ویتگنشتاین متقدم

فارسی 2268 نمایش |

آنچه در این مقاله آمده ترجمه مدخل ویتگنشتاین از دایره المعارف فلسفه پل ادواردز به قلم نورمن ملکوم است. آنچه در ذیل می آید، فلسفه متقدم یا نظریه تصویرى زبان این فیلسوف است.

رساله

رساله به قلم لودویگ ویتگنشتاین اثرى است جامع، با عالى ترین درجه ابتکار و نوآورى، و در عین حال، تعداد صفحات آن از هشتاد صفحه تجاوز نمى کند. این کتاب به صورت مجموعه اى از نکات شماره گذارى شده در دستگاه اعداد اعشارى تنظیم یافته است. قضیه هاى زیر با عدد به عنوان مطالب اصلى این کتاب مشخص شده اند. ویتگنشتاین در یکى از یادداشت هایش مى نویسد: تفنن در کلید واژه ها صحیح نیست. کل کار خطیرم مبتنى بر تشریح ماهیت جمله ها است این چه چیزى است که به ترکیبى از کلمات امکان مى دهد تا واقعیتى را در جهان ارائه کند؟ با ساختن یک جمله، من چگونه مى توانم چیزى را بگویم - به کسى بگویم که واقعیت فلان و بهمان است؟ توضیح ویتگنشتاین ناشى از این اندیشه کوبنده است که جمله، تصویر است. منظور او آن است که جمله به معناى حقیقى، تصویرى است، نه این که از جهاتى خاص صرفا شبیه به تصویر باشد. ظاهرا این فکر نخستین بار در خلال جنگ به ذهن وى خطور کرد، زمانى که وى در مجله اى مشاهده کرد که چگونگى وقوع تصادف اتومبیل با استفاده از مدل هاى کوچکى، در دادگاه نشان داده مى شود.

ارتباط تصویر با واقعیت و اشیاء

از این رو، او مى گفت: «گزاره، تصویرى از واقعیت است. گزاره در تلقى ما، مدلى از واقعیت است.» (رساله 4.01) عروسک ها و ماشین هاى اسباب بازى را مى توان استادانه به کار گرفت تا طرق مختلفى را که در آن امکان وقوع تصادف مى رود نشان دهند. این اشیا را مى توان براى ساختن گزاره هاى مختلف درباره تصادف و ارائه گزارش هاى مختلف از واقعه تصادف به کار برد. تصور کلى ویتگنشتاین بر این امر بود که زمانى که ما جمله اى را سر هم مى کنیم از واقعیت یک ماکت مى سازیم. در گزاره، واقعیت، همان گونه که بود، بر اساس تجربه در کنار یکدیگر قرار مى گیرد. (4.031) آدمى معمولا تصور نمى کند که جمله اى که بر روى کاغذ چاپ شده، تصویر است. (اما) بر طبق مندرجات رساله، آن جمله، تصویرى است به معناى معمول از آنچه آن را بیان مى کند. ویتگنشتاین برهان این امر را بدین صورت مى داند که هر چند واژگانى را که قبلا با آنها مواجه نشده ایم باید توضیح داد. وقتى براى اولین بار به جمله اى برمى خوریم که از واژگان آشنا ترکیب شده است، بدون هیچ توضیح اضافى، معناى آن را مى فهمیم.
آن گونه که رساله بیان مى دارد، در هر تصویرى باید بین عناصر تصویر و اشیا از حیث وضعیت امورى که آن باز مى کند، تناظر یک به یک وجود داشته باشد. اگر یکى از عناصر تصویر به جاى یک انسان و عنصر دیگر به جاى یک گاو باشد، رابطه بین عناصر تصویرى مى تواند نشان دهد که آن شخص مشغول دوشیدن گاو است. هر تصویرى یک واقعیت است; یعنى این واقعیت که عناصر آن تصویر به صورت معین با یکدیگر مرتبط هستند. واقعیت و ممکن خارجى تصویر نشان مى دهد که نسبت اشیاى خارجى با هم مثل نسبت عناصر تصویرى است که به جاى آن اشیا نشسته اند.

طرح بازنمایى تصویر

بر طبق رساله، تصویر باید با مصور (ممکن) وجه مشترکى داشته باشند. این وجه مشترک «طرح بازنمایى» تصویر است. تصویرها، علائم تصویرى و شیوه هاى فرافکنى گونه هاى مختلفى دارند. اما همه تصویرها باید با واقعیت خارجى مشترکا داراى طرح منطقى واحدى باشند تا اصلا بتوانند واقعیت را تصویر کنند، خواه صادق، خواه کاذب. این طرح منطقى را که «طرح واقعیت» نیز نامیده مى شود، مى توان به امکان تناظر اشیاى جهان خارج با عناصر تصویر تعریف کرد (2.18 ,2.151) جمله ها از آن جا که تصویرند، داراى همان طرح واقعیت هستند که به تصویرش مى کشند.
تصویر مى تواند واقعیت را ترسیم کند، اما نمى تواند طرح بازنمایى خود را نشان دهد. تصویر موضوعش را از بیرون ترسیم مى کند (باز مى نماید)، اما نمى تواند خود را بیرون بیاورد تا طرح بازنمایى خود را ارائه کند. تصویر طرحى دیگر ممکن است طرح بازنمایى تصویر خاصى را نشان دهد; مثلا تصویر پدید آمده با صدا مى تواند طرح بازنمایى تصویر پدید آمده با رنگ را ترسیم کند.

ماهیت تفکر و تئورى تصویرى

تئورى تصویرى گزاره ها در عین حال، توصیفى از ماهیت تفکر است. «تفکر جمله اى است داراى معنا» (رساله) این جمله تلویحا دلالت بر آن دارد که تفکر بدون زبان محال است. از آن جا که اندیشه، جمله است و جمله تصویر، پس اندیشه تصویر است. تمامیت اندیشه ها و تفکرهاى صادق تصویرى صادق از جهان خارج خواهد بود. این نظر که اندیشه جمله است، ظاهرا متضمن آن است که کلمات یک جمله اجزاى مؤلفه یک اندیشه اند. اما ویتگنشتاین اندکى پس از اتمام رساله در نامه اى که به راسل نوشت این مسئله را به صراحت انکار کرد. اندیشه از کلمات تشکیل نمى شود، «بلکه از مؤلفه هایى ذهنى تشکیل شده است که با واقعیت خارجى همان نسبت را دارند که کلمات اما این که این مؤلفه ها چه هستند من نمى دانم.»
«من نمى دانم اجزاى مؤلفه تفکر چه هستند، اما این را مى دانم که باید چنین مؤلفه هایى را داشته تا با واژگان زبان مطابق باشد.» از این سخنان چنین برمى آید که نظر ویتگنشتاین این نبود که اندیشه و جمله با معنا یکى و یک چیز هستند، بلکه دو چیز بوده که مؤلفه هاى مختلف الماهیه آنها نظیر هم هستند. هر یک از این دو یک تصویر است. «تفکر گونه اى از زبان است، زیرا تفکر نیز قطعا، تصویر منطقى جمله است و بنابراین، دقیقا گونه اى جمله است.»
گفتن این که یک مورد از وضعیت امور تصویرپذیر (اندیشیدنى) است; یعنى ما مى توانیم تصویرى از آن تشکیل بدهیم، یک واحد اندیشه مشتمل است بر امکان یک مورد از وضعیت امور، زیرا صورت منطقى اندیشه این امکان است که نحوه ترکیب اشیا در جهان خارج مثل ترکیب مؤلفه هاى تفکر است. هر آنچه قابل تصور باشد، امکان خارجى دارد. یک واحد اندیشه در قالب یک جمله گفتارى یا نوشتارى «براى حواس قابل درک است.» تمام تفکرات و اندیشه ها را مى توان در قالب جمله بیان کرد; آنچه را نتوان بیان کرد نمى توان اندیشید.
پیامد این دیدگاه این است که صورت بازنمایى (صورت واقعى، صورت منطقى) گزاره هایى را که نتوان بیان کرد. هم چنین نمى توان آنها را اندیشید. زبان خود چیزى را که نمى توان اندیشید به ما نشان مى دهد. وظیفه فلسفه این است که با ارائه واضح و آشکار آنچه مى توان گفت، نشان دهد و بفهماند (bedeuten) چه چیز را نمى توان گفت (یا اندیشید.) بنابراین، بر طبق رساله، قلمروى از امور نااندیشیدنى وجود داشته که اساس و پایه کل زبان و کل اندیشه بوده، حاشا و کلا که این قلمرو فقط بذر بى حاصل باشد. ما به نحوى این پایه و اساس تفکر را درک مى کنیم (آنچه را ما در این جا انجام مى دهیم در واقع، نمى توان بیان کرد)؛ این معنا در آینه اندیشه هاى ما منعکس مى شود، اما نمى تواند متعلق اندیشه قرار گیرد.

نام ها و اشیا

نام، «نماد ساده» اى است که در جمله به کار مى رود. نماد ساده حاوى نمادهاى دیگر نیست، آن چنان که مثلا عبارت «پادشاه سوئد» است. کلمه «ژان» مثالى براى نماد ساده است. اما شرط دیگر یک نام این است که باید نمایان گر یک چیز بسیط باشد که شىء خارجى نامیده مى شود. بر اساس رساله، آن چیزى که نام نمایان گر آن است معناى آن نام است (3.203) به راحتى مى توان مشخص کرد که آیا یک نشانه از نشانه هاى دیگر ترکیب شده است، اما نه این که آیا نمایان گر یک چیز خارجى بسیط است یا نه.
ویتگنشتاین اشیاى خارجى را مطلقا بسیط تصور مى کرد، لیکن آنها را صرفا نسبت به یک نظامى از نشانه گذارى بسیط نمى دانست. «اشیا جوهر جهان خارجى را تشکیل مى دهند. به همین دلیل، نمى توانند مرکب باشند... جوهر آن چیزى است که مستقل از امر واقع وجود دارد... اشیا همان چیزهاى ثابت و موجودند.... پیکره بندى اشیا امر دگرگون شونده و تغییرپذیر است.» (2.271 ,2.027 ,2.024 ,2.021)
نام، تصویر آن شیئى که به جاى آن نشسته، نیست و لذا نام هیچ چیزى را نمى گوید. تصویر در زبان (یعنى جمله) فقط از طریق ترکیب نام ها شکل مى گیرد. این ترکیب پیکره بندى اشیا را تصویر مى کند. ترکیب نام ها مثل یک تابلوى زنده است (4. 0311) در این جا مى توان تصور کرد; مثلا گروهى از افراد قیافه اى به خود بگیرند که گویا تابلوى شام آخر را باز مى نمایند. یک نام، بدل و جانشین شى ء است و یک مورد از ترکیب نام ها یک مورد از پیکره بندى اشیا (یعنى وضعیت امور- Sachverhalt) را به تصویر مى کشد. خواننده رساله در دانستن این که مصادیق نام ها و اشیا چه است بالاخره متحیر مى ماند. ویتگنشتاین هیچ مثالى ارائه نکرده است. بعضى گفته اند که نام ها فقط در گزاره هاى اولیه مى آید، اما هیچ مثالى از مفهوم اشیا وجود ندارد. ویتگنشتاین نمى توانست درباره مصداق ها و مثال ها به هیچ نتیجه اى برسد. یادداشت ها نشان مى دهد این مشکل او را بسیار مى آزرد. او در این مسئله تقلا مى کرد که آیا «نقطه هاى زمینه دید» بسیطند. گاهى متحیر مى ماند که آیا هر نام معمولى، هر چه باشد، ممکن است یک نام واقعى و حقیقى نباشد. او متحیر مى ماند که آیا ساعت وى ممکن است شى ء بسیط نباشد. این عقیده نهایى او که در خارج اشیا مطلقا بسیطى وجود دارد کاملا یک عقیده پیشینى است.
جمله هاى زبان روزمره داراى نظم کامل منطقى است. این نظم بر بسایط مبتنى بوده که ثابت، نامتغیر و سخت است. گزاره هاى اولیه: ترکیبى از نام هاى واقعى و حقیقى، یک گزاره اولیه است. گزاره اولیه را نمى توان به گزاره هاى دیگر تجزیه و تحلیل کرد. «واضح است که تجزیه و تحلیل گزاره ها باید ما را به گزاره هاى اولیه اى برساند که از نام ها، با ترکیب بى واسطه، تشکیل شده باشند» (4.221) یک گزاره اولیه پیکره بندى خاصى از اشیاى بسیط را نشان مى دهد (مى نماید.)
تئورى تصویرى براى همه گزاره هاى صادق در نظر گرفته شده است، نه فقط براى گزاره هاى اولیه. ویتگنشتاین بدون جرح و تعدیل مى گوید: «یک گزاره، تصویرى از واقعیت است» (4.021 ,4.01) گزاره هاى اولیه و غیر اولیه به یک میزان تصویر هستند، تفاوت در این است که ماهیت تصویرى در گزاره هاى اولیه آشکار است. «آشکار است که ما یک گزاره اولیه را به عنوان تصویرى از وضعیت امور درک مى کنیم». اما ویتگنشتاین مى پذیرد که ظاهرا بیشتر جمله ها تصویر نیستند.
بر طبق رساله، همه گزاره هاى صادق را مى توان به گزاره هاى اولیه تحلیل کرد. هر گزاره واقعى یک و فقط یک تجزیه و تحلیل را به گزاره هاى اولیه دارد (3.25)، حتى اگر واقعیتى از بى نهایت اوضاع امور و هر وضعیتى از امور از بى نهایت اشیاى بسیط ترکیب یافته باشد، مطلب از همین قرار است (4.2211). یک گزاره اى که به طور کامل تحلیل شده باشد، عبارت خواهد بود از نام هاى بسیط: معناى هر نام بسیط یک شىء بسیط است. نحوه خاصى که نام ها در یک گزاره ترکیب شده اند نشان خواهد داد که اشیاى بسیط به همان شیوه در جهان خارج با یکدیگر مرتبط هستند. براى فهمیدن یک گزاره اى که کاملا تحلیل شده تنها باید نام هاى بسیط را فهم کنیم؛ یعنى بدانیم که آنها نماینده چه اشیایى هستند. پس از آن معناى ترکیبى آنها بى درنگ آشکار خواهد شد. فهم یک گزاره فقط به فهم اجزاى مؤلف آن نیاز دارد. (4.024)
ویتگنشتاین در حل این مشکل تلاش مى کرد که چگونه اندیشه و زبان با واقعیت ارتباط برقرار مى کند. حدس عمده او این بود که زبان واقعیت را تصویر مى سازد. اگر چنین است، پس باید بین جملات زبانى جمله هایى باشد که معناى خود را بدون واسطه عرضه نماید، که البته به این معنا نیست که حقیقت آنها بدیهى باشد. ویتگنشتاین براى شناختن این گزاره هاى اولیه هیچ ضوابطى نداشته و از مضمون آنها هیچ گزارش کلى عرضه نمى کند، لکن چنانچه حدس او صایب بوده، باید گزاره هاى اولیه وجود داشته باشد، یعنى گزاره هایى که معناى خود را بدون واسطه نشان داده و صدق همه گزاره هاى دیگر تابع آنها باشد. اگر چنین نباشد، هیچ جمله اى نمى تواند چیزى بگوید و نه مى توان آن را فهمید.

نظریه توابع صدق

تابع صدق یک گزاره واحد P گزاره اى است که صدق و کذب آن منحصرا با صدق و کذب گزاره P تعیین مى شود; مثلا نفى P) P کاذب است) تابع صدق P است. تابع صدق دو گزاره P و q گزاره اى است که صدق و کذبش منحصرا با صدق یا کذب دو گزاره p و q تعیین مى شود; مثلا q و p هر دو صادقند»، تابع q و p است. بر طبق رساله، هر گزاره واقعى تابع صدق گزاره هاى اولیه است.
تابع صدق چند گزاره اولیه همانند (same) باشند، پس r و s با یکدیگر ارتباط درونى خواهند داشت; مثلا یکى از آنها نتیجه منطقى دیگرى بوده یا آنها متناقض و یا ضد یکدیگر خواهند بود. اگر ما ساختار درونى دو گزاره را ببینیم، مى توانیم دریابیم که چه روابط منطقى بین آنها برقرار است. به علاوه، به اصول منطقى نیازى نخواهیم داشت. ما واقعا مى توانیم بدون اصول صورى منطق چنین کنیم، «زیرا در یک دستگاه علامت گذارى مناسب مى توانیم ویژگى هاى صورى گزاره ها را صرفا با بررسى خود گزاره ها باز شناسیم.» (6.122)
بر طبق رساله، گزاره هاى به اصطلاح منطقى، حقایق منطقى، اصول منطق، همه همان گویانه اند. آنها هیچ اندیشه اى را ابراز نداشته و هیچ چیزى را نمى گویند. ما بدون آنها مى توانیم کار کنیم. البته آنها بى معنا نیستند. به دلیل این واقعیت که یک ترکیب خاص از گزاره هایى که یک گزاره همان گویانه را به بار مى نشاند بالاخره درباره ساختار گزاره هاى مؤلفه چیزى را نشان مى دهد. «این که گزاره هاى منطقى همان گویانه اند، خصیصه هاى صورى- منطقى- زبان و جهان را نشان مى دهند.» (6.12)

ضرورت

تئورى تصویرى ویتگنشتاین و توضیح او درباره حقیقت منطقى به نظریه جالبى در باب ضرورت و هم چنین انکار هر شناختى نسبت به آینده انجامید. گزاره هاى واقعى فقط مى گویند که اشیا چگونه هستند، نه این که چگونه باید باشند. تنها ضرورت ممکن در گزاره هاى همان گویانه (و معادله هاى ریاضى) متجسم شده اند. همان گویانه ها و معادله ها هیچ کدام چیزى را درباره جهان نمى گویند. بنابراین، هیچ ضرورتى در جهان وجود ندارد. «بیرون از منطق هر چیزى اتفاقى است.» (6.3) یک گزاره را از گزاره دیگر تنها در صورتى مى توان استنباط کرد که بین آنها یک ارتباط ساختارى و درونى باشد. وجود یک وضعیتى از امور را نمى توان از دیگر وضعیت امور که کاملا متفاوت از آن باشد، استنباط کرد. (5.135) اما این همان مسئله استنتاج نسبت به وضعیت آینده امور مى باشد. از این رو، ویتگنشتاین اظهار داشت که ما نمى دانیم فردا خورشید طلوع خواهد کرد یا نه. (6. 36311)

فعل و اراده

اگر ما یک فعل ارادى (یک اراده) را به منزله یک اتفاق و پیشامد از چیزى به تصور آوریم که به عنوان یک پیشامد کاملا متفاوت متعلق اراده قرار گرفته باشد، از نظریه هاى مزبور این نتیجه خواهد آمد که بین اراده انسان و آنچه در جهان رخ مى دهد، دست آخر، فقط یک ملازمه اتفاقى وجود داشته باشد. من نخواهم توانست رخ داد هیچ چیزى را موجب شوم حتى حرکت دادن بدن خود را. «جهان از اراده من مستقل و جداست.» (6.373) ویتگنشتاین در یادداشت هایش این فکر را به نحو شگفت انگیزى بیان مى دارد: «من نمى توانم رویدادهاى عالم را مطابق میل خود گردانم; من کاملا عاجز و ناتوان هستم.»

اخلاق

طبق تئورى تصویرى، یک گزاره و نقیض آن هر دو ممکن هستند; صدق هر یک از آنها اتفاقى است. ویتگنشتاین این نتیجه را گرفت که هیچ گزاره اخلاقى وجود ندارد. تفکرش در این جا این بود که اگر چیزى داراى ارزش باشد، این واقعیت نمى تواند اتفاقى باشد. این شىء باید داراى آن ارزش باشد، و حال آن که همه چیز در جهان اتفاقى است. از این رو، در جهان هیچ ارزشى وجود ندارد. «در جهان هر چیزى همان طور که هست، مى باشد و هر چیزى همان طور که البته رخ مى دهد، پیش مى آید: در آن هیچ ارزشى موجود نیست، و اگر وجود مى داشت داراى هیچ ارزشى نمى بود.» این دیدگاه، انکار مطلق اصل وجود ارزش نیست، بلکه وجود آن را در جهان نفى مى کند. گزاره ها فقط مى توانند بگویند چه چیز در جهان هست. آنچه را به اخلاق مربوط مى شود نمى توان بیان کرد، زیرا «استعلایى» است (6.421). خوب و بد تنها در ارتباط با ذهن (خود:) theogo وجود دارد. اما این ذهنى که ویتگنشتاین به آن اشاره مى کند نیز «استعلایى» است. ذهن در جهان نیست، بلکه مرز جهان است.

حوزۀ راز

از دیدگاه رساله گونه هایى از اشیا وجود داشته که نمى توان آنها را بیان کرد: صورت بازنمایى گزاره ها، وجود اشیاى بسیطى که ماده عالم را تشکیل مى دهند، وجود یک ذهن ما بعدالطبیعى از خوب و بد - اینها همه غیر قابل بیانند. ظاهرا ویتگنشتاین بر این باور بود که ما تنها زمانى که جهان را به صورت یک کل متناهى در نظر آوریم، مى توانیم به این موضوع ها بیندیشیم. او این تجربه اخیر را «رازورزانه» نام مى نهاد. (6.45) اگر چه نمى توان در باب این موضوع هاى مابعدالطبیعى به حساب آمده از امور رازورزانه چیزى گفت، این به دلیل آن نیست که نامعقول و محالند، بلکه به این دلیل است که در فراسوى دسترس زبان قرار دارند. «ناگفتنى ها البته وجود دارند.» (6.522) خود این امر هم چیزى ناگفتنى است. این یکى از جمله هاى خود اوست که ویتگنشتاین در باب آنها اظهار داشت که هر چند آنها مى توانند بینش فلسفى تولید کنند، اما عملا بى معنا بوده و دست آخر باید «دورشان ریخت.» (6.45) آخرین جمله رساله (چیزى که نتوان درباره اش سخن راند باید درباره اش خاموش ماند) یک حقیقت بدیهى نیست که شاید کسى آن را بپذیرد، زیرا معنایش آن است که قلمروى وجود دارد که درباره اش هیچ چیز نمى توان گفت.

رساله و پوزیتوسیم منطقى

رساله تاثیر قابل توجهى بر آنچه حلقه وین پوزیتویسم منطقى خوانده مى شود، داشت. شلینگ، رهبر این حرکت، گفته بود که رساله فلسفه (دوره) جدید را به یک «نقطه عطف سرنوشت سازى» رسانیده است. این حقیقت دارد که بین دیدگاه هاى حلقه وین و مواضع رساله توافقى وجود دارد، فى المثل، این که گزاره هاى واقعى تابع صدق گزاره هاى اولیه است، این که حقایق منطقى همان گویانه اند و چیزى نمى گویند و این که فلسفه هیچ مجموعه آموزشى در بر نداشته، بلکه کارش روشن ساختناندیشه هاست.
البته تفاوت هاى اساسى هم وجود دارد. حلقه وین تئورى تصویرى گزاره ها را که اندیشه محورى رساله بوده نمى پذیرد. یکى از نظریه هاى معروف این حلقه این بود که همه گزاره هاى واقعى به گزاره هایى تحویل پذیرند که «ادراک هاى مستقیم» یا «ادراک هاى تجربى بى واسطه» را اخبار کنند.
این نظریه را نمى توان در رساله پیدا کرد. پى آمد آن این اصل مشهور پوزیتویستى است: «معناى یک جمله روش اثبات صدق آن است.» اما اصل اثبات صدق در رساله، حتى مطرح نشده است. در آن جا تنها گزاره اى که به ظاهر شبیه این اصل است، عبارت است از: «فهمیدن یک گزاره به معناى آن است که بدانیم اگر آن گزاره راست باشد، وضع واقع خواهد بود.» (4.024) حتى در این جا درباره اثبات صدق هیچ چیز به صراحت گفته نیامده و توضیح بدون فاصله و بعدى این حاکى از آن است که ویتگنشتاین درباره اثبات صدق فکر نمى کرد. او مى گوید: یک گزاره را «کسى مى تواند بفهمد که مؤلفه هاى آن را درک کند.» به دیگر سخن، اگر شما واژگان یک جمله را درک کنید، پس مى توانید آن جمله را بفهمید. به این شرط لازم هیچ اشارتى نرفته است که شما باید بدانید چگونه آن گفته را به اثبات رسانید.

منـابـع

نورمن ملکوم- ویتگنشتاین- ترجمه: رضا بخشایش- پژوهشهاى فلسفى - کلامى- شماره 9 و 10

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد