ماجرای بلعم باعورا (آیات)

فارسی 9478 نمایش |

بلعم باعورا

بلعم باعورا از علمای بنی‎اسرائیل بود، و کارش به قدری بالا گرفت که اسم اعظم می‎دانست و دعایش به استجابت می‎رسید از بسیارى از روایات و کلمات مفسران استفاده مى شود که این شخص در عصر موسى (ع) زندگى مى کرد و از دانشمندان و علماى مشهور بنى اسرائیل محسوب مى شد، و حتى موسى (ع) از وجود او به عنوان یک مبلغ نیرومند استفاده مى کرد، و کارش در این راه آن قدر بالا گرفت که دعایش در پیشگاه خدا به اجابت مى رسید، ولى بر اثر تمایل به فرعون و وعد و وعیدهاى او از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست داد، تا آنجا که در صف مخالفان موسى (ع) قرار گرفت.
خداوند ماجرای انحراف بلعم باعورا را به طور اشاره و سربسته در آیه 175 و 176 سوره اعراف ذکر کرده، در آیه 176 می‎فرماید: «و اتل علیهم نبأ الذى ءاتیناه ءایاتنا فانسلخ منها فأتبعه الشیطن فکان من الغاوین* و لو شئنا لرفعناه بها و لکنه أخلد إلى الأرض و اتبع هواه فمثله کمثل الکلب إن تحمل علیه یلهث أو تترکه یلهث ذلک مثل القوم الذین کذبوا ب آیاتنا فاقصص القصص لعلهم یتفکرون؛ و خبر آن کس (بلعم باعورا) را که آیات خویش (اجابت دعا) را به او داده بودیم برایشان بخوان که از آن عارى گشت، و شیطان در پى او افتاد پس از گمراهان شد. و اگر می‎خواستیم مقام او (بلعم باعورا) را با این آیات و علوم و دانشها بالا می‎بردیم، اما اجبار بر خلاف سنت ما است، او را به حال خود رها کردیم، و او به پستی گرایید و از هوای نفس پیروی کرد، مثل او همچون سگ (هار) است، اگر به او حمله کنی دهانش را باز و زبانش را بیرون می‎آورد، و اگر او را به حال خود واگذاری باز همین کار را می‎کند (گویی چنان تشنه دنیاپرستی است که هرگز سیراب نمی‎شود) این مثل گروهی است که آیات ما را تکذیب کردند، این داستان‎ها را (برای آنها) بازگو کن شاید بیندیشند و بیدار شوند.»
آری این است نتیجه فرهنگ بی‎عفتی و انحراف جنسی، که وقتی نیرنگبازان از راههای دیگر شکست خوردن با رواج دادن فرهنگ غلط، دین و دنیای مردم را تباه می‎سازند، که به گفته بعضی طاعون موجب هلاکت 90 هزار نفر از لشکر موسی (ع) گردید.

بنی اسرائیل

این آیات داستان دیگرى از داستانهاى بنى اسرائیل را شرح مى دهد، و آن داستان "بلعم بن باعورا" است، خداى تعالى پیغمبر خود رسول اکرم (ص) را دستور مى دهد که داستان مزبور را براى مردم بخواند تا بدانند صرف در دست داشتن اسباب ظاهرى و وسایل معمولى براى رستگار شدن انسان و مسلم شدن سعادتش کافى نیست، بلکه مشیت خدا هم باید کمک کند، و خداوند، سعادت و رستگارى را براى کسى که به زمین چسبیده (سر در آخور تمتعات مادى فرو کرده) و یکسره پیرو هوا و هوس گشته و حاضر نیست به چیز دیگرى توجه کند، نخواسته است، زیرا چنین کسى راه به دوزخ مى برد. آن گاه نشانه چنین اشخاص را هم برایشان بیان کرده و مى فرماید: «علامت اینگونه اشخاص این است که دلها و چشمها و گوشهایشان را در آنجا که به نفع ایشان است به کار نمى گیرند، و علامتى که جامع همه علامتها است این است که مردمى غافلند.»
در آیه نخست روى سخن را به پیامبر کرده مى گوید: داستان آن کس را که آیات خود را به او دادیم ولى سرانجام از آنها خارج شد و گرفتار وسوسه هاى شیطان گشت و از گمراهان گردید، براى آنها بخوان. (و اتل علیهم نبأ الذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فأتبعه الشیطان فکان من الغاوین) این آیه به روشنى اشاره به داستان کسى مى کند که نخست در صف مؤمنان بوده و حامل آیات و علوم الهى گشته، سپس از این مسیر گام بیرون نهاده، به همین جهت شیطان به وسوسه او پرداخته، و عاقبت کارش به گمراهى و بدبختى کشیده شده است. تعبیر "انسلخ" که از ماده "انسلاخ" و در اصل به معنى از پوست بیرون آمدن است، نشان مى دهد که آیات و علوم الهى در آغاز چنان به او احاطه داشت که همچون پوست تن او شده بود، اما ناگهان از این پوست بیرون آمد و با یک چرخش تند، مسیر خود را به کلى تغییر داد! از تعبیر "فأتبعه الشیطان" چنین استفاده مى شود که در آغاز شیطان تقریبا از او قطع امید کرده بود، چرا که او کاملا در مسیر حق قرار داشت، اما پس از انحراف مزبور، شیطان به سرعت او را تعقیب کرد و به او رسید و بر سر راهش نشست و به وسوسه گرى پرداخت، و سرانجام او را در صف گمراهان و شقاوتمندان قرار داد.
علامه طباطبایی می فرماید: «به طورى که از سیاق کلام بر مى آید معناى آوردن آیات، تلبس به پاره اى از آیات انفسى و کرامات خاصه باطنى است، به آن مقدارى که راه معرفت خدا براى انسان روشن گردد، و با داشتن آن آیات و آن کرامات، دیگر درباره حق شک و ریبى برایش باقى نماند. و معناى "انسلاخ" بیرون شدن و یا کندن هر چیزى است از پوست و جلدش، و این تعبیر کنایه استعارى از این است که آیات چنان در بلعم باعورا رسوخ داشت و وى آن چنان ملازم آیات بود که با پوست بدن او ملازم بود، و به خاطر حبث درونى که داشت از جلد خود بیرون آمد. و "اتباع" مانند "اتباع" و "تبع" پیروى کردن و بدنبال جاى پاى کسى رفتن است، و کلمات: "تبع" و "أتبع" و "اتبع" هر سه به یک معنا است. و "غى" و "غوایة" ضلالت را گویند، و گویا بیرون شدن از راه به خاطر نتوانستن حفظ مقصد باشد، پس فرق میان "غوایت" و "ضلالت" این است که اولى دلالت بر فراموش کردن مقصد و غرض هم مى کند، پس کسى که در بین راه درباره مقصد خود متحیر مى شود "غوى" است و کسى که با حفظ مقصد از راه منحرف مى شود "ضال" است، و تعبیر اولى نسبت به خبرى که در آیه است مناسب تر است، براى اینکه بلعم بعد از انسلاخ از آیات خدا و بعد از اینکه شیطان کنترل او را در دست گرفت راه رشد را گم کرد و متحیر شد، و نتوانست خود را از ورطه هلاکت رهایى دهد، و چه بسا هر دو کلمه یعنى غوایت و ضلالت در یک معنا استعمال شود، و آن خروج از طریق منتهى به مقصد است. و معناى آیه چنین است: "و اتل علیهم" بخوان بر ایشان، یعنى بر بنى اسرائیل و یا همه مردم، خبر از امر مهمى را و آن "نبا" داستان مردى است که "الذی آتیناه آیاتنا" ما آیات خود را برایش آوردیم، یعنى در باطنش از علائم و آثار بزرگ الهى پرده برداشتیم، و به همین جهت حقیقت امر برایش روشن شد "فانسلخ منها" پس بعد از ملازمت راه حق آن را ترک گفت. "فأتبعه الشیطان فکان من الغاوین" شیطان هم دنبالش را گرفت و او نتوانست خود را از هلاکت نجات دهد.»

مشیت الهی

آیه بعد این موضوع را چنین تکمیل مى کند که اگر مى خواستیم، مى توانستیم او را در همان مسیر حق به اجبار نگاه داریم و به وسیله آن آیات و علوم، مقام والا بدهیم (و لو شئنا لرفعناه بها). ولى مسلم است که نگاهدارى اجبارى افراد در مسیر حق با سنت پروردگار که سنت اختیار و آزادى اراده است، سازگار نیست و نشانه شخصیت و عظمت کسى نخواهد بود، لذا بلافاصله اضافه مى کند: ما او را به اختیارش واگذاردیم و او به جاى اینکه با استفاده از علوم و دانش خویش هر روز مقام بالاترى را بپیماید به پستى گرائید و بر اثر پیروى از هوى و هوس مراحل سقوط را طى کرد (و لکنه أخلد إلى الأرض و اتبع هواه).
"اخلد" از ماده "اخلاد" به معنى سکونت دائمى در یک جا اختیار کردن است، بنابراین "أخلد إلى الأرض" یعنى براى همیشه به زمین چسبید که در اینجا کنایه از جهان ماده و زرق و برق و لذات نامشروع زندگى مادى است. کلمه "لهث" وقتى در سگ استعمال مى شود به معناى بیرون آوردن و حرکت دادن زبان از عطش است. پس اینکه فرمود: "و لو شئنا لرفعناه بها" معنایش این مى شود که اگر ما مى خواستیم او را به وسیله همین آیات به درگاه خود نزدیک مى کردیم (آرى در نزدیکى به خدا ارتفاع از حضیض و پستى این دنیا است هم چنان که دنیا به خاطر اینکه انسان را از خدا و آیات او منصرف و غافل ساخته و به خود مشغول مى سازد اسفل سافلین است) و بلند شدن و تکامل انسان به وسیله آیات مذکور که خود اسباب ظاهرى الهى است باعث هدایت آدمى است، ولیکن سعادت را براى آدمى حتمى نمى سازد زیرا تمامیت تاثیرش منوط به مشیت خدا است و خداوند سبحان مشیتش تعلق نگرفته به اینکه سعادت را براى کسى که از او اعراض کرده و به غیر او که همان زندگى مادى زمینى است، اقبال نموده حتمى سازد.
آرى، زندگى زمینى آدمى را از خدا و از بهشت که خانه کرامت او است باز مى دارد، و اعراض از خدا و تکذیب آیات او ظلم است، و حکم حتمى خدا جارى است به اینکه مردم ظالم را هدایت نکند، «و الذین کفروا و کذبوا بآیاتنا أولئک أصحاب النار هم فیها خالدون؛ و[لى] كسانى كه كفر ورزيدند و نشانه‏ هاى ما را دروغ انگاشتند آنانند كه اهل آتشند و در آن ماندگار خواهند بود.» (بقره/ 39) و لذا بعد از جمله "و لو شئنا لرفعناه بها" فرمود: "لکنه أخلد إلى الأرض و اتبع هواه" و بنابراین بیان، تقدیر کلام این مى شود: "لکنا لم نشاء ذلک لانه اخلد الى الارض و اتبع هواه؛ ولیکن ما چنین چیزى را نخواستیم براى اینکه او به زمین چسبیده و هواى دل خود را پیروى کرده، و چنین کسى مورد اضلال ما است نه مورد هدایت". هم چنان که فرموده: «و یضل الله الظالمین و یفعل الله ما یشاء؛ خدا ظالمین را گمراه مى کند و خدا هر چه را که بخواهد مى کند.» (ابراهیم/ 27)
سپس این شخص را تشبیه به سگى مى کند که همیشه زبان خود را همانند حیوانات تشنه بیرون آورده، مى گوید: او همانند سگ است که اگر به او حمله کنى دهانش باز و زبانش بیرون است و اگر او را به حال خود واگذارى باز چنین است، (فمثله کمثل الکلب إن تحمل علیه یلهث أو تترکه یلهث). یعنى او داراى چنین خویى است، و از آن دست بر نمى دارد، چه او را منع و زجر کنى و چه به حال خود واگذاریش. و کلمه "تحمل" از حمله کردن است نه از حمل و به دوش کشیدن. او بر اثر شدت هوا پرستى و چسبیدن به لذات جهان ماده، یک حال عطش نامحدود و پایان ناپذیر به خود گرفته که همواره دنبال دنیا پرستى مى رود، نه به خاطر نیاز و احتیاج بلکه به شکل بیمار گونه اى همچون یک "سگ هار" که بر اثر بیمارى هارى حالت عطش کاذب به او دست مى دهد و در هیچ حال سیراب نمى شود این همان حالت دنیا پرستان و هوا پرستان دون همت است، که هر قدر بیندوزند باز هم احساس سیرى نمى کنند. سپس اضافه مى کند که این مثل مخصوص به این شخص معین نیست، بلکه "مثالى است براى همه جمعیتهایى که آیات خدا را تکذیب کنند" (ذلک مثل القوم الذین کذبوا بآیاتنا).
پس تکذیب از آنان سجیه و هیئت نفسانى خبیثى است که دست بردار از صاحبش نیست، زیرا آیات ما یکى دو تا نیست، همواره آیات ما را به حواس خود احساس مى کنند و در نتیجه تکذیب ایشان نیز مکرر و دائمى است. این داستانها را براى آنها بازگو کن، شاید در باره آن بیندیشند و مسیر صحیحى را پیدا کنند (فاقصص القصص لعلهم یتفکرون). کلمه "القصص" مصدر است، و به معناى "اقصص قصصا؛ داستان بگو داستان گفتنى" است و ممکن هم هست اسم مصدر و به معناى "اقصص القصة؛ داستان کن این قصه را" بلکه تفکر کنند و در نتیجه براى حق منقاد شده و از باطل بیرون آیند.

احتمالات متعدد مفسران در مورد این شخص

مفسران احتمالات متعددى درباره کسى که این آیات پیرامون او سخن مى گوید داده اند، ولى بدون شک مفهوم آیه همانند سایر آیاتى که در شرائط خاصى نازل مى گردد، کلى و همگانى و عمومى است. آیات فوق نامى از کسى نبرده بلکه سخن از یک عالم و دانشمند مى گوید که نخست در مسیر حق بود، آن چنان که هیچکس فکر نمى کرد روزى منحرف شود اما سرانجام دنیا پرستى و پیروى از هواى نفس چنان به سقوطش کشانید که در صف گمراهان و پیروان شیطان قرار گرفت. ولى از بسیارى از روایات و کلمات مفسران استفاده مى شود که منظور از این شخص مردى به نام "بلعم باعورا" بوده است که در عصر موسى (ع) زندگى مى کرد و از دانشمندان و علماى مشهور بنى اسرائیل محسوب مى شد، و حتى موسى (ع) از وجود او به عنوان یک مبلغ نیرومند استفاده مى کرد، و کارش در این راه آن قدر بالا گرفت که دعایش در پیشگاه خدا به اجابت مى رسید، ولى بر اثر تمایل به فرعون و وعد و وعیدهاى او از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست داد، تا آنجا که در صف مخالفان موسى (ع) قرار گرفت.
اما اینکه بعضى احتمال داده اند شخص "امیة بن ابى الصلت" همان شاعر معروف زمان جاهلیت است که نخست بر اثر آگاهى از کتب آسمانى پیشین در انتظار ظهور آخرین پیامبر بود، ولى کم کم به این فکر فرو رفت که ممکن است پیامبر خودش باشد و به همین دلیل پس از بعثت پیامبر اسلام (ص) نسبت به او حسد ورزید و بناى مخالفت را گذاشت. و یا اینکه منظور "ابو عامر" راهب معروف است که در زمان جاهلیت، مردم را نوید به ظهور پیامبر اسلام (ص) مى داد، اما پس از ظهور پیامبر، راه مخالفت را پیش گرفت، هر دو احتمال بسیار بعید به نظر مى رسد. زیرا جمله "و اتل" و کلمه "نبا" و جمله "فاقصص القصص" نشان مى دهد که این جریان مربوط به افراد معاصر پیامبر (ص) نبوده بلکه از سر گذشت اقوام پیشین است، به علاوه سوره اعراف از سوره هایى است که در مکه نازل شده و داستان "ابو عامر"، راهب و "امیة بن صلت" مربوط به مدینه است.
ولى از آنجا که افرادى همانند "بلعم" در عصر و زمان پیامبر (ص) همانند "ابو عامر" و "امیة بن ابى الصلت" وجود داشته اند، مفهوم آیات بر آنها تطبیق شده است، همانگونه که بر افراد مشابه او در هر عصر و زمان نیز منطبق خواهد شد وگرنه اصل داستان مربوط به غیر "بلعم" نیست. در تفسیر المنار از پیامبر اسلام (ص) چنین نقل شده که مثل بلعم بن باعورا در بنى اسرائیل همانند امیة بن ابى الصلت در این امت است. همچنین از امام باقر (ع) روایت شده که فرمود: «الاصل فى ذلک بلعم، ثم ضربه الله مثلا لکل مؤثر هواه على هدى الله من اهل القبلة؛ اصل آیه درباره بلعم است، سپس خداوند آن را به عنوان یک مثال درباره کسانى که هواپرستى را بر خداپرستى و هدایت الهى در این امت مقدم بشمرند، بیان کرده.»
اصولا کمتر خطرى در جوامع انسانى به اندازه خطر دانشمندانى است که علم و دانش خود را در اختیار فراعنه و جباران عصر خود قرار مى دهند و در اثر هوا پرستى و تمایل به زرق و برق جهان ماده (و اخلاد الى الارض) همه سرمایه هاى فکرى خود را در اختیار طاغوتها مى گذارند، و آنها نیز براى تحمیق مردم عوام از وجود اینگونه افراد حد اکثر استفاده را مى کنند.
این موضوع اختصاص به زمان موسى (ع) یا سایر پیامبران نداشته، بعد از عصر پیامبر اسلام (ص) و تا به امروز نیز ادامه دارد که "بلعم باعوراها" و "بو راهب ها" و "امیة بن ابى الصلت ها" علم و دانش و نفوذ اجتماعى خود را در برابر درهم و دینار یا مقام و یا به خاطر انگیزه حسد در اختیار گروه هاى منافق و دشمنان حق و فراعنه و بنى امیه ها و بنى عباس ها و طاغوتها داده و مى دهند. این گروه از دانشمندان نشانه هایى دارند که در آیات فوق بیان شده و به وسیله آن مى توان آنها را شناخت، آنها هواپرستانى هستند که خداى خود را فراموش کرده اند، آنها همتهایى پست دارند که به جاى توجه به شخصیت برتر و مقام والا در پیشگاه خدا و خلق خدا به پستى مى گرایند، و به خاطر همین دون همتى همه چیز خود را از دست مى دهند.
آنها تحت وسوسه هاى شدید شیطان قرار دارند و به آسانى قابل خرید و فروشند آنها همانند سگهاى بیمارى هستند که هرگز سیراب نمى گردند و روى این جهات مسیر حق را رها کرده، در بیراهه ها سرگردان مى شوند و پیشواى گمراهانند باید این گونه افراد را شناخت و به شدت از آنها بر حذر بود.

 

منـابـع

محمدباقر مجلسی- بحارالانوار- جلد 13 صفحه 373 - 375

محمد عوفی- جوامع الحکایات- صفحه 322

محمد رشيد رضا- تفسیر المنار- جلد 9 صفحه 114

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد ‏7 صفحه 14- 17

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 8 صفحه 434 - 443

محمود أفندى آلوسی- روح المعانى- جلد 9 صفحه 112

ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد ‏4 صفحه 499- 500

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد