اثبات معاد از راه برهان فطرت

فارسی نسخه موبایل

واژه ی فطرت بر وزن جلسه نوع خاصی از خلقت است که به معنای سرشت، خمیره، گوهر صفتی که هر موجود در آغاز خلقتش دارد طبع و دین به کار رفته است. بنابراین، فطرة الله به معنای آفرینش ایزدی است.

فطرة الله چیست؟ رنگ خم هو پیسه ها یکرنگ گردد اندر او
اساسا همه انواع موجودات از جمله انسان دارای خواسته ها، غرایز، امیال و ویژگی های ذاتی، فطری و نفسانی هستند و بر اساس آنها حرکت تکوینی دارند و اگر دچار مانع یا موانع نگردند برابر آن به سرحد کمال می رسند. انسان در میان همه آنها هدف و خواسته ای دارد که با تلاش و کوشش هر چه تمامتر به سوی آن گام برمی دارد آن عبارت است از عشق به "جهان جاوید" و "حیات همیشگی". او دوستدار "محبوب مطلق" و "کمال تام" است؛ گرچه در شناخت مصداق جهان جاوید گاهی دچار لغزش می شود و مجاز را به جای حقیقت و سراب را جای سر آب تلقی می کند.
صدرالمتألهین در این باره سخنی دارد که مضمون آن چنین است: "خداوند حکیم در نهاد جان ها محبت هستی و بقا و نیز کراهت نیستی و فنا را قرار داده است و این کاری است صحیح؛ زیرا هستی و بقا خیر انسان است و خداوند حکیم هرگز، کار باطل نمی کند. پس هر چه در نهاد انسان قرار گرفته باشد حق و صحیح است. بنابراین، "جاودان طلبی " انسان دلیل آن است که یک جهان جاویدان که از زوال مصون است وجود دارد؛ یعنی حق و صدق بودن طلب دلیل وجود مطلوب و امکان نیل به آن است. پس اگر جهان ابدی و جاودان مسلم است و دنیا شایستگی ابدیت ندارد، سرای آخرت و معاد ضروری خواهد بود. بنابراین، اگر معاد و آخرت وجود نمی داشت حس جاودان طلبی و محبت ابدیت خواهی در نهاد و نهان انسان ها باطل و بیهوده بود، در حالی که در جهان طبیعت باطل وجود ندارد چون جهان امکان، صنع خدای حکم محض است و این گفته ی حکیمان است"؛ یعنی امکان ندارد مثلا فطرت انسان عطش کام تشنه ی آب باشد و آب در خارج وجود نداشته باشد.
شاگرد و داماد برومند صدرالمتألهین، یعنی فیض کاشانی همین معنا را ذکر کرده چنین گوید: چگونه ممکن است نفوس انسانی نابود گردد، در حالی که خداوند در طبیعت او به مقتضای حکمتش عشق به هستی و بقا را قرارداده و در نهاد و فطرت جانش کراهت از عدم و فنا را گذاشته است؟ زیرا وجود، خیر محض و صرف نور است. از سوی دیگر ثابت و یقینی است که بقا و دوام در این جهان محال است: «أینما تکونوا یدرککم الموت؛ هر كجا باشيد شما را مرگ درمى ‏يابد.» (نساء/ 78) و اگر جهان دیگری وجود نداشته باشد که انسان به آن انتقال یابد، این غریزه و ارتکازی که خداوند در سرشت بشر قرار داده، یعنی "عشق به هستی و بقای همیشگی" و "محبت حیات جاویدان" باطل و ضایع خواهد بود، در حالی که خداوند برتر از آن است که کار لغوی انجام دهد.
دلیل این که در حکمت الهی جایی برای لغو کاری، بیهوده گرایی و باطل و بی هدفی وجود ندارد آن است که مدبر کل و پروراننده موجودات، هر موجودی را به همه ی ابزار و آلات دخیل در تکامل او، مجهز کرد و هدایت فرمود: «ربنا الذی أعطی کل شی ی خلقه ثم هدی؛ خداوند به هرچیزی هدایتش را عنایت می کند.» (طه/ 50) و آنچه در جهان آفرینش حکومت می کند حکمت و عنایت خداوند است، نه این که "طبیعت" به عنوان فاعل مستقل بتواند کارگری انجام دهد؛ زیرا بر اساس توحید افعالی، هر چه در عالم فرض شود، از جمله ی طبیعت، مهره ای از مهره های فاعلیت خداوند حکیم است.
به شیر شرزه کردی حمله تعلیم *** به آهوی ختن دادی دویدن
بر این پایه، برای اثبات معاد به دو مقدمه نیاز است: یکم این که، خواسته ی نوع انسان و مقتضای سرشت وی "جاودان خواهی" است. دوم این که، فطرت انسان اشتباه نمی کند و خواسته های او به حق است. او باطل نمی طلبد و یاوه خواه نیست. شایان ذکر است که، برهان فطرت برای اثبات اصل مبدأ محتاج تحلیل و تکمیل است و باید با مبدأ تصدیقی حدسی آن را تتمیم کرد؛ زیرا قبل از اثبات مبدأ هستی نمی توان از حد وسط حکمت و عنایت خداوند استمداد کرد، بلکه باید از راه تجربه و حدس که در نظام طبیعت چیز بیهوده ای یافت نمی شود کمک گرفت.
لیکن در مرحله اثبات معاد، وجود مبدأ حکیم قبلا مبرهن و ثابت است که عنایت او معصوم و مبرا از بیهوده کاری است. از این رو به سهولت می توان تصدیق کرد که حتما جهان جاوید و عالم ابدی وجود دارد که انسان آن را می طلبد (آن سان که گرسنه طعام و تشنه آب می طلبد) و با تلاش و کوشش به دنبال آن می رود. از هر راهی سراغ آن را می گیرد، از هر دستاویزی مدد می جوید و گاهی سرابی را به اشتباه عنوان سرمدی می دهد، و از باب خطا در تطبیق بر مصداق است که انسان گاهی "زورمداری" خویش را زمینه ی جاودانگی می پندارد و خود را مخلد می خواند و بر آن اصرار می ورزد و به آن تکیه می کند. او در روز سقوط و سرنگونی به روشنی می بیند "که محال است در این مرحله امکان خلود." «و أنذر الناس یوم یأتیهم العذاب فیقول الذین ظلموا ربنا أخرنا إلی أجل قریب نجب دعوتک و نتبع الرسل أولم تکونوا أقسمتم من قبل مالکم من زوال؛ ای پیامبر! مردم را از روزی که هنگام عذاب و کیفر اعمالشان فرا می رسد بترسان و آگاهشان ساز که ستمکاران خلق خواهند گفت: پروردگارا! عذاب ما را به تأخیر افکن تا دعوت تو را اجابت کنیم و پیرو رسولان تو باشیم. در این هنگام به آنان پاسخ رسد که آیا شما بارها پیش از این سوگند یاد نمی کردید که ما را هرگز زوال و نابودی نخواهد بود.» (ابراهیم/ 44)
قرآن در کمال فصاحت اندیشه ی جاودانه بودن و همیشگی زیستن آنان را به تصویر کشیده است؛ انسان زمانی "زراندوزی" خویش را زمینه جاودانگی و خود را در پناه آن همیشگی می شمارد. قرآن در این زمینه چنین می فرماید: «و دخل جنته و هو ظالم لنفسه قال ما أظن أن تبید هذه أبدا؛ او روزی در حالی که به جان خویش ستمکار بود مغرورانه به باغ وارد شد و گفت: گمان ندارم هرگز این باغ و دارایی من نابود شود.» (کهف/ 35)
آری او باغ و راغ خویش را مایه ی سرمدیت می پنداشت؛ چنان که برخی مال و سرمایه خود را سبب جاودانگی خویش می پندارند: «الذی جمع مالا و عدده* یحسب أن ماله أخلده؛ کسی که مالی اندوخت و همواره به شمارش آن سرگرم است، می پندارد که مال و دارایی دنیا به وی عمر ابدی خواهد بخشید. هرگز چنین نیست.» (همزه/ 2- 3)
برخی مفسران چون علامه طباطبایی ره برای فطری بودن معاد با استفاده از روایات معصومین (ع) از این آیه بهره جسته اند: «فأقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم؛ روی خود را متوجه آیین خالص پروردگار کن. این فطرتی است که خداوند انسان ها را بر آن آفریده و دگرگونی در آفرینش خدا نیست. این است آیین استوار.» (روم/ 30)
به طوری که ملاحظه می کنید، «دین» دو بار در آیه ی فوق تکرار شده که اشاره به مجموع حقایق دینی است، و قابل توجه اینکه دی یک جمله می فرماید: «این آفرینش الهی است» و بعد می افزاید: «دگرگونی در آفرینش خدا نیست» و بار سوم روی این مسأله تأکید کرده می گوید: این آئین پابرجاست. و به این ترتیب سه بار روی فطری بودن دین، برای انسانها در این آیه تکیه شده است. معظم له سپس به تفصیل به تفسیر این آیه پرداخته و به کمک احادیث می گوید: دین چیزی جز سنت حیات و راه و روشی که بر انسان واجب است آن را پیشه خود سازد تا سعادتمند شود نیست. پس هیچ انسانی هدف و غایتی جز هدایت ندارد؛ آن سان که همه ی مخلوقات به سوی سعادت خود و آن هدفی که ایده آل آنهاست هدایت فطری شده اند و طوری آفریده شده و به جهازی مجهز گشته اند که با آن غایت و هدف مناسبند. انسان نیز مانند سایر انواع مخلوقات به فطرتی مفطور است که او را به سوی اکمال نواقص و رفع حوایج هدایت کرده است.
بر این اساس، هشام بن سالم می گوید از امام صادق (ع) پرسیدم: معنای "فطرة الله التی فطر الناس علیها" چیست؟ فرمود: دین "توحید" است. آن حضرت در حدیث دیگر در پاسخ به این سؤال می فرماید: دین حنیف "ولایت" است و در حدیث سومی امام هشتم از امام باقر (ع) ذیل آیه روایت کرده است: آن فطرت عبارت است از "لا اله الا الله، محمد رسول الله، على امیرالمؤمنین ولى الله". علامه طباطبایی ذیل این حدیث می فرماید: معنای این که فطرت عبارت است از این سه شهادت، این است که هر انسانی بر اعتراف به خدا و به این که او شریک ندارد مفطور است؛ زیرا با وجدان خود در می یابد که به اسبابی نیازمند است که آنها نیز سبب می خواهد و این همان توحید است و نیز به اعتراف بر نبوت مفطور است؛ زیرا به وجدان خود احساس می کند که ناقص است و این نقص وی را نیازمند دینی ساخته که تکمیلش کند و این همان "نبوت" است. نیز به "ولایت" و اعتراف به آن نیز مفطور است؛ زیرا با وجدان خود احساس می کند که اگر بخواهد کردار خود را بر طبق دین تنظیم کند جز در سایه سرپرستی و ولایت خدا نمی تواند و فاتح این ولایت در اسلام همان علی بن ابی طالب (ع) است و برگشت معنای روایت قبلی که آیه را به ولایت تفسیر کرد به همین است؛ چون ولایت مستلزم توحید و نبوت نیز هست و همچنین روایتی که فطرت را به توحید تفسیر می کرد همین معنا را افاده می کند؛ چون معنای توحید این است که انسان معتقد به وحدانیت خدای متعالی باشد؛ خدایی که جامع همه کمال ها و صفات برجسته است و این اعتقاد مستلزم اعتقاد به معاد و نبوت و ولایت نیز هست. از مجموع این آیه استفاده می شود که نه تنها مسأله ی خداشناسی، بلکه اعتقاد به رستاخیز و دادگاه بزرگ عدل الهی نیز در فطرت آدمی نهاده شده است.
 

منـابـع

عبدالله جوادی آملی- تفسیر موضوعی- جلد 4

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 25

ناصر مکارم شیرازی- پیام قرآن- حلد 5 صفحه 230

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد