شبهه تطور انواع در مورد نسل انسان های حاضر (اصل شبهه)

فارسی 3400 نمایش |

اصل شبهه

برخی بر اساس مبانی نقلی و عقلی شبهه ای را مطرح نموده اند که مراد از آدم در داستان حضرت آدم، آدم نوعى، یعنى جنس و طبیعت انسان خارجى است، که در همه افراد هست، نه آدم شخصى، و مراد از اینکه افراد انسان بنى آدم هستند این است که افراد این نوع زیاد شده چون قیود زیادى منضم به آن گشته، و داستان داخل شدن آدم در بهشت، و سپس بیرون شدنش به اغواى شیطان، و نافرمانى کردن او، یک تمثیل تخیلى است، تا بفهماند این نوع از جانداران فى نفسه چه مکانتى دارد، و چقدر مقرب درگاه خدا است، و وقتى دنبال هواى نفس را مى گیرد، و ابلیس را اطاعت مى کند، تا چه پایه پایین مى آید.
برخی از آنها گفته اند نسل حاضر بشر منتهى مى شود به یک جفت و یا چند جفت انسان، که این جفت ها از یک نوع حیوان دیگر جدا شده اند، که آن حیوان از سایر حیوانات به مرز انسانیت نزدیک تر بوده، مانند میمون، همانطور که گاهى از فردى کامل فردى کاملتر و نابغه پدید مى آید، که این تطور را در اصطلاح صاحبان فرضیه جهش مى گویند.حتی برخی از آنها بر اساس یک فرضیه دیگر می گویند که نسل حاضر منتهى مى شود به یک جفت انسان مثل خود، یعنى کامل و داراى عقل، که آن یک جفت با جهش و تطور از نوعى دیگر از انسان که از نظر ظاهر انسان بودند، ولى فاقد کمال فکرى بودند، پیدا شده، آن گاه به حکم تنازع در بقاء، و انتخاب اصلح، نسل تکامل نیافته منقرض شد، و دو نفر انسان تکامل یافته باقى ماند، که نسل حاضر از آن دو فرد تکامل یافته است. آنها بیان می دارند که مقصود از کلمه آدم، در داستان حضرت آدم، آدم نوعى است یعنى طبیعت انسانیت که در همه افراد وجود دارد و بنابر اینکه فردى از نوع انسان باشد، این فرد متولد از نوعى دیگر از حیوانات مثلا میمون بوده، و از طریق تطور انواع و پیدایش فردى کاملتر از فردى کامل، و فردى کامل از فردى ناقص، و همچنین ناقصى از ناقص تر، به وجود آمده است.
یا آنکه فرد نامبرده انسانى کامل و داراى کمال فکر بوده، که از یک جفت انسان غیر کامل و غیر مجهز به جهاز تعقل، متولد شده است، و مبدأ ظهور و پیدایش نوع انسانهاى مجهز به تعقل و قابل تکلیف شده است. بنابراین بشر موجود در عصر حاضر نوع کاملى از انسان است که هر فرد آن منتهى می شود به انسان اول، که او نیز فردى کامل بوده به نام آدم، که او از طریق تطور از نوع دیگرى از انسان متولد شده، که آن نوع ناقص و فاقد عقل بوده، و همچنین آن نوع نیز منتهى شود به نوعى دیگر، و این سیر قهقرى در انواع حیوانات ادامه داشته باشد، تا در آخر منتهى می شود به بسیطترین و ساده ترین حیوان، که از هر حیوان دیگر ناقص تر باشد و به عکس اگر از آن حیوان ناقص و ساده شروع کنیم، لایزال از ناقصى به کاملى، و از کاملى به کامل ترى می رسیم، تا منتهى می شویم به انسان، اما انسان بدون تعقل، و سپس از آن حیوان منتقل می شویم به انسان کامل، که تمامى این انواع همه در یک سلسله قرار داشته، و به هم متصل و از یکدیگر متولد شده اند، به طورى که آن حیوان ساده، جد اعلاى انسان امروزى می باشد.
برخی از آنها به دلایل علمی متوسل می شوند و می گویند آنچه امروز نزد دانشمندان زیست شناس درباره طبیعت انسان شایع است این است که اولین فرد انسان فردى تکامل یافته بوده، یعنى در آغاز انسان نبوده بعد در اثر تکامل انسان شده است، و مخصوصا این فرضیه یعنى اینکه "انسان قبلا یک فرد حیوان بود و با تکامل انسان شد" و اصل فرضیه، یعنى اینکه انسان حیوانى بوده، و در اثر تکامل انسان شده، مطلبى است مورد تسلیم و قبول همه و تمام مسائل و بحثهایى را که در باره طبیعت انسان کرده اند بر اساس این فرضیه بنا نهاده اند چون تفصیل فرضیه آنان بدین قرار است که زمین (که یکى از ستارگان سیار است) در آغاز قطعه اى جدا شده از خورشید بوده، و از آن منشعب شده، و در آن ایام در حال اشتعال و چون فلزات ذوب شده مایع بوده، و به تدریج و در تحت عواملى شروع به سرد شدن کرده، و پس از سرد شدن باران هاى سهمگینى بر آن باریده و سیل هاى مهیبى بر روى آن جریان یافته، و از تجمع آن سیل ها در نقاط گود زمین دریاها پدید آمده، و سپس ترکیبات آبى و زمینى پدیدار گشته، و پس از آن گیاهان آبى و بعد از تکامل یافتن گیاهان و مشتمل شدنش بر جرثومه هاى حیات، ماهى و سایر حیوانات آبى پدید آمده، و آن گاه ماهى بالدار پیدا شده که هم در آب زندگى مى کرده و هم در خشکى، و آن گاه حیوانات صحرایى و در آخر انسان موجود گشته، و همه این تحولات از راه تکامل صورت گرفته، تکاملى که بر ترکیبات موجود زمین در مرتبه سابق عارض، گشته، به این معنا که ترکیب موجود در زمین، با تکامل از صورتى به صورت دیگر در آمده، نخست گیاه پیدا شده، و بعد حیوان آبى و آن گاه حیوان ذو حیاتین، و سپس حیوان صحرایى و در آخر انسان.
دلیل همه اینها کمال منظمى است که در نهاد و ساختمان موجودات مشاهده مى شود، و پیداست که موجودات طورى منظم شده اند که از نقص رو به کمال بروند، تجربه هاى پى در پى در موارد جزئى از تطور و تحول نیز دلیل دیگر بر این معنا است.
آنها با دلیل نقلی می گویند مراد از آدم که در آیات مربوط به خلقت بشر، نامش ذکر شده، آدم نوعى است، نه یک فرد معینى از بشر، گویى که مطلق انسان از این جهت که خلقتش منتهى به مواد زمین است، و از این جهت که به امر تولید مثل پرداخته، آدم نامیده شده، و این احتمال خود را به ظاهر آیه زیر مستند کرده که مى فرماید: «و لقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکة اسجدوا لآدم؛ با اینکه ما شما را نخست خلق کردیم. و سپس صورتگرى نمودیم، آن گاه به فرشتگان گفتیم به آدم سجده کنید.» (اعراف/ 11) چون این آیه از این اشاره خالى نیست که فرشتگان مأمور شده اند براى کسى سجده کنند که خداى تعالى با خلقت او و تصویرش آماده سجده اش کرده است و آیه شریفه فرموده او شخص معین نبوده، بلکه جمیع افراد بشر بوده است.
همچنین آنها براى اثبات فرضیه تطور انواع استدلال می کنند به آیه شریفه «إن الله اصطفى آدم و نوحا و آل إبراهیم و آل عمران على العالمین؛ خداوند برگزید آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر عالمیان.» (آل عمران/ 33) به این بیان که "اصطفاء" به معناى انتخاب و برگزیدن نخبه هر چیزى است، و این برگزیدن وقتى صحیح است که فرد برگزیده شده در بین جماعتى باشد، تا انتخاب کننده آن فرد را از بین سایر افراد انتخاب کند. و نیز آیه «ما لکم لا ترجون لله وقارا* و قد خلقکم أطوارا* أ لم تروا کیف خلق الله سبع سماوات طباقا* و جعل القمر فیهن نورا و جعل الشمس سراجا* و الله أنبتکم من الأرض نباتا* ثم یعیدکم فیها و یخرجکم إخراجا* و الله جعل لکم الأرض بساطا؛ تا بارانهای پربرکت آسمان را پی در پی بر شما فرستد، و شما را با اموال و فرزندان فراوان کمک کند و باغهای سرسبز و نهرهای جاری در اختیارتان قرار دهد! چرا شما برای خدا عظمت قائل نیستید؟! در حالی که شما را در مراحل مختلف آفرید (تا از نطفه به انسان کامل رسیدید)! و خداوند شما را همچون گیاهی از زمین رویانید، سپس شما را به همان زمین بازمی گرداند، و بار دیگر شما را خارج می سازد؟» (نوح/ 13- 19)
نیز استدلال کرده اند به آیه «و لقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکة اسجدوا لآدم؛ ما نخست شما را خلق و سپس تصویر کردیم، آن گاه به ملائکه گفتیم که به آدم سجده کنید.» (اعراف/ 11) به این بیان که کلمه "ثم" در جایى استعمال مى شود که بین ما قبل و ما بعدش زمانى فاصله شده باشد و در آیه شریفه بین تصویر، و خلقت "ثم" فاصله شده، که مى رساند بین آن دو فاصله زمانى بوده، پس انسان قبل از خلقت آدم وجود داشته و پس از انسان آدم وجود یافت، و ملائکه مأمور به سجده بر وى شدند و نیز براى اثبات فرضیه مذکور به آیه «و بدأ خلق الإنسان من طین* ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین* ثم سواه و نفخ فیه من روحه؛ خلقت انسان را از گل آغاز کرد، سپس نسل او را از چکیده اى از آبى خوار قرار داد، و سپس او را تسویه و صورتگرى نموده و از روح خود در او بدمید.» (سجده/ 7- 9) استدلال شده است.
به این بیان که آیه اولى از آنها متعرض آغاز خلقت بشر است، و مى فرماید که خلقت اولى بشر از خاک بوده، خاکى که مبدأ مشترک پیدایش همه افراد است، و آیه سوم مسأله صورتگرى و نفخ روح در آدم را بیان مى کند که آخرین مرحله تکامل انسانى است، و چون این دو مرحله را با کلمه "ثم" عطف کرده، مى فهماند که فاصله زمانى معتنابهى در بین این دو مرحله بوده و این زمان متوسط همان زمانى است که بین سایر انواع فاصله مى شده، تا هر نوعى به نوع بالاتر خود تطور پیدا کند، و با این تطور تدریجى انسان کامل شود، مخصوصا از کلمه "سلالة" به خاطر اینکه نکره است، و دلالت بر عموم مى کند، فهمیده مى شود که هر نوع کاملترى از سلاله اى از نوع ناقص تر درست شده است.

عناصر منطقی شبهه

1- مسلمانان معتقدند که نسل همه بشر منتهی به حضرت آدم (ع) و همسرش می شود.
2- در حالی که طبق تحقیقات دانشمندان زیست شناس و طبق آیات قرآن نسل انسان ها به یک آدم نوعی می رسد که به صرت تکاملی به صورت کنونی رسیده است.
3- بنابراین نسل انسان های امروزی به حضرت آدم منتهی نمی شود بلکه به یک آدم نوعی می رسد.

پاسخ شبهه

علامه طباطبایی می فرماید: «اینکه برخی می گویند مراد از آدم، آدم نوعى، یعنى جنس و طبیعت انسان خارجى است، که در همه افراد هست، نه آدم شخصى، و مراد از اینکه افراد انسان بنى آدم هستند این است که افراد این نوع زیاد شده چون قیود زیادى منضم به آن گشته، و داستان داخل شدن آدم در بهشت، و سپس بیرون شدنش به اغواى شیطان، و نافرمانى کردن او، یک تمثیل تخیلى است، سخنى است که با آیه سابق و ظواهر بسیارى از آیات قرآنى نمى سازد، از قبیل آیه «الذی خلقکم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا کثیرا و نساء؛ او کسى است که شما را از یک تن خلق کرد، و همسر آن یک تن را نیز از خود او قرار داد، و از آن دو تن مردان و زنان بسیارى منتشر کرد.» (نساء/ 1) چون اگر مراد از نفس واحد (یک تن) آدم نوعى باشد، دیگر محلى براى فرض همسر براى او باقى نمى ماند، و از قبیل این آیه است، آیاتى که مى رساند خدا او و همسرش را در بهشت داخل کرد، و آن دو با خوردن از آن درخت، خدا را نافرمانى کردند. اصل این حرف که گفته اند مراد، آدم نوعى است، ناشى از اعتقاد به قدیم بودن زمین، و انواع موجودات اصلى آن، و از آن جمله انسان است، که قهرا افراد این انواع اصلى، از دو طرف گذشته و آینده غیر متناهى خواهند بود، یعنى از ازل انسانها بوده اند، و تا ابد نیز خواهند بود، و اصول علمى این دعوى را به طور قطع باطل مى کند.»

نقد استدلال به آیات در این رابطه

علامه می فرماید اینکه می گویند مراد از آدم که در آیات مربوط به خلقت بشر، نامش ذکر شده، آدم نوعى است، نه یک فرد معینى از بشر، گویى که مطلق انسان از این جهت که خلقتش منتهى به مواد زمین است، و از این جهت که به امر تولید مثل پرداخته، آدم نامیده شده، و چه بسا که این احتمال خود را به ظاهر آیه زیر مستند کرده باشند، که مى فرماید: «و لقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکة اسجدوا لآدم؛ با اینکه ما شما را نخست خلق کردیم. و سپس صورتگرى نمودیم، آن گاه به فرشتگان گفتیم به آدم سجده کنید.» (اعراف/ 11)
چون این آیه از این اشاره خالى نیست که فرشتگان مأمور شده اند براى کسى سجده کنند که خداى تعالى با خلقت او و تصویرش آماده سجده اش کرده است و آیه شریفه فرموده او شخص معین نبوده، بلکه جمیع افراد بشر بوده است، چون فرموده: «شما را خلق کردیم و سپس صورتگرى نمودیم.» و همچنین در آیه دیگر فرموده: «قال یا إبلیس ما منعک أن تسجد لما خلقت بیدی؛ فرمود اى ابليس چه چيز تو را مانع شد كه براى چيزى كه به دستان قدرت خويش خلق كردم سجده آورى.» (ص/ 75) «قال أنا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین؛ گفت من از او بهترم مرا از آتش آفريده ‏اى و او را از گل آفريده ‏اى.» (ص/ 76) «قال فبعزتک لأغوینهم أجمعین* إلا عبادک منهم المخلصین؛ شيطان] گفت پس به عزت تو سوگند كه همگى را جدا از راه به در مى ‏برم مگر آن بندگان پاكدل تو را.» (ص/ 82- 83)
نخست سخن از خلقت یک فرد دارد، مى فرماید: «اى ابلیس چه چیز تو را باز داشت از اینکه سجده کنى براى کسى که من او را به دست خود خلق کردم؟» ابلیس گفت: «من از او شریف ترم، چرا که مرا از آتش و او را از گل آفریدى» و در آخر از همان یک فرد تعبیر به جمع کرده مى فرماید ابلیس گفت: «به عزتت سوگند که همه آنان را گمراه خواهم کرد، مگر بندگان مخلصت را.» لیکن این احتمال قابل قبول نیست، و اشکالهاى زیر آن را رد مى کند:
نخست اینکه مخالف ظاهر آیاتى است که نقل کردیم، و دوم اینکه مخالف صریح آیه اى است که در دنبال نقل داستان خلقت آدم و سجده ملائکه و خوددارى ابلیس از آن (در سوره اعراف) آمده و فرموده: «یا بنی آدم لا یفتننکم الشیطان کما أخرج أبویکم من الجنة ینزع عنهما لباسهما لیریهما سوآتهما؛ اى بنى آدم زنهار که شیطان شما را دچار فتنه نسازد، هم چنان که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد و لباسشان را از تنشان کند، تا عورتشان نمودار شود.» (اعراف/ 27) چون ظهور این آیه در اینکه آدم شخصى معین بوده و در بهشت به سر مى برده و شیطان، او و همسرش را فریب داده، جاى تردید نیست.
سوم مخالفتش با ظاهر آیه زیر است که مى فرماید: «و إذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبلیس قال أ أسجد لمن خلقت طینا قال أ رأیتک هذا الذی کرمت علی لئن أخرتن إلى یوم القیامة لأحتنکن ذریته إلا قلیلا؛ و آن زمان که به ملائکه گفتیم بر آدم سجده کنید، پس همگى سجده کردند مگر ابلیس، که گفت: آیا بر کسى سجده کنم که تو او را از گل آفریدى؟ و اضافه کرد: به من بگو آیا این موجود خاکى را بر من برترى داده اى؟ اى خدا اگر تا قیامت عمرم دهى ذریه و نسل او را از راه بدر خواهم کرد، مگر اندکى از آنان را.» (اسرا/ 62)
و چهارم مخالفتش با ظاهر آیه مورد بحث است که مى فرماید: «یا أیها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا کثیرا و نساء» (نسا/ 1) به همان بیانى که در تفسیرش گذشت.
پس همه این آیات با این معنا که جنس بشر به اعتبارى آدم نامیده شود و یک فرد از این جنس هم به اعتبارى دیگر آدم خوانده شود نمى سازد و نیز با این معنا که خلقت بشر به اعتبارى به تراب نسبت داده شود و به اعتبارى دیگر به نطفه، هیچ سازگارى ندارد، مخصوصا آیه شریفه: «إن مثل عیسى عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون؛ در واقع مثل عيسى نزد خدا همچون مثل [خلقت] آدم است [كه] او را از خاك آفريد سپس بدو گفت باش پس وجود يافت.» (آل عمران/ 59) که صریح در این است که خلقت آدم مانند خلقت عیسى و خلقت عیسى مانند خلقت آدم خلقتى استثنایى است و اگر منظور از کلمه "آدم" آدم نوعى بود، دیگر تشبیه خلقت عیسى به آن معنا نداشت، چون خلقت عیسى "خارق العاده" بود و خلقت نوع بشر به طور "عادى" است و صاحبان این احتمال از نظریه از حد اعتدال و میانه روى به حد تفریط گرائیده اند، هم چنان که زین العرب یکى از علماى اهل سنت به سوى افراط گرائیده و گفته است اعتقاد به خلقت بیش از یک آدم، کفر است. (یعنى آن قدر پایبند به فردیت شخص آدم شده که حاضر نیست آدم هاى متعدد در نسل هاى متعدد را بپذیرد، با اینکه طبق روایات و نیز کشفیات اخیر آدم هاى بسیارى بوده اند که هر یک سر سلسله نسل خود به شمار مى آیند.)
این فرضیه که کسى بگوید نسل حاضر بشر منتهى مى شود به یک جفت و یا چند جفت انسان، که این جفت ها از یک نوع حیوان دیگر جدا شده اند، که آن حیوان از سایر حیوانات به مرز انسانیت نزدیک تر بوده، مانند میمون، همانطور که گاهى از فردى کامل فردى کاملتر و نابغه پدید مى آید، که این تطور را در اصطلاح صاحبان فرضیه جهش مى گویند، نیز با آیات قرآن نمى سازد. براى اینکه آیاتى که در سابق ذکر کردیم، صریح در این بودند که مبدأ پیدایش نسل انسان یک جفت انسان بوده، که خود آن دو، نسل کسى نبوده اند، و از هیچ جاندارى متولد نشدند. علاوه بر این، دلیل علمى هم که بر مدعاى خود اقامه کرده اند از اثبات آن قاصر است.

انسان نوعى است مستقل (نه تحول یافته از نوعى دیگر نظیر میمون)

آیاتى که گذشت براى اثبات این مطلب کافى است و نیازى به دلیل دیگر نیست، براى اینکه همه آنها، "نسل بشر متولد شده از نطفه را" منتهى به دو فرد از انسان به نام "آدم" و "همسر او" (حوا) مى دانند و درباره خلقت آن دو صراحت دارند به اینکه از تراب بوده (در نتیجه جز این را نمى توان به قرآن کریم نسبت داد که) پس انسانیت منتهى به این دو تن است و این دو تن هیچ اتصالى به مخلوقات قبل از خود و هم جنس و مثل خود نداشتند، بلکه بدون سابقه حادث شده اند.
و آنچه امروز نزد دانشمندان زیست شناس در باره طبیعت انسان شایع است این است که اولین فرد انسان فردى تکامل یافته بوده، یعنى در آغاز انسان نبوده بعد در اثر تکامل انسان شده است، و مخصوصا این فرضیه یعنى اینکه: "انسان قبلا یک فرد حیوان بود و با تکامل انسان شد" هر چند بطور قطع مورد قبول و اتفاق همه دانشمندان نیست و به اشکالهاى بسیارى برخورده و به صورتهاى مختلف بر آن اعتراض کرده اند، ولیکن اصل فرضیه، یعنى اینکه انسان حیوانى بوده، و در اثر تکامل انسان شده، مطلبى است مورد تسلیم و قبول همه و تمام مسائل و بحثهایى را که درباره طبیعت انسان کرده اند بر اساس این فرضیه بنا نهاده اند.
چون تفصیل فرضیه آنان بدین قرار است که زمین (که یکى از ستارگان سیار است) در آغاز قطعه اى جدا شده از خورشید بوده، و از آن منشعب شده، و در آن ایام در حال اشتعال و چون فلزات ذوب شده مایع بوده، و به تدریج و در تحت عواملى شروع به سرد شدن کرده، و پس از سرد شدن باران هاى سهمگینى بر آن باریده و سیل هاى مهیبى بر روى آن جریان یافته، و از تجمع آن سیل ها در نقاط گود زمین دریاها پدید آمده، و سپس ترکیبات آبى و زمینى پدیدار گشته، و پس از آن گیاهان آبى و بعد از تکامل یافتن گیاهان و مشتمل شدنش بر جرثومه هاى حیات، ماهى و سایر حیوانات آبى پدید آمده، و آن گاه ماهى بالدار پیدا شده که هم در آب زندگى مى کرده و هم در خشکى، و آن گاه حیوانات صحرایى و در آخر انسان موجود گشته، و همه این تحولات از راه تکامل صورت گرفته، تکاملى که بر ترکیبات موجود زمین در مرتبه سابق عارض، گشته، به این معنا که ترکیب موجود در زمین، با تکامل از صورتى به صورت دیگر در آمده، نخست گیاه پیدا شده، و بعد حیوان آبى و آن گاه حیوان ذو حیاتین، و سپس حیوان صحرایى و در آخر انسان.دلیل همه اینها کمال منظمى است که در نهاد و ساختمان موجودات مشاهده مى شود، و پیداست که موجودات طورى منظم شده اند که از نقص رو به کمال بروند، تجربه هاى پى در پى در موارد جزئى از تطور و تحول نیز دلیل دیگر بر این معنا است.
در اینجا ممکن است سؤال شود که منظور از این فرضیه (فرضیه تطور) چه بوده؟ و با آن، چه چیز را خواسته اند اثبات کنند؟ جواب این است که مى خواسته اند خواص و آثارى را که قبلا در نوع انسانى نبوده و بعدا پیدا شده توجیه کنند، اما دلیل به خصوصى که فقط این فرضیه را اثبات کند و سایر فرضیه ها و محتملات مسأله را نفى نماید نیاورده اند، با اینکه فرض تباین این نوع با سایر انواع فرضى است ممکن، و هیچ اشکالى متوجه آن نیست، آرى ما مى توانیم نوع بشرى را پدیده اى مستقل و غیر مربوط به سایر انواع موجودات فرض کنیم، و تحول و تطور را در "حالات" او بدانیم نه در "ذات" او، و این فرضیه علاوه بر اینکه ممکن است مطابق تجربیات نیز باشد، چون ما تجربه کرده ایم که تا کنون هیچ فردى از افراد این انواع به فردى از افراد نوع دیگر متحول نشده، مثلا هیچ میمون ندیده ایم که انسان شده باشد، بلکه تنها تحولى که مشاهده شده در خواص و لوازم و عوارض آنها است. بنابراین فرضیه تحول انواع تنها و تنها فرضیه اى است که مسائل گوناگونى را با آن توجیه کنند و هیچ دلیل قاطع بر آن ندارند، پس حقیقتى که قرآن کریم بدان اشاره مى کند که انسان نوعى جداى از سایر انواع است، هیچ معارضى ندارد و هیچ دلیل علمى بر خلاف آن نیست.

 

منـابـع

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه الميزان- جلد 4 ص 228، جلد ‏3 ص 259، جلد ‏16 ص 380-387

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد