگل درست بر عکس فی نفسه بدان امری اطلاق می شود که هنوز حقیقی نیست. فی نفسه فقط تخم حقیقت است نه خود حقیقت. فی نفسه سپس ذاتا متحول می شود و تعین می یابد. تحول از لحاظ دوم در حد لنفسه است، یعنی در همین امر تعین یافته و موجود بالفعل که البته به همین دلیل محدود و متناهی نیز هست. امر متحول که بدین طریق لنفسه است، ارتباط خود را ضرورتا با ذات فی نفسه خود نگه می دارد و متمایل به وحدت با آن است. مسئله وحدت در کثرت است زیرا کثرت به ازای وحدت به وجود آمده است.
در مورد روح نیز باید گفت که امر فی نفسه مبدل به امر لنفسه می شود، یعنی تحول روح نوعی گسترش است، گسترشی که در جهت دوری از خود و در جهت بازگشت به خود است. پس کثرات نحله ها دلالت برگسترش یک نظام می کند و در مجموع فلسفه ها همچون اجزائی است برای یک فرد که ضامن حیات اوست. باری منظور این است که بررسی تاریخ فلسفه در واقع چیزی بجز بررسی نفس فلسفه نیست.
البته باید دانست که گسترش و رشد فلسفی با رشد طبیعی وجوه اختلافی دارد. در امور طبیعت تغییرات تکراری است، حرکتی که در این امور دیده می شود از لحاظی مستدیر است. چهار فصل به دنبال یکدیگر می آید و دوباره فصل اول از نو آغاز می گردد و گویی هرچیزی حرکت خود را متوجه جهتی می کند که نقطه آغاز آن است. تاریخ در مورد امور طبیعت معنای اصیل خود را از دست می دهد. ولی در مورد امور روحی چنین نیست، زیرا فعل روح آگاهی است. آگاهی حرکت مستدیر ندارد، بلکه به سوی امر نامتناهی سوق می یابد. انسان از لحاظ طبیعی فقط نوع خاصی از حیوان است، ولی از لحاظ روحی موجودی است آگاه و این آگاهی توجه به بی نهایت دارد.
به نظر هگل منظور از عبارت «خود را بشناس» که در یونان باستان بر معبد دلف (Delphes) نقش شده بود، نشان دادن صفت ممیزه روح و نامتناهی بودن آگاهی بوده است. وقتی که من خود را می شناسم یعنی خود را از خویشتن ممتاز می سازم برای این است که خودآگاهی یابم. در واقع از این رهگذر روح غیر شخصی می گردد و به صورت امری خارجی و کلی در می آید، ولی از طرف دیگر روح با من است و در زمان است که جزئی و متعین شده است. خودآگاهی من فقط لحظه ای از خود آگاهی روح است. تفکر من لحظه ای از تفکر روح است، ولی نهایت حیات من به عنوان موجود طبیعی نه نهایت حیات روح است و نه نهایت تفکر، فرد فیلسوف وسیله حیات فلسفه است. اگر فیلسوف مشروط و مقید به زمان و مکان معینی است و موجودی است متناهی با صفات و تعینات خاص، همین مبین این حقیقت است که آن فیلسوف فقط لحظه ای در تحول تاریخ تفکر شریک است و درجات عالیتر آن در نزد فیلسوف دیگر تجلی خواهد کرد.

منـابـع

کریم مجتهدی- درباره هگل و فلسفه او- صفحه 113-107

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها