عقاید و اندیشه های مارکیونی ها و مونتانی ها در آیین مسیحیت

فارسی نسخه موبایل

سراسر قرن دوم، در حالی که برخی از جماعات مسیحی در قالب کلیساهایی، به هم می پیوستند تا بخشی از کلیسای بزرگ گردند، دیگران از رهبرانی پیروی می کردند که دیدگاهها و باورهای انحرافی داشتند. پیشتر در زمان ~پولس قدیس~، نوآیینان مسیحی فرقه هایی را تشکیل می دادند که هر یک نام معلمی خاص را به خود می گرفت: «... هر یک از شما می گویید که من از پولس هستم و از اپلس و من از کیفا و من از مسیح». (اول قرنتیان، 1: 12) پس از حواریون، انشعابات باز هم بیشتر می شد؛ در واقع برخی از دوره ها احتمالا تعیین جانشینان بر حق معلمان اولیه مسیحی، مشکل بوده است.

1- عقاید و اندیشه های ~مارکیونی ها~
یکی از این گروههای انشعابی، ~مارکیونی ها~ بودند. بیشتر چیزهای که درباره عقاید آنها معلوم است، از نوشته های ~ایرنئوس~ به دست می آید که در کتابش بر ~ضد بدعتها~ به آنها حمله می کند. بر خلاف گنوسی ها، مارکیونی ها کلیسا تشکیل دادند. آنها مدعی بودند که این کلیسا جهانی و عام است و بر نهاد موثق مسیح مبتنی است. تعداد مارکیونی ها به سرعت رو به ازدیاد بود. حتی در برخی از مناطق، به ظاهر شمار آنها بیش از تعداد پیروان کلیسای بزرگ بود. ~ایرنئوس~ برضد تعلیماتی می نوشت که به نظر او به اندازه آموزه های گنوسی های والنتینوسی برای اتحاد مسیحیت خطرناک بود. مارکیونی ها اغلب فرقه ای گنوسی وانمود شده اند؛ هر چند بسیاری از عقاید این دو فرقه یکسان بود، اما هسته اعتقاداتشان کاملا متفاوت بود. هدف گنوسی گری این بود که به آنهایی که قابلیت تعلیم داشتند، معرفت واقعی، که آنها را به منشأشان باز می گرداند، تعلیم دهد. مسیحیت یکی از راههای انجام چنین کاری بود. مارکیونی ها خود را یگانه مسیحیان واقعی می شمردند و هدفشان این بود که مسیحیت ناب را، که به تنهایی می توانست نجات را به همراه بیاورد، تبلیغ کنند. هدف آنها شکلی ساده و زاهدانه از مسیحیت بود و این واکنشی بود در مقابل عقاید نظری و «رمزی»، که به نظر انها همه جا پراکنده بود.

پذیرش اصل ثنوی گنوسی
~مارکیون~ بین سالهای 130 و 180 میلادی زندگی می کرد. نظامی که او تعلیم می داد در بردارنده برخی از آموزه های گنوسی بود که او مطالعه کرده بود او اصل ثنوی گنوسی را مبنی بر دشمنی ماده با خیر پذیرفت. این بدین معنا بود که خدای خالق Demiurge محدود و شرا ست؛ و در نتیجه خلقت مادی او شر است. بر طبق نظام ~مارکیون~، انسان مخلوق این خدای کینه جو و سخت گیر است که شریعتی بر او وضع کرد که رعایتش ممکن نبود و در نتیجه او در لعنت قرار گرفت. خدای متعال خیر (اصل نخستین) به انسان ترحم کرد و پسر خود را برای نجات او فرستاد. این ظهور خدای متعالی، در لباس بدن خیالی انسانی سی و سه ساله بود که «خدای خالق» باعث به صلیب رفتن او شد. به پیروی از عقاید گنوسی، این یک مسیح «روح انگارانه» ( یک وجود روحانی محض ) بود که در معرض تولد و مرگ یک انسان عادی نبود. مسیح قیام کرده، به خدای خالق، با اقدام علیه شریعت او، حمله کرد و بنابراین، خدای خالق مجبور شد که برای جبران، ارواح نجات یافتگانی را که مرده بودند، به خدای خیر تحویل دهد. خدای خیر برای اینکه زندگان را به سوی خود جلب کند، پولس را برانگیخت و او تنها کسی بود که آموزه خدای محبت و خدای شریعت را درک می کرد.

پولس قدیس بنیانگذار سنت واقعی مسیح
مارکیون معتقد بود که تنها پولس قدیس سنت واقعی مسیح را می دانست و رعایت می کرد. او در این اعتقاد با بسیاری از مکاتب گنوسی که پولس قدیس را بنیانگذار خود می دانستند، شریک بود. پولس قدیس، بین بندگی شریعت و آزادی فیض تقابلی ترسیم می کرد و این را مارکیون به تقابل بین عدالت خدای عهد قدیم (که او را با خدای خالق یکی می دانست) و محبت خدای خیر و متعال تفسیر می کرد. در این زمان کلیسای بزرگ، که مشتمل بر کلیساهایی بود که رهبری روم و سنت عمومی حواری را پذیرفته بودند، هنوز فاقد قانون کتاب مقدس کاملا مشخص بود؛ هر چند مجموعه ادبیات حواری خود را دارا بود، که مشتمل بر رساله های پولس قدیس، و نیز یقینا چهار انجیل بود. همچنین جماعات مسیحی از همان روزهای نحست، گزیده هایی از «کتاب شریعت» و کتب انبیا را می خواندند. احتمالا مارکیون قانون کتاب مقدس مشخص داشت. در کلیسای او انجیل حقیقت رساله های پولس قدیس (غیر از «رساله های شبانی») و از اناجیل چهارگانه، فقط نسخه ای اصلاح شده از انجیل لوقای قدیس خوانده می شد. رساله دوم به قرنتیان، 11: 26 – 23 نشان می دهد که پولس قدیس گزارشی از «شام آخر» خداوند دریافت کرده است. این گزارش شباهت زیادی با آنچه در انجیل لوقای قدیس یافت می شود، دارد. این امر مارکیون را متقاعد کرد که این انجیل را پولس قدیس نوشته است.

تأکید بر محبت و بخشش خدا
هدف اصلی مجموعه متون مقدس مارکیونی ها تأکید بر محبت و بخشش خدا بود که به نظر آنها به بهترین وجه در انجیل لوقای قدیس منعکس شده بود. آنها متون عهد قدیم را، که در کلیساهای کاتولیک خوانده می شدند، مخالف تعلیمات رحمت، که به نظر آنها علامت مسیحیت واقعی بود می دانستند. آنها هر چیزی را در انجیل لوقای قدیس و نامه های پولس قدیس، مخالف دریافت خود از تعلیمات مسیحی می یافتند، بر تحریف به وسیله یهودی گراها و رسولان مخالف پولس، حمل می کردند. مارکیون معتقد بود که خدا او را برای تبلیغ انجیل واقعی و برگرداندن کلیسا به درک تعلیمات پولس قدیس برانگیخته است. انسان باید به «خدای خیر» توکل کند و «خدای خالق» را انکار نماید. این انکار «خدای ماده» به رد هر امر شهوانی و همچنین به زهد شدید منتهی شد. مارکیونی ها هم، مانند گنوسی ها، بین افراد «کامل» و بقیه مومنان فرق می گذاشتند به نظر آنها فرد «کامل» کسی بود که تعمید می یافت و از آن به بعد می بایست مجرد بماند. مومنان معمولی می توانستند زندگی طبیعی و همراه با ازدواج را بگذرانند و تنها هنگام مرگ تعمید یابند. این آموزه مارکیونی، دوباره در بدعتهای بعدی قرون وسطایی، که بین طبقات پیروان فرقهای مشابهی می گذاشتند، ظاهر شد. فقط اعتقاد آنها به دشمنی ماده، و در نتیجه ضرورت رد همه افراطهای شهوانی، نبود که این سلسله مراتب را به وجود آورد؛ بلکه این احساس هم بود (همان طور که در بسیاری از بدعتها بود) که درخواستهای مسیحیت بسیار والایند و بسیار بالاتر از این هستند که توده های مردم بتوانند به آنها دست یابند. مارکیونی ها نظام سلسله مراتبی خود را برای حل این مشکل به کار می بردند، به همان طریقی که گنوسی ها انجام داده بودند کلیسای مراکیونی، در تناقضی آشکار با قوانین سلسله مراتب شدیدش، بر این تأکید می کرد که تنها ایمان به محبت خدا برای نجات لازم است و انسانیت از شریعت خدای عهد قدیم آزاد شده است. همین تأکید بر خدای محبت و رحمت به جای خدای غضب و عدالت، تعداد روز افزونی از نوآیینان را جذب جماعتهای آنان می کرد. اجتماعات مارکیونی، بویژه در بخش شرقی امپراتوری روم، به سرعت انتشار یافتند و در سراسر قرن دوم و ابتدای قرن سوم، کلیساهای مارکیونی در آنجا موجود بودند. اما در پایان قرن سوم، مارکیونی گری یا از بین رفته و یا در فرقه های دیگر محود شده بود.

تأثیرآموزه های مارکیونی
هر چند برخی از آموزه های مارکیونی بر تعلیمات مسیحی زمانهای بعد تأثیر داشته اند، اما در وهله نخست، تعداد زیاد مارکیونی ها و اندازه کلیسای آنها است که باعث اهمیت بدعت مارکیونی می شود؛ در واقع شاید در قرن دوم در این تردید بوده باشد که ادامه کلیسای مسیحی از آن کلیسای بزرگ و یا مارکیونی هاست. و باز، اگر با تاریخ به گذشته بنگریم، نظام مارکیونی پر از امور نامعقول و سهل انگاری بیش از حد دیده می شود. امور نامعقول زادی آن باعث شده که کلیسای مارکیونی به بخشهایی تقسیم شود. «~ترتولیان~»، که چند دهه پس از ایرنئوس قلم می زد، گفته است: «مارکیونی ها همان طور که زنبورها لانه می سازند، کلیسا ایجاد می کنند» (~ترتولیان~ در کتاب بر ضد مارکیونی ها» ) ازدیاد و اشتقاق ممکن است علامت مشخصه خوبی برای آن چیزی باشد که بدعت را می سازد.

2- عقاید و اندیشه های ~مونتانی ها~
گروه دیگری که در نیمه دوم قرن دوم از کلیسای اصلی جدا شدند، «~مونتانی ها~» بودند این فرقه چندان از نظر عقیدتی بدعت آمیز نبود، بلکه بیشتر اصلاحگر رفتار و سلوک بود آنها هم مانند گنوسی ها به دنبال بازگشت به خلوص مسیحیت اولیه بودند و بیان می کردند که قوانین حاکم بر رفتار اخلاقی مسیحیان، نه از طریق قدتر اسقف ها و نهادهای کلیسا، بلکه تنها به وسیله خدا، که از طریق پیامبران الهام شده سخن می گوید، عرضه می شود. ~مونتانوس~، بنیانگذار این فرقه که در حدود سال 156 میلادی در فریجیه ظهور کرد، مدعی شد که در خط سلسله انبیا قرار دارد. مأموریت اعلام شده او این بود که بازگشت به سادگی کلیسای اولیه را ایجاد کرده و تحقق پیشگویی عید پنجاهه را اعلام نماید.

روح القدس از نظر مونتانی ها
وظیفه روح القدس جانشینی مسیح بود. مونتانی ها معتقد بودند که اقدام نهایی روح القدس در همان زمان و در فریجیه در حال انجام بوده است. حتی برخی ادعا می کردند که ~مونتانوس~، تجسد روح القدس است و گفته می شود که دو نفر از پیروان او یعنی «پریسکا» و «ماکسیملیا» نبیه هستند و خواسته های روح القدس را در یک حالت جلسه روحانی آشکار می کنند. همه کسانی که روح القدس را داشتند، نبی نامیده می شدند.

شباهت با برخی از گروههای خلسه ای
در طی قرن دوم، کلیسای بزرگ، با دقت آموزه های خود را تنسیق می کرد و نهادهای اداری خود را به وجود می آورد. مونتانی ها در مقابل این توسعه، واکنش نشان می دادند. هدف آنها شکلی آزادتر و عاطفی تر از دین بود که خلسه در عبادت و نیز دید پیامبرانه رهبرانشان و سخن با زبان برخاسته از ایمان، را می طبید- و این بی شباهت با برخی از گروههای خلسه ای امرزوی نبود. در پایان قرن دوم، هر چند مسیحیت هنوز فرقه ای غیر معتبر در امپراتوری روم بود و در معرض زجر و آزارهای متناوب قرار داشت، اما تعداد مسیحیان به صورت مهیجی رو به فزونی بود. آنها دیگر جماعات بسته کوچک از «قدیسان» قهرمان پراکنده در سراسر امپراتوری نبودند. ازدیاد افراد به معنی سست شدن بود، و همیشه همین طور است. نوآیینان مسیحی در سلوک و رفتار خود جدید کمتری داشتند؛ آنها اغلب درگیر مشاغل دنیوی بودند؛ و بسیاری از اسقف ها آرزو داشتند که مسیحی شدن را آسانتر و دستورات آن را کمتر کنند.

اخلاقیات از نظر مونتانوس
مونتانوس معیار بالاتری برای اخلاقیات جستجو می کرد. او می خواست که برای روزه داری و ازدواج، قوانین سخت تر و برای «مسیحی واقعی» جدایی کامل از دنیا را وضع کند. هیچ آموزه پذیرفته شده ای نبود که او انکار کند و هیچ متن مقدسی نبود که او رد کند؛ بلکه او آن چیزی را که کلیسای دنیوی به حساب می آورد، رها کرده بود تا کلیسای خود را بنا کند. در آغاز قرن سوم، «ترتولیان»، حقوقدان و مورخ بزرگ و نخستین کسی که علیه بدعتها نوشت، به مونتانی ها پیوست. او در جستجوی کلیسایی بود که خواهان معیارهای اخلاقی باشد.
رقابت کلیسای مونتانی با کلیسای کاتولیک
به نظر می رسد که سوال اساسی این باشد که – آیا کلیسا می بایست، اجتماعی باشد از فدائیانی که خود را وقف امور دینی کرده اند و یا اینکه می بایست اعضایش در روی آوردن به مشاغل دنیوی آزاد باشند؟ مونتانی ها کلیسای مسیحی را به صورت اول می دیدند، ولی کلیسای بزرگ، من حیث المجموع تصمیم بر دومی گرفته بود. مسیحیان تعمید یافته وارد زندگی روزمره رومی می شدند و کلیسا سازمان، فلسفه و نظام حقوقی رومی را به خدمت خود می گرفت. در پایان این قرن، قدرت رقابت کلیسای مونتانی با کلیسای کاتولیک حتی بیش از قدرت مارکیونی ها به نظر می رسید. در این زمان بسیاری از مسیحیان از خود می پرسیدند که آیا وارث واقعی مسیح مونتانی ها هستند یا کاتولیک ها. پنجاه سال قبل از آن، هنگامی که مونتانوس زنده بود، هیچ سازمانی وجود نداشت که بتواند، مانند کلیسای کاتولیک، مدعی مقبولیت عام بوده و به صورت الهی بنا شده باشد؛ و هیچ قانون معینی درباره متون مقدس عهد جدید نبود. مسیحیت هنوز در وضعیت متغیری قرار داشت. اثر مهم ایرنئوس بر ~ضد بدعتها~ هنوز نگاشته نشده بود. در آن زمان به جای اینکه خط فاصلی بین «راست کیش» و «بدعت گذار» باشد، صرفا اختلاف بین کسانی که تفاسیر و اعتقادات مختلفی داشتند، دیده می شد، و چنان بود که در زمان مونتانوس، برای گروههای جدا شده از مسیحان زندگی بر طبق دیدگاههای خود درباره سلوک و رفتار سخت مسیحی، و عبادت آن گونه که مناسب می دیدند، مشکل نبود. اما با چرخش قرن، کلیسای بزرگ از قبل به نهادی برای اداره امور و تعلیمات تبدیل شده بود. برخی از نوشته ها قانونی و برخی غیر قانونی شمرده می شدند. در آن زمان عقاید و اعمال مونتانی ها بدعت آمیز به حساب آمد و نبی ها و نبیه های آنان محکوم شدند و خود فرقه تکفیر شد؛ هر چند جماعات کوچک مونتانی در فریجیه تا قرن چهارم باقی ماندند. هر چند یک کلیسای نهادینه شده، با پیکره تعلیمات عقیدتی تنسیق شده، دقیقا همان چیزی بود که مونتانی ها با آن مخالف بودند، اما وجود و اعمال خود آنها بود که به پیدایش آن کمک کرد. مانند بدعتهای بزرگ دیگر، کلیسای بزرگ برای مبارزه با آنها مجبور بود که اعتقادات خود را به صورت مفصل در آموزه های روشن بیان کند و برای پایان دادن به خطر شقاقهایی که می توانست کلیسای متحد را ویران کند، این آموزه ها در شکل اعتقادنامه، یعنی آموزه هایی که اعتقاد به آنها ضروری بود، صادر شدند.
با آغاز قرن سوم، از قبل مجموعه ای استقرار یافته از اعتقادات «راست کیشی» وجود داشت که برای آنانی که خود را بخشی از کلیسای کاتولیک می شمردند، ضروری بود. اکنون «کاتولیک» مترادف با مسیحیت «راست کیش» بود. ~اعتقاد نامه رسولان~، تنسیق شده بود و طرفداری از آن وظیفه بود.

منـابـع

1- جوان. ا. گریدی، مسیحیت و بدعت ها، ترجمه عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، موسسه فرهنگی طه

2- دایره‏ المعارف فارسى، جلد دوم، بخش اول، مقاله مذهب گنوسى

3- جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، چاپ پنجم، 1372.

4- محمد ایلخانی، تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس، تهران، سمت، 1382.

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد