بررسی نقادانه مبانی فلسفه اسپینوزا

فارسی 2661 نمایش |

اسپینوزا

اسپینوزا (1677-1632) یکی از فیلسوفان عصر جدید اروپاست که از طرفی، تحت تأثیر فلسفه های قرون وسطا بوده و از طرف دیگر، فیلسوفی متجدد و متأثر از اندیشه جدید غربی است. از این رو ما در اندیشۀ وی با ظهور اندیشۀ جدید در قالب مفاهیم سنتی روبرویم.

مبنای فلسفه اسپینوزا
اساس فلسفه دکارت «من فکر می کنم» (Cogito) است. دکارت پس از شک در همه چیز به این نتیجه رسید که هر گاه در همه چیز شک کند، در این که شک می کند، نمی تواند تردید نماید، از این رو، از شک در همه چیز بدون تردید یک چیز لازم می آید و آن این که شک می کنم و چون شک می کنم، پس هستم و از آن جا که شک کردن نحوه ای از فکر کردن است، پس می توان گفت که فکر می کنم پس هستم. این اصل تفکر دکارت بوده و وی همۀ فلسفه خویش را از آن استنتاج می کند.

جوهر یا خدا اساس فلسفه اسپینوزا

حال اساس و مبنا در فلسفه اسپینوزا چیست؟ آیا اساس فلسفه اسپینوزا نیز «من متفکر» است. آیا اساس جوهر یا خداست؟ یا اساس عالم است؟ اگر به ظاهر اقوال اسپینوزا توجه کنیم و مثلا برای یافتن اساس و مبنای تفکر او به کتاب اخلاق رجوع کنیم، بدون تأمل خواهیم گفت که اساس تفکر او جوهر یا خداست، زیرا او بحث را از تعریف علت خود و جوهر شروع می کند. اولین قضایای کتاب اخلاق نیز به جوهر که از نظر او همان خداست، مربوط می شود. از طرف دیگر، اسپینوزا همه نظام فلسفی خود را بر همین اساس، یعنی جوهر قرار می دهد. پس ظاهرا این مطلب روشن و غیر قابل بحث است که اسپینوزا خدا را اساس تفکر خویش قرار می دهد. ولی پرسشی که در این جا مطرح می شود این است که چگونه ممکن است اسپینوزا متفکر عصر جدید و از لحاظ تفکر به دکارت نزدیک باشد و در عین حال، اساس و مبنای تفکر او با اساس و مبنای تفکر دکارت کاملا متفاوت باشد؟ در برابر این پرسش یا باید به نفی نسبت اسپینوزا با دکارت پرداخته، او را کاملا غیر دکارتی بدانیم و متفکری در برابر و مخالف دکارت تلقی کنیم و یا این که اگر او را نزدیک به دکارت می دانیم، به مسئله عمیق تر بنگریم و به تأویل معنای جوهر و خدا نزد او بپردازیم.

بررسی مفهوم جوهر (خدا) در فلسفه اسپینوزا
قبلا در طرح مسئله روش دیدیم که روش اسپینوزا با روش دکارت ماهیتا یکی است و دیدیم که اتخاذ روش معین، نه به میل و اختیار متفکر که اقتضای تفکر اوست. بنابراین، اگر روش این دو متفکر یکی است باید تفکر آنها نیز حداقل در اصول و مبانی با یکدیگر ناسازگار نباشد. ولی چگونه می توان بین من متفکر به عنوان مبنای تفکر دکارت و جوهر یا خدا به عنوان مبنای تفکر اسپینوزا قائل به عدم تعارض شد؟ برای بررسی این مسئله باید به تأویل جوهر (یا خدا) که اساس فلسفه اسپینوزا است، پرداخت. جوهر یا خدا در فلسفه اسپینوزا حقیقتا چیست؟ اسپینوزا از تعریف جوهر آغاز می کند و می گوید: «مقصود من از جوهر شیئی است که در خودش است و به نفس خودش به تصور می آید؛ یعنی تصورش به تصور شیئی دیگر که از آن ساخته شده باشد، متوقف نیست.» در تعریف دیگری می گوید: «مقصود من از «خدا» موجود مطلقا نامتناهی است؛ یعنی جوهر که متقوم از صفات نامتناهی است که هر یک از آن ها مبین ذات سرمدی و نامتناهی است.» ظاهر این دو تعریف با تعاریف قدما از جوهر و خداوند مطابق است. می دانیم که اسپینوزا با فلسفه مسیحی و یهودی و از طریق تعالیم ابن میمون با فلسفه اسلامی آشنایی داشته است.

اسپینوزا و فلسفه قرون وسطی

سراسر فلسفه اسپینوزا حاوی اصطلاحاتی از فلسفه قرون وسطاست که برخی از این اصطلاحات را اسپینوزا به همان معنای مراد در قرون وسطا و بعضی از آن ها را به معنای جدید به کار می برد. آنچه موجب می شود که تأویل تفکر اسپینوزا مشکل گردد، همین استفاده ای است که او از اصطلاحات و نیز دیدگاه های فلسفه های گذشته می کند. این مسئله موجب می شود که او دست کم در مسئله تعریف جوهر و خدا پیرو قرون وسطاییان به نظر رسد، لیکن اگر توجه کنیم که تعاریف او تعاریف عقلی است و آن گاه این پرسش را طرح کنیم که عقل از نظر اسپینوزا چیست و آیا نظر او در باب عقل با نظر متفکران قرون وسطا یکی است یا نه، پی خواهیم برد که این تعاریف به ظاهر مشابه، در باطن دارای اختلاف عمیقی هستند. تفکر اصیل، تفکری است که به مبانی و اصول خود وفادار بوده و همه مسائل آن متفرع بر همان مبانی باشد و ناسازگاری در آن به حداقل ممکن برسد. البته باز در این مسئله بین حکم ظاهر و باطن تفاوتی هست. ممکن است در فلسفه ای به نگاه ظاهر تناقضی نبینیم و از لحاظ منطق صوری بین مسائل و اصول آن فلسفه تعارضی وجود نداشته باشد، ولی با نگاه تأویلی برخی اصول با برخی دیگر معارض باشد. بر فلسفه اسپینوزا چنین وصفی حاکم است؛ یعنی اگر به تأویل آن بپردازیم، به ناسازگاری های مهمی خواهیم رسید.

عقل ریاضی و لوگوس
با تأویل روش اسپینوزا آشکار می شود که روش او، روش ریاضی است، داشتن روش ریاضی در تفکر فرع بر تلقی خاص از عقل است؛ یعنی ابتدا باید عقل را عقل ریاضی دانست، آن گاه روش ریاضی را اخذ کرد. اما عقل ریاضی چیست؟ عقل ریاضی قوه فهم آدمی است که مفاهیم واضح و متمایز را ادراک می کند و پس از درک روابط ضروری بین آن ها، از تحلیل و ترکیب آن ها به نتایج جدید (معرفت ضروری) می رسد. از نظر عقل ریاضی، حقیقت مساوی است با آنچه به طور واضح و متمایز ادراک می شود. اموری که در پس پرده خفاست و دارای ابهام و ایهام است، عاری از حقیقت و موجب خطا و اشتباه و انحراف است. عقل ریاضی قائم بر خویش است و در کسب حقایق، متکی به امور ورای خویش نیست. عقل ریاضی مکتفی بالذات و بی نیاز از مدد امری دیگر است. با مقایسه این تلقی از عقل با تلقی قدما از عقل به ماهیت عقل ریاضی جدید بهتر می توان پی برد.
نزد قدما (اعم از یونانیان، اسلامیان و مسیحیان) عقل انسان مستقل و قائم به خویش نیست، بلکه نیازمند استفاضه از مراتب بالاتر عقل است. هراکلیتوس حکیم مشهور یونان باستان عقل انسان را لحظه ای از عقل کل (لوگوس) می دانست.
لوگوس که مبدأ و معاد عالم و عین عقل است با خطاب و ندای خویش، عقل انسان را متوجه حقیقت می کند. از نظر هراکلیتوس، حکمت نه داشتن اطلاعات و آگاهی های بسیار، بلکه وقوف به آن است که همه چیز یکی است. این وقوف حاصل نمی شود، مگر با اتصال و ارتباط با لوگوس. لوگوس هم اصل وجود و مجمع موجودات است و هم اصل شناخت و معرفت. نزد افلاطون نیز عقل انسان با اتصال غیب (عالم مثال) و مشاهده معقولات و استمداد از عقل می تواند حقایق را کسب کرده، به معرفت نایل آید. از نظر ارسطو، عقل انسان در ابتدا استعداد صرف است (عقل هیولانی) که برای فعلیت یافتن نیازمند عاملی بالفعل از سنخ عقل است و آن عقل فعال است که انسان با اتصال به آن می تواند به حقایق برسد. عقل انسان مستقلا جز استعداد و قوه صرف چیز دیگری نیست. این مطلب در فلسفه اسلامی و مسیحی نیز همه جا به بیان های مختلف آمده است که عقل انسان بنفسه و مستقلا نمی تواند حقایق را درک کند، بلکه با اتصال به مراتب عالی تر عقل خواهد توانست به حقیقت نایل شود.

عقل بشری (ریاضی) مبنای تفکر اسپینوزا

در عصر جدید از آن جا که بشر اساس و مبنا پنداشته می شود، عقل انسان نیز که قوه شناخت و معرفت اوست، مستقل انگاشته شده و ارتباطش با عقول بالاتر قطع و قائم به خویش گردید. بدین ترتیب، عقل خود بنیاد ظهور یافت. در تفکر دکارت، اسپینوزا، لایب نیتس، کانت، هگل و دیگر متفکران عصر جدید، دیگر اثری از عقول مفارق و ارتباط عقل انسان با آن ها و ضرورت اتخاذ حقایق از عقول مجرده، موجود نیست. بنابراین، این که اسپینوزا از تعریف خداوند شروع می کند بدان معنا نیست که اساس تفکر او خدا باشد، بلکه او صرفا با مفهوم عقلی خداوند سر و کار دارد. خدای اسپینوزا دارای مفهومی مطابق با خود در عقل انسان است. این عقل است که آنچه را به طور واضح و متمایز درک می کند، حفظ همان را به عنوان حقیقت تصدیق می کند. حقیقت چیزی جز آنچه قابل ادراک واضح و متمایز است، نیست.
با این توضیحات آشکار می شود که مبنا در تفکر اسپینوزا خدا نیست، بلکه مبنا همان عقل بشر است، عقلی که می تواند حقایق را به طور واضح و متمایز ادراک کند. این عقل برای تنظیم نظام فلسفی خویش از کلی ترین و جامع ترین مفهومی که در خود دارد، شروع می کند. و از آن جا به مفاهیم دیگر می رسد. اسپینوزا بر خلاف دکارت ذکری از «من متفکر» یا «عقل بشر» به میان نمی آورد، ولی اساس تفکر او دقیقا همان «من متفکر» است. البته این امر جهتی موجب شده است که او فیلسوفی متمایز از دکارت باشد، زیرا اگر اسپینوزا نیز از همان فکر می کنم دکارت (به طور واضح و صریح) شروع می کرد، فلسفه او جز تکرار فلسفه دکارت نبود. بنابراین، او در عین قبول آن اصل، در ظاهر فلسفه خود آن را طرح نکرده است. از این جاست که دکارت را مؤسس فلسفه جدید نامیده اند و فلاسفه عصر جدید هر کدام به نحوی پیرو او هستند. البته این پیروی نه مقلدانه که مجتهدانه بوده است.

منـابـع

محمدجواد صافیان- مجله پژوهشهاى فلسفى - کلامى- شماره 19

پایگاه اطلاع رسانی حوزه

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها