اثبات معاد از راه برهان تجرد روح

فارسی نسخه موبایل

برهان تجرد روح یک قسمت از اثبات معاد را عهده دار است و اثبات می کند که انسان حقیقتی غیر قابل زوال دارد. پس با رها کردن بدن و مرگ آن، از بین نمی رود و به حیات خود ادامه می دهد. تحلیل این مطلب به فلسفه ارجاع می شود. قرآن حکیم انسان را دارای جسمی مادی و روحی مجرد معرفی می کند و معاد روحانی را دلیل تجرد روح هم ثابت می کند. قرآن بیانگر همه ی معارف و ارزش هایی است که در تأمین سعادت بشر نقش عمده دارد: «و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیء؛ گواه آوريم و اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است.» (نحل/ 89)
وانگهی اگر قرآن بخواهد معارف و ارزش هایی را که در تحصیل سعادت بشر نقش دارد بیان کند ممکن نیست خود انسان را به وی معرفی نکند و مورد شناخت قرار ندهد. آیا می شود بدون این که خود انسان را به انسان بشناساند جهان و خالق آن را به او بشناساند؟ بدیهی است نخست باید انسان را به خود انسان معرفی کند و سپس آفریدگار جهان را. پس نمی شود عامل شناخت برای خودش مجهول باشد. در نتیجه، قرآن در امر شناخت انسان کوتاهی نکرده، و گاهی او رابه طور اجمال و زمانی وی را به تفصیل و به طور شفاف مورد تعریف قرار داده است.
در صدر اسلام از پیامبر (ص) خواستند روح را به آنان بشناساند. چنین پاسخ داده شد که روح از سنخ امر خداوند است: «و یسئلونک عن الروح قل الروح من أمر ربی؛ و درباره روح از تو مى ‏پرسند بگو روح از [سنخ] فرمان پروردگار من است و به شما از دانش جز اندكى داده نشده است.» (اسراء/ 85) این پاسخ اجمالی است. اما در پاسخ تفصیلی قرآن می فرماید: "امر" چیزی است بسیط و دارای وحدت و منزه از تدریج: «و ما أمرنا إلا واحدة؛ فرمان ما جز يك بار نيست [آن هم] چون چشم به هم زدنى.» (قمر/ 50) ترکیب در آن نیست. امر خدا این است که هرگاه چیزی را خواست بیافریند به آن می فرماید: باش: "کن" و آن چیزی موجود می شود: "یکون": «إنما أمره إذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون؛ همانا امر خدا این است که هرگاه چیزی را خواست بیافریند به آن می فرماید باش و او موجود می شود.» (یس/ 82) امر او خدا از وحدت برخوردار است. امر از عالم ملکوت و از جهان خلق در مقابل "امر" خارج است؛ (گرچه زیر مجموع خلق کلی است: «الله خالق کل شیء؛ خداوند خالق هرچیزی است.» (زمر/ 62) خلق جامع مقابل ندارد و شامل قلمرو "امر" می شود) زیرا در آیه ی بعد تسبیح خداوند را متفرع بر آن دانسته، می فرماید: «فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء وإلیه ترجعون؛ پس منزه است خدایی که به دست اوست ملکوت هر چیز.» (یس/ 83) بنابراین، هر چیز، دارای ملکوتی است که به دست خداست و چنین می رساند که "امر" دفعی است: "کن" و ملکوت از تکثر منزه است و ملکوت عبارت است از ظهور اراده حق تعالی و این امر بر شرایط مادی و استعدادی توقف ندارد. این امر چیزی است که به سوی او بازمی گردد. بنابراین، خدایی که ملکوت و جنبه ی ارتباط تحقق هر چیزی به دست اوست منزه و پیراسته از مادیت، تدریج و نظایر آن است.
خطاب باش: "کن" چون تکوینی است زمینه ی پیدایش شی را فراهم می آورد؛ یعنی مخاطب، به مجرد خطاب تکوینی، تحقق پیدا می کند، بر خلاف خطاب های اعتباری که تا مخاطب نباشد خطاب جدی نخواهد بود. بنابراین، روح از سنخ "امر" پروردگار است که تنها اراده خداوند در پیدایش آن کافی است و نیازی به مبدأ مابین، یعنی ماده که در آن حلول کند ندارد. نفس از ناحیه ی پیشوایان دین نیز معرفی شده است. پیامبر اسلام (ص) می فرماید: «من عرف نفسه، فقد عرف ربه أعرفکم بنفسه، أعرفکم بربه؛ هر کس خود را بهتر بشناسد پروردگارش را بهتر شناخته است، آن سان که اگر خدا را فراموش کند.» «نسوا الله فأنسهم أنفسهم؛ خداوند نیز او را از یاد خود می برد، به طوری که وی خود را فراموش می کند.» (حشر/ 19)
اما آیاتی که به تفصیل دلالت بر بقا و تجرد روح دارد عبارت است از:
«و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله أموات بل أحیاء و لکن لا تشعرون؛ درباره ی کسانی که در راه خدا کشته شده اند نگویید مرده اند، بلکه آنان زنده اند، لیکن شما آگاه نیستید.» (بقره/ 154)

بحثى پیرامون تجرد نفس
تدبر در آیه مورد بحث، حقیقتى را روشن می سازد که از مسئله ی حیات برزخى شهیدان وسیع تر و عمومى تر است و آن این است که به طور کلى نفس آدمى موجودى است مجرد، موجودى است ماوراى بدن و احکامى دارد غیر احکام بدن و هر مرکب جسمانى دیگر (خلاصه موجودى است غیر مادى که نه طول دارد و نه عرض و نه در چهار دیوارى بدن مى گنجد) بلکه با بدن ارتباط و علقه اى دارد و یا به عبارتى با آن متحد است و به وسیله شعور و اراده و سایر صفات ادراکى، بدن را اداره مى کند.
دقت در آیات سابق از این آیه، این معنا را به خوبى روشن می سازد چون مى فهماند که تمام شخصیت انسان بدن نیست، که وقتى بدن از کار افتاد شخص بمیرد و با فناى بدن و پوسیدن و انحلال ترکیب هایش و متلاشى شدن اجزائش، فانى شود، بلکه تمام شخصیت آدمى به چیز دیگرى است، که بعد از مردن بدن باز هم زنده است، یا عیشى دائم و گوارا و نعیمى مقیم را از سر مى گیرد. (عیشى که دیگر در دیدن حقایق محکوم به این نیست که از دو چشم سر ببیند و در شنیدن حقایق از دو سوراخ گوش بشنود، عیشى که دیگر لذتش محدود بدرک ملایمات جسمى نیست) و یا به شقاوت و رنجى دائم و عذابى الیم مى رسد.
نیز مى رساند که سعادت آدمى در آن زندگى و شقاوت و تیره روزیش مربوط به سنحه ملکات و اعمال او است، نه به جهات جسمانى (از سفیدى و سیاهى و قدرت و ضعف) و نه به احکام اجتماعى، (از آقازادگى و ریاست و مقام و امثال آن). پس اینها حقایقى است که این آیات شریفه آن را دست می دهد، و معلوم است که این احکام مغایر با احکام جسمانى است و از هر جهت با خواص مادیت دنیوى منافات دارد و از همه اینها فهمیده میشود که پس نفس انسانها غیر بدنهاى ایشان است.
آیاتى که بر مغایرت بین نفس و بدن و تجرد نفس دلالت مى کنند. و در دلالت بر این معنا آیات برزخ به تنهایى دلیل نیست، بلکه آیاتى دیگر نیز این معنا را فاده مى کند، از آن جمله این آیه است: «الله یتوفى الأنفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضى علیها الموت، و یرسل الأخرى؛ خدا است آن کسى که جانها را در دم مرگ و هم از کسانى که نمرده اند ولى به خواب رفته اند مى گیرد، آن گاه آنکه قضاى مرگش رانده شده نگه می دارد و دیگران را رها مى کند.» (زمر/ 42) چون کلمه (توفى) و (استیفاء) به معناى گرفتن حق به تمام و کمال است و مضمون این آیه، از گرفتن و نگه داشتن و رها کردن، ظاهرا این است که میان نفس و بدن دوئیت و فرق است.
از آن جمله آیات دیگر این آیه است: «و قالوا أ إذا ضللنا فی الأرض أ إنا لفی خلق جدید؟ بل هم بلقاء ربهم کافرون قل یتوفاکم ملک الموت الذی وکل بکم، ثم إلى ربکم ترجعون؛ و گفتند آیا بعد از آنکه در زمین گم شدیم، دوباره به خلقت جدیدى در مى آئیم؟ این سخن از ایشان صرف استبعاد است، و دلیلى بر آن ندارند، بلکه علت آن است که ایمانى به دیدار پروردگارشان ندارند، بگو در دم مرگ آن فرشته مرگى که موکل بر شما است شما را به تمام و کمال مى گیرد و سپس به سوى پروردگارتان بر مى گردید.» (سجده/ 10- 11) که خداى سبحان یکى از شبهه هاى کفار منکر معاد را ذکر مى کند، و آن این است که آیا بعد از مردن و جدایى اجزاء بدن (از آب و خاک و معدنی هایش) و جدایى اعضاى آن، از دست و پا و چشم و گوشش و نابودى همان اجزاء عضویش و دگرگون شدن صورتها و گم گشتن در زمین، به طورى که دیگر هیچ باشعورى نتواند خاک ما را از خاک دیگران تشخیص دهد، دوباره خلقت جدیدى به خود مى گیریم؟
این شبهه هیچ اساسى به غیر استبعاد ندارد، و خداى تعالى پاسخ آن را به رسول گرامیش یاد می دهد و مى فرماید بگو شما بعد از مردن گم نمی شوید و اجزاء شما ناپدید و درهم و برهم نمى گردد، چون فرشته اى که موکل به شما است، شما را به تمامى و کمال تحویل مى گیرد و نمى گذارد گم شوید، بلکه در قبضه و حفاظت او هستید، آنچه از شما گم و درهم و برهم می شود، بدنهاى شما است نه نفس شما و یا به گونه آن کسى که یک عمر مى گفت (من)، و به او مى گفتند (تو).
امیر مؤمنان (ع) با اشاره به زندگی جاوید آخرت می فرماید: «قد ظعنوا عنها بأعمالهم إلی الحیاة الدائمة و الدار الباقیة کما قال سبحانه و تعالی: کما بدأنا أول خلق نعیده وعدا علینا إنا کنا فاعلین؛ آنان با اعمالشان از دنیا به سوی زندگی دایمی کوچ کرده اند؛ چنان که خداوند سبحان فرمود: همان طور که آفرینش آغازین در اختیار ما بوده اعاده و بازگشت آن نیز همین گونه است و این وعده را قطعا انجام می دهیم.» (انبیاء/ 104)
باز از جمله آنها این آیه است: «و نفخ فیه من روحه؛ و خدا از روح خود در او دمید.» (سجده/ 9) که در ضمن آیات مربوطه به خلقت انسان است و همانطور که در ابتدای بحث مطرح نمودیم در آیه «یسئلونک عن الروح، قل الروح من أمر ربی؛ از تو از روح مى پرسند، بگو روح از امر پروردگار من است.» (اسراء/ 85) بیان مى کند که روح از جنس امر خداست و سپس در آیه ی: «إنما أمره إذا أراد شیئا، أن یقول: له کن فیکون، فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء؛ امر او در وقتى که چیزى را اراده کند، تنها این است که به آن چیز بگوید بباش، و بى درنگ موجود شود، پس منزه است آن خدایى که ملکوت هر چیز را به دست دارد.» (یس/ 82- 83) بیان مى کند که روح از سنحه ملکوت و کلمه (کن) است.
سپس در آیه: «و ما أمرنا إلا واحدة کلمح بالبصر» (قمر/ 50) او را به وصف دیگرى توصیف کرده، و آن این است که اولا یکى است و ثانیا، چون چشم گرداندن فورى است و تعبیر به چشم گرداندن مى رساند که امر خدا و کلمه (کن) موجودى است آنى نه تدریجى، که چون موجود می شود، وجودش مشروط و مقید به زمان و مکان نیست. از اینجا روشن مى گردد که امر خدا (که روح هم یکى از مصادیق آن است) از جنس موجودات جسمانى و مادى نیست، چون اگر بود محکوم به احکام ماده بود و یکى از احکام عمومى ماده این است که به تدریج موجود شود، وجودش مقید به زمان و مکان باشد، پس روحى که در انسان هست مادى و جسمانى نیست هر چند که با ماده تعلق و ارتباط دارد.

منـابـع

عبدالله جوادی آملی- تفسیر موضوعی- جلد 4 صفحه 168

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 1 صفحه 528

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 3 صفحه 171

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد ‏26 صفحه 476

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد