سجده فرشتگان بر آدم علیه السلام و مسائل پیرامون آن (آموزش اسماء)

فارسی 6847 نمایش |

آموزش اسماء

آموزش اسامی به آدم و اعتراف فرشتگان به قصور خود، برتری آدم را ثابت نمود. به دنبال این برتری مسلم، خدا با فرشتگان، دستور داد که بر آدم سجده کنند. در سوره های متعددی به این امر غیبی به طور مطلق اشاره شده، ولی در سوره بقره، این مطلب پس از تعلیم اسماء «و علم آدم الاسماء؛ و [خدا] همه [معانى] نامها را به آدم آموخت.» (بقره/ 30) آمده و فرموده است: «و إذ قلنا للملئکة اسجدوا لادم فسجدوا إلا إبلیس أبى و استکبر و کان من الکافرین؛ و آن گاه که به فرشتگان گفتیم: براى آدم سجده کنید، پس همه سجده کردند، جز ابلیس که ابا کرد و برترى جست و از کافران گردید.» (بقره/ 34) در آیات دیگر نیز به این موضوع اشاره شده است از جمله:
1- «و لقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملئکة اسجدوا لادم فسجدوا إلا إبلیس لم یکن من الساجدین* قال ما منعک ألا تسجد إذ أمرتک قال أنا خیر منه خلقتنى من نار و خلقته من طین؛ و همانا ما شما را خلق کردیم، سپس صورتتان بخشیدیم، آن گاه به فرشتگان گفتیم: فرمود: چه چیز تو را از سجده کردن بازداشت وقتى که به تو امر کردم؟ گفت: من از او بهترم مرا از آتش آفریدى و او را از گل.» (اعراف/ 11- 12)
2- «فإذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین* فسجد الملئکة کلهم أجمعون* إلا إبلیس أبى أن یکون مع السجدین* قال یإبلیس ما لک ألا تکون مع الساجدین* قال لم أکن لأسجد لبشر خلقته من صلصال من حمإ مسنون؛ پس وقتى آن را پرداختم و از روح خود در آن دمیدم براى او به سجده در افتید. پس فرشتگان همگى یکسره سجده کردند. جز ابلیس که سرباز زد از این که با سجده کنندگان باشد. گفت: اى ابلیس! تو را چه شده است که با سجده کنندگان نباشى؟ گفت: من آن نیستم که براى بشرى که او را از گلى خشک، از لجن مانده ى بدبوى آفریده اى سجده کنم.» (حجر/ 29- 33)
3- «فإذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین* فسجد الملئکة کلهم أجمعون* إلا إبلیس استکبر و کان من الکفرین* قال یإبلیس ما منعک أن تسجد لما خلقت بیدى أستکبرت أم کنت من العالین* قال أنا خیر منه خلقتنى من نار و خلقته من طین؛ پس چون او را [کاملا] نظام بخشیدم و از روح خویش در وى دمیدم براى او به سجده افتید. پس همه فرشتگان یکسره سجده کردند، مگر ابلیس که بزرگى فروخت و از کافران شد. گفت: اى ابلیس! چه چیز تو را بازداشت از این که براى چیزى که به دستان قدرت خود آفریدم سجده کنى؟ آیا خود را بزرگ پنداشتى یا [واقعا] از بلند پایگان بودى؟گفت: من از او بهترم، مرا از آتش و او را از گل آفریدى.» (ص/ 72- 76)
بعضى بر این باورند که خداوند, قبل از خلقت آدم, از ملائکه خواسته بود که وقتى روح در کالبد آدم دمیده شد و مقام علمى او به اثبات رسید همگان به سجده افتند. بعضى سجده را به مفهوم شرعى آن و آدم را قبله تلقى کرده اند, و برخى مى گویند مراد حرکت ظاهرى سجده است که به قصد تحیت و سلام یا فروتنى و انقیاد در برابر آدم جامه عمل پوشید. احتمال وجیه و قانع کننده تر این است که سجده فرشتگان, سجده شرعى نبوده است, بلکه تواضع و کرنش آنان در برابر پدیده اى الهى بوده است که برترى وى بر آنان اثبات گشته است.
بازتاب خارجى و همیشگى آن به گفته (بیان السعادة) و (المیزان) و تفسیر ملاصدرا, این است که فرشتگان براى همیشه در جهت رستگارى انسان تلاش مى کند و ملائکه ارزاق, فرشته وحى, کاتبان اعمال و …, که در آیات قرآن بدانها اشاره شده است, همه انسان را در مسیر سعادت و کمال او مدد مى رسانند. بر پایه این فهم, سجده فرشتگان, اختصاص به آدم نداشته و به تمام انسانها تعلق دارد, همان گونه که خوددارى ابلیس از سجده و نیز خصومت او تنها به آدم مربوط نمى شده, بلکه تمام انسانها را هدف گرفته است. استفاده از عنوان بشر به جاى آدم (که مفهوم کلى و عام دارد) در سوره حجر آیه 29 ـ 28 و ص / 72 و نیز مخاطب قرار گرفتن عموم انسانها در آیه: «و لقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکة اسجدوا لآدم» (اعراف/ 11), به عنوان مقدمه طرح سجده بر آدم, گویاى این است که آدم به عنوان فردى از انسانها و نخستین فرد آنها مسجود ملائکه قرار گرفت, نه به لحاظ برخورداریش از ویژگى هایى که در دیگر افراد بشر وجود ندارد. بر پایه این باور, تمام انسانها در نهاد خود شایسته گرامى داشت ملائکه هستند, فرشتگان با دیدن لیاقت نخستین انسان, کمر همت جهت تأمین سعادت و رفاه او و نسلش بسته و به خدمت گزارى براى صالح و فاسد آدمیان مشغولند و بر اساس دیدگاه انسان شناسانه که از داستان آدم به دست آورده اند, همه را خلفاى خداوند مى شناسند و درخور تعظیم!

سجده براى خدا یا حضرت آدم (ع)؟

بدون شک سجده به معناى «پرستش خاص خداست چرا که در جهان هیچ معبودى جز خدا نیست و معناى «توحید در عبادت» همین است که غیر خدا را پرستش نکنیم. بنابراین فرشتگان براى آدم (ع) سجده به معناى پرستش نکردند، بلکه سجده براى خدا بود، ولى به خاطر آفرینش چنین موجودى شگرف و احترام و تکریم او، و به عبارت دیگر سجده براى آدم کردند اما سجده به معناى «خضوع» [و تکریم] نه پرستش. و به واقع اطاعت امر خدا کردند پس سجده براى خدا بود و تکریم آدم، در طول سجده براى خدا مى باشد.
در حقیقت سجده ملائکه براى جمیع بنى آدم و در حقیقت خضوع براى عالم بشریت بوده، و اگر حضرت آدم (ع) قبله گاه سجده ملائکه شده از جهت خصوصیت شخصیش نبوده، بلکه از این باب بوده که آدم (ع) نمونه کامل انسانیت بوده، و در حقیقت از طرف تمام افراد انسان به منزله نماینده بوده است، هم چنان که خانه کعبه از جهت اینکه حکایت از مقام ربوبى پروردگار مى کند قبله گاه مردم قرار گرفته است، و این معنا از چند جاى داستان آدم و ابلیس استفاده مى شود:
اول: از قضیه خلافتى که آیات 30 تا 33 سوره بقره متعرض آن است، چون از این آیات بر مى آید که مأمور شدن ملائکه به سجده متفرع بر خلافت مزبور بوده، و خلافت مزبور مختص به آدم (ع) نبوده، بلکه در همه افراد بشر جارى است. پس سجده ملائکه سجده بر جمیع افراد انسان است.
دوم: از آنجا که ابلیس گفت: «فبما أغویتنی لأقعدن لهم صراطک المستقیم* ثم لآتینهم من بین أیدیهم و من خلفهم؛ گفت: پس به خاطر این که مرا به بیراهه افکندى، من هم براى [گمراهى] آنها حتما بر سر راه راست تو خواهم نشست. آن گاه از پیش روى و پشت سرشان به سراغ آنها مى آیم.» (اعراف/ 16- 17) چون قبل از این آیه ذکرى از بنى آدم به میان نیامده بود، و ابلیس ابتداء و بدون اینکه حرفى از بنى آدم در بین باشد متعرض اغواى بنى نوع بشر گردید.
و در سوره حجر هم از او چنین حکایت شده که گفت: «رب بما أغویتنی لأزینن لهم فی الأرض و لأغوینهم أجمعین؛ پروردگارا به خاطر اینکه مرا گمراه کردى هر آینه در زمین لذات مادى و زمینى را در نظر آنان زینت مى دهم و به طور مسلم همه شان را گمراه مى کنم.» (حجر/ 39) و نیز در سوره ص گفته است: «فبعزتک لأغوینهم أجمعین؛ پس به عزت تو قسم تمام آنها را گمراه مى کنم.» (ص/ 82) و اگر جمیع افراد بشر مسجود ابلیس و ملائکه نبودند جا نداشت که ابلیس اینطور در مقام انتقام از آنان برآید.
سوم: علاوه بر همه اینها خطاباتى که در سوره بقره و سوره طه خداوند با آدم داشته عین آن خطابات را در این سوره با جمیع افراد بشر دارد، و همه جا مى فرماید: "یا بنی آدم".

حکم سجده فرشتگان براى حضرت آدم

از جمله «اسجدوا لآدم» در آیه «و إذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبلیس أبى و استکبر؛ و چون به فرشتگان فرمان دادیم که بر آدم سجده کنند همه سجده کردند جز شیطان که تکبر ورزید.» (نساء/ 34) استفاده می شود که سجده براى غیر خدا جائز است در صورتى که منظور از آن احترام و تکریم آن غیر خدا، و در عین حال خضوع و اطاعت امر خدا نیز بوده باشد، و نظیر این استفاده را از آیه: «و رفع أبویه على العرش، و خروا له سجدا و قال یا أبت هذا تأویل رؤیای من قبل قد جعلها ربی حقا؛ پدر و مادر خود را بر تخت سلطنت نشانید، و ایشان و برادران همگى به منظور تعظیم وى به سجده افتادند، یوسف به پدر گفت: پدرم این است تاویل آن رؤیایى که قبلا دیده بودم، پروردگارم آن رؤیا را محقق کرد.» (یوسف/ 100)، نیز می توان کرد و این خود اشکالى است که ممکن است به ذهن کسى خطور کند و خلاصه جواب این است که عبادت، عبارت از آن است که بنده، خود را در مقام عبودیت در آورد، و عملا بندگى و عبادت خود را اثبات هم بکند، و همواره بخواهد که در بندگى ثابت بماند.
بنابراین فعل عبادى باید فعلى باشد که صلاحیت براى اظهار مولویت مولى، و یا عبدیت عبد را داشته باشد، مانند سجده و رکوع کردن و یا جلو پاى مولا برخواستن، و یا دنبال سر او راه رفتن، و امثال آن، و هر چه این صلاحیت بیشتر باشد، عبادت بیشتر، و عبادیت متعین تر می شود، و از هر عملى در دلالت بر عزت مولویت، و ذلت عبودیت، روشن تر و واضح تر، دلالت سجده است، براى اینکه در سجده بنده به خاک مى افتد، و روى خود را به خاک مى گذارد.
و اما اینکه بعضى چه بسا گمان کرده اند که سجده عبادت ذاتى است، و به جز عبادت هیچ عنوانى دیگر بر آن منطبق نیست، صحیح نیست، و نباید بدان اعتناء کرد، براى اینکه چیزى که ذاتى شد، دیگر تخلف و اختلاف نمى پذیرد، و سجده اینطور نیست، زیرا ممکن است کسى همین عمل را به داعى دیگرى غیر داعى تعظیم و عبادت بیاورد، مثلا بخواهد طرف را مسخره و استهزاء کند، و معلوم است که در این صورت با اینکه همه آن خصوصیاتى را که سجده عبادتى دارد واجد است، مع ذلک عبادت نیست، بله، این معنا قابل انکار نیست، که معناى عبادت در سجده از هر عمل دیگرى واضح تر و روشن تر به چشم مى خورد.خوب، وقتى معلوم شد که سجده عبادت ذاتى نیست، بلکه قصد عبادت لازم دارد، پس اگر در سجده اى مانعى تصور شود، ناگزیر از جهت نهى شرعى، و یا عقلى خواهد بود، و آنچه در شرع و یا عقل ممنوع است، این است که انسان با سجده خود براى غیر خدا، بخواهد براى آن غیر اثبات ربوبیت کند، و اما اگر منظورش از سجده صرف تحیت و یا احترام او باشد، بدون اینکه ربوبیت براى او قائل باشد، بلکه صرفا منظورش انجام یک نحو تعارف و تحیت باشد و بس، در این صورت نه دلیل شرعى بر حرمت چنین سجده اى هست، و نه عقلى.
چیزى که هست ذوق دینى، که مردم متدین آن را از انس ذهن به ظواهر دین کسب کرده اند، اقتضاء مى کند که به طور کلى این عمل را به خدا اختصاص دهند، و براى غیر خدا هر چند از باب تعارف و تحیت باشد، به خاک نیفتند، این ذوق قابل انکار نیست، ولکن چنین هم نیست که هر عملى را که به منظور اظهار اخلاص درباره ی خدا مى آوریم، آوردن آن عمل درباره غیر خدا ممنوع.

محذور تشریعی یا تکوینی بودن امر به سجده

باید بررسی نمود که آیا فرمان خداوند به سجده فرشتگان بر آدم، همانند فرمانی که خداوند درباره ی نماز و روزه به انسانها داده، امری مولوی و تشریعی است یا امری است تکوینی؟ مراد از امر تکوینی همان ایجادی است که خداوند با آن، اشیاء را پدید می آورد و چون امر حقیقی از این دو قسم بیرون نیست باید درباره ی هر یک جداگانه بحث کرد؛ اگر منظور از امر به سجود فرشتگان، امر حقیقی باشد نه تمثیل، از این دو قسم خارج نخواهد بود و اراده ی هریک از دو قسم (تشریعی و تکوینی) نیز دارای محذور است. و اگر این محذور قابل رفع نباشد آیا ممکن است امری نه تشریعی باشد و نه تکوینی، و بیرون از این دو قسم فرض صحیح دارد یا نه؟
اگر امر، تشریعی و مولوی باشد، محذورش این است که فرشتگان اهل تکلیف نیستند و برای آنها امر و نهی مولوی و وعده بهشت و وعید جهنم نیست؛ آنها اطاعت در مقابل عصیان ندارند، زیرا اگر موجودی معصوم محض بود گناه در او امکان راهیابی نداشت، اطاعتش ضروری است و اگر اطاعت برای موجودی ضروری بود، کفر و استکبار و معصیت از او ممتنع است. موجودی که بالضروره مطیع است و عصیان برایش امکان ندارد، تکلیف، رسالت، وعده، وعید، ثواب و عقاب نیز ندارد و برای او تبشیر و انذار و نظایر آن، که در اوامر و نواهی تشریعی و اعتباری مطرح است، نخواهد بود. از این رو در قرآن کریم برای فرشتگان قوانین اعتباری و دستورهای تشریعی و ارسال پیامبران و انزال کتابهای آسمانی و مانند آن ذکر نشده است.
گرچه ظاهر بعضی از آیات نشانه ی وجود تشریع برای فرشتگان است، ولی قراینی وجود دارد که آنان اوامر تشریعی و مولوی ندارند مانند این که آنها در مقابل جن و انس قرار می گیرند. دیگر این که آیه ی «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون؛ و ما جن و انس را نیافریدیم مگر براى اینکه مرا به یکتایى پرستش کنند.» (ذاریات/ 56) فرشتگان را ذکر نمی کند، و این که اگر آنها هم مانند انسانها مکلف بودند، باید درباره ی آنها نیز وحی و رسالت و قصه های اطاعت، معصیت، تنبیه، تشویق، حساب و نظایر آن بازگو شود؛ در حالی که اصلا در این زمینه، قرآن سخنی ندارد. اما ابلیس، گرچه جزو جن و پریان به شمار می رود و قابل تکلیف است، لیکن امر جداگانه ای در جریان سجود به آدم، متوجه او نشده است و ظاهرا یک امر بوده که متوجه فرشتگان و ابلیس شده است. پس، اگر مراد از امر به سجده امر تشریعی باشد، چنین امری در مورد فرشته، که تکلیفی چون تکلیف انسان ندارد، فرض صحیح ندارد، زیرا امر تشریعی در موردی است که امکان اطاعت و عصیان باشد؛ در حالی که فرشته مطیع محض است و زمینه ی عصیان در او نیست.
اما اگر امر به سجده، تکوینی باشد، محذورش این است که امر تکوینی قابل عصیان نیست و لازمه ی آن، اطاعت است. خصوصیت امر تکوینی آن است که اگر خداوند چیزی را اراده کند و فرمان ایجاد آن را بدهد، آن شیء موجود می شود: «إنما أمره إذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون؛ چون به چيزى اراده فرمايد كارش اين بس كه مى ‏گويد باش پس [بى‏ درنگ] موجود مى‏ شود.» (یس/ 82) کـن (باش)، لفظ و کلمه و صوت نیست، بلکه ایجاد است. سخن خدا صوت یا ندایی که با گوش شنیده شود، نیست، بلکه کلام او همان فعل اوست: «لا بصوت یسمع و لا نداء یقرع انما کلامه سبحانه فعل منه» خطاب تکوینی مخاطب آفرین است، به طوری که خطاب، اصل است و مخاطب فرع، بر خلاف خطاب تشریعی و مولوی، که خطاب، فرع بر وجود مخاطب است؛ یعنی اول باید موجود عاقل و هشیاری باشد تا به او خطاب شود. اگر کسی اصلا موجود نبود و یا عاقل، بالغ و هشیار نبود، خطاب متوجه وی نخواهد شد. امتیاز بین خطاب تکوینی و مخاطب آن، همان امتیاز بین ایجاد و وجود است که خطاب قبل از مخاطب است، و این تقدم زمانی نیست، چنانکه تقدم ایجاد بر وجود زمانی نیست. ایجاد و وجود، در خارج یک واقعیت است و این واقعیت از آن جهت که به فاعل منسوب است، "ایجاد" و از آن جهت که به قابل ارتباط دارد، "وجود" نامیده می شود و ایجاد از نظر رتبه قبل از وجود است. البته خطاب به معدوم محض درست نیست گرچه خطاب تکوینی باشد و از این رو در موارد خطاب تکوینی نیز گفته می شود که مخاطب به خطاب تکوینی اگرچه در خارج وجود ندارد ولی در علم متکلم موجود است و همان معلوم متکلم مورد اراده و خطاب تکوینی قرار می گیرد.

خطاب تکوینی و عصیان و کراهت

در خطابهای تکوینی راه برای عصیان نیست، یعنی چیزی که فرمان تکوینی خداوند متوجه او شد، فرض سرپیچی او درست نیست. نه خودش سرپیچی می کند، زیرا وجود علمی خداوند می خواهد عینی شود، و نه علل و عوامل دیگری مانع نفوذ آن است، چون چیزی در جهان نیست که جزو سپاهیان حق نباشد: «لله جنود السموات والارض؛ سپاهيان آسمانها و زمين از آن خداست.» (فتح/ 4) پس نه عصیان داخلی فرض دارد، نه امتناع خارجی. هرگاه خدای سبحان اراده کرد امری واقع شود، اراده خداوند همان و تحقق آن چیز همان. نظیر آنچه نفس در حیطه ی خود اراده می کند؛ نفس اگر اراده کند که معنایی جزئی را در تصور آورد یا صورتی خاص در خیال نقش ببندد، اراده ی نفس همان و ترسیم آن در خیال و وهم همان. همان گونه که نفس اگر خواست چیزی را ببیند، یا بشنود، اراده ی نفس همان و اطاعت باصره و سامعه همان. البته این مثال با ممثل در همه ی جهات یکسان نیست، زیرا ممکن است نفس، چیزی را بخواهد و قوا بر اثر نقصی که دارند، اطاعت نکنند، مثلا چشم نابینا، نبیند و گوش ناشنوا، نشنود، ولی این فرض درباره ی خداوند صحیح نیست؛ چون اراده ی او هستی و مقتضی هستی را می آفریند؛ و مانع را برطرف می کند: «وهو القاهر فوق عباده؛ و اوست كه بر بندگان خويش چيره است.» (انعام/ 18)
خداوند را چیزی عاجز نمی کند چون چیزی از قلمرو قدرت او بیرون نیست: «و ما کان الله لیعجزه من شیء؛ هيچ چيز نه در آسمانها و نه در زمين خدا را درمانده نكرده است.» (فاطر/ 44) «و ما أنتم بمعجزین؛ و شما نه در زمين و نه در آسمان درمانده‏ كننده [او] نيستيد.» (عنکبوت/ 22) کفار نیز گرچه از نظر تشریع نافرمانند، لیکن از نظر تکوینی از دسترس خداوند خارج نیستند آنها تحت قدرت خدایند: «ولا یحسبن الذین کفروا سبقوا؛ زنهار كسانى كه كافر شده‏ اند گمان نكنند كه پيشى جسته ‏اند.» (انفال/ 59)
در نظام انسانی و غیر انسانی، چیزی از قلمرو قدرت خداوند بیرون نیست و او هرگز مسبوق نیست: «وما نحن بمسبوقین؛ بر ما سبقت نتوانيد جست.» (واقعه/ 60) از آن جا که خدا رب العالمین است، اراده، خطاب و امر تکوینی او همان ایجاد است. اصولا در نظام تکوینی جا برای هیچ گونه تمرد نیست. خداوند می فرماید: ما به کل نظام امکانی، امر کردیم که مطیع حق باشید و آنها فرمان حق را پذیرفتند: «فقال لها وللارض ائتیا طوعا او کرها قالتا أتینا طائعین؛ خداوند به آسمانها و زمین فرمود خواسته یا ناخواسته باید مطیع فرمان من باشید. آسمانها و زمین گفتند: همراه دیگر اطاعت کنندگان با طوع و رغبت آمدیم.» (فصلت/ 11) آنها نگفتند، "أتینا طائعین" (به فتح عین، تا تثنیه باشد) بلکه گفتند: "أتینا طائعین" (به کسر عین، تا جمع باشد) یعنی همان طور که همه ی موجودات با طوع و رغبت امر تکوینی تو را اطاعت می کنند، ما هم با رغبت امر تکوینی تو را اطاعت می کنیم. در کل نظام هستی، کراهت راه ندارد، گرچه در مقایسه امور با یکدیگر رغبت و کراهت مطرح می شود و از این رو در قرآن کریم می فرماید: «وله أسلم من فی السموات و الأرض طوعا و کرها؛ هر كه در آسمانها و زمين است ‏خواه و ناخواه سر به فرمان او نهاده است.» (آل عمران/ 83)
اما در مجموع نظام آفرینش، زجر و تحمیل و ناهماهنگی راه ندارد. رغبت و کراهتی که از مقایسه و سنجش برخی امور با یکدیگر انتزاع می شود بدین معناست که در مشاهده ی بعضی از شرایط و اسباب ناقصه می توان ناهماهنگی انتزاع کرد، مثلا وقتی تندبادی می وزد و خوشه ی گندم یا شاخه ی درختی، آسیب می بیند، هر یک از آنها گرچه با بی میلی به این رخداد طبیعی تن می دهند، لیکن به لحـاظ مجموع نظام که یک واحد هماهنگ است، اطاعت به میل است نه به کراهت. همان طور که در نظام آفرینش شری وجود ندارد و مسئله ی شر، قیاسی و نسبی است: «الذی أحسن کل شیء خلقه؛ همان كسى كه هر چيزى را كه آفريده است نيكو آفريده.» (سجده/ 7)
در کل نظام هم اجبار و کراهت نیست و کراهتی که در برخی مواضع مشهود است، کراهت نسبی است، نه نفسی. پس در نظام هستی، کراهت به صورت امر نفسی راه ندارد تا برای یک ذات، اطاعت اجباری باشد. امر تکوینی، حتما اطاعت پذیر و عصیان ناپذیر است. در امر تکوینی، کراهت یعنی اطاعت از روی بی میلی و اجبار فرض ندارد، چه رسد به عصیان و تمرد.خلاصه آن که، از قرآن کریم استفاده می شود که امر تکوینی خدا، نه تنها عصیان بردار نیست، بلکه کراهت بردار هم نیست و همگان با میل و رغبت آن را امتثال می کنند و اصلا میلشان در هستی و کمال هستی آنهاست. میل یک موجود به آفریننده خود و گرایش او به عامل هستی بخش خویش است. در این صورت چگونه می شود گرایش به کمال با کراهت باشد؟
قرآن سراسر جهان امکان را مسلمان می داند: «وله أسلم من فی السموات ومن فی الأرض» (آل عمران/ 83) آیاتی که تسبیح موجودات را بیان می کند نیز نشانه ی انقیاد همگانی است. نتیجه آن که امتثال امر تکوینی و تحقق مأمور به، یقینی است که نه عصیان در آن راه دارد و نه کراهت. و چون در خطابهای تکوینی، عصیان راه ندارد، و ابلیس، در جریان سجده عصیان کرد، معلوم می شود که امر ابلیس به سجده، امر تکوینی نبوده است و چون بیش از یک امر در بین نبوده پس امری که به فرشتگان و ابلیس تعلق گرفت تکوینی نیز نبوده است.

امر به سجده تمثیل تکوینی است

پس از تبیین محذور امر واقعی تشریعی و امر حقیقی تکوینی، اکنون یا باید محذورهای یادشده را با حفظ واقعی بودن امر مرتفع کرد، یا باید راه سومی را پیمود تا بتوان هم اصل امر و تحقق آن را توجیه کرد، و هم چیزی را که بیرون از تشریع و تکوین باشد و حقیقتا امر الهی محسوب شود، تصویر کرد، ولی چون امر، منحصر به تکوینی و تشریعی است و محذور هیچ یک قابل رفع نیست، راه سوم را طی می کنیم، بدین صورت که از واقعی بودن امر صرف نظر می کنیم. و آنرا بر تمثیل حمل می کنیم. تشریع و تکوین گرچه باهم ناسازگار است، لیکن نقیض یکدیگر نیست تا ارتفاع آنها محال باشد؛ بنابراین می توان فرض کرد که هیچ یک نبوده و مقسم آنها که امر واقعی است محقق نگردیده است، بنابراین آنچه را آیه بیان می کند تمثیل امر است نه امر واقعی. البته این بدان معنا نیست که اصل جریان واقع نشده و به عنوان داستان تخیلی بازگو شده است، بلکه به معنایی دقیقتر از امر اعتباری واقع شده است و نباید توهم شود که اصل این جریان عظیم الهی و واقعیت مهم دینی تحقق خارجی نداشته است.
استاد علامه طباطبایی (قدس سره) نیز می گوید: «قصه ی آدم، فرشته و ابلیس گرچه به صورت تشریع و امر مولوی بیان شده است، لیکن تمثیل تکوینی است که به صورت قصه بیان شده است و استفاده از تمثیل در تشریح حقایق و توضیح معارف، به این معنا نیست که قصه ای ساخته و پرداخته ذهن باشد و مطابق واقعی نداشته باشد؛ بلکه به این معناست که، حقایق معقول و معارف غیبی به صورت محسوس و مشهود بازگو شود. نظیر آنچه در سوره ی حشر آمده است که: اگر ما قرآن را بر کوه نازل کنیم، کوه متلاشی می شود. (حشر/ 21) و منظور از آن این است که نزول قرآن را کوهها نمی توانند تحمل کنند وگرنه، قرآن بر کوه نازل نشده و کوه هم متلاشی نشده است. از این رو در ذیل آیه ی مذکور می فرماید: این مثلی است که ما بیان می کنیم تا مردم از این راه به اهمیت قرآن پی ببرند. در پایان سوره ی احزاب نیز می فرماید: «إنا عرضنا الأمانة علی السموات والأرض والجبال فأبین أن یحملنها وأشفقن منها وحملها الإنسان إنـه کان ظلوما جهولا؛ ما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند و[لى] انسان آن را برداشت راستى او ستمگرى نادان بود.» (احزاب/ 72) ما امانت را بر آسمانها، زمین و کوهها عرضه کردیم و آنها نتوانستند تحمل کنند و این یک مثل است، نه این که واقعا امانت معهود را خداوند بر آنها عرضه کرده باشد و آنها فرو مانده باشند.
"آسمان بار امانت نتوانست کشید" نیز به همین معناست و عصاره آن تمثیل این است که آن امانت و یا اصل ادای امانت، به قدری وزین است که آسمانها از حمل آن عاجزند و انسان که از آسمانها و زمین و کوهها بالاتر است توان تحمل آن را دارد. این یک تمثیل است، نه این که امری در خارج واقع شده باشد تا بحث شود آیا عرض امانت به نحو تکوینی بود یا تشریعی و فرض سومی نداشته باشد؛ بلکه ترسیم یک حقیقت است به صورت مثل. زیرا واقعا چنین نبوده که خداوند چیزی را بر آنها عرضه کرده و آنها از پذیرفتن آن اجتناب کرده باشند. اگر چنین می بود، آنها معصیت کرده بودند. درحالی که قرآن بر اطاعت جهان هستی صحه می گذارد، و می فرماید: همه مسلم، مطیع، منقاد و مسبحند. پس، اگر خداوند، چیزی را به آسمانها و زمین و کوهها عرضه می کرد، حتما آنها اطاعت می کردند، اما خداوند امانت را بر آنها عرضه نکرد، چون هر چیزی در جهان امکان، به مقدار و اندازه آفریده شده: «کل شیء عنده بمقدار؛ هر چيزى نزد او اندازه ‏اى دارد.» (رعد/ 8) و به همان اندازه پذیرش دارد و آسمانها و زمین را آن قدرت نیست که معرفة الله و ولایت را هضم و حمل کنند. از این رو این امانت به آنها داده نشده است و «لا یکلف الله نفسا الا وسعها؛ خداوند هيچ كس را جز به قدر توانايیش تكليف نمى‏ كند.» (بقره/ 286) هم محدوده تشریع و هم تکوین را دربر می گیرد. آسمانها و زمین اگر مأمور حفظ امانت نشدند برای این بود که نمی توانستند آن را تحمل کنند.»

خوددارى شیطان از سجده بر آدم

شیطان پیش از آفرینش آدم, مقام و موقعیت فرشتگان را داشت و فرمان سجده بر آدم که متوجه ملائکه بود, شامل او نیز مى شد, ولى او با مخالفت خود, منزلتش را از دست داد. ابلیس, در پى سرپیچى آگاهانه از فرمان الهى و آشکار شدن شخصیت غیر توحیدى او, از مقام و مرتبه اى که داشت محروم گردید و در عمل از صف فرشتگان که اینک به دستور خدا در خدمت آدم درآمده بودند طرد گردید, طردى که برگشت ناپذیر بود, این نکته واقعیت هبوط را در این بخش از داستان تشکیل مى دهد. زیرا از بهشت و آسمان سخن به میان نیامده است تا مقصود از (فاهبط منها) و (فاخرج منها) رانده شدن شیطان از آنها باشد, آن گونه که بعضى از مفسران گفته اند! به هر حال ابلیس پس از سرپیچى, بى درنگ محکوم به هبوط گردید: «قال فاهبط منها فمایکون لک أن تتکبر فیها فاخرج إنک من الصاغرین؛ گفت: از آن (مقام و مرتبه ات) فرود آى, تو حق ندارى در آن (مقام) تکبر کنى! بیرون رو, تو در گروه افراد پست قرار دارى.» (اعراف/ 13)
«قال فاخرج منها فانک رجیم* و إن علیک اللعنة الى یوم الدین؛ فرمود: از صف آن [فرشتگان] بیرون رو که رانده شده اى و لعنت من تا روز قیامت بر تو خواهد بود.» (حجر/ 34- 35) از آیات قرآن (اعراف/ 11- 18 و حجر/ 30- 44 و ص/ 73) چنین استفاده مى شود که شیطان از افزایش نسل بشر, وجود راه مستقیم خدا (= دین و برنامه هدایتى) بین آنها, فلسفه آفرینش انسان یعنى شکرگزارى و بندگى در برابر پروردگار, زمینه هاى قابل استفاده جهت گمراه کردن آنها, مرگ و حیات برزخى بشر و معاد و قیامت; آگاهى داشته و آرزوى گمراه ساختن تمامى اولاد آدم را در سر مى پرورانده است, و چه بسا چون سجده بر آدم را سجده بر همه بشر به معناى تلاش در جهت کمال آنها مى دانست, تصمیم گرفت که با چنین فرمانى نه تنها مخالفت نماید که براى گمراهى و سقوط ایشان نیز تلاش ورزد, به همین دلیل تقاضاى زنده ماندن تا قیامت را کرد که با پاسخ مثبت الهى روبرو گردید, یعنى خداوند از همان لحظه به تقاضاى او جواب مثبت داده, تداوم حیات او را تا روز معین و نه تا قیامت, مقدر فرمود, یا این که خداوند خبر داد که تو از کسانى هستى که تا زمانى معین (تا روزى که با اصطلاح آسمانى, گناه ریشه کن شود) زنده مى مانى, به عبارت دیگر تداوم حیات ابلیس چون فرشتگان خدمت گزار, از قبل مقدر شده بود, ولى شیطان از آن آگاهى نداشت, به هر حال این برداشت با جمله خبرى (فانک من المنظرین) سازگارى روشن ترى دارد.
پس از اطمینان به زنده ماندن تا زمان معین, شیطان به زمینه ها و روشهاى مورد استفاده خود جهت گمراهى نسل آدم در روى زمین اشاره مى کند, ولى از خصومت و وسوسه خود جهت اضلال شخص آدم سخن نمى گوید, بدین دلیل که در بهشت, زمینه گناه شرعى و اصطلاحى وجود نداشت و در زندگى زمینى, آدم, هم تجربه کسب کرده بود و هم در پناه مقام پیامبرى و عصمت مى زیست؟ یا این که این برخورد او نیز نوعى شیطنت بود و مى خواست با این ادعا که وى فقط با ذریه آدم دشمن است, خود او و حوا را غافلگیر کند! ولى خداوند آن دو را از خصومت و عداوت شیطان آگاه کرد: «فقلنا یا آدم ان هذا عدو لک و لزوجک فلایخرجنکما من الجنة؛ سپس گفتیم: اى آدم! بى گمان، این براى تو و همسرت دشمنى [خطرناک] است، زنهار تا شما را از بهشت به در نکند که تیره بخت شوى.» (طه/ 117)
اگرچه در آغاز چنین به نظر مى آید که مسئله سجده بعد از آزمایش فرشتگان و تعلیم اسماء به آدم (ع) بوده، ولى دقت در دیگر آیات نشان مى دهد که سجده بلافاصله بعد از آفرینش انسان و تکامل خلقت او و قبل از آزمایش فرشتگان بوده است چنان که مى فرماید: «فاذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعواله ساجدین» (ص/ 72) همین عبارت در آیه 72 سوره ص نیز ذکر شده به علاوه، اگر دستور سجده بعد از روشن شدن مقام آدم بود چندان افتخارى براى ملائکه محسوب نمى شد.

منـابـع

عبدالله جوادی آملی- تفسیر موضوعی- جلد 6 صفحه 195 و 179 و 194-195 و 207

عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 13 صفحه 318

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد ‏1 ص 183- 190، جلد 8 ص 24

جعفر سبحانی- منشور جاوید- جلد 11 صفحه 65- ص67

سید ابراهیم سجادی- مقاله تحلیل داستان آدم در قرآن- مجله پژوهش های قرآنی شماره 15 و 16

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد